شماره 103- بروزرسانی: جمعه 30/6/1386  

بازگشت به صفحه اصلی

قطار شب

ولاديمير ليدين

برگردان: خسرو باقري

 مأمور قطار از سكوهاي لرزان ميان واگن ها با شتاب عبور كرد. از دو واگن آخر هم گذشت و ديد كه مسافران كم كم به خواب مي روند. سرانجام به واگن رئيس قطار رسيد. وارد واگن شد و گفت: "واسيلي ميتروفنويچ[1]‘ مشكلي پيش آمده! يكي از مسافرا مريض شده. نمي دونم چيكار كنم. از مسافرا سراغ يه دكترو گرفتم‘ ولي دكتري بين اونا نبود".

"واسيلي ميتروفنويچ يرموليف"[2] با آنكه سابقه ي سي ساله ي خدمت در راه آهن را پشت سر داشت‘ اما همچنان خوش بنيه و سرحال بود. يرموليف كه روزنامه ي عصر "مسكو"[3] را مي خواند‘ عينك را از روي چشمانش برداشت و پرسيد: "چشه؟

" نمي دانم اما داره درد مي كشه‘ ميره به "چوگولوفسك"[4] ‘ اما فكر نكنم‘ تا اونجا دوام بياره".

مأمور قطار "پراسكوا واسيليونا ماليشوا"[5] هم‘ به سهم خودش‘ سالها بود كه در راه آهن خدمت مي كرد. پرموليف او را خوب مي‌شناخت: يكي از بهترين كاركنان شركت راه آهن به حساب مي آمد.

يرمولیف گفت: "الان مي يام مي‌بينمش" و بعد دنبال پراسكوا راه واگن شماره "20" را در پيش گرفت.

بيمار لاغر و نحيف با ريش تنك باريك و سياه رنگ‘ به پشت دراز كشيده بود و دستش را روي شكمش فشار مي داد و با چشمان بي روح‘ به صورت گرد غريبه اي كه سبيل آراسته ي سفيد رنگي داشت‘ خيره شده بود.

- "چي شده حضرت آقا؟ چه تونه؟"

مرد بيمار پاسخ داد: فكر كنم اون مرض قديميه‌س‘ دوباره عود كرده.

يرمولیف دستش را روي پيشاني داغ او گذاشت و گفت: " اوه اوه اوه چه داغه‘ مثل اون دفعه‌ايست؟ ببينم‘ دارين مي رين چوگولوفسك؟ آره؟ كسي به استقبالتون مي ياد؟"

- " نه ‘ هيشكي"

چند دقيقه بعد‘ يرمولیف مي دانست كه نام بيمار "ميخائيل نيكلايويچ زونيوكف"[6] است و در يك لابراتوار عكاسي صنعتي كار مي كند.

يرمولیف گفت" "حالش بده‘ خيلي هم بده".

بيمار دوباره با آن نگاه بهت زده به صورت او خيره شد. انگار كار از كار گذشته بود و فقط بايد منتظر مي ماند تا ببيند چه پيش مي آيد.

هنگامي كه از كوپه بيرون آمدند‘ رئيس قطار رو به پراسكوا گفت: "چه كار مي تونيم بكنيم؟" و بعد ادامه داد:

"به حال خودش كه نمي تونيم بذاريم. با اين حال و روز به چوگولوفسك نمي رسه. به "اسكورچنايوا"[7] كه برسيم به مأمور ايستگاه مي گم كه به "كوتومسك"[8] زنگ بزنه تا يه آمبولانس بياد . . . "

- عاليه واسيلي ميتروفتويچ . . . اما درست نيس كه اونو تنها به حال خودش بذاريم. شايد تو قطار مسافري پيدا بشه كه بره كوتومسك. من ميرم سراغ مسافرا‘ حتما" يكي پيدا مي شه كه كمكش كنه . . . "

- يرمولیف گفت: "باشه برو" و بعد به سمت واگن خود بازگشت. پراسكوا لحظه‌اي جلوي در كوپه ايستاد. مسافر ديگر كوپه داشت مي خوابيد و براي آن كه خود را از شر اين سر و صداي مزاحم نيمه شب رها كند. صورتش را به طرف ديوار كرده بود.

قطار تقريبا" دو ساعت ديگر به كوتومسك مي‌رسيد. پراسكوا براي پيدا كردن مسافري كه در اين ايستگاه پياده شود‘ از كوپه اي به كوپه ي ديگر مي رفت. بعضي از مسافران خوابيده بودند و بعضي ديگر رختخواب خود را آماده مي كردند. در كوپه ها را باز مي كرد و مي پرسيد: "عذر مي خوام اينجا كسي هست كه تو كوتومسك پياده بشه؟"

در واگن مجاور‘ كسي نبود‘ در واگن بعدي هم همين طور‘ اما در واگن سوم‘ زني در تختخواب طبقه پائين كوپه دراز كشيده بود و تازه داشت خوابش مي برد‘ سرش را بلند كرد و گفت: "من اونجا پياده مي شوم‘ كاري داشتين خانم؟"

- "آره عزيزم‘ اما نمي دونم مي توني كمكم كني يا نه؟"

پراسكوا روي تخت زن نشست و درباره ي مردي كه حالش بد بود و بايد هر چه زودتر به بيمارستان كوتومسك منتقل مي شد و اين كه قرار است رئيس ايستگاه اسكورچنايوا به كوتومسك زنگ بزند كه آمبولانس آنجا حاضر باشد‘ صحبت كرد.

زن پتويي را كه رويش كشيده بود‘ كنار زد و روي تخت نشست. دوست داشتني و با احساس بود.

- حتما" با كمال ميل. ما دكتراي خوبي تو بيمارستان شهرمون داريم‘ اگه شيفت دكتر "سرگي پاولويچ مدودنكوف"[9] باشه كه خودم باهاش حرف مي زنم‘ اگرم نه فردا‘ فردا مي بينمش . . . "

هر دو زن‘ با آن احساس خاص زنانه‘ فكر مي كردند كه نمي توان انساني را كه  بيمار است‘ به حال خودش رها كرد؛  بيماري است و به سراغ هر كسي مي آيد .

- لطفا" وسايلتونو جمع كنين بيارين كوپه ي من . الان به اون مرد مي گم كه همراهي براش پيدا شده‘ خيالش راحت مي‌شه."

حال مرد بدتر شده بود‘ به پهلو خوابيده بود و از شدت درد‘ با دو دستش‘ شكمش را چنگ مي كشيد. پرسكوا دستش را روي شانه ي او گذاشت و گفت : " مهمترين مساله ‘ آقاي محترم اينه كه نا اميد نشين ... همه چيز درست ميشه ‘ خوب مي شين . خوشبختانه‘ يه خانم اهل كوتومسك توي قطار بود‘ همراهتون مياد‘ مطمئن باشين‘ رهاتون نمي كنه. " و آن زن ريز نقشي كه پرسكوا از او حرف مي زد‘ ادامه داد :

" نگران نباشين آقا‘ ما دكتراي خوبي تو بيمارستان شهرمون داريم ... فورا" تشخيص مي دن كه بيماري شما چيه و حتما" كمكتون مي كنن ... من با يكي از دكترا ‘ سرگي پاولويچ آشنام ‘ مريضاي زيادي رو معالجه كرده، فقط يك ساعت و نيمي مانده‘  زود مي رسيم‘ فقط كمي تحمل كنين ...

زن روي لبه ي تخت بيمار نشست ‘ دست كوچكش را روي شكم مرد گذاشت و آن را نوازش كرد. بيمار چشمانش را باز كرد. صداي پر مهر و نگران زن ‘ جان تازه اي به او داده بود.

پرسكوا از كوپه بيرون رفت. زن صندلي را جلو كشيد و در كنار بستر بيمار نشست و شروع كرد به حرف زدن شايد نه با مرد‘ بلكه با خودش .

- " بيمارستان ما نوي نويه‘ فقط دو ساله ساختنش‘ همه چيزش جديده‘ همه چيزش پيشرفتس. آمبولانساشم عالين" .

و بعد ادامه داد كه در كارگاه خياطي آن ها هم چنين اتفاقي افتاده است. برشكاري به نامه "سميون ايوانويچ"[10] هم همين بيماري را داشته‘ اما معالجه شده و به سركار خود بازگشته است و اين كه سميون برشكار خيلي خوبي است و مشتريان زيادي دارد.

مرد با طنين آرامش بخش صداي زن به خواب رفت. در ايستگاه كوتومسك‘ پرستاران با يك برانكار فورا" وارد قطار شدند. پرسكوا رو به پرستاران اورژانس گفت : " اين خانم از خويشان بيمارن . "

بنابراين در تاريكي يكي از شبهاي ماه نوامبر‘ ميخائيل نيكلايويچ زونيكوف در آمبولانس به سوي بيمارستان مي رفت و در كنار او زني نشسته بود كه به نظر مي رسيد تنها آشناي او در اين شهر غريب باشد‘ شهري غريب با نورهايي كه اينجا و آنجا پراكنده بودند.

در بيمارستان‘ زن همراه بيمار نام و آدرسش را در اختيار بيمارستان گذاشت . نامش " ماريا پروكوفيوونا اوگاركوا[11]" بود. اما همه او را به اسم "ماشا"[12] مي شناختند‘  فقط ماشا او در يك كارگاه خياطي كار مي كرد.

ماشا در بخش پذيرش بيمارستان منتظر ماند تا دكتر را پس از خروج از اتاق عمل ببيند. اما به جاي دكتر‘ پرستاري آمد‘ خانمي نه چندان جوان و عبوس و گفت كه : " آپانديس عفوني ! بايد  فورا" عمل بشه‘ ببخشيد شما چه نسبتي با بيمار داريد؟"

ماشا بي درنگ پاسخ داد : " دختر عموش هستم."

- " فردا مي تونيد ببينيدش‘ ملاقات از ساعت دو شروع مي شه . "

ماشا كه چمدان كوچكش را در دست داشت از خيابان به خواب رفته ي " مسكو "[13] عبور كرد ‘  از خيابان " پالتوسوف"[14] هم گذشت و به طرف خانه اش كه آن سوي ميدان قرار داشت رفت . توي ميدان يك سينما هم به نام سينما " پوبدا"[15] خودنمايي مي‌كرد.

خانه تاريك بود و همسايه ها همه خوابيده بودند. ماشا آرام و بي صدا به اتاقش رفت . در اين اتاق قبلا" با مادرش زندگي مي‌كرد. اما از سه سال پيش كه مادرش درگذشت‘ به تنهايي در آن بسر مي برد. ماشا فقط يك خاله در شهر "كينشما "[16] داشت كه تعطيلات را نزد او مي رفت . مسواك زد و به رختخواب رفت . پيش از خواب به اين فكر مي كرد كه مأمور قطار‘ پرسكوا‘ چه زن نازنيني بود.در آن كوپه ي نسبتا" تاريك بود كه با اين مرد آشنا شده بود...اگر عمل جراحي با موفقيت روبرو شود‘ اگر ... و بعد به خواب رفت اما قطار روياهايش به راه خود ادامه داد.

روز بعد‘ سر ساعت دو‘ ماشا در بيمارستان بود. پرستار ديگري آمد و پرسيد خانم: " اومدين‘ آقاي زونيكوف را ملاقات كنين؟ تشريف ببريد بخش شش‘ اما لطفا" فقط چند دقيقه ."

ماشا با نگراني پرسيد : " حالش چطوره ؟"

- " جراحي انجام شده . "

ماشا به بخش شش رفت‘ از دور صورت كشيده و رنگ پريده ي زونيكوف را ديد، با آن ريش سياه باريك كه مثل قابي دور صورتش را در برگرفته بود. نزديك تر شد. ميخائيل نگاهي به او انداخت اما او را نشناخت .

- "خوب خيلي خوشحالم‘ همه چيز رو به راست . حال شما چطوره؟"

لب هاي ميخائيل حركتي كرد. ماشا روي صورتش خم شد و مثل موقعي كه متوجه حرف كسي نمي شد گفت "هان" زونيكوف دوباره پرسيد: " شما كي هستين؟"

- منو يادتون نمياد ‘ با هم تو قطار بوديم بعد با هم اومديم اينجا ... يادتون مياد؟"

- " آه بله بله". و پس از مكث كوتاهي ادامه داد :"خانوم من خيلي به شما زحمت دادم."

- ماشا گفت : "چه زحمتي آقاي محترم. مأمور قطار‘ خوشبختانه‘ زن خيلي خوبي بود. كمكم كرد كه جامو توي قطار پيدا كنم ... خيلي ام خوشحالم كه تو يه قطار بوديم و با هم آشنا شديم... اما متأسفانه بايد يك هفته اي توي بيمارستان بمونيد..."

"خانم مي شه خواهش كنم از طرف من يك تلگراف به چوگولوفسك بزنيد‘ توي لابراتوارمنتظرم هستن."

- ماشا دفترچه اي را از كيفش در آورد و هر چه را ميخائيل گفت يادداشت كرد: "در راه مريض. بيمارستان .كوتومسك."

- حتماً مي فرستمش. خوب ديگه بهتره برم ‘ بعد از عمل نبايد زياد حرف بزنين...

ميخائيل بريده بريده چيزي گفت كه ماشا نفهميد. از اين رو دوباره پرسيد:"هان؟" اما مرد چشمانش را روي هم گذاشت و به خواب رفت.

زمستان به آرامي به خيابان هاي كوتومسك سرازير مي شد. روي شيرواني پشت بام ها‘ شبنم هاي يخ زده مي درخشيدند.    دانه هاي برف‘ همچون پروانه‘ در آسمان ظاهر مي شدند‘ چرخ و چرخ مي زدند و روي زمين مي نشستند و لحظاتي بعد‘ آب مي شدند....

روز بعد ماشا به سركار رفت. سر راهش چند شاخه گل خريد؛ چند شاخه گل ميناي سفيد‘ و وقتي كار تمام شد با شتاب به سوي بيمارستان رفت.

- "آقاي ميخائيل نيكلايويچ حالتون چطوره؟"

- "بهترم‘ ممنون".

ديگر اثري از رنگ پريدگي بر چهره اش نبود و ريش سياهش هم ديگر مثل يك قاب دور صورتش را نگرفته بود.

- "خيلي به شما زحمت دادم ببخشيد. اما صادقانه مي گم‘ گاهي آدم حاضره‘ سختي ها رو تحمل كنه تا با يه آدم خوب و مهربون آشنا بشه ... شما آدم خيلي خوب و مهربوني هستين خانم ماريا پروكوفيونا."

- "منو ماشا صدا كنين ... ‘ همه به من مي گن ماشا."

- بله ...منم فكر مي‌كنم اين اسم خيلي به شما مي ياد".

- "تلگراف رو براتون فرستادم‘ با دكتر سرگي پاولوويچ هم صحبت كردم . دكتر گفت كه اون شمارو عمل نكرده‘ اما مي دونه كه مشكلي نيست و حالتون خوب خوب مي شه ."

- "فكر كنم فردا بتونم از رو تخت بلندشم . راستش وقتي روي برانكارد از قطار مي آوردنم بيرون‘ پيش خودم گفتن : خوب ميخائيل زونيكوف ‘ تمام شد . همش همين بود . كلي طول مي كشه تا بفهمن كه چه بلايي سرت آمده ... آره همش همين بود."

- "هيچ قوم و خويشي ندارين"

- "فقط يه برادر دارم كه با زن و بچه اش تو شهر ديگه اي زندگي مي كنه . خيلي كم همديگرو مي بينيم . خيلي كم ".

- "خيلي بده كه آدم تنها باشه ‘ تنهاي تنها . منم ديگه بهش عادت كردم."

ماشا ديگر سوالي نكرد‘ فردا تعطيل بود و مي توانست بيشتر پيش ميخائيل بماند.

- "فردا ‘ تمام ساعت ملاقاتو پيشت مي مونم ... منظورم اينه كه اگه مزاحمت نباشم ..."

- "نه ‘ اصلا". اصلا" . ميخائيل هنوز پيش خودش اعتراف نكرده بود كه صداي دلنشين ماشا و آن گفتن "هان" هنگامي كه متوجه چيزي نمي شد‘ به يك نياز تبديل شده بود.

- "فردا صبح مي‌رم فروشگاه ‘ چيزي مي خواين براتون بگيرم. سيب‘ سيب مي تونين بخورين؟"

- "فعلا كه نه اما ... راستش اصل كار خودتونيد ‘ خودتون ‘ حتما بياين."

- "حتما مي يام."

- ماشا فردا به بيمارستان رفت . به ميخائيل اجازه دادند تا در محوطه بيمارستان قدم بزند. قدم زدند و بعد روي نيمكتي نشستند. لباس ميخائيل نازك بود. ماشا شال‌گردن پشمي خود را دور گردن او انداخت :"ممكنه سرما بخوري ‘ انگار امسال زمستون زودتر اومده ...نه ."

ميخائيل بدون هيچ مقدمه اي گفت "ماشا‘ ماشا‘ من هيچي درباره ي تو نمي دونم ."

"چي مي‌خواي بدوني ميخائيل؟"

- " خوب‘ مثلا‘ خوب‘ چه جوري زندگي مي كني ...ها ؟ "

- قبلا" با مادر زندگي مي كردم ‘ اما سه سالي مي شه كه از دستم رفته ... از اون به بعد تنهام همسايه هاي خيلي خوبي دارم‘ با هم دوستيم‘ خيلي ... تو يه كارگاه خياطي كار مي كنم. لباس زنانه مي دوزيم ... شايدم ‘شايدم يه روز يه طراح مد بشم . دلم كه خيلي مي خواد ... تو چي ميخائيل ‘ از خودت بگو ..."

- " من مدير لابراتوار عكاسي " موسسه فلزات گران بهام". از طلاهاي گرانبها عكس مي گيريم ... بعضي از اين طلاها رو از معادن طلا مي فرستن. بعضي وقتا جواهرهايي برامون مي ياد اونقدر زيبا كه هيچ هنرمندي ‘ هيچ هنرمندي نمي تونه ‘ همتاشو بيافرينه. بر حسب تصادف‘ اتفاقا" الان داريم روي نقشه ي معادن شهر شما ‘ " كوتومسك " كار مي كنيم. عجيبه. رگه هاي طلاي معادن اين شهر‘ خيلي رو سطح بالا قرار دارن ‘ عجيبه ‘ تقريبا" روي زمينن ... "

- " من با دكتري كه تو رو جراحي كرده ‘ صحبت كردم. درباره ي تو ازش پرسيدم. گفت كه چهار روز ديگه مرخص مي‌شي. خيلي خوشحالم ميخائيل ‘ خيلي. "

ميخائيل گفت : " هان ؟"

ماشا با تعجب به او خيره شد و بعد خنديد : "حالا ديگه سر به سر من ميذاري؟ آره؟ اداي منو در مي آري؟"

- "شوخي كردم ماشا‘ ببخشيد "

- "راستي ميخائيل من عاشق كتاب خوندنم. توي شهر‘ بيشتر از همه‘ منم كه از كتابخونه كتاب قرض مي گيرم. "

ماشا اين جمله را گفت‘ چون به نظرش رسيد‘  با آن‘ " هان". . . گفتن‘ شايد در نظر ميخائيل‘ ساده انديش جلوه كرده باشد.

- " خوب‘ ماشا حالا كه اين طوره‘ وقتي برگردم‘ يك آلبوم خوشگل برات مي فرستم‘ پر از عكس هاي رنگي الماس‘ ياقوت‘ زمرد. تقديم مي كنم به تو‘ تو كه اين قدر شفافي‘ صاف مثل ياقوت‘ آبي‘ آبي روشن. "

ماشا كه منظور ميخائيل را خوب نفهميده بود ‘ با دستپاچگي و سراسيمه گفت :" ممنونم ميخائيل‘ ممنونم‘ خوب ديگه بهتره بريم داره سرد ميشه‘ بهتره بريم."

ماشا راه افتاد و ميخائيل به دنبالش تا اتاق بيمارستان كشيده شد.

روز بعد دكتر پس از معاينه رو به ميخائيل كرد و گفت :" خوب فردا مرخص مي شيد ‘ كجا مي خوايد بريد … ها ؟"

- " يه جاي دور‘ خيلي دور‘ چوگولوفسك‘ نمي دونم بيلیتم هنوز اعتبار داره يا نه ؟ آخه تو سفرم وقفه افتاده‘ نميدونم … "

قطار ساعت ده و نيم شب از كوتومسك مي گذشت. در آن زمستان زود رس ‘مه سراسر ايستگاه را فرا گرفته بود. در شهري كه تا كنون برايش غريب و نا آشنا بود‘ زن جواني به بدرقه اش آمده بود. زني شگفت با جان و روحي بس زيبا و دلكش‘ چونان جواهري‘ صاف و شفاف‘ آبي، آبی كم رنگ.

- " خوب‘ خدا رو شكر ميخائيل‘ آرزو مي كنم هميشه سالم باشي‘ حالا ديگه مي توني بري‘ بري هر جا كه دلت مي خواد…"

و بعد قطاري كه چراغ هاي تابناك داشت و شبنم ها روي چراغ هايش يخ زده بودند ‘ از دل تاريكي پيدا شد.

ماشا با عجله روي به ميخائيل كرد و گفت : " خوب‘ خوب ميخائيل نيكلايويچ‘ بهترين ها رو برات آرزو مي كنم‘ بهترين ها رو…

ماشا دستش را از روي سينه ي ميخائيل گذاشت‘ مثل هميشه‘ خيلي ساده‘ ساده مثل " هان " گفتنش. علامت صليبي روي سينه‌ي ميخائيل كشيد و بعد براي مدتي دراز‘ شايد هم براي هميشه از هم جدا شدند .. اما شايد هم نه براي هميشه. شايد هم روزي بليتي براي كوتومسك تهيه كند‘ سوار قطار شود‘ در تاريكي شب از ايستگاه بيرون بيايد و در آبي تند خيابان مه آلود خانه اي را كه ماشا در آن زندگي مي كند بيابد‘ بر در آن بكوبد و بگويد. " ماشا من آمدم " و ماشا بدون آن كه تعجب كند‘ با آن صداي دلنشين پاسخ دهد : " چقدرخوب شد كه آمدي. "

[1] Vasili Mitrofancvich

[2] Vasili Mitrofancvich  Yermolayev

[3] Moscow

[4] Chugulovsk

[5] Praskovya Vasilyevna Malysheva

[6] Mikhail Nikolayevich Zvonikov

[7] Skvorechnaya

[8] Kutumsk

[9] Sergi Pavlovich Medvedinko

[10] semyon Ivanovich

[11] Maria prokofyevna ogarkova

[12] Masha

[13] Moscow

[14] Paltusov

[15] Pobeda

[16] Kineshma

 

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید