![]() |
|
شماره 118- بروزرسانی: دوشنبه 30/7/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
منطقه گرايي شرقي در اوراسيا- بخش اول نظم آفريني ژئوپولتيک در نظام جهاني دياکو حسيني- اردشير زارعي قنواتي
روسيه و چين دو قدرت بزرگ آسيا و دنيا هستند که از ديرباز چه در قاره و چه در دنيا داراي جايگاه ويژه، نفوذ و منزلت بوده اند. اما اين دو قدرت بزرگ ديري نيست که دوره جديد روابط فيمابين را آغاز کرده اند. در دنياي پس از فروپاشي اتحاد شوروي و رانده شدن دنيا به سوي نظم نوين جهاني مطابق تعريف ايالات متحده امريکا اين دو غول آسيايي نقش و جايگاه دگرگونه يي به اقتضاي روزگار نوين يافته اند؛ نقش و جايگاهي که مي تواند در تعريف و تنظيم دنياي پس از شوروي بيش از روزگار پيش از آن اثرگذار باشد. برجسته شدن پاره يي مسائل نظير تايوان، کره شمالي، کوزوو، قفقاز و... که به صورت متناوب و از جهاتي به منظور به تنگنا رسيدن هر کدام از دو غول آسيايي صورت مي گيرد، صرف نظر از نتايج و ميزان موفقيت آن، دليل روشني بر اهميت نقش و جايگاهي است که در بالا بدان اشاره شد. ترديد نمي توان داشت که اين نقش و جايگاه در دنياي آينده به مراتب بيشتر نيز خواهد شد بي آنکه بخواهيم اهميت روزافزون برخي کشورهاي ديگر چون هند يا برزيل يا... را در تعريف دنياي فردا ناديده انگاريم.از اين منظر بازشناسي موقعيت، اوضاع و مناسبات روسيه و چين در دنياي امروز با همديگر و با ديگر بازيگران جهاني را امري راهبردي دانسته و بر آن شده ايم تا به قدر توان بدان بپردازيم.براي اين منظور از تني چند از صاحب نظران و استادان نيز خواستار شرکت در اين بحث شده ايم. به اين درخواست ما دياکو حسيني و نيز اردشير زارعي قنواتي دو تحليلگر مسائل خارجي پاسخ داده و در مقاله يي بلند به بررسي مباني نظري روابط روسيه و چين پرداخته اند که در اين شماره به همراه دو مطلب ديگر پيرامون همين موضوع از نظر شما مي گذرد. در ادامه بحث جوابيه يي را در شماره فردا ملاحظه خواهيد کرد که از سوي دکتر پيروز مجتهد زاده در پاسخ به طرح کلي بحث به دست ما رسيده که به همراه دو مطلب ديگر که آن هم پيرامون موضوع نوشته شده به چاپ مي رسد.گروه بين الملل اعتماد اميد دارد که اين مجموعه مطالب راهبردي با استقبال خوانندگان روبه رو شود . با پايان گرفتن حيات دوقطبي موج شتاب آلود تغييرات چنان بر جهاني انديشي هاي بشري سايه انداخت که برخي را عجولانه به فرا رسيدن عصر سيادت امريکايي و به فراموشي سپردن تنوع نظم هاي ژئوپولتيک در دل بي نظمي برخاسته از فروپاشي انتظام پوسيده جهان دوقطبي رهنمون کرد. پويش هاي نظام جهاني و ماهيت رقابت آميز قدرت ها يکسره در زير هيبت کج انديشي هاي ناشي از بدفهمي جهاني شدن و تنيدگي پارامترهاي سياست جهان مدفون شد. رويدادهاي اجتماعي در اروپاي شرقي و دادخواهي مردمان جوامع سوسياليستي که به ناآرامي هاي سياسي منتهي شد به جاي آنکه از ناکارآمدي بافت متمرکز حکمراني نتيجه شود به قدسيت نيروهاي ليبرال دموکراتيک و برتري ايده هاي امريکايي پيوند خورد. لاجرم چنين پنداشتند که نظم امريکايي بر اثر کنارگذاردن رقيبان فکري فاشيسم و کمونيسم و هر قسم ديگر از انديشه انساني پهناي آينده را درخواهد نورديد. نه تنها يک نظم مسلط جهاني برپا نشد بلکه نيروهاي گريز از مرکز در ژئوپولتيک جهاني نشان داد که رقابت قدرت ها براي سلطه بر يکديگر هرگز پايان نخواهد گرفت. در آن سو به زعم برخي در عصر پساجنگ سرد، نظم هاي منطقه يي جاي نظم جهاني را گرفته اند و نزاع ايدئولوژي ها به سود درک مهياتري از ژئواکونومي کنار رفته است. استنلي هافمن انديشمند فقيد غربي به جاي برخورد تمدن ها از«تصادم جهاني شدن ها» سخن مي گويد و نه تنها به يکدست انگاري دچار نمي شود بلکه رقابت قدرت ها را در زمينه و متن جهاني شدن ها با کيفيات و محدوديت ها و مقدورات متنوع محلي به تفسير مي کشد. گويا ايده ناپخته «پايان عصر جغرافيا» زمزمه يي در دل هياهوي محاسبات نادرست روشنفکران دولتي بود. تحولات تکنولوژيک بر اهميت هويت ها و خودشناسي تشخص هاي هويتي افزون کرد و به تاثير آن دگرانديشي هاي منطقه يي جايگزين سياست جهان گشايي شد. در اين رهگذر استيون بل و استاين در پژوهش هاي تحقيقاتي خود به اين نتيجه رسيده اند که نظم دوره پس از جنگ سرد نيز از عوامل جغرافيايي خاصه اهميت مستمر مناطق و منطقه گرايي و همچنين نيرو هاي ساختاري موازنه قواي بينالمللي تاثير مي پذيرد. بيورن هتن و همکارانش با گستاخي بيشتري منطقه گرايي را نوعي نظم جهاني قلمداد مي کنند که به جاي مشاجره بر سر وجود آن بايد بر مکانيسم هاي عمل آن متمرکز شد. به نظر اينان منطقه گرايي در سه پس زمينه مرکز، پيراموني و نيمه پيراموني موجد پويايي هايي نابرابر درون سيستم جهاني است و بنيان نظمي را مي ريزد که ساختار قدرت ها ناگزير از تن سپردن به آن است. اين محققان بر اين باورند که منطقه گرايي از عدم بضاعت هر يک از قدرت ها در برساختن جهان تک قطبي حين پويش هاي متعارض در کليت سيستم ناشي مي شود. سوئل کوهن جغرافيدان سرشناس غربي نيز در اثر«ژئوپولتيک نظام جهاني» با اذعان به در هم ريختن مناطق ژئواستراتژيک، پنج منطقه ژئوپولتيکي را در امريکاي شمالي، آسياي جنوب خاوري، اورو-آتلانتيک، اوراسيا و آسياي پاسيفيک شناسايي کرده است. باري بوزان در «قدرت ها و مناطق» بخشي از توانايي هاي سيستم را در عملکرد واحد هاي کشوري در چارچوب هاي منطقه يي تعبير مي کند. جيمز روزنا در شاهکار «مجاورت هاي فاصله دار» از جهان هاي محلي سخن مي گويد که با پيچيده تر شدن فعل و انفعالات در پارامترهاي سياست جهاني درکي محصور از منطقه گرايي توام با خودآگاهي نظام فردي و ناکارآمدي سيستم کشورها و خرد شدن ويژگي هاي سيستم بين الملل در برخورد با مسائل نوظهور ارائه مي کند. جان گالتونگ در «جست وجوي صلح» منطقه گرايي را تب تنفس در امپرياليسم ساختاري و گرايش به صلح نامتساوي متصور است. نظرات مشابهي را مي توان در آثار محمد ايوب، اوران يانگ، جوزف ناي و بسياري ديگر کاويد که همگي دست کم در يک نظر يعني ضرورت تحول در پارادايم جنگ سرد اتفاق نظر دارند. با اين حجم عظيم تحقيقات نظري احتمالاً خواهيم پذيرفت که منطقه گرايي پتانسيل هنگفتي را براي فهم مسائل سياست جهان در اختيار مي گذارد. اما آيا سرزنش ما درباره يکجانبه انديشي در تفوق ايالات متحده به اين معنا است که بي هيچ جر و بحثي به جهان چندقطبي قدم گذاشته ايم؟ آيا سخن از منطقه گرايي نافي نظام تک قطبي بوده و به خودي خود نشان مي دهد که قطب بندي در نظام جهاني دستخوش تحويل است؟ آيا نزديکي چين، روسيه و کشورهاي آسياي مرکزي از نوعي همگرايي يا گروه بندي منطقه يي حکايت دارد که قطب بندي جديدي را در عرصه جهاني معماري خواهد کرد؟ اگر پاسخ منفي باشد آيا بايد به اين معنا در نظر گرفت که تاثيري در ترتيبات جهاني ندارند؟ براي اين منظور بايد به تفاوت در چندي از مفاهيم مانند همگرايي، گروه بندي منطقه يي و قطب بندي تاکيد کرد که معمولاً به اشتباه در يک رديف به کار گرفته مي شوند. در واقع همگرايي به فرآيندي اشاره دارد که در آن کشورها محاط در يک منطقه جغرافيايي بخشي از حاکميت خود را به نهاد هاي مشترکي مي سپارند که موظف است به سازوکاري براي تعيين يک صورت هويتي مشترک تبديل شود. اتحاديه اروپايي تنها جامعه امنيتي همگرا به شمار مي رود که بازيگران آن با سپردن تعهداتي معتبر به سازمان ها و نهاد هاي سياسي و حقوقي منطقه يي از تماميت حاکميت سرزميني خود يعني ميراث نظم وستفاليايي تا شعاع چشمگيري فاصله گرفته اند. نکته يي که معمولاً پوشيده مي ماند اين است که همگرايي فارغ از بسترهاي فرهنگي و آمادگي رواني جوامع همگرا تحقق نمي يابد. به عبارتي همگرايي گرچه برخوردار از تبعات سياسي و اقتصادي است اما فرآيندي برخاسته از بطن دواير اجتماعي شمرده مي شود و باز به زبان ساده تر همگرايي نوعي پديده فرهنگي است. در سمت مخالف گروه بندي هاي منطقه يي را بايد تعريف کرد که حکومت ها در آن نقش آفرينان اصلي قلمداد مي شوند. به اين اعتبار نظم حاصل از گروه بندي هاي منطقه يي به زيرگروه هاي اجتماعي و ديگر بازيگران غيرکشوري تحميل مي شود و به بياني حرکتي از بالا به پايين داشته و نسبت به بازيگران فرعي که آماده هم پوشي نيستند جنبه دستوري دارد. اگر همگرايي در طولاني مدت با وسوسه ادغام مرزها و تعميم ساختار هاي فراگير همراه است، گروه بندي هاي منطقه يي به تحکيم هرچه بيشتر مرزها و ايجاد حفاظي بهينه براي حکومت هاي ملت پايه است. در غايت همگرايي بر اساس نيازها و انگيزش هاي دروني شکل مي گيرد و در پاسخ به ضرورت هاي منطقه يي تجلي مي کند درحالي که گروه بندي هاي منطقه يي واکنشي رويارو با کنش ها و محرک هاي بيروني است. به اين ترتيب گروه بندي منطقه يي روي هم رفته ايده يا سازه يي ژئوپولتيک براي رهايي از سلطه قدرت برتر، توازن بخشيدن به رقابت ها و در نهايت سلطه بر بازيگران ضعيف تر قلمداد مي شود. به اين دليل است که بايد اينگونه آرايش قدرت ها را که در سطوح گوناگون روي مي دهد وضعيت هاي ژئوپولتيک ناميد که آشکارا ناپايدار و موسمي اند. در ادبيات باختر زمين همگرايي مبين تنش ثابت و دائمي ميان تقاضا براي حفظ هويت کشور و فشارها براي کنش دسته جمعي يا سازگاري با واقعيت هاي منطقه يي و در وجه و صورتي ديگر برخاسته از مشترکات آييني، ضروريات تاريخي و هدف گذاري هاي همسان است. حال آنکه در خصوص آسيا به جهت گستره و تنوع در نظام هاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي نمي توان به سهولت از اتحاد همگرايانه داد سخن راند. بنابراين ساده انديشانه است که ناظري گروه بندي منطقه يي را چونان وضعيتي گذرا، در سرتاسر پهنه گيتي به يک معنا فرض کند و صرف پيدايش نوعي ازگروه بندي ساختار قطب بندي جهاني را دستخوش تحول ببيند. در دنيايي که ماهيت مناسبات بر شالوده رقابت بر سر کسب بيشترين سود استوار است و ناگزير همکاري جنبه ثانويه دارد قطب بندي حامل معنايي به خصوص است. گروهي بر اين باورند که با درهم پاشي ساختار دوقطبي و سربرآوردن قدرت هاي آسيايي ژاپن، چين و هند و نيز منطقه گرايي هايي مانند آ سه آن، آپک، اتحاديه اروپا و شانگهاي سيستم بين المللي به مراکز متعدد تصميم گيري مجهز شده است. از اين منظر قطب بندي شامل توزيع مراکزي مي شود که بيشترين حجم فعل و انفعالات را صادر مي کنند. ضعف اين نگرش اينجا است که با تکيه بر توانمندي کشورها توجهي به کارکرد قدرت ها و تفاوت در فعليت و نتايج کاربست آن ندارد. آنچه در نظام جهاني به ساختار قدرت ها حقيقت مي بخشد صرفاً کيفيت «تخصيص قدرت» نيست بلکه اثر و محصول «کاربست قدرت» مابين بازيگران است. بينش ژئوپولتيک به نظام جهاني، شکلي هندسي به روابط قدرت ها مي دهد. چونان هرمي پويا که هريک از قدرت ها مي کوشند با دست يافتن به قله آن، نظم دلخواه خويش را تجويز کنند و محيط پيرامون را به سيطره بگيرند. بنابراين مفهوم قطب بندي نظر به تعدد اين قله ها دارد که نه تنها در تجميع توانمندي بلکه در تحميل بيشترين اراده به کشورهاي ضعيف تر ريشه دارد. کشورهاي منفرد، اتحاد هاي بين کشوري، شرکت ها و نهادهاي فراملي و منطقه گرايي در اشکال گروه بندي هاي منطقه يي و همگرايي ها هنگامي مي توانند در قطب بندي ساختار قدرت ها موثر باشند که الگو هاي توزيع و تحميل اراده قدرت هاي فوقاني را مختل کنند يا نظم آفريني قدرت هاي برتر را به دشواري دچار کنند. پيداست که منطقه گرايي چين و روسيه در اوراسيا تلاشي براي پردازش موازنه قواي بين المللي و ادراکي از منطقه به مثابه کليت مکاني قابل اتکا و هويت بخش است اما اينکه اينگونه منطقه يي شدن ها قادر به اسکلت بندي دوباره نظام جهاني باشد مساله يي است کاملاً متفاوت. موج متفاوت اتحاد اوراسيايي در جهان همواره بلوک بندي ها و قطب بندي هاي متفاوتي بر اساس منافع مشترک و کسب حداکثر سودمندگرايي از اقدامات مشترک در چارچوب وضع موجود شکل مي گيرد. اين مساله مختص زمان امروز نيست چراکه تجربه تاريخي نشان مي دهد در دوران باستان نيز امپراتوري هاي ايران، يونان و روم براي تثبيت جايگاه خود و بالانس ميدان هاي رقابت يا منازعه به اجبار در جست وجوي متحدان بيشتر و تازه تري براي خود بوده اند. در جهان امروز نيز اين موضوع با تمام تحولات مدرني که اتفاق افتاده است به شکل ديگري همچنان واقعيت وجودي خود را به رخ مي کشد. تحولات پس از فروپاشي جهان دوقطبي و اعمال قدرت يکجانبه هژموني امريکا بر نظام بين الملل به خصوص در حوادث پس از يازدهم سپتامبر به وضوح به اثبات رساند که نظام تک قطبي با سير طبيعي تحولات سياسي - اجتماعي سازگار نخواهد بود و دير يا زود جهان با اشکال ديگري از گروه بندي ها، همگرايي ها و تا حدودي قطب بندي روبه رو خواهد شد. در موقعيت گروه بندي هاي منطقه يي چنين اتحادهايي مي تواند بر اساس ضرورت هاي تاکتيکي و تنها در ابعاد محدود و خاص از جمله اتحاديه هاي اقتصادي به منصه ظهور برسد که معمولاً در چارچوب منطقه يي و خارج از وحدت رويه سياسي و امنيتي در بين اعضا شکل مي گيرد. آسه آن در شرق و جنوب شرقي آسيا، نفتا در امريکاي شمالي و مرکزي، آپک در آسيا و حوزه اقيانوس آرام و اتحاد بوليواري در امريکاي لاتين از اين نمونه ها خواهند بود. اما در موقعيت ترسيم همگرايي در عرصه ژئوپولتيک، قدرت هاي همسو و داراي ساختار تقريباً منطبق با هم طي راهبردهاي کلان نقش آفريني مي کنند. البته در هر دو مورد «قانون نسبيت» در خصوص موجوديت چنين اتحاديه هايي مي بايست رعايت شود چرا که ديالکتيک تحولات تاريخي و سياسي اثبات کرده است که هيچ چيز مطلقي در جهان متريال کنوني وجود خارجي نخواهد داشت. اين خصوصيت با توجه به جهان ديجيتالي کنوني، سير شتابناک تحولات و مهمتر از آن قدرت افکار عمومي در چالش با ساختارهاي قدرت در قرن 21 هرگونه بلوک بندي منطقه يي، همگرايي و در شرايط مساعد آتي، قطب بندي را از حالت تعريف هاي سنتي مفاهيم موضوعه به سمت سيال و ژلاتيني بودن اين مفاهيم در حوزه نظري و ميداني سوق مي دهد. چين و روسيه بعد از فروپاشي اردوگاه شرق و پايان «جنگ سرد ايدئولوژيک» با توجه به همسويي منافع و تهديدهاي مشترکي که در حوزه زيست سياسي - اجتماعي خويش با آن روبه رو بودند به سمت نزديکي هر چه بيشتر حرکت مي کنند.چنانچه «ميکائيل استورمر» مشاور سابق «هلموت کهل» صدراعظم اسبق آلمان در مصاحبه با روزنامه ايتاليايي رپوبليکا مي گويد پروازهاي ناوگان استراتژيک روسيه اقدامي موجه است، زيرا غرب با گسترش ناتو در روابط خود نسبت به اين کشور زياده روي کرده است. وي مي افزايد؛ «براي روسيه جذب گرجستان و اوکراين به ناتو، همانند نشان دادن پارچه قرمز به گاو است. من معتقدم اين اشتباهي بزرگ است، من به هيچ وجه مطمئن نيستم که ضرورتي براي ايجاد سپر دفاع موشکي امريکا در شرق اروپا وجود داشته باشد». جنگ عراق و ناديده گرفتن مشروعيت قوانين و معاهدات بين المللي اين نکته را براي چين و روسيه اثبات کرد که امريکا و متحدان آن فارغ از رعايت موازنه در عرصه بين المللي اشتهاي سيري ناپذير خود براي بلعيدن منابع انرژي و دستيابي به سرپل هاي مهم در مناطق سوق الجيشي جهان را در دستور کار خويش قرار داده اند. هر چند که شوروي فروپاشيده است و چين نيز در دهه هاي اخير سيستم اقتصادي بازار آزاد را در کنار ساختار سوسياليستي خود به کار گرفته است اما اين دو کشور با توجه به الگوي تمرکزگرايي و سنت هاي مبتني بر جامعه سوسياليستي در حيات سياسي، اقتصادي و اجتماعي خود تا حدودي به سمت همگرايي و همچنان بديل و متفاوت از نظام دموکراسي ليبرال غرب عمل مي کنند. از طرف ديگر روسيه براي تثبيت هژموني خود در خصوص تامين انرژي اروپا به متحدي احتياج دارد که مازاد انرژي انباشت شده در آسياي مرکزي، قفقاز و تا حدودي خاورميانه را از مسير اروپا منحرف کند که با توجه به رشد اقتصادي و نياز فراوان چين در تقاضا براي انرژي، گزينه مطلوبي براي اهداف مسکو در رقابت با غرب تلقي مي شود. از طرف ديگر چين نيز به واسطه کاستي هاي خود در زمينه عدم توازن ساختاري بين اقتصاد بالنده و حجيم خويش با توانمندي کنوني نظامي - امنيتي اين کشور، احتياج به يک سپر محافظ از سوي يک متحد توانمند و قابل اطمينان در مقابله با تهديدات بالقوه غرب دارد که روسيه به جهت برخورداري از زرادخانه عظيم تسليحاتي به جاي مانده از دوران شوروي مي تواند بهترين گزينه تلقي شود. رهبران مسکو مي دانند که پتانسيل آنان براي احراز جايگاه شايسته در منطقه فوقاني قدرت ناديده گرفته شده است و رهبران پکن نيز در دهه اخير به نوعي جنگ تجاري را حين همکاري هاي فزاينده با غرب تجربه مي کنند و دير يا زود آستانه تحمل غرب و امريکا از رشد سريع اقتصادي آنان به تنگ مي آيد. اتحاد بين روسيه و چين در موقعيت جديد بين المللي که اين دو کشور مناسبات گسترده يي با امريکا و به طور کلي غرب دارند هرگز به مفهوم گسترش ميدان منازعه نبوده و بيشتر در راستاي بازدارندگي و توازن سازي به کار گرفته مي شود. اصولاً نوع روابط چين و روسيه با غرب را مي بايست متفاوت از دوران جنگ سرد که مبتني بر رقابت - منازعه بود، در وضعيت جديد در چارچوب رقابت - همکاري به حساب آورد. کنفرانس شانگهاي در نيمه ماه آگوست و نتايج حاصل از اين نشست و همچنين اظهارنظرهاي مقامات روسي و چيني کاملاً گوياي چنين رويکردي بوده است. شايد موقعيت هند و روابط کنوني اين کشور با ايالات متحده را بتوان به نوعي تهديد نقطه تلاقي منافع مشترک چين - روسيه دانست، در آنجا که با معاهده جديد دهلي - واشنگتن در خصوص پيمان هسته يي بروز مي يابد. اين پيمان از يک زاويه تحت تاثير رويکرد امريکا براي مهار و يک آلترناتيوسازي هم وزن، در مقابل چين شکل گرفته است و از زاويه ديگر مي تواند يک متحد سنتي روسيه را در ژئوپولتيک بين المللي به سمت نزديکي با غرب و مدار فراآتلانتيکي سوق دهد. نکته ديگري که وحدت رويه اين دو قدرت بزرگ را موجب مي شود شرايط دوران گذار براي آنان است در صورتي که ساختار غرب ليبرال حداقل يک قرن است که از اين شرايط فراتر رفته است. به همين دليل موقعيت مسکو - پکن در کوتاه مدت و ميان مدت با همديگر در يک انطباق ساختاري قرار مي گيرند در حالي که روابط آنان با غرب همانگونه که طي يک دهه اخير نشان داده شده از سوي ساختار تثبيت يافته غربي تحميل گرايانه بوده است. تجربه قبل از جنگ جهاني اول در وضعيتي که کشورهاي گروه متفقين حجم مبادلات ده ها بار فزون تري نسبت به متحدان آلمان، اتريش و مجارستان، با اين کشور داشته اند، نشان مي دهد قطب بندي ها در قالب هاي ژئوپولتيک بسيار فراتر از حجم مبادلات رقم مي خورد. مطمئناً گستردگي روابط روسيه و چين با غرب و امريکا قابل کتمان نيست ولي اين نکته را نيز نبايد از ياد برد که تثبيت و گسترش موقعيت براي بازيگران بزرگ در صحنه بين المللي احتياج به تمهيدات و ورود به حوزه رقابت هاي ژئوپولتيک دارد زيرا بازيگران بزرگ بين المللي چه آنان که هم اکنون در شرايط برتر قرار گرفته اند و چه آنان که امروز مغبون شده اند نگاه به آينده و تثبيت موقعيت مورد نظر خويش در معادلات کلان جهاني خواهند داشت. به همين دليل دو قدرت در حال ظهور روسيه و چين به جهت تهديدات و فرصت هاي مشترکي که در مقابل خود دارند هر چه بيشتر حالت همگرايي پيدا مي کنند و در آينده در چارچوب اتحاد استراتژيک مي توانند بر اساس سياست پراگماتيستي رقابت - همکاري بين المللي کنوني محور موازنه طلبي خود را تشکيل دهند. روزنامه اعتماد |
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |