شماره 101- بروزرسانی: یکشنبه 25/6/1386  

بازگشت به صفحه اصلی

 

مشعل فروزان رومن‌رولان

 

خسرو باقری

 

تقدیم به یاد بی‌بدیل پدر، علی پاشا باقری

 

 

از سال 1329، که نخستین اثر از آثار رومن‌رولان، نویسنده نامدار فرانسوی یعنی زندگی بتهوون را آقای محمود تفضلی به‌فارسی برگرداندند، نزدیک به نیم‌سده می‌گذرد. دراین دوران، پرآوازه‌ترین آثار این پژوهشگر روح فردی و اجتماعی انسان، باکوشش والای مترجمان گران‌قدر فارسی زبان، دراختیار دو نسل از مردم ایران قرارگرفته است. بدون تردید رومن‌رولان در تربیت انسانی و اجتماعی این دونسل نقش شگرفی ایفا کرده است. نگارنده این مقاله که شاگرد مکتب این نویسنده ارجمند است، به‌نسل دوم این شیفتگان تعلق دارد، و درپی آن است که با دست‌مایه بسیار اندک خود درودگوی نویسنده اندیشه‌مند و پیام‌رسان او به نسل آتی باشد. روزگاری رومن‌رولان با نگارش زندگی قهرمانانی چون بتهوون، میکل‌آنژ، تولستوی، گاندی و ... که قلب بزرگی به‌مفهوم وسیع دنیای درونی داشتند، می‌‌خواست درهوای دم‌کرده، پنجره‌ها را بگشاید و هوای آزاد را به درون راه‌دهد، تا مردم بتوانند دم قهرمانان را تنفس کنند. اینک، رولان خود به ردة چنین قهرمانانی پیوسته است. پس دریچه‌های بسته را بگشاییم و نفس عطرآگین او را استنشاق کنیم.

           رومن‌رولان در 29 ژانویه 1866، در شهرک زیبابی کلامسی[1] در خانوادة میانه‌حالی دیده به‌جهان شود. مادرش شیرة جانش را در کام و تن او جاری ساخت، گل زندگی کودک شکفت و نگاه آشفته و آبگونش آرام‌آرام با فروغ دیدگان مادر درآمیخت.

          بیش از دوسال نداشت که مادرش برای او خواهری به‌دنیا آورد، او که نامش را مادلن گذاشته‌بودند، درسه سالگی مرد. مرگ خواهر، موجود معصوم و مهربان که از گلبرگ‌های بهاری شاداب‌تر و لطیف‌تر بود، در رولان کوچک اثری بسیار ژرف باقی‌گذاشت و عمیق‌ترین و صمیمی‌ترین ترحم‌ها را در وجود او برانگیخت، « اشک‌هایم خشک‌شده‌اند. نمی‌دانم چه‌چیزی برجانم چنگ انداخته‌است. چشمانم را سوی او دوخته‌ام، و قیافه مهربان و مالیخولیایی‌اش را می‌بینم. همین.

- لحظه‌ای دیگر به او نخواهم اندیشید. با این همه در سراسر زندگیم به او فکر خواهم‌کرد.» « سفر درونی ص 18»

رولان از پدرش عشق به‌زندگی و شادی و از مادرش که مشاور و محرم رازش بود، نوعی ریاضت اخلاقی و همچنین عشق وصف‌ناپذیر به موسیقی را آموخت.

          او تحصیلات نخستین را در سال 1880 در کالج کلامسی[2] به پایان رساند. دیگر ادامة تحصیل در آن‌جا برایش ممکن نبود. اکنون ناگزیر بود کلامسی، شهرک زیبا و دوست‌داشتنی خود را ترک‌کند. در اکتبر سال 1880 به پاریس رفت و در آن‌جا سکونت گزید.

          رولان نخستین درس‌های موسیقی را از مادرش آموخت. مادرش بی‌آن‌که ادعا کند، به او یاد می‌داد چگونه انگشتانش را روی کلاویه‌ها به‌کار اندازد. در 16 سالگی نخستین درس‌های موسیقی را از دوشیزه ژوزفین‌مارتن فراگرفت. « موسیقی ازهمان نخستین گام‌های زندگی دستم را گرفت. آن نخستین عشقم بود، احتمالاً آخرین عشقم نیز خواهدبود. من در کودکی آن را همچون زنی دوست داشتم، بی‌آن‌که با عشق یک زن خوب آشنا باشم.» « خاطرات ص 148»

          رومن‌رولان با آن که جدی کار می‌کرد، در سال 1884 در امتحان دانش‌سرای عالی پذیرفته نشد. با این همه نومید نشدو با جدیت بیشتری مطالعاتش را ادامه داد. درون نوجوان رنجور و رویایی، نیرویی سربرمی‌داشت و فریاد برمی‌آورد، « برخیز! گام بردار! دست به‌عمل بزن! مبارزه کن...»    «خاطرات ص 28»    

در کنکور سال 1885 نیز شکست خورد، اما سرانجام پس از تلاشی پی‌گیر، در ژوئیه 1886 در کنکور دانش‌سرای عالی با مقام هشتم پذیرفته شد. « درمدت سه‌سال، جانم از را از توسیدید[3]، تاسیت[4]، سوفوکل[5] و ویرژیل[6] پرورده‌ام. متن کامل یونانی ادیپ شاه،[7] و قصاید و غزلیات هوراس[8] را به لاتین حفظ کرده‌ام.»                                                                                  « خاطرات ص 33»

          رولان جوان در سال 1883 با ویکتورهوگو دیدار و از سال 1885 مطالعه آثار اسپینوزا را آغاز کرد. اندیشه اسپینوزا به او شادی می‌بخشید، همچون شرابی آتشناک او را مست می‌کرد و نور امید را در درون او برمی‌افروخت. آثار او بیش از همه برای این او را جلب می‌کردند که شادی هستی زمینی را تأیید می‌کردند و انسان‌ها را به سوی نیکی و برادری فرا می‌خواندند.

          درنخستین 6 ماه دانش‌سرای عالی، داستان‌های بلند « تسخیرشدگان»، «ابله»، «برادران کارامازوف»، داستایوفسکی را خواند. داستان بلند « جنایت و مکافات» بیش از آثار دیگر داستایوفسکی، رولان را مجذوب کرد و به تأمل واداشت. درنخستین تعطیلات دانش‌سرای عالی با آثار کلاسیک رٌم، موسیقی و تاریخ آشنا شد. آن‌گاه به مطالعه آثار گوگول، تورگنیف و گونچاروف پرداخت. اما بیش از همه آثار تولستوی را به‌نحوی خستگی‌ناپذیر می‌‌خواند. با مطالعه آن‌ها نور عشق و بشر دوستی براو می‌تابید و او را مسحور می‌ساخت.

          رومن‌رولان در دانش‌سرای عالی، رشته تاریخ را برگزید. زیرا تصورمی‌کرد این رشته می‌تواند به نیازهای جدی او در پژوهش وقایع پاسخ دهد. درهمان حال نوشت: « می‌خواهم تاریخ روان‌شناسانه و واقع‌گرایانه، یعنی تاریخ جان‌ها را بنویسم، البته با گوشت تنشان.»

                                                                                         « خاطرات ص 57»

          سپس رولان راهی ایتالیا شد و پس ازاین که درحدود 15 روز در تورن[9]، میلان،[10] فلورانس، [11] سین[12] و ارویتو،[13] به سربرد و از زیبایی آن‌ها به‌ویژه فلورانس خیره‌شد، در 20 نوامبر 1889 وارد رم شد و به سفارش دوست و استاد ارجمندش گابریل مونو به‌کار در بایگانی‌های واتیکان پرداخت. به‌نظر مونو، گرچه این کار با ذوق هنری رولان سازگار نبود، اما می‌توانست در کار مقدماتی درمورد بررسی خصلت‌های انسان‌ها و روانشناسی آن‌ها برای کار و آفرینش هنری وی ثمربخش باشد.

          درسال 1891 رولان به پاریس برگشت. زندگی و رنج‌هایش، عشق را در درونش برافروخته بود. نبوغ در وجودش می‌جوشید. کم‌کم با آثار نویسندگان و شاعران معاصر فرانسه آشناشد و سرانجام در زمستان سرد پاریس به‌ایبسن،[14] روی آورد. رولان به ایبسن می‌اندیشید. به‌این نویسنده کهن‌سال نروژی، که دروغ و ریاکاری اجتماعی را در آثارش بیر‌حمانه افشا می‌کرد. به‌تدریج رولان‌ به هنری می‌اندیشید که همچون پرتو خورشید برهمه بتابد. او به هنر برای مردم، به هنر مردمی فکر می‌کرد.

 

          رولان در سال 1892 باکلوتیلد[15]، یگانه دختر زبانشناس معروف، میشل بره‌آل،[16] ازدواج کرد. او به شخصیت و ارادة کلوتیلد ارج می‌نهاد. او را به‌خاطر خود او دوست داشت. دلش نمی‌خواست همدیگر را جذب کنند. آرزو داشت که هردو آزادانه رشد یابند و عشق دو جانبه‌شان پایدار بماند. رولان در 1895 به کمک کلوتیلد تز دکترای خود را تحت عنوان، منابع تئاتر غنای نو، به پایان رساند.رومن رولان

          رولان که ماجراهای انقلاب کبیرفرانسه را به‌طور عمیق مطالعه و به دقت بررسی کرده بود، آن‌ها را نه تنها حادثه‌ای عظیم برای فرانسه و همه کشورهای اروپا، بلکه جنبش نیرومندی برای سراسر جهان به‌شمار می‌آورد. انقلاب کبیرفرانسه نه‌تنها ضربه محکم و قاطعی برپیکر فئودالیسم وارد آورد، بلکه پایه‌های مالکیت سرمایه‌داری را نیز متزلزل ساخته بود. اما درحقیقت نتوانسته بود برخواسته‌هایی که وعده داده بود جامع عمل بپوشاند و انسان‌ها را به بهروزی واقعی برساند. رولان صمیمانه می‌کوشید تا به تحقق آن خواسته‌های مهم و ارجمند جامعة بشری یاری رساند. اندیشه‌پردازان محافظه کار سرمایه‌داری بر انقلاب کبیر می‌تاختند و می‌کوشیدند میراث معنوی عظیم آن را، خٌٍرد و ناچیز جلوه دهند. اما رولان که برآن میراث عظیم معنوی ارج می‌نهاد، می‌خواست کلیه جنبه‌های مثبت و منفی انقلاب، کج‌اندیشی‌ها و اشتباه‌های رهبران آن را به معاصران خود ارائه دهد، تا آن‌ها از لغزش آن مردان بزرگ پندگیرند، از تجربه‌های گران‌بهای آن‌ها سود جویند، مناسبات جامعة خود را انسانی‌تر کنند و میراث معنوی انقلاب را غنی‌تر سازند، نوشتن آثاری چون گرگ‌ها ( 1898)، دانتون ( 1899)، روبسپیر(1938)، شکست‌خوردگان، چهاردهم ژوییه (1902)، پیروزی عقل ( 1899)، آیرت و بازی عشق و مرگ و ... (1925) دراین راستا صورت گرفت. نمایشنامه‌های رولان با استقبال چندانی روبه‌رو نشد. اما او فکر می‌کرد شاید نتوانسته است وظیفه اخلاقی و انسانی خود را چنانچه باید به انجام برساند. با این همه نومید نبود. به‌گفته فرانسیس دوپرسانسه « او نه با پیروزی، بلکه با پیکار پیمان بسته بود.» پس ازاین ناکامی‌ها، برای رولان مسلم شده بود که نظام سرمایه‌داری، برای جلوگیری از رشد هنر انقلابی و خلاق، دشواری‌ها و موانع فراوان به‌وجود می‌آورد. امارولان به نیروی عظیم و خلاق مردم باورداشت و بنابراین در اواخر قرن نوزدهم به نوشتن تئاتری نو دست‌زد و آن را تئاتر خلق نامید. او در مقدمه چاپ نخست تئاتر خلق می‌نویسد: « اندک زمانی است که در راه بنیادگذاری تئاترخلق کوشش به‌عمل می‌آید. کسانی که منافع ویژه یا سیاسی دارند، می‌کوشند آن را به‌ خدمت خویش درآورند. انگل‌هایی را که می‌‌خواهند از شیره درخت خلق، زندگی کنند، باید به‌طور بی‌رحمانه بیرون ریخت. تئاترخلق یک کالای باب روز و یک بازی هوس کارانه نیست. تئاترخلق تأثیر آمرانة جامعه‌ای نو، بانگ و اندیشه آن است و در لحظه‌های بحرانی، به حکم ضرورت، دردست آن به جنگ افزاری علیه جامعه‌ای کهنه و فرتوت مبدل می گردد... سخن از فراهم ساختن تئاتر توسط خلق برای خلق درمیان است و ازپا گرفتن هنری نو برای دنیای نو.»

          به‌نظر رولان دنیا میان خودخواهی غوطه‌ می‌خورد، خفه می‌شد و می‌مرد. ازاین‌رو رولان می‌خواست پنجره‌ها را بگشاید، هوای آزاد را به درون راه دهد و دم قهرمانان را تنفس کند. قهرمانانی که رنج می‌کشند و رنج‌های دیگران را به جان می‌خرند. رولان دست به نوشتن زندگی قهرمانانی چون بهتوون، میکل‌آنژ، شیلر، گاندی، گاریبالدی و تولستوی زد. در زندگی بتهوون (1903) با آن‌که این آهنگ‌ساز بزرگ، یکی از نوابغ برجسته به‌شمار می‌آید، اما درحقیقت فرزند جامعه و عصر خویش است و با واقعیت‌های دوران خود دست به گریبان و آشناست. هنگام کودکی و نوجوانی روزهای بسیار سخت و دردناکی براو می‌گذرد. همواره زیرفشاری که می‌خواهند براو تحمیل کنند، قرارداد. با فقر و محرومیت‌های گوناگون و توان‌فرسا روبه‌روست. دشواری‌های مادی، سیه‌روزی‌ها و ناکامی‌های عاشقانه او را به شدت می‌آزارند و سرانجام سنگینی هولناک گوش برزندگی او سایه می‌افکند. بتهوون رنج می‌کشد، اما از پای در نمی‌آید، بلکه می‌آموزد و آبدیده می‌شود. زیربار رنج، بیماری و محرومیت‌های توان‌فرسا قد می‌افرازد و برضد سرنوشت قهار مبارزه می‌کند. و در میان دردها و عذاب‌های جانکاه برای بهروزی و خوشی انسان‌ها، نغمه شادی و سرور می‌سراید.

          زندگی « میکل‌آنژ» ( 1905) بیش از همه برای رولان جالب بود. رولان می‌دید که هنر فناناپذیر میکل‌آنژ، درچه شرایط سخت و دشوار، با چه عذاب‌های جانکاه درونی، با چه کوشش و تلاش جان‌فرسایی شکل‌گرفته و آفریده شده است. میکل‌آنژ رفتار حقارت‌آمیز و فشارهای دایمی اشراف ستم‌گر و بهره‌کش، کلیسا و بعضی هنرمندان را با تلخ‌کامی و اندوه تحمل می‌کرد. بیماری‌ها، شکنجه‌ها و اختلاف‌های خانوادگی او را می‌آزرد و درمانده‌اش می‌کرد. او همواره با رنج و درد دست به گریبان بود.

عصر سختی است، عصر تاریکی است،

خوابیدن خوبست، سنگ بودن خوب‌تر،

در این قرن جنایت و رسوایی

نیستی، فقدان احساس، سرنوشتی غبطه‌انگیزاست.

                                                                      «میکل آنژ»

          رولان رنج‌ها و مشقت‌های مردان نامی را می‌دید و به‌شدت آشفته می‌شد. پیش خود می‌اندیشید باید فریادهای آن‌ها را منعکس کند. زندگی آن‌ها را بازآفریند. آن‌ها را نه مانند قهرمانان افسانه‌ای و تصورناپذیر و نه با رنگ‌آمیزی، بلکه ساده و معمولی تصویرکند. و چون می‌اندیشید که نتوانسته است شخصیت بتهوون را در سرگذشت کوتاه او وسیع و کامل ارایه دهد، اکنون آرزو داشت بتهوون قرن بیستمی را بازآفریند، ژان‌کریستف را.

نگارش قطعی داستان بلند ژان‌کریستف، مدت 10 سال ( 1904-1914) از زندگی رومن‌رولان را ردبرگرفت، با آن که ناگزیر بود برای نان در دانشگاه درس بدهد، به‌نوشتن مقاله و کارهای در زمینه تاریخ بپردازد، بااین همه در سراسر این ده سال بخشی از وقت خود را به‌نگارش این داستان بلند و عظیم اختصاص داد. و حتی روزی نبود که روی آن کارنکند. او در آن راه بسیار دراز، بی‌آن‌که در غم پیروزی یا شکست باشد، وظیفه‌اش را انجام می‌داد و « نه یک اثر ادبی، بلکه یک اثر ایمانی می‌نوشت» رومن رولان در مقدمه ژان‌کریستف می‌نویسد: « وظیفه‌ای که من در ژان‌کریستف برعهده گرفته بودم عبارت از این بود که درآن پوسیدگی و تلاشی اخلاقی و اجتماعی فرانسه، آتش روح را که زیر خاکستر خفته بود، بیدار کنم. برای این منظور بیش از هرچیزی می‌بایست خاکسترها و زباله‌هایی را که انبارشده بود بروبم، در برابر بازارهای سرمیدان، که راه هوا و روشنایی را بسته بودند گروه کوچک جان‌های بی‌باک را که آمادة هرگونه فداکاری و پاک از هرگونه سازش کاری بودند، به پا دارم. می‌‌خواستم همه را، به ندای قهرمانی که رهبرشان می‌گردید، گرد او جمع کنم. و برای آن‌که چنین رهبری وجودداشته‌باشد، می‌بایست خود آن را بیافرینم، من ازاین رهبر، دوشرط اساسی می‌خواستم،:

1-   چشمانی آزاد و روشن و راست‌بین، مانند چشمان آن پروردگان طبیعت، آن سرخ‌پوستانی که ولتر و نویسندگان دایره‌المعارف به پاریس می‌آورند تا به کمک دید ساده و طبیعی‌‌شان، جنبه‌های مسخره و جنایات اجتماع زمان خود را، هجوکنند. من به‌چنین رصدخانه‌ای به دو چشم راست و بی‌پروا، - نیازداشتم تا بتوانم اروپای امروزه را ببینم و قضاوت کنم.

2-   دیدن و قضاوت کردن تنها نقطة عزیمت است. پس از آن نوبت عمل می‌رسد. آن‌چه می‌اندیشی، آن‌چه هستی، باید جرأت آن را داشته‌باشی- جرأت کن و بگو! جرأت کن و دست به‌کار شو! یک ساده‌دل،‌قرن هیجدهم، برای ریشخند می‌تواند کافی باشد، ولی برای نبرد سهمناک امروز بیش از اندازه لاغر و ناتوان است. امروز قهرمان لازم است. قهرمان باش!

 «ژان‌کریستف‌ص12»        

          داستان بلند ژان‌کریستف، سمفونی عظیمی است. هدف رولان تنها این نیست که زندگی انسان را درمیان حادثه‌ها و پیکارها تصور کند، بلکه می‌کوشد چیز مهم‌تر و پهناورتر را ارایه دهد، چیزی نو: انسانی با قلب بزرگ.

          رولان که دلش می‌خواست سرگذشت بلند یک نسل را، بانوعی سمفونی طبیعی پایان دهد، در مقدمه ژان‌کریستف نوشت: در پایان ژان‌کریستف، من آن هم آهنگی را که از جفت بزرگوار مهر و کین ترکیب یافته است، این تعادل پرتوان در دامن عمل را برچنان خاتمه‌ای ترجیح دادم. زیرا پایان ژان‌کریستف پایان نیست، یک مرحله است. ژان‌کریستف پایان نمی‌پذیرد، حتی مرگ او چیزی جز یک دم از آن ضربان و یک زفیر از آن نفس بلند جاودانی نیست. روزی خواهدرسید که برای نبردهای تازه‌تری از نو زاییده شوم. 

                                                                                                         «ژان‌کریستف- ص 19»

          ازاین جاست که ژان‌کریستف هنوزهم رفیق و هم‌رزم نسل‌های تازه است. اگر او صدبار هم بمیرد، بازهمواره از نو زاییده خواهد شد و همواره پیکار خواهد کرد و همیشه همراه «مردان و زنان آزادهمه ملت‌ها باقی خواهد ماند، کسانی که پیکار می‌کنند و رنج می‌برند و پیروز می‌شوند.»

          ژان‌کریستف پرآوازه شد. هرروز مرغانی از همه کشورهای جهان به آن روی می‌آورند و پناهگاهی می‌جستند. ژان‌کریستف از مرزها گذشت، او دیگر درهیچ کشوری بیگانه نبود. از سرزمین‌های دور و از نژادهای مختلف، از همه اروپا، آسیا، آفریقا و آمریکا کسانی می‌آمدند و می‌گفتند: ژان‌کریستف از آن من است، خود من است...

          رومن‌رولان که همواره به سرنوشت هنر، به ارزش واقعی آن و همچنین به تأثیر آن در زندگی انسان‌ها می‌اندیشید، به کار بسیار نویی دست یازید و کولابرونیون ( 1919) را خلق کرد. رولان که در آغاز قرن، تجربه‌ها و آگاهی‌هایی دربارة کارگران اندوخته بود، اکنون، بیش از هرچیز به آینده‌ای که در انتظار این طبقه بود می‌اندیشید. در کانون‌های خانوادگی فرومی‌رفت و می‌کوشید با مددگرفتن از ادبیات تودة مردم فرانسه و با سودجستن از میراث ازاد فرهنگ ملی فرانسه، خانواده‌ای از نیاکان خود را زنده کند. این اثر مهم، به‌نحوی بازتاب اندیشه‌های رومن‌‌رولان دربارة سرچشمه و نیروی هنر خلقی است. کولا پیش ازاین که یک نجار یا ظریف‌کار باشد، هنرمندی است که می‌تواند از زیبایی گل یا لبخند شیرینی لذت ببرد و این زیبایی‌ها را در کنده‌کاری‌های خویش بازآفریند. او از کارش که همراه کهن اوست و هرکز به او خیانت نکرده است، سخن می‌گوید: «چه خوش است، انسان ابزار کار به‌دست بگیرد، در برابر میزکارگاهش اره کند، ببٌرد، رنده‌کند، حاشیه‌کاری و برجسته‌کاری کند، میخ‌بکوبد، سوهان بزند، برمواد زیبا و محکم که خم می‌شوند، برپوب گردوی بارور که به‌سان پشت فرشته‌ای زیر دست می‌لرزد، دست بمالد و بساید و پیکرهای گُلی و بورتن‌های زرین پریان چوب‌های ما را که هنگام برش آشکار می‌شوند، ببیند!»  «کولابرنیون- ص38»

          کولا مانند ژان‌کریستف که اغلب تنهاست، تنهانیست. او با مردمان ساده کلامسی رفت و آمد دارد، با آن‌ها می‌جوشد و درمیان آ‌ن‌ها زندگی می‌کند و به آن‌ها عشق می‌ورزد. «در ران‌های یک الواربٌر، شرافت بیشتری هست تا در قلب یک نجیب‌زاده چپاولگر.»                                 «کولابرنیون- ص225»

          کولا در لحظه‌های دشوار، بانیروی ارادة خود به‌پا می‌خیزد، هم‌شهریان خود را گرد می‌آورد، آن‌ها را برای دفاع از شهر خود سازمان می‌دهد و از هیچ‌‌گونه یاری به‌ آن‌ها دریغ نمی‌ورزد و هنگامی که مردم از بی‌فرماندهی می‌نالند، کولابرونیون می‌گوید:«خود فرمانده خود باشید.» کولای زنده‌دل کار می‌کند، می‌نوشد و از زیبایی‌ها و شیرینی‌های زندگی بهره می‌جوید. زبان این داستان سرشار از ترانه‌های خلقی و ضرب‌المثل‌هاست و رنگ زنده، شاد و سادة آن با ویژگی‌های قهرمان هم‌آهنگی دارد. ماکسیم گورکی نویسندة بزرگ که با رولان مکاتبه داشت و کولابرنیون را در ژانویه 1923 خوانده بود، به او نوشت:« دوست عزیز، کتاب شما به یک سرود می‌ماند، شما با استادی خود چنان خصوصیاتی به این «برگوندی» داده‌اید که من با گوشت و پوست خود وجودش را لمس می‌کنم. هم‌چنان که می‌خواندم، از شوق اشک به چشم می‌آوردم، با خود می‌اندیشیدم: دراین روزهایی که بی‌قراری و ناراحتی عمومی است و دراین روزگاری که کار جنون و شرارت و تبه‌کاری بالاگرفته است، آه که نشر چنین کتابی چه به‌جا و به‌موقع بود.»                                                                                                  «ادبیات ازنظر گورکی ص 391»

          ناشران پاریس، به‌خاطر جسارت ویژه‌ای که در کولابرنیون موج می‌زد، از انتشار آن خودداری کردند. در بهار 1914 جنگ‌جهانی اول آغازشد و انتشار این اثر تا سال 1919 به‌تعویق افتاد.

       

           در آغاز جنگ، رولان قادر به تجزیه و تحلیل علت‌های اجتماعی و اساسی جنگ نبود. به‌نظر او دنیا دیوانه شده بود و نیروهای اسرارآمیز و شومی، ارتش‌های چندمیلیونی را به جان هم انداخته بود. اما این اندیشه‌ها دیری نپایید. رولان بعدها به‌تدریج و پس از مطالعه و تفکر طولانی به ریشه‌های اجتماعی اقتصادی و به‌علت‌های بنیادین جنگ پی‌برد و به واقعیت‌ها دست یافت. اکنون حرف‌های انیشتن را که گفته بود: «در آلمان فرمانروایی بانک‌داران بزرگ، انحصارات صنایع آهن و گروه ژنرال‌ها از خود امپراطور، نیرومندترند». به یاد و به آن‌ها ایمان می‌آورد. او اکنون به‌طور عینی می‌دید که صاحبان صنایع بزرگ و انحصارات مالی به تداوم جنگ، اشتیاق نشان نمی‌داند، و آتش آن را شعله‌ورتر می‌ساختند. اکنون در می‌یافت چیز اسرارآمیزی در پشت جنگ‌ها نهفته نیست و باید جنگ افروزان را افشا کرد و نقاب از چهره منحوس‌شان برداشت و با آن‌ها مبارزه کرد: مبارزه برای صلح. رولان خلق‌هایی را که در معرض کشتار جمعی دولت‌ها قرارداشتند به‌وحدت و یگانگی فراخواند: از نویسندگان، اندیشمندان و از همه انسان‌های بافرهنگ می‌خواست به یاری خلق‌های ستمدیده بشتابند، به آن‌ها آگاهی بدهند تا به نیروی عظیم خود پی ببرند. فرزانگانی هم‌چون آلبرت انیشتن و آلبرت شوپترز به ندای صلح طلبانة او، پاسخ مثبت دادند. مردم از سراسر جهان برایش نامه نوشتند و به مبارزه او در راه صلح ارج نهادند: «به رفیق رولان بگویید که من و دوستانم مانند او فکر می‌کنیم...» رولان هرکز چنین نامه‌هایی دریافت نکرده بود. درحقیقت ازمیان نامه‌هایی که به او می‌رسید تا آن روز کسی او را رفیق رولان ننامیده بود. این نامه‌ها برای رومن‌رولان شادی‌بخش بود و در مبارزه‌اش به‌خاطر صلح و آزادی به او نیرو و جسارت می‌بخشید.

          اکنون رولان آرزو داشت نظام اجتماعی دادگر، شایسته و انسانی‌تری میان مردم برقرار شود. او که پیش از این تا حدودی با اندیشه‌های سوسیالیسم آشنا شده بود. در آغاز سال 1917 باچندتن از نویسندگان و پژوهشگران و ازآن جمله، آناتولی لوناچارسکی آشناشد. رولان آگاهی‌های پرارزشی از آن‌ها به‌دست آورد و روزبه‌روز شناخت بیشتر و دقیق‌تری از آن کشور دوردست که پیش ازاین، آن همه برایش اسرارآمیز بود، پیداکرد. رولان مقاله‌ای را در پراودا به چاپ رساند و در آن انقلاب اکتبر را نه تنها به برادران روسی تبریک گفت، بکله از ایشان بخاطر انجام این کار عظیم، سپاسگزاری کرد. اونوشت این انقلاب اروپا را که در غرور انقلاب‌های گذشته به خواب رفته بود، بیدار کرد. به‌نظر رولان نیاکان او که می‌خواستند آزادی و برادری را در دنیا گسترش دهند، موفق نشده بودند. اما ارادة آن‌ها عالی بود. دراین نوشته رولان آرزو کرد برادران روسی از گذشته آن‌ها پندگیرند، متحد و باگذشت باشند و با خود صلح و آزادی به همراه بیاورند.

          در سال 1919 رومن‌رولان،‌«اعلامیه استقلال روح» را تنظیم کرد. دراین اعلامیه که در 26 ژوئن همان سال در روزنامة اومانیته انتشار یافت، مردم را به پرهیز از جنگ فراخواند و آن‌ها را از شرکت در جنایت‌های جنگ برحذر داشته و خطاب به روشنفکران خاطرنشان ساخت که، وظیفه آن‌ها خدمت به بشریت است، نه سازش با زورمندان. این اعلامیه را شمار زیادی از نویسندگان و اندیشمندان بزرگ ازجمله هانری‌باربوس[17]، ژول‌رومن استفان تسوایک، برتراندراسل، ماکسیم گورکی، رابیندرانات تاگور، هرمان هسه و آلبرت اینشتن امضاء کردند. در ژانویه 1919 کارل لیبکنخت و روزاکولزامبورگ رهبران جنبش کارگری آلمان وحشیانه کشته شدند. رولان با غم و اندوه فراوان در مقاله‌ای باعنوان ژانویه خونین برلین در برابر این توطئه واکنش نشان داد.

          رومن‌رولان در پاییز 1918 به‌عضویت آکادمی جوان علوم شوروی و در نوامبر 1919 که نخستین کنگرة تئاتر کارگری و دهقانی برگزارشد، به‌عنوان نظریه‌پرداز تئاتر سوسیالیستی برگزیده شد.

          رولان که در سال 1921 بارابیندرانات تاگور، در پاریس آشنا شده بود، پنج‌سال بعد او را در سوییس ملاقات کرد و سپس در سال 1931 با مهاتما گاندی، دیدارکرد. نظر گاندی که براساس آن، زور اصل و اساس هیچ مذهب و‌ آیینی نیست و کسانی را که بدی می‌کنند، باید دوست داشت - و این به معنی چشم‌پوشی از بدی نیست- توجه رولان را به خود جلب کرد. در سال 1929 زندگی راماکریشنا[18] و در 1930 زندگی ویوکاندا[19] رانوشت. رولان نه مانند یک پژوهشگر دانشگاهی، بکله هم‌چون یک هنرمند، سنت‌های انسانی هند را گرامی داشت و اندیشه‌های نیک و احترام به انسان را در آن میراث‌ها برجسته می‌کرد.

           رومن‌رولان در سال 1924 از شنیدن خبر جنایت فاشیست‌ها در ایتالیا به شدت متأثر شد، لذا به‌همراه هانری باربوس، کمیتة جهانی ضدجنگ و ضدفاشیسم را بنیاد نهاد. در فوریه 1927 نخستین تظاهرات ضدفاشیستی توده‌ای، به ریاست افتخاری آلبرت‌اینشتن، رومن‌رولان و هانری‌باربوس تشکیل‌شد.

          انتشارات ورمیا[20] در لنین‌گراد، از سال 1920، چاپ مجموعة آثار رومن‌رولان را در بیست جلد آغاز کرد. این خبر رولان را به هیجان آورد. او از ماریاکود داسووا که سمت مدیر انتشارات ورمیا را به‌عهده داشت، خواهش کرد تا برای آن‌که آثارش بدون غلط چاپ شود، همکاری او را بپذیرد. ماریا که پدرش روس و مادرش فرانسوی بود، پس از مطالعه ژان‌کریستف با رومن‌رولان پیوندی محبت‌آمیز برقرار کرد. رولان که سال‌ها پیش از همسر اولش جدا شده بود، سرانجام با ماریا که دوست و رفیق او بود، ازدواج کرد.

          رومن‌رولان از همان هنگام که ژان‌کریستف را به‌پایان رساند، نوشتن داستان بلند دیگری را درسر می‌پروراند. او در مقدمه جان شیفته ( 1922- 1932)، این اثر ادبی بزرگ جهان که «گاه شعر ناب و فلسفه ژرف‌نگرانه»* است و به همراه ژان‌کریستف به برکت و همت به آذین به فارسی شیوا و دقیق درآمده است، می‌نویسد: قهرمان اصلی جان‌شیفته، آنت‌ریوی‌یر، به گروه پیشتاز آن نسل از زنان تعلق دارد که در فرانسه ناگزیر گشت به دشواری، با پنجه درافکندن با پیش‌داوری‌ها و کارشکنی همراهان مرد خویش، راه خود را به‌سوی یک زندگی مستقل بازکند. از آن پس پیروزی به بهای کوششی جانانه به دست آمد ( مگر در زمینه سیاسی که مقاومت سرسختانه پیرنرینه‌های کشور لاتین هنوز در آن بسخو کرده است). ولی برای نخستین ستون حمله، نبرد بس دشوار بود، خاصه برای زنانی مانند آنت تنگدست و تنها که جرأت نمودند خطرهای فرزندزادن آزاد را بپذیرند. در عوض این زندگی انباشته به آزمون‌ها و تنهایی دلاورانه، که درآن هریک از رزمندگان زن، که در آن روزگار به شمار اندک بودند، از دیگران بی‌خبر بوده تکیه جز برخود نمی‌توانست کرد، منش‌های آزادتر و مردانه‌تری پرورش داد تا بیشتر مردان همان نسل... زیرا جز به بهای آزمون‌ها و برخورد با مانع‌ها نیست که جنس آدمی از نرینه و مادینه پیشروی می‌کند. سپاس خدای را که آنت، دخترمن، همسفرمن، هرگز آزمون و مانع کم نداشته است. تا واپسین روز زندگی‌اش، «رودخانه به‌سوی دریا روان است... بی‌آن‌که هیچ ساکن باشد! زندگی که گام می‌سپارد... رو به پیش! جریان حتی در مرگ، ما را با خود می‌برد، حتی در مرگ، ما پیش‌خواهیم بود...»                                                     «جان شیفته- جلد اول ص 5 و 6»

          رولان درنظر نداشت تنها داستان مبارزه زنان را درراه کسب آزادی خودشان بنویسد، دراین اثر عظیم نه موضوع زن و مبارزة دوجنس، بلکه چیزی عمیق‌تر و پهناورتر درنظراست. رولان درتصور زندگی آنت و قهرمان‌های دیگر جان‌شیفته که شاید از ژان‌کریستف و شخصیت‌های آن مجسم‌تر و رنگی‌تر باشد، در جست‌وجوی مفهومی برای زندگی انسان است. دراین اثر شگرف، نه‌ظاهر وقایع و ماجراها، بلکه زندگی درونی از اهمیت ویژه‌ای برخورداراست. «همیشه تاریخ حوادث یک زندگی را می‌نویسند، اشتباه می‌کنند. زندگی راستین زندگی درونی است.» زندگی درونی آنت با زندگی درونی ژان‌کریستف نه تنها ازآن‌رو متفاوت است که زندگی یک زن و یک نسل دیگر است، بلکه همچنین به‌خاطر آن است که این زن، که نمی‌توانست با تخلیه‌های مدام آفرینش جان اندیشمند، که نظم می‌دهد و زیر فرمان می‌گیرد از سرریز سودا رهایی یابد، خیلی بیشتر دست‌خوش حمله‌های ضمیری پرتلاطم است. در پیرامون او هیچ‌کس ازاین انبوه سودای برهم انباشته، بویی نمی‌برد و مدتی دراز می‌گذرد تا خود آنت بدان توجه می‌یابد. هستی ظاهری‌اش همچون آبگیری است که در دل جنگ به‌‌خواب رفته، اما واقع امر آن است که دراین زن آرام و درستکار و خردپیشه، بی‌آن که خود بداند، یک اروس[21] ناپیدا خوابیده است که مرزهای شایست و ناشایست را نمی‌شناسد. خدای عشق در او به چهار یا پنج شکل پی‌درپی در می‌آید، در آغاز با عشق مبهمش به پدر خود، پس از آن محبت سودایی‌اش به خواهر، دربخش سوم درمیان بسا طوفان‌های دیگر سودا، محبت مادر به پسر خود و پس از آن به‌هنگام جنگ، یک ترحم سودایی برای بشریت اهانت دیده و دشمن‌داشته که لگدمال غریزه‌های حیوانی میهن‌ها گشته است، و در واکنش آن، نثار محبت خود به دشمنی اسیر و زخمی که انبوه وحشی مردم دشنامش می‌دهد... اما درهمین اثنا که آنت در دام پندارهاست، پندار فرزند، پندار دلدار و زندگی باهم، دست زمخت سرنوشت، که نام صدفه به آن می‌دهند و خرمندتر از خرد اجتماع است، او را برفراز ویرانه‌های ثروت و زندگی خوش‌خویش، از آستانه زندگی نوینش، می‌گذراند. تنگدستی باری انت همان نقشی را دارد که مهاجرت به کشوری بیگانه برای ژان‌کریستف. تنگدستی او را برآن می‌دارد که با نگاهی تازه، دروغ جامعه معاصر را بررسی کند، - چیزی که آنت با همه راست‌بازی خویش تا زمانی که خود به این جامعه تعلق نداشت،‌ برآن آگاهی نمی‌یافت. آن دم که آنت جست‌وجوی نان روزانه‌اش را آغاز می‌کند، دروازة عصر اکتشافات راستین به رویش گشوده می‌شود. آنت، این جان آفرینشگر، درمی‌یابد عشق همچو کشفی نبوده است و نه همچنین مادرشدن. آنت غریزه آن هردو را درخود داشته است. ازآن روز که آنت به اردوگاه فقرپا می‌نهد، جهان را کشف می‌کند. برای او فقر تنها دروازة برادری با توده‌های قربانی شده را نمی‌گشاید، فقر مکاشفه یک اخلاق تازه است. نه آن اخلاق کهنه تنگ دامنه و رنگ پریده نهی‌ها و اندرزگویی‌ها، اخلاق دادگاه‌ها و اقرارگاه‌ها، که سگ نگهبان یک جامعه حجره‌بندی شده‌اند، بلکه اخلاق تازة کار... کار: یگانه عنوان شرف راستین. آری آنت، این زن نیرومند موبور،‌درمی‌یابد که این بشریت چه ساختمان سست بنیادی است، و اگر برپای استوار است، تنها به‌خاطر نیروی عادت است. اما آیا تنها دریافتن کافی است. دوستش ژرمن آن هنگام که در آستانة مرگ است، با درک این مسئله که خطای او در فهمیدن نبوده است، بلکه درآن بود که عمل نکرده است رو به آنت می‌گوید: «پایداری کنید! غریزة قلبی شما مطمئن‌تر از وسواس آری و نه من است. شما پسری دارید. به او بگویید تنها به‌همین بس نکند که هم‌چیز را بسنجد، هم‌چیز را دوست بدارد. بگذار ترجیح دهد! عادل بودن خوب است. ولی «عدالت راستین» در برابر ترازوی خود نمی‌نشیند که بالا و پایین‌رفتن کفه‌ها را نگاه کند. داوری می‌کند و حکم را به اجرا در می‌آورد.»  «جان شیفته- ص17»

          این وصیت ژرمن، این میراث که آنت باید به پسر خود انتقال دهد، دردست‌های او سنگینی می‌کند، زیرا عدالت راستین، آن‌گاه که در روزگار تعدی و فشار یا انحطاط عالم‌گیر عمل‌کند، در روزگار بی‌رحمی که زندگی جز برای بزدلان نمی‌تواند خطرناک نباشد، (و این گفته آنت است که بسا شب‌ها پیشاپیش برمرگ پسر خود گریسته است)، بی‌چون و چرا به قربانی شدن منجر می‌شود. اما چه‌باک اگر این قربانی‌شدن برای یاری به «زایش» یک بشریت تازه ضرورباشد.

          و مارک پسر آنت- که با تنی خونین دروغ‌ها و چرک‌های این جهان را از پوست خود برمی‌کند، و آن‌ها را افشا می‌کند، با تفویض فعالانه خویش به اجتماع رونده و پیکارگر، در آستانة عصرنوین، ازپای در می‌آید. ولی خود مرگ او زایشی است... او به پا می‌خیزد و در سینة دو زنی که او را درخود پرورده‌اند همسرش و مادرش به راه خود ادامه می‌دهد. آنت ازهمان پله‌ای که پای پسرش برآن متوقف ماندهاست، بالارفتن را ازسر می‌گیرد. و پسر با مادر بالا می‌رود. پسر در مادراست. آنت رو به عروسش آسیا می‌گوید:«قوانین جهان زیرورو شده است. من او را زائیده‌ام. و اوست که به‌نوبه خود مرا می‌زاید.» چنین است معنا... زایش یک عصر زایش از راه قربانی‌شدن اختیار یک نسل و زایش مادر از پسر.

به این سان آنت ریوی‌یر، فراتر از پسر مردة خود می‌رود. با عزمی راسخ وارد پیکار می‌شود و پسر خود را، و همة و فرزندان و فرزندخواندگان خود را به آن در می‌اندازد. و اینک سرانجام: رود که

 

          نمودار نام اوست به دریا می‌رسد! در بستر پهنش که پنداری دیگر کرانه‌ای ندارد، آب‌هایش آمیخته با آب‌های ارتش بزرگ مردم که راه خود را در باروی ستمکاری‌ها می‌گشاید، به‌سر می‌غلطد.

          حکومت رایش سوم که می‌خواست مؤلف ژان‌کریستف و جان‌شیفته را بایک ستایش نمایشی ازآن خودسازد، در آوریل 1933 به‌وسیله سفیر خود در ژنو به اطلاع رولان رساند که به‌‌فرمان رئیس‌جمهوری، هیندبورگ، مدال گوته، که هرسال به‌یک استاد برجسته اهدا م‌شود، به او تعلق گرفته است. اما رولان مدال گوته را نپذیرفت و گفت او همواره برای فرهنگ آلمان، کشور بتهوون، گوته، کانت و کارل مارکس احترام قایل بوده است، اما اکنون نمی‌تواند این مدال را از غاصبان آزادی و فاشیست‌ها خون‌آشام بپذیرد.

          در ژوئن سال 1935، رومن‌رولان به‌همراه همسرش از اتحاد جماهیرشوروی دیدن کرد. او از مراکز مختلف و شهرهای گوناگون بازدید نمود و با ماکسیم‌گورکی و دیگر نویسندگان شورودی به‌گفت و گو نشست. رولان در بازگشت از شوروی، برمجموعه «رفیقان راه» مقدمه‌ای نوشت. این مجموعه با مقاله لنین، به‌نام هنر و کنش، که در سال 1934 انتشاریافته بود، پایان می‌یافت. رولان دراین مقدمه تحول ذهنی خود را از دروان جوانی تا کهنسالی و همچنین پیشرفت ذهنی و فکری بشریت را از گوته تا هگل، و از مارکس تا لنین به اختصار، مورد مداقه قرارداد.

          رولان، پس از انتشار جان‌شیفته و انتشار مجموعه‌هایی از مقاله‌ها و نامه‌ها در سراسرجهان پرآوازه شده بود. میلیون‌ها انسان در سراسر جهان او را گرامی می‌داشتند و مورد محبت و یاریش قرار می‌دادند. در حقیقت روزی نبود که مهر و اعتماد میلیون‌ها تن از خوانندگان آثارش را از سراسر جهان احساس نکند. او همبستگی خود را با جوانانی که در راه به‌ثمررسیدن عدالت و آزادی، مبارزه و فداکاری می‌کردند، اعلام می‌کرد، دیگر نیازی نبود خود را در اتاقش زندانی کند. اکنون سخن فاوست[22] را به یاد می‌آورد که: «آزادی در آوردگاه زمین، همه روزه پیروز می‌گردد». دراین سال‌ها حرکت‌های فاشیستی در اروپا گسترش می‌یافت و آلمان هیتلری سربازان خود را، بی‌توجه به اصول و قوانین بین‌المللی، به بیرون از مرزهای شناخته شدة خود می‌فرستاد. در اسپانیا، فرانکو قدرت می‌یافت و حکومت قانونی کشور را تحت فشار قرار می‌داد. رولان رنج می‌برد و سرانجام مصیبتی که جهان را تهدید می‌کرد، وحشت‌زده‌اش می‌ساخت. او با نگارش مقاله دموکراسی درخطراست! صلح و فرانسه درخطر است، به مصاف فاشیسم شتافت. درهمین حال رولان با موریس تورز[23] رابطه برقرار کرده بوده و با او به بحث و گفت‌گو می‌پرداخت. در ماجرای حریق رایشتاک و محاکمه لایپزیک نیز رولان مبارزة خود را دنبال کرد. ژرژدیمتروف رئیس‌جمهور فقید بلغارستان و قهرمان این ماجرا، رولان را یکی از وکلای مدافع خود قرارداد ولی حکومت آلمان نازی این وکالت را نپذیرفت. به‌خاطر فعالیت‌های ضدفاشیستی، ماندن رولان درمحل اقامت کنونی‌اش دشوار شده بود، لذا در ماه مه 1938 در وزله اقامت گزید.

          رولان دراین دوره دشوار هم از پای ننشست و نمایشنامه عظیم روبسپیر را در وزله نوشت و در 1939 در یکصدوپنجاهمین‌ سالگرد انقلاب فرانسه آن را چاپ و منتشر ساخت. او دراین اثر بی‌مانند و فناناپذیر، شعر باشکوه انقلاب را سرود. صحنه‌های آن را با رنگ‌آمیزی نقاشان بزرگ آراست و جوهر پیچیدگی‌های انقلاب فرانسه را همراه خشم‌ها، توطئه‌ها و سوداها نشان داد و جنبش نیرومند خلق را با مفهوم تاریخی و جهانی آن تصویرکرد. رولان به زبان روبسپیر خطاب به مردم سراسر جهان چنین نوشت: خلق، خلق من از تو می‌ترسند، برتو می‌تازند و تحقیرت می‌کنند، تو فرمانروایی، اما همیشه به سان برده‌ای با تو رفتار کرده‌اند. به یاد بیاور، به خاطر بیاور که اگر در جمهوری، عدالت به‌عنوان فرمانروای مطلق فرمان نراند، آزادی نام بیهوده‌ای بیش نخواهد بود. اگر بیدادگری نابود نشود، تو به‌هیچ رو زنجیرهایت را نخواهی گسست، بلکه تنها آن‌ها را عوض خواهی کرد... ای خلق، خلق‌من، یگانه دوست من! هرچه پیش‌ آید با هم بمانیم! هیچ دلم نمی‌خواهد که در خوشبختی و بدبختی، شادی و رنج‌ها با هم نباشیم! محبت تو، اعتمادتو، تنها دلیل زنده‌بودن من است، آن را برای من حفظ کن.

                                                                                                                  «روبسپیر 252 و 382» 

          آتش جنگ جهانی دوم در سپتامبر 1939 زبانه کشید و به‌تدریج جهان را در کام خود فروبرد. در فرانسه اومانیته و سایر مطبوعات مترقی، توقیف شدند و بازداشت نیروهایی که برضد فاشیسم مبارزه می‌کردند، آغازشد. ازهمان نخستین روزهای جنگ، خانه رومن‌رولان زیرنظر قرارگرفت. دیدار دوستان و آشنایانش برای او ناممکن شد. در ماه مه 1940 به سویس مهاجرت کرد و در منزل خواهرش اقامت گزید. اما چندماه بعد وادار شد به وزله بازگردد. منزل او و همسرش تاپایان اشغال فرانسه، تحت‌نظر فاشیست‌ها قرارداشت. دراین شرایط، رولان دست به نگارش کتاب خاطرات خود زد و درهمین حال به نگارش سفردرونی که سفری در ژرفای جانش بود، پرداخت و گهگاه کار روی اثر سه جلدی « درباره بتهوون» را نیز پی‌ می‌گرفت.

          زبان رومن‌رولان که برای میلیون‌ها مردم ساده می‌نوشت، ازجهت سبک، نحو و واژه‌گزینی در فرانسه، زبان متداول، روزمره و برای سطوح پایین سواد، قابل درک است. او خطاب به خود و نویسندگان مردم‌گرا می‌نویسد: رٌک و راست سخن بگو! بی‌بزک و بی‌پیرایه سخن بگو! برای آن بگو که مفهوم گردی! نه کفهوم گروهی ظریف، بلکه مفهوم هزران تن، مفهوم ساده‌ترین و حقیرترین مردم! و هرگز از آن نترس که بیش ازحد مفهوم گردی، سخنت را بی‌ابهام و بی‌پرده بگو، روشن و استوار، و درصورت لزوم به زمختی بگو! چه باک اگر ازاین رو استوارتر برزمین بایستی! و اگر برای آن که اندیشه‌ات را بهتر رسوخ دهی، تکرار پاره‌ای کلمات را مفید می‌دانی، همان را تکرارکن و رسوخ‌بده، کلمات دیگر مجوی! بگذار تا حتی یک کلمه‌ات به‌هدر نرود!‌بگذار تا سخنت عمل باشد!                                          « ژان‌کریستف-ص15»

          سرانجام در 30 دسامبر 1944 هنگامی که گلوله‌‌ها برای رهایی پاریس در پرواز بودند و توپ‌ها برای درهم شکستن نازیسم آلمان پیروزمندانه می‌غریدند، رومن‌رولان، از بزرگ‌ترین «تحلیل‌گران بزرگوار و ژرف‌یاب گنیجنه سرشار روح انسانی و اقیانوس پرموج زندگی فردی و اجتماعی او»* پس از یک دوره بیماری طولانی، درگذشت. اما بانگ عظیم این انسان دوست، عدالت‌پرست، آزادی‌خواه و صلح‌طلب بزرگ جهان که در اکتبر 1912 در پایان مقدمه ژان‌کریستف فریاد شده بود، تاکنون نیز در سراسر گیتی طنین‌انداز است و هرروز جا‌ن‌های بیشتر و بیشتری را شیفته خود می‌سازد: «مردان امروز، جوانان، اکنون نوبت شماست. از پیکرهای ما پله‌ای بسازید و پیش‌بروید. بزرگ‌تر و خوشبخت‌تر از ما باشید. خود من به روح گذشته‌ام بدرود می‌گویم، و آن را همچون پوسته‌ای خالی پشت سر می‌افکنم. زندگی یک سلسله مرگ‌ها و رستاخیزهاست. بمیریم تا از نو، زاده شویم.»

 

* احسان طبری


 

·        کتاب‌نامه:

1-   بدرالدین مدنی: زندگی و آثار رومن‌رولان، تهران، انتشارات شباهنگ، چاپ اول، 1363.

2-   رومن رولان: ژان‌کریستف، ترجمه م.ا.به‌آذین، تهران، انتشارات بدیهه، چاپ هشتم، 1357.

3-   رومن‌رولان: جان شیفته، ترجمه م.ا.به‌آذین، تهران، انتشارات نیلوفر و جامی، چاپ پنجم، 1369.

4-   رومن‌رولان: بازی عشق و مرگ، ترجمه م.ا.به‌آذین، تهران، انتشارات آگاه، چاپ پنجم، 1369.

5-   رومن‌رولان: سفردرونی، ترجمه م.ا.به‌آذین، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، 1375.

6-   رومن‌رولان: مهاتماگاندی، ترجمة محمدقاضی، تهران، انتشارات روزبهان، چاپ ششم، 1366.

7-   رومن‌رولان: زندگی تولستوی، ترجمة ناصر فکوهی، مشهد، نشر دانش نشرپویا- ، چاپ اول، 1364.

8-   رومن‌رولان: روبسپیر، ترجمة بدرالدین مدنی.

9-   رومن‌رولان: کولابرنیون، ترجمة فرهاد غبرائی، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم، پاییز 1369.

10-     رومن‌رولان: خاطرات جوانی، ترجمة ناصر فکوهی، تهران، انتشارات فردوس، چاپ اول، 1368.

11-      رومن‌رولان: دانتون،  ترجمة علی‌اصغر خبره‌زاده، تهران، نشر تیراژه، چاپ اول، زمستان 1364.

12-      رومن‌رولان: زندگی بتهوون، ترجمة دکتر محمد مجلسی، تهران، نشر دنیای نو، چاپ اول، بهار 1372.

13-    رومن‌رولان: زندگی بتهوون، ترجمة محمود تفضلی، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ هفتم، 1363.

14-   رومن‌رولان: زندگی و آثار میکل‌آنژ، ترجمة اسماعیل سعادت، تهران، چاپ کوثر، چاپ پنجم، 1363.

15-       رومن‌رولان: میکل‌آنژ، ترجمة ژیلا سپهری، مشهد، نشرنوید، چاپ اول، 1362.

16-    رومن‌رولان: جزیره‌ای در توفان ( پی‌یرولوس)، ترجمة سیروس سعیدی، تهران، نشر مزدک، چاپ اول، بهار 1363.

17-    رومن‌رولان: سه آهنگساز، ترجمة دکتر حمید عنایت، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ چهارم، 1375.

18-  رومن‌رولان: موسیقیدانان امروز، ترجمة رضا رضایی، تهران، انتشارات مشعل، چاپ اول، 1369.

19-     رومن‌رولان: گاندی، مکاتبات و خاطرات، ترجمة حسن تقی‌زاده میلانی، تهران، انتشارات عصرجدید،‌چاپ اول، 1366.

 رومن‌رولان: یادداشت‌های ایام جنگ، ترجمة فرخ آگاه، تهران، چاپ احمدی، چاپ سوم، تابستان 2536


[1] - Clamcy

[2] - اکنون کالج رومن‌رولان.

[3] - Thucy dide

[4] - Tacite

[5] - Sophocle

[6] - Virgile

[7] - Oidipe - Roi

[8] - Horace

[9] - Turn

[10] - Milan

[11] - Florence

[12] - Sienne

[13] - Orsroeto

[14] - bsen درام نویس نروژی 1828-1906.

[15] - Clotiled

[16] - Michel Breal

[17] -  Henri Barbusso نویسنده و شاعر رئالیست فرانسوی 1873 -1935

[18] - Rama Krishna

[19] - Vive Kananda

[20] - Vermia

* احسان طبری

[21] - Eros خدای عشق.

[22] -  Faust اثر معروف گوته

[23] -Maurice Thorez

 

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید