![]() |
|
شماره 107- بروزرسانی: جمعه 6/7/1386 |
|
شعر
ولاديمير ليدين برگردان:خسرو باقري براي يوسف آريافر
"الكساندرا پارفيونوناي"[1] عزيز: "من معلم كهن سال‘ "اليزاوتا پترونا آگليوا"[2] هستم كه شايد شما او را فراموش كرده باشيد. من در مدرسهﻱ شهرمان "متوﻯيوكا"[3] درس ﻣﻲدادم و پسر شما "ميتيا كوزنكوف"[4] شاگرد من بود. حالا ديگر من و شما زنان كهن سالي هستيم و زمان آن رسيده است كه از سكوي رفيع حال به گذشته بنگريم‘ زيرا آن گاه كه در سراشيبي زندگي قرار گيريم ديگر چيزي را به روشني نخواهيم ديد. حالا از زماني كه در مدرسهﻯ متوﻯيوكا درس ﻣﻲدادم‘ سال هاي زيادي گذشته است. با اين حال‘ هر روز كه ﻣﻲگذرد‘ خاطرات آن روزها برايم روشن و روشن تر ﻣﻲشوند و آن گاه كه اين همه خاطرهﻫﺎ و يادها را روي هم ﻣﻲگذرام‘ آه كه چه كوهي ﻣﻲشود؛ كوهي از خاطره ها و يادها . . . ياد و خاطرهﻱ پسر شما ميتيا‘ براي هميشه در ذهن من نقش بسته است نه فقط به خاطر آن كه‘ زماني شاگرد من بود‘ بلكه به خاطر آن كه ياد او با معناي زندگي‘ معناي حقيقي زندگي پيوند خورده است و همين است كه مرا وا داشت تا بنشينم و اين نامه را براي شما بنويسم. ميتيا‘ هنگامي كه در سال آخر دبيرستان درس ﻣﻲخواند. شعر ﻣﻲگفت و من خيلي اميدوار بودم كه او در آينده شاعر بزرگي شود‘ بله آن روزها‘ او جوان بود‘ خيلي جوان‘ نارس و ﺑﻰتجربه. اما در زندگي همه چيز با تلاش آغاز ﻣﻲشود‘ تلاش و مبارزه و اگر تداوم يابد‘ چه زود‘ پيش از آن كه گمان كني‘ رازها گشوده ﻣﻲشود‘ راه ها باز ﻣﻲشود. . . اما ميتيا غنچهﺍﻯ بود كه نشكفته پژمرد. تنها نوزده سالش بود كه به جنگ رفت و اين يعني آستانهﻯ زندگي‘ سرآغاز گشودن رازها و رمزها و آي كه اين جنگ چه نهالﻫﺎﻯ جوان عزيزي را از ما ستاند‘ چه جانﻫﺎﻯعزيزي را از ما ربود. . .
بله . . . الكساندرا پارفيونوناي عزيزم‘ وقتي به گذشته ﻣﻲانديشيم‘ در ﻣﻲيابيم كه چه بسيار انسانﻫﺎﻱ عزيزي را از كف داديم‘ چه بسيار . . . اما با اين وجود چيزهايي را هم ﻣﻲيابيم كه از اندوه مان ﻣﻲكاهند‘ يأس مان را ﻣﻲزدايند. . . من اين نامه را براي شما ﻣﻲنويسم‘ زيرا يكي از اين چيزها را يافتهﺍﻡ‘ چيزي آرامش بخش و تسكين دهنده. اخيرا" ناشري‘ به مناسبت ياد بود جنگ ميهني مجموعهﻯ شعري را به نام "خوشه هاي زرين" منتشر كرده است. بدون ترديد اين نام بيانگر آن است كه گر چه خوشهﻫﺎﻳﻲ با خاك يكسان شدند‘ اما دانهﻫﺎ از خاك ﺑﺮآمدند‘ باليدند و به ميوه نشستند. در اين كتاب‘ شعري از سرودهﻫﺎﻱ فرزند شما هم به چاپ رسيده است كه پس از جان باختنش در جيب كوله پشتي اش پيدا شده است. به همين دليل فورا" تصميم گرفتم كه هر چه زودتر‘ اين كتاب را براي شما ارسال كنم‘ شاديﺍﻡ را حدي نيست‘ من ﻣﻲكوشيدم تا بذر عشق به شعر را در قلب شاگردانم دانه دانه بنشانم و حال كه مي بينم اين بذرها‘ به درختان برومندي فرا روئيده اند و ميوهﻫﺎﻯ رنگيني به شاخه نشاندهﺍﻧﺪ‘ چگونه ﻣﻲتوانم اندوهگين باشم‘ چگونه ﻣﻲتوانم با يأس بمانم‘ نه شادي مرا پاياني نيست. . . هرگز آن روز را در ژوئيهﻱ سال 1941 فراموش ﻧﻤﻰكنم. با همهﻱ بچهﻫﺎﻱ كلاسﻣﺎﻥ رفته بوديم تا پسرهاي جوانمان را بدرقه كنيم. بچهﻫﺎﻱ جوان ما‘ پشت كاميون نشسته بودند‘ من ﻧﻤﻰتوانستم آن ها را نگاه كنم‘ تنها يك لحظه سر بلند كردم و دستم را برايشان تكان دادم‘ آنها رفتند و من باز هم سر فرود آوردم‘بچهﻫﺎ نبايستي اشكهايم را ﻣﻰديدند‘ زيرا از معلم ها انتظار اشك ريختن نيست. الكساندرا پارفيونوناي عزيز‘ لطفا" اين كتاب را از من بپذيريد. من اين كتاب را با قلبي سرشار از شادماني به شما تقديم ﻣﻰكنم. گر چه ميتيا ديگر در ميان ما نيست اما صداي او در ميان ماست‘ گوش كنيد . . . "
آموزگار كهنسال در ادامهﻱ نامه اش نوشته بود كه او همچنان به كار خود ادامه ﻣﻰدهد و اكنون در يك كارخانهﻱ بزرگ‘ محفل ادابيﺍﻱ تشكيل داده است كه بعضي از اعضاي آن شعرهاي زيبا ﻣﻰسرايند و قصه هاي ژرف ﻣﻰنويسند. الكساندرا پارفيونونا عينك را از روي چشمانش برداشت و چند دقيقهﻱ ديگر همانطور كه چشم از نامه برنمي داشت‘ روي صندلي نشست. شش سالي ﻣﻰشد كه از كار در مزرعهﻱ اشتراكي بازنشسته شده بود. در مدرسه هم سال ها بود كه آموزگار ديگري به نام "پاول نيكيتيچ استرويف"[5] به بچه ها درس ﻣﻰداد. الكساندرا پارفيونوناي دلش ﻣﻰخواست شادي خود را از دريافت نامه با معلم جديد مدرسه تقسيم كند.
زمستان ناگهان فرا رسيده بود. برف زمين را سفيد پوش كرده بود و در آسمان سرد ﺑﻲابر‘ ستارگان ﻣﻰدرخشيدند. خانه اي كه اكنون معلم در آن زندگي ﻣﻰكرد‘ زماني ساخته شد كه كشاورزي رشد كرد و بر ميزان محصول به مقدار قابل توجهي افزوده شد. در همان زمان بود كه براي دامپزشك هم خانه اي ساخته شد. حالا ديگر از متويﻳﻮكا آن شهرك فقير و فراموش شده سالهاي پس از جنگ‘ اثري هم باقي نمانده بود. الكساندرا پارفيونونا‘ از پله ها بالا رفت و خود را به طبقهﻯ دوم رساند و استرويف كه بچهﺍﻱ را در بغل داشت‘ در را به روي او باز كرد و با شرمندگي گفت: سلام‘ بفرمائيد‘ خانمم رفته خريد‘ منم دارم جاي اون بچه داري ﻣﻰكنم. سپس دخترك را توي رختخوابش گذاشت و الكساندرا پارفيونونا آن نامه و كتاب را به او داد. استرويف نامه را خواند‘ كتاب را ورقي زد و گفت: "چه كار قشنگي كردن". اما او دربارهﻱ جنگ چه ﻣﻰدانست؟ او فقط ﻣﻰدانست كه پدرانش سرنوشت تلخ و غم انگيزي داشتهﺍﻧﺪ‘ همين و بس و خدا را شكر‘ چه بهتر كه نمي دانست جنگ يعني چه؟ چه بهتر. الكساندرا پارفيونونا‘ پالتوي پوست خود را از تن در نياورد. فقط روسريش را باز كرد و روي شانه اش انداخت و با موهاي سفيد رو به روي استرويف ايستاد. استرويف از شعرهاي ديگر كتاب گذشت و به شعر ديميتري كوزنكوف رسيد. آن را خواند و در انديشه فرو رفت. "شايد نيكو به نظر آيد و جاي سپاس داشته باشد‘ كه سرنوشت‘ انجام كار خردي را بر عهدهﻱ من گذاشته است. اما من بر آنم كه اين كار خرد را بس نيكو به سرانجام برسانم. آموزگار رو به مادر پير كرد و گفت: "پسرتون‘ اون وقتا چند سالش بود؟" "وقتي رفت جنگ‘ فقط نوزده سالش بود و وقتي كه نزديكيهاي "ريازهسك"[6] كشته شد‘ فقط چند روز به تولد بيست سالگيش مونده بود‘ فقط چند روز". الكساندرا پارفيونونا پاكتي را از جيب پالتويش در آورد. در داخل آن پاكت دو عكس از ميتيا بود. يكي در پنج سالگي‘ هنگامي كه پاي برهنه روي پرچيني نشسته بود و ديگري زماني كه دانش آموز بود‘ در آن عكس كنار مادرش ايستاده بود‘ مادري با موهاي كاملا" مشگي ‘ مشگي مشگي.
"بله‘ پاول
نيكيتيچ ‘ اينه راه و رسم روزگار‘ زمان مثل برق‘ مثل باد ﻣﻰگذرد‘ برف آروم آروم
ﻣﻰآد و روي همه چيز رو صداي گريهﻯ دخترك از توي تختخواب به گوش رسيد و استرويف دوباره بچه را بغل كرد. - "كتاب رو بعدا" بدين به من. بايد از اين شعر يه كپي تهيه كنم‘ﻣﻰذاريمش تو كتابخونهﻯ مدرسه‘ يادگاري نيگرش ﻣﻰداريم. . . . هر چي باشه‘ ميتيا توي اين مدرسه درس خونده‘ مگه نه؟. - حتما". با كمال ميل. الكساندرا پارفيونونا جايي را نداشت كه برود‘ پس به خانه اش برگشت. فقط دختر خواهرش با او زندگي ﻣﻰكرد كه او هم براي گذراندن يك دورهﻯ باز آموزي كشاورزي به شهر ديگري رفته بود و الكساندرا پارفيونونا را با پسرش تنها گذاشته بود‘ پسري كه مدتها پيش رفته بود‘ رفته بود اما نه به تمامي . . . روسري و پالتويش را درآورد و زير نور چراغي كه از سقف آويزان بود نشست‘ چشمانش را تنگ كرد و به سختي شعر ديميتري كوزنكوف را از اول تا آخر دوباره خواند. استرويف زير دو بيت از شعر را خط كشيده بود. الكساندرا پارفيونونا رو به پسرش گفت: ميتياي عزيزم‘ شعر تو خيلي زيباست. خيلي عميق. اما چرا‘ چرا تو فكر ﻣﻰكني كه كار كوچكي را به انجام رساندهﺍﻯ. . . كار تو جاودانه است‘ ناميراس‘ هر انساني‘ اگر انسان باشد بايد در مقابل آن سر فرود بياورد. و سپاس از او كه نگذاشت شعر تو ناپديد شود‘ در آن جنون جنگ‘ سپاس. و سپاس از آنها كه آن را در اين كتاب منتشر كردند. . . اكنون صداي تو ميتيا در سراسر جهان ﻣﻰپيچد‘ گوش كن ميتيا. . . " الكساندرا پارفيونونا استوار روي صندلي نشسته بود. اين اواخر به نظر ﻣﻰرسيد كه سخت ضعيف شده و ديگر مانند گذشته استوار نيست. گويا گام به گام از سراشيبي زندگي فرود ﻣﻰآمد.
"پسرم‘ من هنوز زندهﺍﻡ‘ هنوز زنده و هنوز ﻣﻰخواهم بدانم كه شعر تو به كجاها سفر خواهد كرد. . . امروز پاول نيكيتيچ گفت كه يك نسخه از شعرت را در كتابخانه مدرسه خواهد گذاشت. . . تو كار كوچكي را به انجام نرساندي‘ كار تو كوچك نبود‘ بزرگ بود‘ بزرگ‘ ميتيا‘ پسرم ترديد نداشته باش. . . من هنوز زندهﺍﻡ‘ هنوز زندهﺍﻡ و ﻣﻰخواهم بدانم كه شعر تو به كجاها سفر خواهد كرد و چه كساني آن را خواهند خواند. . . من هنوز زندهﺍﻡ. الكساندرا پارفيونونا از اين انديشهﻫﺎ جاني ديگر يافته بود. در جان سردش‘ گرمايي رخنه كرده بود‘ شعر ميتيا‘ هنوز زنده بود و زندگي ﻣﻲكرد. . . اينجا بود‘ در اين كتاب پيش رو‘ زنده بود و ﻣﻲخواست زندگي كند. . . و بعد مطابق معمول آن ساعت از شب‘ همسايهﺍش ماريا لوكينيچنا[7] در زد تا از او سراغي بگيرد‘ او هم مانند الكساندرا پارفيونونا‘ قبلا" در مزرعهﻱ اشتراكي كار ﻣﻰكرد. ماريا كه صداي الكساندرا را شنيده بود‘ رو به او گفت: "تنها نيستي الكساندرا‘ نه؟" - "نمي دونم چه بايد بگم ماريا‘ نه فكر كنم تنها باشم‘ نه تنها نيستم. . . ماريا تعجب نكرد‘ پيش خودش گفت: "معلومه كه تنها نيس‘ من كه اينجام." نشستند و مثل هر شب‘ بافتني بافتند. الكساندرا پارفيونونا سكوت كرده بود و چيزي ﻧﻤﻰگفت. اما بالاخره آن چه را كه آن روز بر او گذشته بود‘ با ماريا در ميان گذاشت. ماريا لحظاتي سكوت كرد و بعد آرام و شمرده گفت: "الكساندرا‘ صداي ميتيا در جهان ﻣﻲپيچد‘ﻣﻲدانم." [1] Alexandra Parfyonovna [2] Elizaveta Petrovna Aglayeva [3] Matveyevka [4] Mitya Kosenkov [5] Pavel Nikitich Stroyev [6] Ryazhsk [7] Maria Lukinichna
|
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |