شماره 109- بروزرسانی: سه شنبه 10/7/1386          

بازگشت به صفحه اصلی

كولاك مسكو 

 

ولاديمير ليدين

برگردان خسرو باقری

 

 

 

براي عزيزان؛ محترم میرعبداله‌یانی و هادی پاکزاد

 

هنوز گلﻫﺎﻯ تازه را به مغازه نياورده بودند. دختري كه پشت پيشخوان گل فروشي ايستاده بود رو به مرد بلند قامت سپيد‌مويي كه به دلايلي در او احساس خوشايندي را برﻣﻰانگيخت؛ گفت: "چرا كمي صبر ﻧﻤﻰكنين‘ تا چند دقيقهﻯ ديگه گلاي تازهﻣﻮن از "ايزمايل اوو[1] ﻣﻲرسه."

مرد سپيد مو هم كه به نظر ﻣﻰرسيد نسبت به اين دختر جوان و مسئول لطفي دارد در پاسخ گفت: "باشه دخترم‘ منتظر ﻣﻰمونم".

گل فروشي را بوي نمناك گل خانه‌ها پر كرده بود؛ كمي بوي خاك خيس‘ كمي رايحهﻱ ياس درون گلدانﻫﺎ و كمي هم رطوبت طبيعي خود منطقه. همين رطوبت طبيعي بود كه باعث ﻣﻰشد‘ حتي زمستان‌ها هم در گل‌خانهﻯ اين منطقه‘ گل‌هاي زيبايي پرورش يابند.

مرد به سوي پيشخوان ديگر گل فروشي رفت كه در آن ابزارهاي باغباني را قرار داده بودند. انگار بهار روي آبپاش سبز رنگي كه از آن طراوات ﻣﻰباريد و قيچي باغباني قرمز رنگي كه زير نور ﻣﻲدرخشيد‘ هم خانه كرده بود. اما هنوز فوريه بود و در بيرون اين گل فروشي‘ كولاك غوغا ﻣﻰكرد؛ كولاك مسكو. مرد پشت شيشهﻱ بزرگ پنجرهﻯ گل فروشي ايستاده بود و بيرون را تماشا ﻣﻰكرد. برف‘ خيابان مه آلود را جارو ﻣﻲزد. اما در وراي اين كولاك ‘ چيزي‘ خاطرهﺍﻱ محو‘ سر ﻣﻰكشيد‘ دور مي شد و از ياد ﻣﻲرفت. اما باز ﻣﻲگشت و باز ﻣﻲگشت و هيچ گاه براي هميشه از ياد نمي رفت. . . البته سي و پنج سال‘ برش بزرگي است‘ خيلي بزرگ از يك زندگي. اما گاهي‘ كل يك زندگي در يك زمان كوتاه جمع ﻣﻲشود‘ فشرده ﻣﻰشود و معنا ﻣﻲيابد چرا كه اثري بر هستي آدمي ﻣﻲگذارد كه كل زندگي آيندهﺍش را متأثر ﻣﻰكند‘ زماني بس كوتاه و تأثيري بس بلند دامنه.

 

درست سي و پنج سال پيش در كولاكي شبيه كولاك امروز‘ البته نه در مسكو‘ بلكه در "اسمولنسك"[2] نزديك "دوروگوبوژ"[3]  توپخانهﻯ ستوان "ميخائيل نيكلايويچ ويازمين"[4] كه بعدها به ستوان يكمي ارتقاء يافت‘ با يك تانك آلماني درگير شد. بله درست سي و پنج سال پيش بود كه توپخانه آتش كرد و تانك آلماني را از كار انداخت. با اين وجود‘ در آخرين لحظه‘ تانك شليك كرد‘ مسلسلﭼﻰ توپخانه را كشت و دو نفر از جمله "ويازمين" را كه فرماندهي توپخانه را به عهده داشت به شدت مجروح كرد. سپس از تانك مورد اصابت توپخانه‘ دود سياهي به هوا برخاست‘ به تدريج آتش شعلهﻭﺭ شد‘ خدمهﻱ تانك هراسان‘ از آن بيرون پريدند و بعد صداي انفجاري به گوش رسيد...

اما "ويازمين" اين صحنه را نديد‘ تنها چيزي را كه او ديد‘ چهرهﻯ جوان و شايد هم كودكانهﻱ پرستاري بود كه روي او خم شده بود و تند و تند ﻣﻲگفت: آروم باشين‘ آروم باشين‘ رفيق ستوان‘ آروم . . . خواهش ﻣﻲكنم‘ فقط چند دقيقه هم تحمل كنين. خواهش ﻣﻰكنم‘ آروم باشين. . .

 

و بعد ديگر چيزي نشنيد. به تدريج هالهﻱ سفيدي وجودش را فرا گرفت و آگاهيﺍش را محو كرد. . . بيست و چهار ساعت بعد بود كه در بيمارستان صحرايي‘ آرام آرام به خود آمد و اولين چيزي كه ديد دوباره چهرهﻯ آن دختر پرستاري بود كه رويش خم شده بود و با مهرباني و دلسوزي مراقبش بود. "ويازمين" وقتي به تدريج بر ضعف خود غلبه كرد‘ به سختي پرسيد: ﺑ . . . ببخشيد . . . خا. . . نوم . . . اسم. . . شما. . . چيه؟

- ناديا. . . ناديا شولووا[5]. . . آروم باشين. . .

- . . . ممنونم. . . ناديا. . . واقعا". . . ممنونم‘. . . به خاطر. . . همه چيز. . .

صبح روز بعد او را تحت مراقبت با قطار به پشت جبهه منتقل كردند. تا دو ماه يكريز و سخت سرفه ﻣﻰكرد و خون بالا ﻣﻲآورد. در طول اين دو ماه‘ در يك بيمارستان نظامي نزديك "ايزهوسك"[6] بستري بود. هرازگاهي‘ آن هالهﻱ سفيد وجودش را فرا ﻣﻲگرفت و آگاهيﺍش را از او ﻣﻲستاند‘ اما به تدريج نيرو و توان خود را باز يافت و بهبودي آغاز شد. و آن گاه مثل فيلمي كه ظاهر ﻣﻲكنيم‘ يادها دوباره بازگشتند؛ آن جنگل دوباره پديدار شد؛ توپخانهﻱ آن ها و آن تانك آلماني كه از آن دود سياهي برﻣﻲخاست؛ دودي قيرگون‘ مسلسل از كار افتادهﻱ "ميخائينكوف"[7] كه در كنارش يعني كنار پيكر ﺑﻰدستش افتاده بود و خودش‘ "ويازمين" با آن لختهﻱ خون در دهانش و آن دختر پرستار كه او را كشان كشان به سوي سنگري ﻣﻰكشيد. . . آه حالا درﻣﻰيافت كه زندگي خود را‘ خوب در ﻣﻲيافت كه زندگي خود را مديون آن دختر پرستار است. . آن دختر پرستار. . .

يك روز كه براي آسيب ديدگان جنگ‘ كنسرتي تدارك ديده بودند‘ يكي از نوازندگان با ني لبك خود‘ آهنگي حزن انگيز سرداد‘ سراسر اندوه و درد‘ نواي اندوهناك اين ساز‘ سراسر فضاي كنسرت را در برگرفت و ريه هاي مجروح "ويازمين" را گويي از اين آوا‘ لبالب كرد. او دوباره در برابر احساسي ناشناخته و محو از پاي درآمد. به نظر ﻣﻲرسيد كه اين احساس براي هميشه محو شده است؛ اما نه دوباره بازگشته بود. . . دوباره. . .

وقتي "ويازمين" پنج ماه بعد به هنگ خود بازگشت‘ ديگر كسي را نمي شناخت‘ اكثر دوستانش كشته شده بودند و جز تعدادي اندك از رفقاي قديميش كسي باقي نمانده بود. چهره‌ها همه جديد بودند؛ آن بيمارستان صحرايي هم‘ ديگر نبود‘ منتقل . . . يا شايد هم به كلي منهدم شده بود. . .

بعدها "ويازمين" با درجهﻯ سرگردي‘ فرماندهي هنگ توپخانه را به عهده گرفت؛ او ديگر آن ستوان كم تجربهﻯ سابق نبود. آلمانيﻫﺎ به تدريج عقب نشيني ﻣﻲكردند. مردم نه تنها شهرهاي خود را در برابر هجوم دشمن ترك ﻧﻤﻲكردند‘ بلكه در نبردهاي خون و آتش‘ آنها را از دشمن  ﻣﻲستاندند. "ويازمين" روي نقشهﻱ جنگي خود‘ شهرهاي تازهﺍﻱ را كه آزاد شده بودند‘ مشخص  ﻣﻲكرد. دشمن به سمت مرزهاي كشور رانده شده بود.

در چهارمين سال جنگ‘ وقتي كه نيروهاي شوروي در خاك آلمان ﻣﻲجنگيدند و به جاي روستاهاي روسيه كه با خاك يكسان شده بودند‘ سقفﻫﺎﻱ گوتيك خانه ها‘ برج كليساها و خانهﻫﺎﻱ روستايي سنگي كه بيشتر به قلعه شبيه بودند‘ سربرآورده بودند‘ افراد هنگ "ويازمين" ﻣﻲدانستند كه پيروزي ديگر دور از دسترس نيست. اما در يكي از آخرين نبردها‘ يك تانك آلماني‘ مقر فرماندهي هنگ "ويازمين" را مورد هدف قرار داد. "ويازمين" از ناحيهﻱ شانه آسيب ديد‘ اما از فرماندهي عمليات دست نكشيد. تنها پس از شكست دشمن بود كه "ويازمين" به بيمارستان منتقل شد. جراحي انجام شد و تركش را از بازويش خارج كردند. و اين جا بود كه دوباره آن اتفاق شگفت‘ رخ داد. مدت‌ها بود كه به آن ﻣﻲانديشيد‘ باحزن بسيار‘ در رؤياهايش‘ به "ايزهوسك" ﻣﻰرفت و به آواي اندوهناك نيﻟﺒﻚ آن گروه كنسرت‘ اسمش چه بود‘ آه بله‘ گروه "ادمورت"[8] گوش ﻣﻲسپرد. در رؤياها‘ در خاطره ها. . .

درست مثل روزهاي آغاز جنگ كه از ناحيه سينه آسيب ديده بود‘ آن هالهﻱ سفيد كه آگاهي‌اش را محو ﻣﻲﮐرد‘ ﻣﻲرفت و باز ﻣﻲگشت . . . آه بله مثل آن روزها كه صورت جوان و شايد كودكانهﻱ آن دختر پرستار با دلسوزي روي او خم شده بود. . . دوباره "ويازمين" ديد كه آن سيماي دلنشين‘ سيماي دلنشين ناديا شولووا‘ آن كه جان او را نجات داده بود‘ پديدار شد‘ آه همان چهره بود‘ اما پخته تر‘ سيمايي كه از عذاب و رنج هاي بسياري گذشته بود و سخت تر شده بود‘ پخته تر و نيرومند تر. . .

 

اما ناديا او را نشناخت. "ديازمين" سخت و بريده بريده گفت" ناديا. . . شما منو فراموش. . . كردي ناديا‘ اﻣ.. ا من هيچ وقت شما رو فراموش. . . نكردم. . . نا. . . ديا.

"ويازمين" به سختي براي ناديا تعريف كرد كه او همان اوايل جنگ‘ از ناحيه سينه به شدت آسيب ديده بود و او به ياريش شتافته بود. . .

يادها به تدريج به ذهن ناديا بازگشتند‘ آن‌ها يادهاي زيبا. . . و چشمان قهوهﺍﻯ زيبايش را شعله ور كردند‘ با شادماني فرياد كشيد: آخ. . . شما‘ شما زندهﺍيد فرمانده. . . چقدر عالي. . . نمي‌تونم باور كنم. . . خوبيد؟

- خوبم. . . تو چطوري ناديا. . . همه چيز خوبه. . . آره؟

- منم خوبم. . . راستش توي يه بمباران هوايي مجروح شدم‘ اما حالا خوب خوبم. . . شما رو خيلي خوب يادم هس. . .

- يادتون مياد. . . من ميخائيل نيكلايويچ ام. . . يادتون مياد؟. . .

- شما رو خيلي خوب يادم مياد‘ميخائيل نيكلايويچ. . . گذشتهﻫﺎ گذشته. . . اما راستش رو بخوايد‘ اون موقع اصلا" فكر ﻧﻤﻰكردم زنده بمونين. . .

- اما خب‘ حالا كه زندهﻡ . . . تو بيمارستان كه بودم‘ همش به شما فكر ﻣﻲكردم. . . ناديا‘ هر چي باشه‘ من زندگيﻣﻮ مديون شمام.

- خوشحالم. . . خيلي. . . واقعيتش اينه كه من نقش چنداني نداشتم‘ دكتراي خوب بودن كه شما رو عمل كردن. شما فردا. . . آره فردا منتقل ﻣﻰشين‘ فكر كنم. . . يعني اميدوارم دفعه بعد شما رو تو برلين ببينم. . . تو برلين. . .

- لطفا" شمارهﻱ منطقهﻱ عملياتي تو بده‘ برات نامه ﻣﻲنويسم‘ اشكالي نداره؟

- البته كه نه‘ حتما".

اين بار "ويازمين" را به "برديانسك"[9] منتقل كردند. پنجره‌هاي بيمارستان رو به درياي "آزوف"[10] باز ﻣﻰشد. ماه مارس بود. شب هنگام‘ صداي امواج خروشان دريا كه تازه خود را از بند يخ‌هاي قطب‘ رها كرده بودند‘ به گوش ﻣﻰرسيد. ميخائيل روي تخت بيمارستان در حالي كه امواج دريا را ﻣﻲنگريست‘ خطاب به ناديا نوشت: "ناديا‘ در حالي برايت اين نامه را ﻣﻰنويسم كه صداي امواج درياي آزوف در گوشم طنين انداز است. ناديا چقدر دلم ﻣﻲخواهد تا تو را دوباره ببينم. اما نه در بيمارستان‘ بلكه در ساحل دريايي مانند درياي آزوف؛ در هوايي دلپذير و گرم. . . مثل اين‌جا. . . مدت‌هاست كه در دلم‘ در قلبم با تو سخن ﻣﻰگويم ناديا؛ حتي اگر مرا به خاطر نياوري‘ ناديا. . . من هميشه به تو فكر ﻣﻰكنم. هميشه."

تاديا هم در پاسخ نوشت: واقعا" خوشحال شدم كه نامهﺍﺕ را دريافت كردم‘ ميخائيل عزيز. من هيچ وقت تو را فراموش نكرده بودم‘ هرگز‘ فقط تو را نشناختم‘ همين. خودت ﻣﻰداني كه آدم‌ها توي جنگ چقدر تغيير ﻣﻰكنند. ما به پيشروي خود ادامه ﻣﻰدهيم‘ ديروز سربازان ما شهر "نيسي"[11] را آزاد كردند و حالا بيمارستان ما توي اين منطقه مستقر شده است.

ميخائيل نامهﻱ ديگري براي ناديا نوشت‘ اما احتمالا" به خاطر ادامه جنگ هرگز به دست ناديا نرسيد.

"ويازمين" ديگر هرگز به هنگ خود بازنگشت. او را به بخش نيروهاي انساني منتقل كردند‘ بنابراين خبر پيروزي بر فاشيسم آلمان و فتح برلين را فقط در مسكو بود كه شنيد. براي او شادماني پيروزي همراه با اندوه بود. سال‌ها مبارزه و جنگيده بود اما در آستانهﻯ فتح برلين‘ زخمي شده بود و هنگ او بدون "ويازمين" وارد برلين شده بود.

ميخائيل ديگر از ناديا خبري نداشت؛ زيرا منطقه بنديﻫﺎﻯ ارتش تغيير كرده بود. كشور پس از سال‌ها جنگ به دوران صلح بازگشته بود‘ درست مانند "ويازمين" كه پس از سال‌ها سرگرداني‘ به خانه بازﻣﻲگشت و پس از مدت‌ها‘ مادر و خواهرش را در آپارتماني در مسكو در آغوش ﻣﻲكشيد؛ حالا ﻣﻲبايد پردهﻫﺎﻯ تيرهﺍﻱ  را كه براي استتار به پنجرهﻫﺎي خانه آويزان كرده بودند‘ در ﻣﻲآورد. چرا كه زندگي تازهﺍﻯ آغاز شده بود. پيش از جنگ ميخائيل نيكلايويچ ويازمين‘ در دانشگاهﻫﺎﻯ كشور‘ تاريخ تدريس ﻣﻲكرد. پس از بازگشت از جنگ‘ دانشگاه وظيفهﻱ تازهﺍﻯ را به عهده او گذاشت؛ نگارش تاريخ "جنگ كبير ميهني". تمام اسناد آماده شده بود و كار آغاز شد‘ ابتدا با صفحاتي محدود و سپس جلدهاي متوالي. . .

يك سال پس از پايان جنگ‘ در يك عصر تابستاني‘ ميخائيل تصميم گرفت براي ديدن مادر و خواهرش كه براي تعطيلات تابستان به خانهﺍﻱ ييلاقي در اطراف مسكو رفته بودند‘ برود. در ايستگاه "كيف" سوار قطار زيرزميني شد و در كمال شگفتي دختري را ديد كه كنار پنجرهﻱ روبرو او روي صندلي نشسته بود؛ در اتفاقي پيچيده‘ از برخورد ساده ترين رويدادها.

ميخائيل ناخودآگاه فرياد كشيد: ناديا. . . اين تويي؟

ناديا كه لباس نازك تابستاني به تن داشت و موهايش قرمز بلوطي بود‘ حيرت زده به او ﻣﻲنگريست و قادر به حرف زدن نبود. ميخائيل رفت و روي صندلي روبروي او نشست: "بازم منو نشناختي ناديا. . . هان؟"

- آخ‘ خداي من‘ميخائيل نيكلايويچ‘ شماييد. . . واقعا" نمي تونم باور كنم‘ معجزه پشت معجزه!

- اما من مطمئن بودم‘ مطمئن بودم كه يه روزي‘ دوباره تو رو ﻣﻰبينم‘ ناديا. . .

آن دو با اشتياق دربارهﻯ خودشان صحبت ﻣﻲكردند. قطار به ايستگاه "ژاوراونكي"[12] رسيد. آن‌ها ساعتﻫﺎ  روي نيمكت ايستگاه نشسته بودند و با يكديگر حرف ﻣﻰزدند.

ناديا هم مانند ميخائيل به ديدن مادرش ﻣﻲرفت كه در يكي از دهكده هاي اطراف پزشك بود. او هم مثل ميخائيل براي مادرش توت فرنگي هديه ﻣﻰبرد.

- ميخائيل ﻣﻰداني چرا برات نامه ننوشتم؟ چون فكر ﻣﻲكردم از بيمارستان مرخص شدي‘ ﻧﻤﻲدونستم كجا رفتي؟ راستي‘ شونه ات چطوره‘ هان؟. . .

- خوبم‘ خيلي خوبم‘ خيلي مهم نيست. . .

سه سال بعد كه ناديا و ميخائيل با يكديگر ازدواج كرده بودند و در عصري مثل آن روز تابستان‘ با قطار به ديدن مادر ميخائيل در "ژاوراونكي" ﻣﻲرفتند‘ ناديا گفت: راستي ميخائيل‘ در زندگي چه چيزها اتفاق ﻣﻰافتد؛ ساده و تصادفي. . . البته منظورم اولين ديدارمون نيست‘ اون‌كه تو زخمي شده بودي‘ نه. . . اون نه. . .‘ اما بعدش. بعضي وقتا فكر ﻣﻰكنم كه شايد اين سرنوشت ما بوده. . . نه؟ تو چي ﻣﻰگي . . . آخه بعدش چي‘ توي قطار رو ﻣﻰگم. . ؟

- نه ناديا‘ اينا تصادف نيستن‘ سرنوشت نيستن‘ ما بايد ببينيم چه قوانيني توي اين مسئله نقش دارن‘ مثل پيروزي ما توي جنگ‘ بايد قوانين اونو كشف كنيم. . .

- ناديا خنديد و گفت: خيلي خوب ميخائيل. . . اما ما فعلا" ﻧﻤﻲخوايم اين قوانين رو كشف كنيم‘ مهم هم نيس. مهم‌ترين قانون اينه كه الان ما با هم هستيم‘ بله اينه مهم ترين قانون آقاي ميخائيل نيكلايويچ. . .

مادر ميخائيل "آنا واسيليونا"[13] كه از ناديا خوشش مي‌آمد‘ هميشه ﻣﻲگفت: نيگا كنين ترا خدا‘ همه توي جنگ هم‌ديگه رو از دست ميدن‘ اينا هم‌ديگر رو پيدا كردن. . .

ميخائيل و ناديا حالا ديگر پسر بزرگي دارند به نام "ايگور"[14] كه مهندس مكانيك است و در "كوپي آنسك"[15] كار ﻣﻰكند. او هم ازدواج كرده و پسري دارد كه نام او را به افتخار پدربزرگش ميخائيل‘ "ميشا"[16] گذاشتهﺍﻧﺪ.

اين است كل زندگي استاد تاريخ پيشين. كه در دوران جنگ‘ افسر توپخانه بود و حالا مورخ جنگ كبير ميهني‘ با ريهﻫﺎيي آسيب ديده‘ شانهﺍﻱ مجروح و انگشتاني كه نمي تواند آن‌ها را به راحتي به هر سو حركت دهد. اين همه غنايم را تنها ﻣﻲتوان در جنگ به دست آورد؛ معجزه پشت معجزه در دشوارترين روزهاي جنگ و حالا مردي است با موهاي سفيد و چشمان قهوه اي كه روزگاري چه پرشور بود و زنده و اكنون از آن‌ها گاه ﻣﻰتوان اثري ديد‘ اين‌جا و آن‌جا و سرانجام نادياي وفادار‘ با اندك تواني از آن روز كه ميخائيل را كشان كشان به سوي سنگر ﻣﻲكشيد. . .

و امروز درست سي و پنج سال از روزي ﻣﻲگذشت كه ناديا سينه خيز او را به كنار جنگل كشيد‘ در حالي كه كوله پشتي كمك‌هاي اوليه روي پشتش بود و زخم هاي او را بست. . . و او آن چهرهﻯ رنگ پريده جوان و شايد كودكانه را ديد كه روي او خم شده بود‘ با آن طره موي آشفتهﻯ خيسش كه از زير كلاه پشميﺍش بيرون زده بود. . .

البته ناديا به كلي فراموش كرده بود كه امروز چه روز ارزشمندي است. خوب سي وپنج سال گذشته بود. اما "ويازمين" مورخ نظامي بود. او همه چيز را به خاطر داشت. گلي را كه خريده بود‘ پشت خودش پنهان كرد و از ناديا پرسيد: يادت مياد امروز چه روزيه ناديا؟ هان؟

ناديا شگفت زده پرسيد: نه نمي دونم ميخائيل‘ خوب چه روزيه؟

ميخائيل از قاب پنجره به خيابان خيره شد. برف به شدت ﻣﻰباريد. ماشين ها از خيابان ﻣﻰگذشتند و برف ها را به اطراف ﻣﻲپاشيدند. باد آدم‌ها را در مسير خود يك وري ﻣﻲكرد‘ خيابان به تونلي از باد تبديل شده بود.

سرانجام گل‌ها را آوردند؛ سبدهايي پر از رزهاي تازه و شاداب‘ انگار هنوز از شاخهﻱ خود جدا نشده بودند. دختر فروشنده از بالاي گل ها رو كرد به "ويازمين" و گفت: از كدومﻫﺎ ﻣﻲخوايد؛ سفيد يا قرمز؟

"ويازمين" با رضايت خاطر گفت: از هر كدوم پنج تا دخترم.

و براي پرداخت پول گل‌ها به سمت صندوق گل فروشي رفت. دختر جوان گل ها را با ظرافت ابتدا با سلفون و سپس با كاغذهاي رنگي تزئين كرد. "ويازمين" در كمال ادب گفت: سپاسگزارم‘ عزيزم‘ متشكرم.

- خوش آمديد‘ به اميد ديدار آقاي "ويازمين".

دختر جوان اين سخنان را آن چنان شورانگيز و دلنشين بيان كرد كه "ويازمين" هنگام خروج از فروشگاه پيش خود اطمينان يافت كه دختر نازنين از افكار او آگاه است‘ مي‌داند آن روز چه روزي است و او براي چه كسي اين گل‌ها را خريده است. همه چيز همان طور بود كه "ويازمين" فكر ﻣﻲكرد. همسرش كنار پنجرهﺍﻱ نشسته بود و كتاب ﻣﻲخواند. بيرون‘ برف با خطوطي مورب ﻣﻲباريد. سرماي فوريه هنوز به چهرهﻱ بهار در راه‘ چنگ ﻣﻲكشيد.

ميخائيل كه گل ها را پشت سرش پنهان كرده بود گفت: ناديا جان‘ اگه گفتي امروز چه روزيه؟ هان اگه گفتي؟

ناديا كتاب را به كناري گذاشت و پرسيد: خب چه روزيه؟ تو بگو.

- نه تو بگو‘ تو بگو دقيقا" امروز چه روزيه؟

ناديا به فكر فرو رفت‘ نمي دونم ميخائيل‘ واقعا" نمي دونم.

- بابا يه كم فكر كن‘ سعي كني يادت مياد. . .

ناديا گيج و متعجب گفت: ميشا‘ چه روزيه خوب‘ بگو لطفا".

چه روزيه‘ واقعا" كه‘ درست سي و پنج سال پيش‘درست سي و پنج سال پيش در چنين روزي‘ يادت باشه كه با يه مورخ سر و كار داري‘ بله در چنين روزي‘ دست هاي تو‘ در حاشيه جنگلي نزديك دوروگوبوژ‘ زخم هاي منو پانسمان كرد.

- راست ميگي ميشا‘ واقعا" همون روزه؟ حالا اين رزها رو از كجا آوردي‘ اونم به اين خوشگلي‘ توي اين زمستون؟ هان؟

- نيگا كن‘ اين جوري پرواز كردم رفتم "سوخومي".[17] خيلي طول نكشيد. چند ساعتي اونجا موندم و برگشتم. مدير باغ گياه شناسي خيلي خيلي سلام رسوند. ﻣﻲشناسيش كه...

- آره‘ چقدر مرد مؤدب و محترميه. چه گلاييﺍﻡ  پرورش مي ده. واي كه چقدر نازن.

- آره‘ گل شناسه‘ فوت و فن كارو خوب بلده‘ خوب بلده گل پرورش بده‘ وقتي گلا رو برات ﻣﻲآوردم‘ پيش خودم فكر ﻣﻲكردم‘ اگه يه روز باز يكي بخواد‘ به خاك ما‘ سرزمين من و تو حمله كنه‘ يكي هست مثل اين گياه شناس كه گل پرورش بده‘ گل هميشه توي اين كشور ﻣﻲمونه‘ اما به يه چيز ديگه ام فكر ﻣﻲكردم.

- به چي ؟

ناديا با آن چهره خاص كه زماني شاد و سرزنده بود‘ روي گل ها خم شد و هنگامي كه سرش را بلند كرد‘ چند قطره از شبنم اشك هايش روي گل هاي رز درشت ﻣﻲدرخشيد.

"ويازمين" تظاهر كرد كه چيزي نديده است و همان طور كه به طرف پنجره مي رفت‘ پيش خود گفت: آن كولاك شديد. امروز هم مثل سي و پنج سال پيش كولاك بود‘ كولاك شديد. مثل روزي كه پرستار ناديا شولوا با كوله پشتي كمكﻫﺎي اوليه بر پشت‘ روي برف ﻣﻲخزيد تا خود را به او كه در كنار اسلحه از كار افتادهﺍش‘ بر خود ﻣﻲپيچيد‘ برساند.

- ناديا بيا يه روز بريم دورگوبوژ. . . ببينيم مردم اون جا حالا چطوري زندگي ﻣﻰكنن. . . جدي ﻣﻲگم ناديا‘ يه چيزايي برداريم و بريم. . . هان؟ موافقي؟

ناديا زير لب گفت: چرا كه نه. . . . براي من و تو چيزيم لازم نيست كه برداريم. تازه تا حالا بارها اين كارو كرديم مگه نه؟ اما ديگر نگفت كه پيش از آن بايد به "كوپي آنسك" بروند‘ زيرا او بافتن جوراب زيباي آبي رنگ نوهﺍش را تمام كرده بود؛ جورابي به رنگ آبي آسمان

[1] Izmail lovo

[2] Smolensk

[3] Dorogobuzh

[4] Mikhail Nikolayevich Vyazmin

[5] Nadya Sheveleva

[6] Izhevsk

[7] Mikhailenko

[8] Udmurt

[9] Berdyansk

[10] Azov Sea

[11] Neisse

[12] Zhavoronki

[13] Anna Vasilyevna

[14] Igor

[15] Kupyansk

[16] Misha

[17] Sukhumi

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید