شماره 11- بروزرسانی:15/9/1383

بازگشت به صفحه اصلی

دموكراسي ؛ ايده‌اي آكادميك يا مفهومي استراتژيك

 

لطف‌اله ميثمي

 

ساليان چندي است كه ميهن ما شاهد چالش‌ها و بحث‌هاي گسترده‌اي درباره‌ي دموكراسي است. عبور از رخدادهاي سال‌هاي نخست انقلاب و پا گرفتن نظام تازه تأسيس، ضرورت‌هاي نويني را در برابر ما قرار مي‌داد. پرسش اصلي اين بود كه نظم تازه تأسيس در كدام سمت و سو مي‌بايست شكل گيرد و از چه مضموني برخوردار باشد؟ دموكراسي كه قدمتي به قدمت تاريخ انديشه‌ سياسي داشت، يكي از رايج‌ترين پاسخ‌هايي بود كه مطرح مي‌شد. البته اين واژه سابقه‌اي در فرهنگ بومي ما ايرانيان نداشت، با اين حال تمسك به آن از دغدغه‌هاي دروني و ملي هم‌چون نيل به آزادي و دستيابي به حق تعيين سرنوشت برمي‌خاست. لذا به جهت همين دغدغه‌هاي متفاوت، تفاسير متفاوتي هم از دموكراسي عرضه مي‌شد. در اين سال‌ها اين تفاسير- برخي بيشتر و برخي در حاشيه- نقد و بررسي شده‌اند. با اين حال، ما به تفسيري مي‌پردازيم كه به شدت مهجور جلوه مي‌كند.

در خلال چالش‌هايي كه حتي تا امروز نيز ادامه دارد طرف‌هاي بحث گرچه در مواقع بسياري با هم همداستان نبوده‌اند، اما در تلقي دموكراسي به مثابه‌ي يك ايده‌ آكادميك و در فضايي انتزاعي و مستقل از شان صدور ميهني و جهاني آن، با يكديگر اشتراك داشتند؛ از همين رو آن‌‌چنان كه شاهد بحث‌هاي گسترده و گاه عميق در مورد تلقي دانشگاه از دموكراسي بوده‌ايم، شاهد چالش چنداني در باب دموكراسي به مثابه‌ي يك استراتژي نبوده‌ايم؛ استراتژي‌اي كه فضاي نوين پس از فروپاشي بلوك شرق طرح آن را ضروري ساخته است. آن‌چه در اين مقاله به نظرخواهي مي‌گذاريم، قرائتي متفاوت از قرائت‌هاي آكادميك دموكراسي است. مقصود ما از دموكراسي دراين ‌جا، دموكراسي با همان قرائتي است كه در دستگاه فكري كارگردانان نظم نوين جهاني طرح شده و تابلويي است براي استراتژي بلوك غرب از دهه‌ 1990 به بعد. شفاف‌سازي تفاوت‌ها ميان معاني مختلف دموكراسي، از نخستين گام‌ها در راستاي برخورد محققانه با اين مفهوم است. در اين صورت موضع‌گيري‌هاي مطلق‌انديشانه «آري يا نه» نسبت به دموكراسي يا هر ايده‌ ديگري را به سويي خواهيم افكند و مي‌توانيم به خوبي در مورد ابعاد مختلف يك ايده يا قرائت‌هاي مختلف از آن موضع‌گيري خاصي داشته باشيم.

پيداست  كه مقصود ما در اينجا بحث در مورد تمامي اين روايت‌ها نيست و به خصوص آن دسته از قرائت‌هايي كه از منظري آكادميك در كشور ما طرح شده‌اند، از شمول بحث ما خارج‌اند، موضوع بحث، تنها تحقيق در مضمون روايتي خاص از دموكراسي است؛ روايتي كه امثال پروفسور هانتينگتون از منظر منافع خاص دولت آمريكا در يك دهه‌ي اخير و به دنبال فروپاشي بلوك شرق درانداخته‌اند.

نخستين مدعاي ما استراتژيك بودن اين روايت است. يعني بيش از آن كه مضمون ايده دموكراسي مدنظر استراتژيست‌هايي همچون هانتينگتون باشد، بيشتر با استخدام اين ايده به جهت ضرورت‌هاي عملي آن هم به صورت خاص و مقطعي مواجهيم. از اين رو طرح‌كنندگان آن چندان حساسيتي بر لوازم منطقي رفتار دموكراتيك ندارند و تا آن‌جا  به آن تمسك مي‌جويند كه بتواند منافع خاص ايشان را در سطح جهان فراچنگ آورد. برخورد ابزاري و استخدام‌طلبانه اين جريان با دموكراسي را، هم در مواضع پيشين ايشان مي‌توان ديد و هم در برخورد  گزينشي ايشان با مسأله‌ دموكراسي در حال حاضر.

هانتينگتون دركشور ما از شناخته شده‌ترين چهره‌هايي است كه به تدوين و طرح اين قرائت خاص و البته استراتژيك از دموكراسي مبادرت ورزيده‌اند. وي در دهه‌ي 70 ميلادي- برخلاف نسخه‌هاي تجويزي امروزش- الگوي تك‌حزبي را الگوي مناسبي براي كشورهاي جهان سوم مي‌دانست؛(1) چه اين الگو مي‌توانست علاوه بر توسعه‌ي سياسي با فراهم كردن شرايط براي توسعه بازار آزاد از اختلال‌هاي اجتماعي (يا به عبارت ديگر مطالبات لايه‌هاي فرودست جامعه) مانع شود.

با اين حال، پس از گذشت حدود دو دهه و به خصوص پس از حوادث مربوط به فروپاشي بلوك شرق، هانتينگتون در كتاب «موج سوم دموكراسي» الگوي ديگري را براي ممالك در حال توسعه مناسب قلمداد كرد. اما با دقت در مضمون اين الگو مي‌شد به راحتي مشابهت آن را با الگوي اقتدارگراي سابق ملاحظه نمود. دموكراسي آقاي هانتينگتون دموكراسي ناب نبود؛ بلكه در متن ليبرال انديويدوال و با خط قرمز‌هايي براي ملت‌هاي توسعه نيافته و محرومان جهان سامان مي‌يافت. بي‌راه نبود كه هانتينگتون در سال‌هاي پاياني دهه 90 در كنفرانس اسلام سياسي قبرس اظهار داشت:‌«در شمال خليج فارس- يعني در كشور ايران- هر ساله ترتيبات دموكراسي برقرار مي‌شود و مردم پاي صندوق رأي مي‌آيند، ولي آمريكا با كشورهاي جنوب خليج فارس نه تنها رابطه خصمانه ندارد، بلكه كشورهاي دوست به حساب مي‌آيند، واين درحالي است كه در اين كشورها ترتيبات دموكراسي رعايت نمي‌شود.»

وي براي توجيه روابط خارجي آمريكا مي‌گفت: «دموكراسي فقط آراي اكثريت نيست، بلكه دموكراسي واقعي دو مؤلفه دارد، «انديويدواليسم» و «ليبراليسم» و به طور خلاصه «دموكراسي ليبرال».

از مصاديق روايت استراتژيك آمريكا از دموكراسي به گفتار ريگان- رئيس جمهور اسبق آمريكا- مي‌توان اشاره كرد كه در يك سخنراني، در برابر امواج انقلاب اسلامي به تشريح ايدئولوژي آمريكايي پرداخت و گفت: «هدف آمريكا تعميم طبقه متوسط در دنياست و تعميم دموكراسي نيز يعني گسترش طبقه متوسط.» بنابراين آمريكايي‌ها هرگز دموكراسي‌هاي نوع ديگر را نمي‌پذيرند. نمونه بارز آن، دموكراسي دوران مصدق بود.

روشن است كه مردم ايران در دوران 28 ماهه حكومت دكتر مصدق در اوج آزادي‌هاي فردي و اجتماعي بودند. مطبوعات و احزاب آزاد بودند و حتي مصدق طي بخشنامه‌اي اعلان كرد كه در صورت توهين به شخص نخست‌وزير هم كسي حق ندارد معترض اشخاص شود.

جالب اين‌جاست كه آيزنهاور- رئيس جمهور وقت آمريكا- به مصدق فشار مي‌آورد كه نبايد در ايران دموكراسي برقرار شود. آن‌ها از مصدق مي‌خواستند كه اگر مايل به حل مسئله نفت است بايد تكليف حزب توده ايران مشخص شود، يعني حزب توده سركوب شود. مصدق زيربار نرفت، بنابراين به اين دليل  و دلايل ديگر، طي يك كودتا او را سرنگون كردند. دكتر حسن آيت كه از دكتر بقايي الهام مي‌گرفت در سال 1340 به من مي‌گفت: «اشتباه مصدق اين بود كه توده‌اي‌ها را سركوب نكرد و قرارداد نفت را با بانك بين‌الملل منعقد نكرد.» او ‌افزود « آمريكا ايدئولوژي ندارد، ولي چون كمونيست‌ها ايدئولوژي دارند، بنابراين خطرناك‌اند» و به همين دليل بود كه كودتا را تأييد مي‌كرد.

آمريكا دموكراسي راديكال مصدق را قبول نداشت. بايد دموكراسي براساس ايدئولوژي آمريكايي تحقق يابد. عامه مردم صلاحيت دموكراسي را ندارند. آمريكايي‌ها در حالي مصدق را سرنگون كردند كه طي هفته‌هاي آخر عمر، حكومت او از طريق رفراندوم مورد حمايت قاطبه مردم قرار گرفته بود.

نمونه ديگر، سرنگوني آلنده در شيلي است. آلنده از طريق پارلمانتاريسم كه يكي از ترتيبات دموكراسي است در كشور شيلي به قدرت رسيد. وي از حمايت قاطبه مردم برخوردار بود، ولي به قول مقامات آمريكا، دموكراسي او راديكال بود و ليبرال و انديويدوال نبود. باز مي‌بينيم اين‌ جا ايدئولوژي آمريكايي است كه در نهايت عمل مي‌كند و به كودتا منجر مي‌شود و ژنرال پينوشه حاكم مي‌شود وگرنه هيچ‌كس در محبوبيت آلنده و دموكراتيك بودن او شك نداشت. هيچ كسي هم در اينكه توسط آمريكا كودتايي عليه آلنده شكل گرفت شكي ندارد. جالب اينجاست كه همان مقامات آمريكايي كه ژنرال پينوشه را بر مردم شيلي حاكم كردند و از طريق او آنان را سركوب نمودند، حالا او را تحويل دادگاه جنايتكاران جنگي مي‌دهند و خود را تبرئه مي‌كنند.

نمونه‌ي ديگري از دموكراسي ادعايي هيأت حاكمه‌ آمريكا، برخورد با حكومت ساندنيست‌هاست. ساندنيست‌ها پس از سرنگوني ديكتاتور نيكاراگوئه يعني ساموزا، حكومتي دموكراتيك مستقر كردند و حتي كشيش‌ها در كابينه‌ آنها حضور داشتند. آمريكا طي اسناد غيرقابل انكار از طريق كنتراها، جنگ درازمدت مسلحانه‌اي را عليه ساندنيست‌ها تدارك نمودند. تا به آن‌جا كه مردم خسته شدند و به اصطلاح گفتند: مهرم حلال و جانم آزاد و به عبارتي مملكتم آزاد؛ به اين ترتيب آقاي ارتگا به نتيجه انتخابات تن داد و خانم چامورا حاكم شد. به محض حاكم شدن چامورا جنگ مسلحانه آمريكايي هم خاتمه يافت. چرا اين طور شد؟ ايدئولوژي آمريكايي ايجاب مي‌كرد كه در نيكاراگوئه دموكراسي راديكال نباشد و دموكراسي ليبرال- انديويدوال حاكم شود تا از اين طريق طبقه‌ي متوسط روي كار آيد و با سياست‌هاي تعديلي خود منافع جهاني آمريكا را حفظ نمايد. اگرچه جنگ كنتراها عليه ساندنيست‌ها تحميلي و با حمايت آمريكا بود و مردم را تحت فشار قرار داد، با اين همه ساندنيست‌ها به نتايج انتخابات تن دادند و به رأي مردم احترام گذاشتند و به آمريكايي‌ها درس متانت و بزرگواري دادند.

برخورد رئيس‌جمهور ريگان در قضيه‌ ايران و مك فارلين نيز نمونه‌اي ديگر از برخورد استخدام‌طلبانه و ابزاري هيأت حاكمه آمريكا با دموكراسي است. آقاي ريگان در برابر سؤال‌هاي پيگير چهار خبرنگار ارشد آمريكايي و براي دفاع از كار خود مي‌گويد: «هدف از عمليات مك فارلين تعديل جمهوري اسلامي و روي كار آوردن حكومتي است كه با ما رابطه خوبي داشته باشد.»

متأسفانه وزارت خارجه ما نه تنها به اظهارات دخالت‌مابانه و كودتاگرانه ريگان اعتراضي نكرد، بلكه ريگان با گستاخي در مصاحبه‌اش گفت: «موفقيت عمليات مك فارلين در اين امر بوده است كه رژيم حاكم توانسته است تندروها را به زندان بيفكند و از رژيم حذف نمايد»؛ خط مشي ريگان «تعديل» دموكراسي مردمي متكي به يك قانون اساسي راديكال بود. اين خط مشي با خط مشي تعميم طبقه‌ي متوسط كه توسط آقاي ريگان به عنوان ايدئولوژي آمريكايي اعلام شده بود، سازگاري داشت.

او دموكراسي راديكال ايران در سال‌هاي 63 و 64 را  آن هم در شرايط جنگ تحميلي به هيچ وجه تحمل نمي‌كرد و بالاخره تعديل انجام شد.

در جديدترين تعريف از دموكراسي مي‌گويند دموكراسي ضمن اينكه به آراي اكثريت احترام گذاشته و اصالت مي‌دهد، ولي بايد تضميني هم به اقليت بدهد تا بتوانند اكثريت شوند.

اين تعريف با دموكراسي مبتني بر رأي اكثريت قابل تبيين نبوده و پارادوكسيكال جلوه مي‌كند اما با ايمان به تكامل اجتماعي است كه تبيين مي‌شود.(2)

در دوران جنگ سرد، كمونيسم و بلوك شوروي را به صورت دشمني بدون چون و چرا درآوردند و به آن توهم سرخ  مي‌گفتند. در همين پروسه بود كه دنيا را به مذهبي و غيرمذهبي و يا با خدا و بي‌خدا تقسيم‌بندي كردند، به‌طوري‌كه اين تقسيم‌بندي به سرعت مرزبندي استراتژيك پيدا كرد؛ يعني دوستان كساني هستند كه خدا را قبول دارند و مذهبي هستند و دشمنان كساني هستند كه خدا را قبول نداشته يعني غيرمذهبي هستند. اين مرزبندي در درون جامعه آمريكا به صورت فرمول ساده يا قانون انگشت شست  درآمده بود، به طوري كه يك دانش‌آموز آمريكايي به سادگي و با تنفر خاصي مي‌لرزيد و چنين بيان مي‌كرد كه ما سه عنصر خدا، آزادي و مالكيت را قبول داريم، ولي كمونيست‌ها نه خدا، نه آزادي و نه مالكيت، هيچ كدام را قبول ندارند.

آمريكايي‌ها و غربي‌ها اين مرزبندي‌ها را در علم بيولوژي، فلسفه، مذهب و رساله‌ها و حتي نجس- پاكي رسوخ داده بودند. در همه جاي دنيا مذهبي‌ها را سياسي كرده و به يك جنگ مقدس عليه كمونيست‌ها بسيج كردند. آيا اين مرزبندي‌ها با دموكراسي، با پلوراليسم و يا با معيارهاي حقوق بشر و يا حتي با قانون اساسي آمريكا همخواني داشت؟! مسلماً نه. آيا اين بنيادگرايي آمريكايي‌ها در طول جنگ سرد نبود كه بزرگاني چون مصدق (در ايران)، سوكارنو (در اندونزي)، عبدالكريم قاسم (در عراق)، جمال عبدالناصر (درمصر) و ... را هدف قرار داد؟ ظاهراً اتهام اينها اين بود كه به كمونيست‌ها اجازه فعاليت مي‌دادند. اين در حالي بود كه اديان و به خصوص دين اسلام و در قرآن اصولاً تقسيم‌بندي انسان‌ها و بشريت را به باخدا- بي‌خدا و يا به ديندار و بي‌دين قبول نداشت و آشكارا مي‌گويد شيطان هم خدا را قبول دارد و هيچ‌‌گونه بي‌خدايي و بي‌ديني را به رسميت نمي‌شناسد. كار رهبران دنياي به اصطلاح آزاد اين بود كه در درجه‌ي نخست مذهب را تحريف كرده و سپس اين مذهب تحريف شده و مذهبي‌ها را به دشمني و جنگ با كمونيست‌ها ترغيب مي‌كردند.

جالب اين‌جاست كه پس از فروپاشي بلوك شوروي، مذهبي‌ها يعني عزيز دردانه‌هاي سابق حالا دشمن شماره يك آمريكا درمي‌آيند. در دوران جنگ سرد موعظه مي‌كردند كه مذهب بايد وارد سياست شود- آن هم عليه كمونيسم و شوروي- وهرگونه عدالت‌طلبي را كمونيسم مي‌ناميدند، اما حالا مذهبي‌ها را به سكولاريسم تشويق مي‌كنند. جالب‌تر اين‌جاست كه سكولاريسم را هم به صورت يك نحله سياسي مطرح مي‌كند، نه يك نحله معرفتي. از نظر آمريكا سكولار كسي است كه اسرائيل غاصب و اشغالگر را به رسميت بشناسد، با شوروي رابطه‌ي تسليحاتي نداشته باشد و به فكر سلاح‌هاي خودكفا و بازدارنده نباشد. نمونه‌ي ديگر اينكه در ايران خودمان، در دهه‌ي 1350، نيروهاي مبارز، دموكراسي و پلوراليسم را در اوج خود به اجرا گذاشتند. به اين معني كه مذهبي‌هاي با خط مشي مختلف و كمونيست‌ها با خط مشي مختلف همه در درون زندان بر سر يك سفره غذا مي‌خوردند، با هم ورزش مي‌كردند و لباس‌ها را به طور مشترك در حمام مي‌شستند. اين در حالي بود كه تفكرات مختلف وجود داشت و علما هم از بيرون اين وحدت را تأييد مي‌كردند. عناصري كه پيرو آموزش‌هاي فضاي جنگ سرد بودند، با اين وحدت و پلوراليسم مخالفت كردند و مسئله «با خدا- بي‌خدا»، «مذهبي- غيرمذهبي» و «نجس- پاكي» را مطرح كردند و جامعه وفاق را به  جامعه‌ي تفرقه تبديل كردند و حذف‌ها را نهادينه كردند و شعار ايدئولوژيك ستيزي دادند. منشاء تمامي حذف‌ها در انقلاب همين عوامل بودند. همين‌ها بودند كه خطاهاي استراتژيك برخي از گروه‌ها را به قلع و قمع ايدئولوژيك و سپس حذف تبديل كردند. بعدها فهميديم كه تصميمات كنفرانس گوادولپ همين بوده است. خط ساواك در زندان توسط سربازجو رضا عطارپور اين‌گونه اعلام شد كه در مرحله‌ي اول ماركسيست‌ها را از مذهبي‌ها و برعكس جدا كند، مرحله‌ي بعد اختلاف بين ماركسيست‌ها مطرح مي‌شود و در مرحله‌ سوم اختلاف انداختن بين مسلمان‌ها و مي‌بينيم كه هر سه مرحله طي شده است و هنوز هم ادامه دارد. پروفسور پوپر و اسماعيل جم، وزير خارجه تركيه هر دو بعد از فروپاشي شوروي گفتند از اين به بعد بنيادگرايي اسلامي دشمن اصلي است و نه كمونيسم.  سومين نتيجه اين است كه اگر آمريكايي‌ها در تضاد  بين ليبراليسم و دموكراسي مردد شوند، حتماً تضاد را در جهت ليبراليسم حل مي‌كند. عميق‌ترين تعريف ليبراليسم، به طور اختصاري اين است كه براي تاريخ جهت و سمتي قائل نيست. لذا اگر اربابان زر و زور و تزوير حاكم شدند به لحاظ مكتبي و تاريخي و اجتماعي بايد آن را به رسميت شناخت و مقابله و مقاومتي در برابر آن ننمود. درحالي‌كه در اديان- به خصوص دين اسلام و به طور ويژه در قرآن- عميقاً تكامل جهت‌دار را مي‌پذيرند.

مرحوم طالقاني در پرتوي از قرآن اصلي‌ترين حكم قرآني را رشد و گسترش امت واحده مي‌دانند و اين كاملاً با ليبراليسم تفاوت بنيادي دارد. بنابراين ايدئولوژي آمريكايي نمي‌تواند هميشه حامل دموكراسي باشد، مگر اين‌كه طبقه‌اي كه دموكراسي را حمل مي‌كند، در جهت منافع آمريكا و يا اولويت‌هاي استراتژيك حاكميت آمريكا باشد. اين‌جاست كه آمريكا- به خصوص در شرايط فعلي- براساس اولويت‌هاي استراتژيك خود حركت مي‌كند و چپ و راست نمي‌شناسد. نمونه‌‌ي آشكار اين امر را در صحبت‌هاي آقاي بوش مي‌بينيم كه واژه‌هايي را در گفتمان خود وارد نمود كه اصولاً با دموكراسي، حقوق بشر، پلوراليسم و حتي قانون اساسي آمريكا همخواني ندارد؛ نظيراهريمن؛ شيطان، جنگ صليبي، يا با ما يا برما، نافرماني، شرور، تحقير و حتي ترساندن ياران اروپايي. نمونه آشكار ديگري از برخورد ايدئولوژيك آمريكا مورد پاكستان است. در آن‌جا ضد اطلاعات ارتش پاكستان خانم بوتو را بركنار كرد و نواز شريف حاكم شد. ژنرال مشرف از طريق كودتاي نظامي نوازشريف را زنداني و مجلس را تعطيل كرد. اكنون يك رژيم نظامي كودتاچي غيردموكراتيك صاحب سلاح اتمي، جزو متحدان آمريكا قرار مي‌گيرد! 

آخرين نمونه عيني دموكراسي به روايت هيأت حاكمه آمريكا را نيز در ماجراي اخير كودتاي ونزوئلا ملاحظه كرديم، دولت دموكراتيك و منتخب هوگو چاوز به رغم داعيه‌هاي دموكراتيك استراتژيست‌هاي آمريكايي، دستخوش دسيسه‌چيني‌هاي سيا شد.

آخرين دستاورد آقاي بوش در زمينه دموكراسي استراتژيك همانا موضع ايشان در برابر فلسطين است. ايشان بدون اين‌كه به انتخابات آزاد در فلسطين اشاره كند؛ رسماً گفت كه عرفات بايد كنار رود و اگر در يك انتخابات آزاد او مجدداً به رهبري برسد، آمريكا از او حمايت نخواهد كرد. آقاي منصور فرهنگ، استاد دانشگاه آمريكا در اين باره گفت: «اگر شارون اين بيانيه را تهيه مي‌كرد، معتدل‌تر از اين از آب درمي‌آمد.»

پانوشت:

 1- حزب رستاخيز را دو گروه بسيار متفاوت طراحي كرده بودند. گروه نخست از كارشناسان جوان علوم سياسي و دارندگان درجه دكترا از دانشگاه آمريكايي تشكيل شده بود؛ اين‌ها كه مفسر آثار ساموئل هانتينگتون- استاد برجسته علوم سياسي دانشگاه هاروارد بودند، اعتقاد داشتند كه تنها راه نيل به ثبات سياسي در كشورهاي در حال توسعه ايجاد حزب دولتي مقتدر و منضبط است (البته آبراهاميان اشاره مي‌كند كه تشكيل‌دهندگان رستاخيز به آراي ديگر هانتينگتون كه در جهت مخالفت با شاهنشاهي و نيز ضرورت رابطه حزب واحد ميان مردم با حكومت بود توجهي نداشتند، اما اين توضيح نافي اصل مدعاي ما كه هانتينگتون در مقطع دهه‌ي 70 ميلادي الگوي حزب واحد را براي ممالك در حالت توسعه تجويز مي‌كرد نيست.) منبع: آبراهاميان، يرواند/ ايران بين دو انقلاب/ ترجمه گل‌محمدي و فتاحي/ نشر ني/ تهران 1377/ صفحه542.

 

2- تبيين قرآني ايمان به تكامل اجتماعي، موضوع مستقلي است كه انشااله در مقالات آتي به آن خواهيم پرداخت.

 

 

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید