![]() |
|
شماره 113- بروزرسانی: سه شنبه 17/7/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
شرط بندی آنتوان چخوف برگردان: خسرو باقری
در یک شب بیتارهی پاییزی، بانکدار پیر در اتاق مطالعهی خود از گوشهای به گوشهی دیگر قدم میزد و مهمانیای را بهیاد میآورد که پانزده سال پیش در یک شب پاییزی برپا کرده بود. در آن مهمانی، افراد هوشمندی حضور داشتند و بحثهای بسیار جالبی درگرفت. مجازات اعدام نیز از جمله بحثهای آن شب بود. مهمانها که در میان آنان روزنامهنگار و افراد فرهیخته اندک نبودند، بهطور کلی مجازات اعدام را رد میکردند و آن را روشی پوسیده و غیر اخلاقی میدانستند. بعضی هم بر این عقیده بودند که زندان ابد باید در همهی شرایط جای مجازات اعدام را بگیرد. در این میان میزبان بانکدار رو به این گروه کرد و گفت: اما من با شما موافق نیستم. من نه مزهی مجازات اعدام را چشیدهام، نه طعم حبس ابد را، اما اگر بخواهم نظری بدهم باید بگویم که به عقیدهی من مجازات اعدام به مراتب از زندان ابد انسانیتر است. اعدام، انسان را در یک لحظه میکشد، حال آنکه زندان ابد، همین کار را ذره ذره میکند. اکنون داوری کنید، کدام جلاد انسانتر است؛ آن که آدم را در عرض چند ثانیه میکشد یا آنکه جانش را در طول سالیان دراز از بدنش بیرون میآورد؟ یکی از مهمانان رو به میزبان کرد و گفت: بهنظر من هر دوی این مجازاتها غیر اخلاقیاند، زیرا هدف مشترکی را دنبال میکنند و آن گرفتن جان یک انسان است. دولت، خدا نیست. و بنابراین حق ندارد، انسان را از چیزی محروم کند که – حتا اگر بخواهد، قادر- به پس دادن آن نیست. در جمع مهمانان، حقوقدانی هم حضور داشت که به نظر بیست و پنج ساله میآمد. وقتی که نظر او را پرسیدند، در جواب گفت: «هم مجازات اعدام و هم زندان ابد، هر دو، با اصول اخلاقی نمیسازند؛ اما اگر قرار باشد که یکی از این دو را انتخاب کنند من بهطور قطع دومی را انتخاب میکنم. بههرحال زندگی کردن و زنده ماندن از مردن بهتر است. بحث پرشوری درگرفت. بانکدار که آن روزها جوانتر و پر حرارتر از امروز بود ناگهان کنترل خود را از دست داد و با مشت بر میز کوفت و خطاب به حقوقدان جوان با فریاد گفت: «دروغ میگویند آقا! من دو میلیون روبل شرط میبندم که شما حتا پنج سال زندان را هم نمیتوانید تحمل کنید». - اگر به راستی سر حرف خود ایستادهاید، بدانید که حاضرم به جای پنج سال، پانزده سال در زندان بمانم. بانکدار فریاد کشید: چهقدر؟ پانزده سال؟ قبول. آقایان من دو میلیون روبل شرط میبندم. - من هم موافقم- شرط میبندیم، شما دو میلیون روبل و من آزادیام را. بنابراین آن شرطبندی نسنجیده و خندهدار بسته شد. بانکدار که آن روزها آنقدر پول داشت که حساب نداشت، از شادمانی در پوست خود نمیگنجید. وقت شام مدام سربهسر حقوقدان میگذاشت و میگفت: جوان، تا فرصت باقی است، سر عقل بیا. برای من دو میلیون چیزی نیست. اما تو سر سهچهار سال از بهترین سالهای زندگیت شرط میبندی. اما چرا میگویم: «سه و چهار سال؟ چون یقین دارم که بیش از این مدت را نمیتوانی تحمل کنی. جوان بیچاره، در ضمن فراموش نکن که تحمل زندان داوطلبانه به مراتب سختتر از زندان اجباری است. همین فکر که هر وقت دلت بخواهد میتوانی زندان را ترک کنی، زندگیات را آن سلول تباه میکند، و دلم برایت میسوزد، جوان». و اکنون بانکدار درحالی که در اتاق مطالعهی خود، طول و عرض اتاق را طی میکرد، تمام آنچه را گذشته بود، بهخاطر میآورد و از خود میپرسید: آخر چرا این شرط را بستم؟ چه فایدهای داشت؟ آن حقوقدان پانزده سال از عمرش را از دست داد و من هم دو میلیون ربلم را. آیا با این شرطبندی به کسی ثابت میشود که مجازات اعدام بهتر یا بدتر از زندان ابد است؟ نه، نه، عجب کار احمقانهای؟ این کار برای من چیزی نبود جز ارضای هوس یک آدم سیر و مرفه و برای آن حقوقدان تنها حرص و ولعی بود برای کسب دو ملیون روبل. سپس به یادش آمد که پس از مهمانی آن شب چه پیش آمد. تصمیم گرفتند که حقوقدان جوان تمام مدت زندان خود را در یکی از ساختمانهای جنبی خانهی بانکدار با شدیدترین مراقبتها بگذراند. توافق شد که در طول مدت زندان، حق ندارد پای خود را از در ساختمان زندان بیرون بگذارد. حق نداشت کسی را ببیند یا به صدای کسی گوش بسپارد و سر انجام آن که حق نداشت نامهای یا روزنامهای دریافت کند. زندانی اجازه داشت سازی داشته باشد. کتاب بخواند، نامه بنویسد، شراب بخورد و سیگار بکشد. براساس توافق، زندانی میتوانست با دنیای خارج از زندان خود، تنها بهطور کتبی آن هم از راه دریچهی کوچکی که به همین منظور ساخته شده بود ارتباط برقرار کند. قرار شد که هرچه او نیاز دارد، کتاب، ساز، و به هر مقدار از همان دریچه و از راه فرستادن یک یادداشت تأمین شود. در قرارداد، تمام جزییات پیشبینی شده بود، طوری که زندان حقوقدان جوان، در عمل به زندان انفرادی تبدیل میشد. زندانی میبایست درست پانزدهسال از ساعت 12 چهاردهم نوامبر 1870 تا ساعت 12 چهاردهم نوامبر 1885 در زندان بماند. کوپکترین اقدام او برای نقض یکی از این شرایط- حتا اگر تنها دو دقیقه زودتر زندان را ترک میکرد- بانکدار را از انجام تعهد خود یعنی پرداخت دو میلیون روبل، آزاد میکرد. تا آنجا که از یادداشتهای کوتاه زندانی میشد فهمید، در نخستین سال زندان، به شدت از تنهایی رنج میبرد. از ساختمانی که در آن بهسر میبرد، روز و شب صدای پیانو به گوش میرسید. شراب و سیگار را از برنامهی زندگی خود حذف کرده بود. در یادداشت خود نوشته بود: «شراب میل و آرزو را در آدمی برمیانگیزد و آرزو بزرگترین دشمن زندانی است. گذشته از این هیچ چیز ملالآورتر از آن نیست که آدم شراب ناب را بدون همدمی بنوشد. سیگار نیز نمیخواهم، زیرا هوای اتاق را آلوده میکند.» در سال نخست کتابهایی که به تقاضای زندانی تهیه شد، آثاری بودند، سبک و سطحی، رمانهای عاشقانهی پر ماجرا، داستانهای جنایی، تخیلی و کمدی و کتابهایی از این دست. در سال دوم زندان، صدای پیانو قطع شد. حقوقدان در یادداشتهای خود تنها آثار نویسندگان کلاسیک را میخواست. در سال پنجم بود که باز صدای موسیقی به گوش رسید و زندانی تقاضای شراب کرد. زندانبانانی که او را زیر نظر داشتند میگفتند که در طول این سال، زندانی تنها میخورد، مینوشید و روی تخت دراز میکشید. او یکسره خمیازه میکشید و با خشم با خود حرف میزد و دست به کتاب نمیزد. بعضی شبها پشت میز مینشست، ساعتها مینوشت، اما نزدیک صبح، همهی آنچه را نوشته بود، پاره میکرد. بارها نیز صدای گریهاش را شنیده بودند. از نیمهی دوم سال ششم زندانی آموزش زبان و مطالعهی کتابهای فلسفی و تاریخی را مشتاقانه آغاز کرد. او این کتابها را چنان با ولع میخواند که بانکدار نمیرسید کتابهای مورد نظر او را تهیه کند. در چهار سال بعد از سال ششم، طبق تقاضای او ششصد جلد کتاب در اختیارش گذاشته شد. در پایان این دورهی پر شور بود که بانکدار این نامه را از زندانی دریافت کرد: «زندانبان عزیز من! من این سطرها را به شش زبان برای شما به قلم جاری میکنم. این نامه را به افراد داور و خبره ارایه دهید تا آنها را مطالعه کنند. چنانچه عاری از خطا یافتند، استدعا دارم دستور بفرمایید تیری را در باغ خانه شلیک کنند. صدای شلیک گلوله مرا متقاعد میکند که تلاشهایم بیهوده نبوده است. «فرهیختگان سراسر زمین در سراسر تاریخ به زبانهای گوناگون سخن گفتهاند، اما آتشی که در سینهی آنان شعله میکشیده است، یکسان است. آه اگر بدانید، اکنون که آنان را درک میکنم، چه خوشبختی و چه ستارگان مقدسی را در درونم احساس میکنم.» تقاضای زندانی برآورده شد. به دستور بانکدار، بهجای یک گلوله دو گلوله در باغ شلیک شد. ده سال گذشت اینک حقوقدان بیحرکت پشت میز مینشست و تنها انجیل میخواند. بهنظر بانکدار عجیب میآمد مردی که توانسته بود ششصد جلد کتاب قطور و دشوار را در موت چهار سال مطالعه کند و بهخوبی درک کند چهطور ممکن است حدود یکسال از وقت خود را صرف مطالعهی یک کتاب ساده و عامهفهم و نه چندان قطور کند. بعد از انجیل نوبت به تاریخ ادیان و الهیات رسید. مرد زندانی دو سال آخر زندان خود را بدون توجه به موضوع کتابها، غرق مطالعه شد بدون هیچگونه نظم و ترتیبی به مطالعهی آثار بیشماری گذراند. او ابتدا به مطالعهی علوم طبیعی پرداخت و سپس خواندن آثار بایرون و شکسپیر را آغاز کرد. در همین دوران بود که مدام یادداشت میفرستاد و درسنامههای شیمی، پزشکی و نیز رمان و بعضی آثار فلسفی و دینی را میخواست. نحوهی مطالعهاش طوری بود که انگار در دریا در میان تختهپارههای کشتی شکستهای دست و پا میزند و برای نجات جان خود، گاه به این و گاه به آن تختهپاره حریصانه چنگ میاندازد. بانکدار پیر تمام این حوادث را به خاطر میآورد و با خود میاندیشید: «فردا سر ساعت دوازده، او آزادیش را بهدست میآورد. به موجب قرارداد، من باید دو میلیون روبل به او بدهم. اگر به قراردادمان عمل کنم، کارم ساخته است و برای همیشه به خاک سیاه مینشینم». پانزده سال پیش حساب ثروت خود را نداشت، اما امروز میترسید از خود بپرسد که ثروتش بیشتر است یا بدهیاش. قمار روی بورس اوراق بهادار و معاملههای خطرناک به تدریج کارهایش را به رکود کشاند بنابراین آن مرد ثروتمند و از خود راضی به بانکدار کم و بیش متوسطی مبدل شده بود که هر نوسان قیمت بازار، لرزه بر اندامش میانداخت. پیر مرد که سرش را از فرط ناامیدی، در میان دستهایش گرفته بود؛ با خود زیر لب میگفت: لعنت بر این شرطبندی. چرا این مرد نمیمیرد، معلوم است که نمیمیرد، همهاش چهل سال دارد. فردا تا آخرین دینار را از دستم میگیرد، ازدواج میکند و زندگی به کامش خواهد شد من هم مانند گدایی با رشک به او نگاه میکنم و مجبورم هر زوز این جملهها را از او بشنوم که: من خوشبختی را از لطف شما دارم، اجازه بدهید کمکتان کنم. نه، این وضع را نمیتوان تحمل کرد، تنها راه نجاتم از این تهیدستی و رسوایی، مرگ این آدم است، او باید بمیرد. طنین زنگ ساعت سهی نیمه شب را اعلام کرد. بانکدار پیر گوش سپرد. در خانه همه خواب بودند تنها خش خش درختان یخزده از پشت پنجرهها به گوش میرسید. درحالیکه میکوشید سر و صدا راه نیاندازد، کلید دری را که پانزده سال تمام بسته بود، از گاوصندوق برداشت، پالتویش را پوشید و بیرون رفت. باغ تاریک و سرد بود و باران میبارید. باد گزندهی نمداری، باغ را زوزهکشان درمینوردید و آرامش درختها را برهم میزد. بانکدار به چشمهای خود فشار آورد، اما نه زمین را میدید، نه مجسمههای سپید رنگ باغ و درختها را و نه ساختمانی را که زندانی در آن دربند بود. وقتی به زندان نزدیک شد، دو بار نگهبان را صدا زد، اما جوابی نیامد. از قرار معلوم بهخاطر هوای سرد به گوشهای پناه برده و جایی در آشپزخانه خوابیده بود. پیر مرد با خود اندیشید: «اگر بتوانم نقشهام را عملی کنم، بیش از هر کسی، این نگهبان است که در مظان اتهام قرار میگیرد». در تاریکی شب، پله و در ورودی ساختمان زندان را کورمال کورمال پیدا کرد و وارد ساختمان شد، سپس از راهروی باریکی گذشت و کبریتی زد. هیچ کس آنجا نبود. غیر از تختی که رختخوابی نداشت و سیاهی یک اجاق آهنی در کنج راهرو، چیزی دیده نمیشد. لاک و مهر دری که به اتاق مرد زندانی باز میشد، سالم و دستنخورده بود. همینکه شعلهی کبریت خاموش شد، بانکدار پیر که از شدت هیجان میلرزید، نگاه خود را از دریچهی کوچک، به درون اتاق دوخت. در اتاق مرد زندانی، شمعی سوسو میزد. زندانی پشت میز نشسته بود. تنها پشت، موی سر و دستانش دیده میشد. روی میز، روی دو صندلی و فرش پای میز، کتابهای باز اینجا و آنجا دیده میشدند. پنج دقیقه گذشت، اما زندانی حتا یکبار هم از جای خودش نجنبید. پانزده سال زندان، بیحرکت نشستن را به او آموخته بود. بانکدار با انگشت خود به آرامی به پشت دریچه زد، اما زندانی حتا با حرکتی مختصر از خود واکنشی نشان نداد. پس از آن بانکدار با احتیاط لاک و مهر در را کشید و کلید را در سوراخ قفل قرار داد. قفل زنگ زده (که مدتی استفاده نشده بود) با صدایی باز شد و صدای غژغژ از لولای در برخاست. بانکدار فکر میکرد که در همان لحظه فریادی حاکی از تعجب و سپس صدای پایی را خواهد شنید. دو سه دقیقهای گذشت، اما از داخل اتاق صدایی به گوش نرسید. بنابراین بانکدار پیر تصمیم گرفت وارد اتاق زندانی شود. پشت میز، مردی را دید که به آدمهای معمولی شباهتی نداشت. پوست بود و استخوان، با موهای بلند فرفری همچون موی زنان و ریشی پر پشت و انبوه. رنگ صورتش به زردی میزد. با گونههایی گود افتاده و پشتی دراز و لاغر و دستش که تکیهگاه سر پر مویش بود، آنقدر باریک و لاغر بود که بیاختیار انسان رامتاثر میکرد. موهای سرش مانند نقره به سفیدی میزد و با دیدن صورت لاغرش، هیچ کس باور نمیکرد که او تنها چهل سال دارد. روی میز، در برابر سر خمیدهی او تکهکاغذی دیده میشد که با خط ریز، مطلبی روی آن نوشته شده بود. بانکدار با خود اندیشید: بدبخت بیچاره، خوابیده است و شاید دارد، خواب میلیونها روبلی را که به دست میآورد میبیند. کافی است این موجود نیمه مرده را روی تخت بیاندازم. با گذاشتن بالش روی دهانش خفهاش کنم. آنوقت حتا خبرهترین کارشناسان هم نمیتوانند آثار قتل را تشخیص دهند، اما پیش از آنکه کارش را بسازم، بهتر است نوشتهاش را بخوانم. «فردا ساعت دوازده شب آزادیام را به دست میآورم و میتوانم با مردم معاشرت کنم. اما پیش از ترک این اتاق و پیش از آنکه نور خورشید را ببینم، میاندیشم که ضروری است، هرچند کوتاه، مطالبی را با شما مردم درمیان بگذارم. در برابر وجدان آسودهی خود و در پیشگاه پروردگاری که مرا میبیند، اعلام میکنم که از این آزادی، این زندگی، این سلامت و از همهی آنچه در کتابها، «نعمتهای زندگی» خوانده میشود، بیزارم و آنها را حقیر میشمارم. پانزده سال تمام، این زندگی بشری را به دقت مطالعه کردم. راست است که دنیا را نمیدیدم و با مردم نبودم، اما در میان کتابها، شراب خوشگوار مینوشیدم، آواز میخواندم، در جنگلها از پی گوزنها و گرازها میدویدم... به زنها عشق میورزیدم... و زنان زیباروی که به لطافت ابرهای آسمان میماندند، و پروردهی چکامهی سحرآمیز نبوغ سرایندگاناند، شبها بربالینم میآمدند و داستانهای شگفتانگیزی را در گوشم زمزمه میکردند که مرا سرمست میکرد. به یاری کتابها، من به قلههای البرز و مونبلان صعود و سپیدهدمان طلوع خورشید را نگاه میکردم و شامگاهان خورشید را میدیدم که نور زرین ارغوانی خود را بر پهنهی آسمان و ستیغ کوهها میافشاند. از فراز آن قلهها میدیدم که چهگونه آذرخش سینهی ابرها را میشکافد، جنگلهای سر سبز، کشتزارها، رودخانهها، دریاها و شهرها را میدیدم، نوای نی چوپانها را میشنیدم. فرشتههای زیبا رویی را که به سوی من پرواز میکردند تا از خداوند با من سخن بگویند، لمس میکردم. در کتابها خود را به کنارههای بیانتها میافکندم. معجزهها میکردم، شهرها را به آتش میکشیدم، دینهای تازهای میآوردم و کشورهای بزرگی را به تسخیر درمیآوردم. از کتابها، خردمندی و فرزانگی آموختم، تمام آنچه را که اندیشهی توقفناپذیر انسان در طی سدهها آفریده، هم اکنون در کاسهی سر من انباشته شده است و اکنون میدانم که از همهی شما خردمندتر و فرزانهترم. اکنون بهجایی رسیدهام که همهی دانشها و خردهای شما و همهی آن «نعمتهای زندگی» را کوچک میشمارم و حقیر میدانم. همهی آنچه دارید، چونان سراب، بیارزش، کم مایه و گمراه کننده است. گر چه مغرور و خردمند و زیبایید، اما مرگ همهی شما را نابود میکند و آینده، تاریخ و نابغههای ماندگارتان را به هیچ بدل میسازد. شما دیوانهاید و راه را به غلط طی کردهاید. دروغ را بهجای حقیقت و زشتی و پلشتی را بهجای زیبایی گرفتهاید. اگر روزی بر درخت سیب و پرتقال به جای میوه ناگهان قورباغه و مارمولک بروید، یا بوتهی گل سرخ، بوی عرق تن اسب را بدهد، تعجب نمیکنید. در شگفتم که چگونه آسمان را با زمین تاخت زدهاید. بگذریم، دیگر حتا نمیخواهم درکتان کنم. برای آن که بتوانم ژرفای بیزاریم از آنچه بهخاطر آن زندگی میکنید، نشان دهم، از دو میلیون روبلی که روزی در رویاهایم با آن بهشتی میساختم و اکنون آن را به هیچ میشمارم، درمیگذرم. بنابراین خودم را از حق داشتن این پولها محروم میکنم و اینجا را پنج دقیقه پیش از زمان مقرر ترک میکنم و بنابراین، توافقنامه را زیر پا میگذارم...» بانکدار پیر، پس از خواندن نامه، آن را روی میز گذاشت. سر آن مرد شگفتانگیز را بوسید، گریه سرداد و از زندان بیرون رفت. هیچگاه حتا پس از ضررهای بسیار کلان در قمار تا این حد احساس بیزاری و تحقیر نکرده بود. وقتی به اتاق خواب خود رسید، روی تخت دراز کشید، اما تا مدتی دراز آشفتگی و اشک نگذاشت که خواب به چشمهایش راه یابد.
صبح روز بعد، نگهبانها آشفته و
هراسان نزد او آمدند و خبر آوردند که مرد |
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |