شماره 102- بروزرسانی: سه شنبه 27/6/1386  

بازگشت به صفحه اصلی

مارکس: استعمار و انترناسيوناليسم

جان بلامی فاستر

برگردان: انوشه کیوان پناه و المیرا مرادی

توضیح: بهتازهگی آقای دکتر فريبرز رييس دانا برخی از نظرات رايج در محافل روشنفکری و آکادميک غرب در دوران جنگ سرد، پيرامون «شيوه توليد آسيايی» و «مارکس و استعمار» را تحت عنوان «مارکس: استعمار و نوگرايی» در سايت خود منتشر کرده اند. مقاله زير، با استناد به آثار مارکس، نشان دهنده سير تحولی نظرات مارکس در اين مورد است و تزهای مطرح شده در مقاله آقای رييس دانا را به چالش می کشد.

در ضمن « ع.سهند» نیز، در همین رابطه مطلب دیگری را از مانتلی ریویو ترجمه کرده است که در این آدرس(1) می توانید این بحث را دنبال کنید.

***

امروزه در حوزه علم اجتماع، پذيرش اينکه کارل مارکس يکی از نخستين تحليل گران جهانی سازی بود، امری غيرعادی نيست. اما معمولاً، حتا از طرف آنهايی که اين را می پذيرند، فراموش می شود که مارکس همچنين يکی از نخستين استراتژيست های انترناسيوناليسم طبقه کارگر- مطرح شده در پاسخ به جهانی سازی سرمايه داری- بود. در تحليل مارکس، دو عنصر اصلی حاکم بر آن انترناسيواليسم؛ عبارتند از نقد استثمار بين المللی و گسترش يک جنبش طبقه کارگر که از نظر سازمانی هم ملی و هم بين المللی باشد. دقت در نظرات مارکس در زمان انترناسيونال اول بينش های مفيد برای مبارزه در راه ايجاد يک انترناسيوناليسم جديد در زمان خود ما را ارائه می کند.

نخستين شرط انترناسيوناليسم

اغلب چنين تصور شده است که مارکس معتقد بود رسوخ استعماری سرمايه داری در مناطق حاشيه ای جهان، بعنوان يک نيروی مترقی ناب عمل کرده و به توسعه اقتصادی و اجتماعی آن کشورها- همسو با خطوطی که کشورهای مرکزی نظام جهانی سرمايه داری در آن پيشگام بوده اند، منجر خواهد شد. در اين ترديدی نيست که مارکس به اين نتيجه رسيد که فرماسيون های اجتماعی در بخش های مشخصی از جهان اشکال راکد به خود گرفته و توسعه بيشتر را مسدود می کنند- يکی از نتايج اصلی مفهوم «شيوه توليد آسيايی» او.1

بنابراين، رسوخ بيرونی سرمايه داری در چنان کشورهايی به در هم شکستن اين رکود کمک کرده و پيش شرط های مادی لازم برای يک توسعه گسترده تر را فراهم می کند. گرچه اين تم به دفعات در بحث های اوليه او در باره «عقب ماندگی» اقتصادی و اجتماعی مطرح می شود، اما مارکس از آن طريق تاريخ هولناک استثمار سرمايه داری در اين جوامع و يا ضررورت قيام اجتماعی جمعيت های بومی را کم اهميت جلوه نداد.2

برعکس، مارکس- با قوه خلاقه ديالکتيکی هميشگی خود- نه تنها استعمار را از نقطه نظر آنهايی که از آن آسيب ديدند محکوم نمود، بلکه همچين براساس «منطق مکار» هگل استدلال نمود که رسوخ سرمايه داری پيش شرط های مادی عريانی را فراهم می کند که در صورت همراه شدن با انقلاب اجتماعی، راه را برای پيشرفت تاريخی باز می کنند- پيشرفتی که به نظر او می تواند اشکال پيچيده تر و متنوع تری از پيشرفت در اروپا بخود بگيرد.

مارکس در سالهای بعد، از روزهای تشکيل انترناسيونال اول و نگارش «سرمايه» در دهه 1860 تا پايان عمر خود- بمراتب کمتر از گذشته اعتقاد داشت که منطق مکار هگلی- که می گويد نيروهای عينی آزاد شده بدست استعمار در واقع پيش شرط های مادی برای توسعه ملت های تحت استعمار را فراهم می کند- در اينمورد اصلاً منطقی است. در عوض ، او هر چه بيشتر نسبت به نقش استثمار بين المللی در ايجاد رابطه وابستگی ساختاری دائمی ملت های فقير به ملت های ثروتمند- و تاثيرات اين بر انترناسيوناليسم طبقه کارگر- پرداخت. او مشاهده کرد که ايرلند ارزش اضافه خود را- که عمدتاً از توليد کشاورزی ناشی می شد- به انگلستان می فرستد و در آنجا از آن برای گسترش توليد صنعتی استفاده می شود. علاوه براين، او در سال 1881 (در سومين پيش نويس نامه خود به « به ورا زاسوليچ» به اين نتيجه رسيده بود که در ارتباط با هند «سرکوب مالکيت اشتراکی بر زمين، چيزی بغير از يک اقدام خرابکارانه انگليسی نيست که جمعيت بومی را نه به جلو بلکه به عقب می راند.

گرچه تصرفات استعماری بريتانيا در هند رشته های جامعه کهنه را سست کرد، و توسعه تاريخی سريع را ممکن نمود، اما همچنين جمعيت هند را در شرايط استثمار فوق العاده قرار داد. از اينرو، مارکس در نامه ای که در فوريه 1881 نوشت، وضعيت بزرگترين متصرفات استعماری بريتانيا را چنين توصيف کرد:

«در هند، پيامدهای جدی، اگر نه بطور گسترده، در انتظار دولت بريتانيا است. آنچه انگليسی ها از آنها [هندی ها] سالانه به شکل اجاره، درآمد از راه آهن غيرقابل استفاده برای هندوها، مزايا برای نظاميان و کارمندان غير نظامی، برای جنگ افغانستان و ديگر جنگ ها و غيره و غيره می گيرند- آنچه که آنها از هندوها بطور يکطرفه و کاملاً متمايز از آنچه که سالانه در داخل هند بخود اختصاص می دهند- صحبت فقط از ارزش کالاهايی است که هندی ها بلاعوض و سالانه به انگلستان می فرستادند- بالغ بر مجموع درآمد 60 ميليون کارگر کشاورزی و صنعتی هند می شود! اين يک روند خون کِشی کينه توزانه است! سالهای قحطی يکی بعد از ديگری و در ابعادی که تاکنون در اروپا سابقه نداشته است، تکرار می شوند!»

اذعان به اينکه در سرمايه داری، اشکال افراطی استثمار در قلب نظام بين المللی قرار دارد، (در تحليل های تحول يافته تر مارکس) به اولين شرط انترناسيوناليسم اصيل مبدل شد- بحثی که او بويژه در ارتباط با ايرلند بکار گرفت. او در اطلاعيه «شورای عمومی انترناسيونال» اعلام کرد «انگلستان در حال حاضر تکرار آنچه را که در يک مقياس عظيم در رم باستان اتفاق افتاد، می بيند. ملتی که ديگران را برده می کند زنجيرهای خود را از ياد می برد.»3

او در آوريل همانسال در نامه ای نوشت، درواقع، برای کارگران انگليسی «رهايی ملی ايرلند موضوع عدالت انتزاعی يا احساسات انسانی نبوده، بلکه اولين شرط رهايی اجتماعی خود آنهاست.»

دومين شرط انترناسيوناليسم

دومين شرط انترناسيوناليسم عبارت است از ضرورت تلفيق مبارزه ملی و بين المللی- هر يک بمثابه شالوده ديگری. انترناسيونال اول، «انجمن بين المللی کارگران»، که مارکس در آن نقش رهبری کننده را ايفا نمود، ريشه های تاريخی خود را در اعتصابات عمومی کارگران لندن در سال 1859 در پاسخ به بحران های اقتصادی 1857- 1858، و در سنديکاليسم راديکالی که آن اعتصابات در آن دوره توليد کرده بودند، می ديد. اما مهمتر از آن، انترناسيونال اول از پيامدهای های قحطی بزرگ پبنه ناشی شد که جنگ داخلی ايالات متحده موجب آن شده بود و بطور غيرمترقبه صنعت نساجی بريتانيا را - که صنعتی شدن از آغاز بر اساس آن بنا شده بود- با کمبود مزمن عرضه، و بدترين سختی هايی که به کارگران منتقل می شد- مواجه نمود. در آن زمان حدود 80 درصد پنبه خام وارداتی بريتانيا از ايالات متحده می آمد، و اکنون صنعت نساجی بريتانيا بعلت محاصره اقتصادی کشتيرانی جنوبی ها از طرف شمالی ها بدون آن ماده بود. گرچه برخی از توليد کنندگان بزرگ منسوجات، پبنه مورد نياز خود را در انبار ها ذخيره کرده بودند، اما بسياری از توليد کنندگان کوچکتر چنان کاری نکرده بودند، و کاهش ناگهانی واردات پنبه موجب برآورده نشدن انتظاراتی شد که صنعت را بيشتر به ورطه بحران انداخت. اشتغال کامل در صنعت پنبه «لانکاشير» از 533950 کارگر در نوامبر 1861 به 203200 نفر در نوامبر 1862 کاهش يافت.4

با توجه به اين شرايط تاريخی بسيار مهم برای تشکيل انترناسيونال اول بود، که مارکس در مقدمه جلد اول «سرمايه» اعلام کرد «همانطور که در قرن هجدهم، جنگ استقلال آمريکا زنگ خطر را برای طبقه متوسط اروپا به صدا در آورد، در قرن نوزدهم، جنگ داخلی آمريکا زنگ خطر را برای طبقه کارگر اروپا به صدا در آورد

سازمان پرولتری، آنطور که کارگران اروپايی در دهه 1860 به آن نگاه می کردند، مسأله ای ملی و بين المللی بود. آنچه که در اوائل دهه 1860، بيش از هر چيز ديگری مارکس را تحت تاثير طبقه کارگر انگلستان قرار داد، اين واقعيت بود که کارگران در گردهمايی های عمومی در سال 1862 و 1863، از منچستر تا لندن در مخالفت با حمايت فعال بريتانيا از جنوب برده دار متشکل شدند- و به جلوگيری از نيات مشخص لرد پالمرستون، نخست وزير بريتانيا، برای مداخله نظامی در جنگ داخلی ايالات متحده کمک کردند. اين اقدام کارگران برخلاف منافع اقتصادی آنی خودشان بود، و همانطور که مارکس در 9 آوريل 1863 به انگلس نوشت «اقدامی بود تقريباً بي سابقه» در تاريخ طبقه کارگر.5

خود مارکس در مارس 1863 در جلسه همگانی «شورای سنديکايی لندن»- که در آن کارگران ماهر لندن حمايت خود را از جنگ عليه برده داری و در مخالفت با مداخله دولت بريتانيا در سمت ايالات جنوبی برده دار اعلام کردند- شرکت نمود. اين نشست در تشکيل انترناسيونال بسيار مهم بود. بنابراين، انترناسيونال اول بطور ساده از بحران ملی بيرون نيامده بلکه حاصل اقدام تاريخی همبستگی انترناسيوناليستی کارگری بود ( جمعيت شمالِ ايالات متحده، بنوبه خود با ارسال چندين کشتی حامل کمک برای کارگران لانکاشير که در مضيقه بودند، به اين همبستگی آنها پاسخ گفتند). اين درست است که ديگر، تحولات نسبتاً متاخرتر، نقش فوری تری در تاسيس انترناسيونال ايفا کردند- تحولاتی که متاثر از تلاش های کارگران اروپايی در پشتيبانی از مبارزات رهايی بخش هند و لهستان بود و نهايتاً با تهديد سرمايه مبنی بر ورود کارگران خارجی از فرانسه، بلژيک، و آلمان برای درهم شکستن اعتصابات در جنگ عليه سنديکاليسم بريتانيا، شعله ور شد.6 اما مارکس هيچ ترديدی باقی نگذاشت که به نظر او همبستگی انترناسيوناليستی که در پشتيبانی فعال طبقه کارگر بريتانيا از جنگ عليه برده داری خود را نشان داد، مهمترين تحول تاريخی بود که به تشکيل انترناسيونال انجاميد.

مارکس در اکتبر 1864 در سخنرانی افتتاحيه خود خطاب به انترناسيونال اول از اين اقدامات طبقه کارگر انگليس بعنوان نمونه ای از ضرورت داشتن يک سياست خارحی مستقل طبقه کارگر برای مقابله با اهداف استثمارگرانه سرمايه در سرتاسر جهان، استفاده کرد:

«اگر رهايی طبقه کارگر توافق برادرانه آنها را می طلبد، آنها چگونه می توانند آن مأموريت بزرگ را با يک سياست خارجی که در تعقيب طرح های جنايتکارانه است، بر تعصبات ملی قرار دارد، و در جنگ های عملی، خون و ثروت خلق ها را هدر می دهد، انجام دهند؟ اين خردمندی طبقات حاکم نبود، بلکه مقاومت قهرمانانه طبقه کارگر انگليس در برابر حماقت جناتکارانه آنها بود، که اروپای غربی را از با سر افتادن به جنگ صليبی رسوايی که برای گسترش برده داری در آنسوی آتلانتيک به راه افتاده بود، نجات داد.» مارکس خاطر نشان ساخت که اين نشان می دهد تاريخ:

« به طبقه کارگر وظيفه فراگرفتن استادانه اسرار و رموز سياست بين المللی، مواظب اقدامات ديپلماتيک دولت های متبوع خود بودن، مقابله با آنها، حتا در صورت لزوم، با تمام ابزاری که در قدرت خود دارند، در صورت ناتوانی در جلوگيری از آنها، محکوم کردن يکصدای آنها، و محق دانستن قوانين ساده اخلاقيات و عدالت- که بايد بر روابط افراد خصوصی حاکم باشد-بمثابه والاترين قوانين حاکم بر روابط ملت ها را آموخته است. مبارزه برای چنان سياست خارجی، بخشی از مبارزه عمومی برای رهايی طبقات کارگر را تشکيل می دهد.

پرولتاريای جهان متحد شويد!

مارکس فقط يکماه بعد در نوامبر 1864، در نامه ای به آبراهام لينکلن که او به نمايندگی از جانب انترناسيونال، پيش نويس آن را تهيه کرده بود، موضع کاگران اروپا در پشتيبانی از شمال در جنگ داخلی ايالات متحده را بنحو بليغی ستود.7

او تاکيد کرد کارگران درک کرده بودند «که اميدهای آنها برای آينده، حتا پيروزی های گذشته آنها، در کشمکشی که در آنسوی آتلانتيک در جريان بود، به خطر افتاده بود. در نتيجه، آنها در همه جا صبورانه دشواری های تحميل شده به خود از طرف بحران پبنه را تحمل کردند، با شور و اشتياق با اصرار بزرگترهای خود برای سمت گيری هوادارانه از برده داری مخالفت کردند- و از بخش هايی از اروپا، سهم خودشان از خون را در راه آن آرمان خوب ايثار نمودند.» کارگران اروپايی نه فقط از برده گان جنوب، بلکه از کارگران شمال نيز حمايت کردند، از کارگرانی که پی برده بودند مادام که آنها با نظام فاسد شده بوسيله برده دارهايی «که بالاترين امتياز خود را در آن می بينند که کارگران سفيد پوست خود را بفروشند و ارباب خود را انتخاب کنند» موافقت نمايند «قادر نخواهند بود آزادی حقيقی کار را بدست آورند.» مارکس گفت زحمتکشان شمال نيروی واقعی بودند که اصرار داشتند «اين مانع در راه ترقی» بايد «با دريای سرخ جنگ داخلی از سر راه برداشته شود».

خواست اتحاد انترناسيوناليستی پرولتاريا فقط دعوت ساده طبقه کارگر يک کشور به پشتيبانی از فعاليت های انقلابی طبقه کارگر کشور ديگر نبود، بلکه همچنين با اين واقعيت در ارتباط بود که بورژوازی، در روابط اقتصادی روزانه خود، طبقه کارگر يک کشور را عليه طبقه کارگر کشور ديگر به بازی می گرفت. مسأله وارد کردن کارگر خارجی برای در هم شکستن مبارزات کارگران يک موضوع کليدی در تحول خود انترناسيونال بود. از اينرو، «راهنمای عمل نمايندگان شورای عمومی موقت» انترناسيونال که مارکس در سال 1866 آن را نوشت، يکی از اهداف اصلی خود را «مقابله با توطئه سرمايه داران هميشه آماده، در موارد اعتصابات و بستن کارخانه ها، و سوء استفاده از کارگران خارجی بعنوان افزاری عليه کارگران بومی» تعيين کرد. مارکس اصرار می ورزيد که با محدود کردن مبارزه طبقه کارگر با ديوارهای ملی، در زمانی که نظام سرمايه داری بطور جهانی گسترش می يابد، نمی توان آن مبارزات را فعالانه ارتقاء داد. او در فصل سيزدهم، جلد اول «سرمايه» نوشت نظام سرمايه داری اغلب در خارج «خون کودکان را به سرمايه تبديل می کند» و در کشورهای ديگر، در کشورهايی که نمی تواند همان روند استثماری را يکبار ديگر تکرار کند، از آن اغلب در اشکال غيرقابل تحمل تر، برای سرمايه گذاری استفاده می کند. تحت اين شرايط کارگران مجبورند به مبارزه بين المللی بپيوندند.

معهذا، با تمام اين فراخوان ها به همبستگی انترناسيوناليستی، مارکس بر اين نکته نيز اصرار می ورزيد که همبستگی انترناسيوناليستی را تنها می توان بر شالوده سازمان ملی، طبقه کارگر که در شرايط مادی استثمار در بستر مشخص ملی قرار دارد، و در هر کشور، دستگاه های دولتی را هدف قرار داده است، بنا نمود. او در «نقد برنامه گوتا» (1875) نوشت:

«رويهمرفته بخودی خود روشن است که طبقه کارگر برای آنکه اصلاً بتواند مبارزه کند، بايد در داخل خود را بمثابه يک طبقه سازمان دهد و اينکه کشور خود او عرصه بلافصل مبارزه او است. تا اينجا مبارزه او، نه در محتوا، بلکه همانطور که مانيفست کمونيست می گويد «در شکل» ملی است. اما "چارچوب کنونی دولت ملی" بعنوان مثال، امپراطوری آلمان، خود از نقطه نظر اقتصادی "در چارچوب" بازار جهانی، و از نظر سياسی "در چارچوب" سيستم دولت ها قرار دارد. هر تاجری می داند که تجارت آلمان در عين حال تجارت خارجی است، و عظمت آقای بيسمارک، بطور قطع، دقيقاً از اين نوع سياست بين المللی تشکيل می شود».

اگر طبقه کارگر قرار بود متشکل شود، آن تشکل در وهله اول بايد از نظر شکل، ملی می بود و دولت ملی و «عرصه بلافصل» مبارزه خود را هدف قرار می داد. مارکس در عين حال تاکيد می کرد که اين مبارزات ملی- بايد مانند فعاليت های «تجارت آزاد» خود بورژوازی- در يک جنبش بين المللی سازماندهی شده و فعاليت های بين المللی طبقه کارگر را نمايندگی نمايد. مارکس در انتقاد از «برنامه گوتا» (که فرديناند لاسال آن را برای حزب کارگران آلمان نوشته بود) شکايت کرد که در آن «حتا يک کلمه... در باره عملکرد بين المللی طبقه کارگر وجود ندارد!»

مارکس و انگلس به اين باور رسيدند که نقش بين المللی کارگران، همچنين بايد مبارزات خلق های واقع در حاشيه های سيستم را بحساب آورد. روابط سرمايه داری به اين جوامع رسوخ کرده و نيروهای مقاومت ملی را بوجود آورد. به نظر انگلس، مقاومت چينی ها در زمام جنگ دوم ترياک، که در سال 1865 شروع شد را می توان « يک جنگ مردمی برای حفظ مليت چينی» دانست «که با همه تعصبات، حماقت ها، جهالت اکتسابی و توحش کوته نظرانه غالب بر آن، هنوز هم يک جنگ مردمی است.» انگلس بر شجاعت عبدالقادر در رهبری مقاومت ملی الجزاير عليه فرانسوی ها تاکيد کرد.8

اهميتی که مارکس و انگلس در انتقاد خود از جوامعی که آنها را کمتر متمدن می دانستند، برای توسعه اجتماعی- اقتصادی قائل می شدند، مانع از آن نشد که آنها به اهميت تاريخی و فرهنگی مبارزات مقاومت ملی با ديد مثبت نگاه نکنند. آنها به وضوح درک می کردند که قيام ها عليه ستم نژادی و استعمار، از نظر فرکانس و ميزان رشد خواهند کرد- و آن قيام ها بخشی تفکيک ناپذير از مبارزه جهانی هستند که بر رشد جنبش ملی و بين المللی طبقه کارگر، تاثير خواهند گذاشت. مارکس در «سرمايه» برای عام کردن درسهای جنگ داخلی ايالات متحده نوشت «کار در پوست سفيد نمی تواتد خود را آزاد کند، در حاليکه در يک پوست سياه انگ خورده است» («سرمايه» جلد اول، فصل 10، بخش 7).

بنابراين، به نظر مارکس سازمان ملی و بين المللی کارگران نوعی ديالکتيک را تشکيل می دهند. نفی هر بخش اين مبارزه می تواند برای کل مهلک باشد. او شديداً از عمل بر اساس انتزاع «برادری جهانی خلق ها» (آنطور که در «برنامه گوتا» آمده بود)، بعلت قصور در دادن شکل مشخص به انترناسيوناليسم يا با خودداری از مرتبط کردن آشکار آن با مبارزات ملی، در اساس منکر آن بود، شديداً انتقاد می کرد. جنبش طبقه کارگر بايد در آغاز از شرايط مادی بلافصل ظهور نمايد و در نتيجه بايد زيستگاه محلی داشته باشد، اما در عين حال بايد مانند خود سرمايه داری، ابعاد جهانی بخود گيرد.

بنابراين، مارکس دعوت به اتخاذ يک موضع سياسی جهان وطنی را رد می کرد، به اين دليل که جهان وطنی سياسی می خواست بدون واسطه به بشريت عام در درون تمام ملت ها پرداخته و ضرورت مبارزه در عرصه های ملی را ناديده بگيرد. همانطور که «سولومون فرانک بلوم» در بند پايانی اثر کلاسيک خود «جهان ملت ها: مطالعه ای در پيامدهای ملی فعاليت مارکس» (1941) نوشت:

«چند نوع انترناسيوناليسم وجود دارد. ويژگی انترناسيوناليسم مارکس را پذيرش وجود جوامع گوناگون بسيار و تاکيد او بر سازمان متمرکز در هر جامعه تعيين می کند. بطور قطع او در تصوير خود از نظم جهانی يک جهان وطن نبود، گرچه بسياری از نشانه های جهان وطنی را در انديشه او می توان ديد. جهان وطنی می خواهد از فرد به بشريت برسد بدون آنکه در واحد های اجتماعی بلا واسطه ای که کمتر از کل نوع بشر فراگيرند، توقف نمايد.... او يک انترناسيوناليست بود، نه تنها بخاطر اينکه از يک نظام روابط تعاونی جهانی حمايت می کرد، بلکه بيشتر از اين، آن نظام را بعنوان نتيجه عملکرد روابط دوستانه ملت های بزرگی که در درون به طور هماهنگ سازمان يافته اند، تصور می کرد.» مارکس در کنار جامعه بسيار کوچک، جامعه جهانی نامشخص و بی شکل را رد کرد. او تنوع چشمگير محلی را، حتا در داخل يک نظام توليدی مشخص، قبول کرد. جهان سوسياليستی مورد نظر او از تعداد محدودی ملت های پيشرفته تشکيل می شد. برداشت او از ادبيات جهانی و فرهنگ جهانی شبيه هم بود. او ازتنوع زبانی لذت می برد و با ادبيات باستانی و مدرن بسيار آشنا بود. او در قرن نوزدهم، از ادبيات جهانی، بعنوان يک روند در حال شکل گيری صحبت می کرد. ادبيات جهانی توليد ملت های بزرگی بود که ادبيات آنها بطور متمايز و در عين حال در ارتباط با هم، توسعه يافته بود.

بنابراين، انترناسيوناليسم سوسياليستی مورد نظر مارکس، شکلی از رستگاری همگانی برابری خواهانه بود که تنها می تواند از طريق مبارزات ملی و ايجاد جوامع چند مليتی که هيچيک از آنها از هيچ امتياز ويژه ای برخوردار نيستند، تشکيل شود. انترناسيوناليسم سوسياليستی نمی تواند بشکل يک «جامعه نامشخص و بدون شکل» که هدف خود سرمايه داری است، باشد. جامعه سرمايه داری، به گفته اعجاز احمد (مانتلی ريويو ژوئيه- اوت 1995)، هيچ تمايلی به «تمدنهای همگانی و برابری فرامليتی» ندارد، بلکه هدف آن فقط گسترده تر کردن مدار استثمارگری خودش است. مارکس در سال 1848 در سخنرانی خود در باره تجارت آزاد اعلام کرد «اطلاق برادری جهانی به استثمار جهان وطن مابانه، ايده ای است که تنها در مغز بورژوازی می تواند توليد شود. تمام پديده های مخربی که رقابت نامحدود در داخل يک کشور ايجاد می کند، در مقياس بسيار عظيم تری در بازار جهانی باز توليد می شوند.»

مارکس تاکيد می کرد انترناسيوناليسم سوسياليستی که بخواهد با اين مقابله کند بايد از رد جهانی سازی نظام سرمايه داری آغاز نمايد، نظامی که در آن «متروپل سرمايه» (اصطلاح مارکس برای نقشی که بريتانيا در نظام بين المللی قرن نوزدهم ايفا می کرد) در کشورهای ثروتمند در مرکز نظام قرار دارد و قادر است ثروت خود را با جذب ارزش اضافه توليد شده بوسيله اکثريت عظيم جمعيت جهان که در کشورهای بسيار فقيرتر، عمدتاً در حاشيه کشاورزی- زندگی می کنند افزايش دهد.9 هيچ انترناسيوناليسم واقعی بدون وجود ضد- امپرياليسم در قلب آن، نمی تواند وجود داشته باشد.

مبارزه عليه جهانی سازی سرمايه داری در حال حاضر

مارکس در سال 1853 در نامه ای که به دوستی نوشت، گفت: «تا زمانیکه این احتمال بوجود آید که رفتن از لندن به کلکته، و از استراليا به کاليفرنيا، و اقيانوس آرام هفت روز طول بکشد، يا سر هر دوی ما را بريده اند يا با گذر عمر لرزش به اندام مان افتاده است! شهروندان جهان نو قادر به تصور اين نخواهند بود که جهان ما چقدر کوچک بود!» (نقل شده در کتاب «بلوم»، «جهانِ ملت ها....» صفحه 202). اما جهان هر قدر هم که کوچک بود، مارکس با تمرکز بر گرايشات جهانی سازی سرمايه داری در قرن نوزدهم، توانست نه تنها بسياری از شرايط حاکم بر آن را نشان دهد، بلکه شرايط حاکم بر انترناسيوناليسم سوسياليستی که بطور موثر با آن مقابله خواهد کرد را نيز مطرح نمايد. در جهان امروز، در يک مرحله پيشرفته از جهانی سازی سرمايه داری، اين بينش ها هنوز هم مرکزی باقی مانده اند.

در نظم پيشرفته تر امپرياليستی جهان معاصر، با ويژگی تمرکز و مرکزيت سرمايه در مقياس جهانی، «روند خون کِشی» و «سالهای قحطی» که مارکس در بحث خود در باره حکومت بريتانيا در هند به آن اشاره نمود، ناپديد نشده، بلکه در شکل هايی شديدتر و جهانی تر از پيش وجود دارد. شرايط تجارت کالاهای صادراتی اوليه غير- نفتی از کشورهای توسعه نيافته، که اکثر ملت های حاشيه ای هنوز برای صادرات و مبادله ارز خارجی به آن وابسته اند، بطور سيستماتيک کاهش يافته است، تا حدی که کل زيان کشورهای توسعه نيافته در سال های 1980 تا 1991 بالغ بر 290 ميليارد دلار می شد. خسارات وارده به اين کشورها در اين زمينه- تنها در سال 1991 بالغ بر 60 ميليارد دلار- از کل کمک های چند جانبه به کشورهای توسعه نيافته در آن سال بيشتر بود. براساس شاخص های اقتصادی تنظيم شده بوسيله اقتصاد دانان بانک جهانی که تا سال 1900 به عقب بر می گردد «سطح عمومی قيمتهای واقعی کالاها در سال 1986 به کمتر از سطح پايين سال 1932 در جريان رکود بزرگ سالهای بين دو جنگ جهانی سقوط کرده بود.»10

اين شرايط به توضيح فقر فزاينده و افزايش بدهی های اکثر کشورهای جهان سوم کمک می کند. «اکونوميست» اخيراً (25 مارس 2000) گزارش داد «به گفته سازمان تغذيه و کشاورزی، 830 مليون نفر در جهان از کمبود غذا رنج می برند.» همزمان با آن، همه ساله توليد غله در جهان بسيار بيشتر از مصرف جهانی آن باقی مانده است- تجلی تلخی از نابرابری يک نظام جهانی امپرياليستی که صدها ميليون انسان را «بخاطر سود، گرسنه» نگاه می دارد.11

امروزه، اغلب به ما گفته می شود که اين شرايط، گرچه ناخوشايند، نتيجه يک روند در حال ظهور جهانی سازی است که ارتباطی با استثمار بين المللی يک ملت بدست ملت ديگر ندارد. بلکه ، بطور ساده تراژدی انسانی است که از عقب ماندگی اوليه همراه با جمعيت زياد و فقدان نهادهای غربی دولت ناشی می شود. به آن دولت هايی که سعی دارند آن را مانند يک مشکل اقتصادی، از طريق کنترل بر حرکت سرمايه درمان کنند گفته می شود آنها با اينکار خود به دهان اسب پيشکشی- سرمايه- می کوبند. علاوه بر اين، تمام تلاش های دولت ها برای مداخله در بازار، در نهايت بی فايده و حتا خود زنی معرفی می شوند. يک بخش از ايدئولوژی جهانی سازی می گويد ملت- دولت ها ديگر در سازمان روابط اقتصادی مهم نيستند، اينکه نيروهای جهانی بايد آنها را دور بزنند. فرض بر اين است که مداخله دولت در بازار جهانی، اوضاع را بدتر می کند نه بهتر- بحثی که اين واقعيت را که دولت ها اغلب به نمايندگی از جانب خود سرمايه در بازار دخالت می کنند را ناديده می گيرد. ولی اگر همانطور که مارکس به ما آموخت دولت ها « "در چارچوب" بازار جهانی» وجود دارند، آنها همانطور که وی در ادامه بر ان تاکيد کرد « "در چارچوب" نظام دولت ها» نيز قرار دارند. اين نظام دولت ها، برای ايجاد و حفظ بازار جهانی سرمايه داری ضروری است و در نتيجه اگر قرار باشد بازار جهانی به آرامی عمل کند، نمی تواند آن را کنار بگذارد. اما، عکس آن صادق نيست. تا آنجايی که مبارزات طبقاتی از پايين بتواند خود اين دولت ها را دگرگون سازند، نظام دولت ها می تواند چارچوب استثماری نظام بازار جهانی را کنار بگذارد. بنابراين، در هيچ زمانی، مبارزه بر سر دولت بی ارتباط با واقعيت سياسی- اقتصادی جهانی امپرياليسم نيست.

تحليل مارکس می گفت جهانی سازی امپرياليستی يک نقطه پايانی تاريخی نبوده، بلکه روند جاری تحولی است که مطمئناً به نابودی خود آن انجاميده، آنتی تز خودش را به شکل انترناسيوناليسم طبقه کارگر توليد خواهد کرد. در دهه پايانی قرن بيستم، طی دوره کوتاه تفوق گرايی سرمايه داری، اين نظرات مارکس در جا بی اهميت تلقی شدند. اما آن دوره تفوق گرايی عمدتاً سپری شده است. در نيمه دوم اولين سال هزاره جديد، آشکار است که شبحی بر دور سر جهانی سازی سرمايه داری می گردد: شبح انترناسيوناليسم نو.

پی نويس ها:

1- پيرامون موضوع شيوه توليد آسيايی نگاه کنيد به «مارکس و جهان سوم» نوشته «اومبرتو ملوتی»، لندن، مک ميلان، 1972.

2- تغيير در نظرات دهه 1860 مارکس پيرامون استمعار ، به سمت تحليلی که بر شرايطی تاکيد می کرد که متعاقباً به «توسعۀ توسعه نيافتگی» معروف شدند، مشروحاً در تحليل های پيشين بطور مستند نشان داده شده است- گرچه هنوز در نوشتار ها به آنها توجه نمی شود. نگاه کنيد به «ناسيوناليسم و سوسياليسم» نوشته «هوراس ب. ديويس» (انتشارات مانتلی ريويو، نيويورک، 1967)، صفحات 59 تا 73؛ «مارکس و توسعه نيافتکی» نوشته «کنزو مهری»، مانتلی ريويو، جلد 30، شماره 11(آوريل 1979)، صفحات 32 تا 34)؛ «مارکس در باره هند»، نوشته « سونيتی کومار قوش»، مانتلی ريويو، جلد 35، شماره 8(ژانويه 1984)، صفحات 39 تا 53.

3- کارل مارکس، در باره انترناسيونال اول، نيويورک، مک گرو هيل، 1973، صفحه 174.

4- ت. اليسون، تجارت پنبه و بريتانيای کبير، نيويورک، اگوستوس ام. کلی، 1968، صفحه 95.

5- هنری آدامز، پسر سفير ايالات متحده در باره نشست تاريخی 1863 در تالار سنت جيمز لندن، که مارکس نيز در آن حضور داشت گزارشی ارسال نمود. آدامز به نتيجه مشابهی مانند مارکس رسيد و گفت کارگران بريتانيايی موضع «تقريباً بيسابقه ای در تاريخ خود» اتخاذ کرده اند. پيرامون اين مبارزه حياتی در تاريخ طبقه کارگر نگاه کنيد به «طبقه کارگر بريتانيا و جنگ داخی آمريکا»، نوشته فيليپ فونر (نيويورک، هولمز و ميير، 1981).

6- نگاه کنيد به «کارل مارکس و جنبش کارگری بريتانيا: سالهای انترناسيونال اول» نوشته هنری کالينز و چيمن ابرامسکی (نيويورک، انتشارات سنت مارتين، 1965)؛ و «بنيانگذاری انترناسيونال اول: يک تاريخی مستند»، ويراستاری «ال. ايی. مينس» (نيويورک، انتشارات بين الملل، 1937).

7- مارکس در ستايش کارگران بريتانيا بخاطر موضع قهرمانانه شان، همسو با نظرات خود آبراهام لينکلن بود، که بلافاصله بعد از صدور اعلاميه آزادی بردگان در ژانويه 1863، نامه تشکر آميزی به کارگران منچستر- بخاطر راه پيمايی شان در حمايت از آرمان شمالی ها نوشته بود. لينکلن در نامه 19 ژانويه 1863 خود نوشت: «من مصائبی را که کارگران در منچستر ، و در تمام اروپا، در اطن بحران متحمل شده اند را می دانم و بایت آنها عميقاً متاسفم. اغلب و زيرکانه چنين نشان داده شده بود که تلاش برای سرنگون کردن اين دولت، که بر شالوده حوق بشر بنا شده بود، و جايگزين کردن آن با دولتی که انحصاراً بر برده گی بشر قرار داشته باشد، ممکن است در اروپا مورد حمايت قرار گيرد. از طريق اقدامات شهروندان غير وفادار ما، کارگران اروپا، مورد آزمون های سختی قرار گرفتند، برای اينکه مجبور شوند از تلاش آنها [ حفظ برده داری] حمايت نمايند. تحت اين شرايط، به نظر من سخنان قاطعانه شما در باره موضوع، نمونه ای است از دليری والای مسيحی، که در هيچ زمان و کشور ديگری سابقه نداشته است. عمل شما، در واقع تصمين پر انرژی و الهام بخشی است نسبت به قدرت حقطقت، و پيروز نهايی و جهانی عدالت، انسانيت و آزادی.» به نقل از «طبقه کارگر بريتانيا و جنگ داخلی آمريکا» صفحه 43 نوشته «فونر.»

8- نگاه کنيد به «در باره استعمار» اثر مارکس و انگلس، (نيويورک، انتشارات بين الملل، 1972، صفحات 124 و 160؛ «مارکس و جهان سوم»، صفحات 114 تا 123؛ و «ناسيوناليسم و سوسياليسم» صفحات 63 تا 65 .

9- پيرامون برخورد مارکس به بريتانيا بعنوان «متروپل سرمايه» بويژه نگاه کنيد به آثار مارکس: «پيرامون انترناسيونال اول»، صفحه 172، «سرمايه» جلد اول، فصل 30، زير نويس شماره 7.

10- گرايشات بازار کالا و بی ثباتی ها» نوشته «آلفرد مايزل» در «آنکتاد ريويو» (1994) صفحات 53 تا 56.

11- برای يک تحليل سيستماتيک نگاه کنيد به «گرسنه منفعت: خطر کشت و صنعت برای کشاورزان، غذا و محيط زيست»، نوشته «فرد مگداف»، «جان بلامی فاستر» و «فردريک اچ. بوتل» (نيويورک، انتشارات مانتلی ريويو، 2000).

گرفته از دنیای ما:http://www.donyayema.info/articles_detail.php?aid=772

http://www.donyayema.info/articles_detail.php?aid=771 -(1)

http://www.monthlyreview.org/700jbf.htm

  منبع: مانتلی ريويو

ژوئيه- اوت 2000

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید