![]() |
|
شماره 107- بروزرسانی: پنجشنبه5/7/1386 |
|
تقدیم به آقای «عباس فرد» عزیزِ در لاهه، که آگاه است؛ عصبانیت و قضاوت عجولانه کاری را سامان نبخشیده و هرگز هم سامان نخواهد بخشید!.
بیخودی کفش پاره کردن، چرا؟
هادی پاکزاد
جمع شلوغِ آدمها، کیفی وصفناپذیر بهوجود میآورد، بهخصوص بچهها که همیشه مشغول بازی هستند. کاش همهی آدمهای بزرگ هم میتوانستند بازی کنند، اما متاسفانه همانطور که همهی بچهها را در خیابانها و سرچهار راهها مشغول بازی نمیبینی، آدم بزرگها هم عموماً مجبور شدهاند تا با بازی برای همیشه وداع گویند. آدمبزرگها فکر میکنند زندگیاشان خیلی جدی است. همهاش میدوند و بعد از مدتی به این نتیجه میرسند که چرا بیخودی کفش پاره کردهاند. این حرفها را از خیلی از همین آدمها شنیدهایم. اما بچههایی که بازی نمیکنند جای بسی تأسف دارد، آنها همگی هماندازه و شبیه یکدیگر هستند، گویی کارخانهای مخفی دایما در حال تولید این بچههای چهارراهی است. در هر چهارراه دو سه نفر، گاهی چهار پنج نفر، بعضی اوقات هفت هشت نفر در لابلای ماشینها میلولند تا کسی از درون ماشین پولی به آنها بدهد. بعضی از آنها گُل میفروشند. گویا شبکهی خاصی برای این بچههای ماشینی گل تولید میکند. معلوم نیست درآمد اینجور کاسبیها به جیب چه کسانی میرود. قضیه خیلی دردآور است. این بچهها اصلاً بازی نمیکنند، آنها خیلی خیلی زود بزرگ شدهاند. آنها با حقارت کاسبی میکنند، گدایی میکنند... آنها دلِ آدم را بهدرد میآورند. همه با تأسف به آنها نگاه میکنیم و با توجیهِ خیال خود، از آنها فاصله میگیریم. گویی آنها جدا از زندگی ما آدمها هستند، آنها باید که گدا باشند. آنها حق ندارند که بازی کنند، آنها مثل ما بزرگها، خیلی زود بزرگ شدهاند با این تفاوت که ما حق داریم وسایل گدایی را خلق کنیم و دزدیهایمان را توجیه سازیم. تو دوست عزیز که امروز داری با خیال راحت روزگار حقیرانهات را میگذرانی واقعاً در گدایی این بچههای خیابانی با آنها شریک نیستی؟! آیا واقعاً اسم این چهل پنجاه سال زندگی را که در میان این هفتاد تا صد سال عمرت میگذرانی «زندگی» میگذاری؟ آیا تو واقعاً انسان هستی؟ تو داری زندگی میکنی؟ تو خانواده، وطن، کشور و مردم جهان را دوست داری؟ تو کی هستی ای انسان؟. وقتی به این چیزها فکر میکنم از مجموعهی روابط حاکم بر این جهان که همهی این چیزها را توجیه میکند و دارد از همهی این امور به عنوان وسایل بقای خودش استفاده میکند و جالب اینجاست که از همهی این استفادهها نیز سود و برداشتی حقیرانه و نکبتبار نصیب میبرد، سرم گیج میخورد و بی اختیار دلم میخواهد دربرابر حیوانی نجیب به نام الاغ سر تعظیم فرود آورم. واقعاً معلوم نیست که چرا این آدمها زندگی را تا این اندازه پیچیده و مشکل کردهاند. این چند روزه عمر ارزش این همه دردسر و بدبختی را دارد؟ همهاش باید کلک زد، حقهبازی کرد، از کار دیگران بهره برد، تجاوز کرد، حیلهگر بود و کلاه خود را سفت نگه داشت تا باد آن را نبرد، همهاش همین است؟ آیا واقعاً آدمها در راه چگونه زیستن خود با بنبست مواجه شدهاند؟ آیا درست مثل فیلم عصر جدید چارلی چاپلین، سرمایهداری جهانی همهی مردم جهان را ماشینی و مسخ کرده است؟ آیا خوشیها همین چیزهایی شده است که آدمها به آنها مشغول هستند! همه دنبالِ موفقیتهای کاذبی میروند که دایماً برای دستیابی به آنها باید تا آخر عمر، ماشینوار تلاش کنند و درکی از تلاشهایشان نداشته باشند؟ من نمیدانم، شاید این حرفها را به دلیل مجموعهای از ناتواناییهایم میزنم. شاید اگر از حداقلِ بعضی از امکانات برخوردار بودم، تا این اندازه دنیا را تیره و تار نمیدیدم! اما مگر دنیا را واقعاً تیره و تار میبینم؟ من دارم دنیای سرمایه را که واقعاً براساس خدعه و فریب استوار است تعریف میکنم و وقایع و رویدادهای آن را که بهطور عینی تأثیرگذار است تشریح میکنم. اسم این را نباید بدبینی گذاشت! باید حق داد که گاهی انسان بتواند با دوستان خودش درد دل کند و حرفهای خصوصیاش را هم بزند!! یکی دوتا ازدوستانم اخیراً از سفر اروپا بازگشتهاند. آنها دنیایی را تعریف میکنند که کم و بیش جالب و قابل قبول است. از روابط انسانها، قوانین، پیشرفتها و حرفهایی که همه میدانند، اما نکتهای که فراموش میشود این است که بشریت چه بهایی را در طول تاریخ پرداخت کرده که تازه به چیزی شبیه دموکراسی اروپایی و بگوییم آمریکایی رسیده است؟ تازه این کشورها چرا این چنین از تروریسم خود ساخته وحشت دارند و چرا هنوز که هنوز است همه چیز را به پای منافع خودشان فدا میکنند و همه چیز را از دیدگاه منافع خود مینگرند. آنها چرا اضطراب دارند، درصد بالای خودکشیهای ابتدا بهساکن این اهالی متمدن برای چیست، آیا توانستهاند تعریف جامعی از رفتارهای انسانی و توسعهی پایدار و همهجانبه در رابطه با کشور خودشان و جامعهی جهانی ارایه دهند؟ آیا با این همه قوانین بازدارنده و این همه دوربینهای کنترل کننده و این همه ماهوارههای تجسسی توانستهاند آسایش و رفاه خودانگیختهای را برای اتباع خود و دیگر مردم جهان بهوجود آورند؟ شک دارم که تمام این کشورها پیشرفته باشند! آنها هنوز که هنوز است چپاولگر و عقب افتاده هستند، آنها اشکال نوینی از مناسبات امپریالیستیاشان را اعمال میکنند که اگر کوچکترین خدشهای به آن وارد شود دوباره دست هیتلرها را از پشت خواهند بست. این ما آدمهای عقب نگهداشته شدهی بسیار محرومِ کشورهای جهانِ سومیِ تحقیر شده هستیم که با دیدن آنها دست و پایمان را گم میکنیم و فکر میکنیم که آنها چیزی هستند!.
نمیدانم چهقدر در حرفهایم پرتگویی وجود دارد! مثلاً وقتی آدم کارش به اینجا برسد که در برابر الاغ سر تعظیم فرود آورد چه معنا میدهد؟ آیا میخواهد بگوید که الاغ از بسیاری که نیاز به تعظیم دارند، با ارزشتر است؟ و یا دارد با تمام وجودش فریاد برمیآورد که ای بابا از این زندگی کثیف خسته شدهام، از این موجودات انسانی که خیال میکنند دارند زندگی میکنند اما در سادهترین معنای آن در رابطه با حتا منافع فردی خود واماندهاند، خسته شدهام، از دروغگویی، حیلهگری، دسیسه چینی برای هم، نقشه کشی برای کلاهگذاری بر سر یکدیگر، حسادت، کینهها، بغضها، حسرتها، کمبودها، بیکاریها، آدمهای آواره و بیخانمانها، در غربت نشستهها، تکبرها، عقدههای حقارتها، ثروتهای باد آورده، ارثیهها، نابرابری در دیهها، دستهبندی آدمها بر اساس امتیازها، فخر و غرورها، چاپلوسیها، دادگاهها، زندانها، نیروهایی که همگی بینهایت ارزش دارند و دارند مفت و مجانی نابود میشوند و نیروهایی که توطئه میکنند تا ارزشها را نابود کنند، نیروهایی که برای منافع گذران و پوشالیاشان مرتباً خطوط قرمز رسم میکنند و آدمها را به بند و زنجیر میکشند و بالاخره نیروهایی که الکی به استمرار بقایشان دل خوش کردهاند!... از همهی این ها خسته شدهام، اصلاً دلم نمیخواهد زنده باشم، حالم دارد از «این بودن» بههم میخورد. واقعاً هیچ چیزِ این تمدنِ شگفتانگیز انسانها که در آغاز هزارهی سوم قرار گرفته، نمیتواند برایم جاذبهی «بودن» ایجاد کند. اما با تمام این اوصاف دلم میخواهد برای «مرگ» نیز تعریف داشته باشم: اگر واقعاً بتوانم آن را توضیح دهم و آنطور که میفهمم بیان کنم شک نخواهم داشت که توانستهام همهی «بودن» را بهدرستی بوده باشم!.
|
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |