![]() |
|
شماره 119- بروزرسانی: چهارشنبه 2/8/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
گریهی صلح
سعید سلطانی طارمی
آنگاه در جلگهها ترانه نرویید و آبهای عافیت از اوج تا حضیض زرنیخ و ضعف شد دریا میان خاک و هوا گندید و ابرهای تیرهی درمانده از دشتِ خشک آب گدایی کرد گندم هراس چارپری شد و مرگِ آخرین پرنده در کشتزار اهل زمین چرخید انسان به غار رفت دوباره.
در وحشتی معلق و وحشی عشق از دیار شیفتگان رفت چیزی شکست در بن این شهر مندرس و هیچ کس به هیچ چیز نیندیشید در کوچهها نان پابرهنه درپی دندان رفت و آفتاب یخزدهای ناگزیر و تلخ در مغربی شکسته خرامید مردان میان تسمهای از آهن و بتون مُردار خویش را چون سیبهای عاطفه بلعیدند.
آنگاه من به خویش نظر کردم عور و شتابناک قلبی فسرده را بردوش میکشیدم و میرفتم از قریهی زمان شاید برای خاطرهها زندگی کنم اما تمام شهر با قلبهای گمشده میآمد از پِیَم. زنها با سینههای له شده از کودکانشان درمیگریختند و کودکان با دشنههای کُند در کوچهها به عربده میرفتند و هیچکس به روز نمیپیوست روز سیاه سوخته روز گرسنهوار روزی که از هراس گویی پلاس پارهی شیطان بود روزی که هیچ وقت با آفتاب خویش نمیگفت راز دل روز هزار سال خموشی روز ستارههای گریزان روزی که خوش قریحهترین شاعران او از زلفهای صلح سخن میگفتند اما بر سینههای کوچکِ معشوقههایشان خال درشتِ دشنه و دل میکندند و بوسههایشان در قوس یک غریزهی تاریک و ناامید میماند و میلهید آری آنگاه در تمام زمین ناگزیروار آواز و آفتاب فرو مرد و چشمهای روشن دوشیزگان صلح در پشتِ ابرهای کجا خون گریستند.
برگرفته از کتاب: «از زلفهای خورشید گرفتن» |
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |