![]() |
|
شماره 120- بروزرسانی: پنجشنبه 3/8/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
نگاهي زنانه به سريال ميوه ممنوعه
پدرسالاري بي اخلاق
مرضيه مرتاضي لنگرودي
در رخوت پس از افطار شب هاي پاييزي که دلتنگي نمي گذاشت دست و دلت به کاري جدي مشغول شود و وقتي سريع تر از تمام وعده هايي که به خودت در طول روزه داري روزانه داده بودي، تنها با نوشيدن جرعه يي آب و فرو دادن لقمه يي نان، احساس گرسنگي و پري به جاي سيري سراغت مي آمد و کلافه ات مي کرد، مخصوصاً وقتي ميديدي به رغم احساس سيري چشم هايت همچنان گرسنه در چشم خانه در جست وجوي چيزي خاص و دندان گير که سيري را با خوشي و دم را با غنيمت قرين کند، مي چرخند و بي قراري ميکنند، آنگاه گرم کردن سر و مشغول داشتن چشم به تماشاي مجموعه هاي تلويزيوني پي در پي کانال هاي مختلف بهترين راه براي فرار از نداي آن نمي دانم چيستي بود که در درونت نهيب مي زد و به خاطر بيکاري و بي عاري ات در اين «برهه حساس»، سرزنش ات مي کرد،
از بين سريال هاي تلويزيوني مجموعه ميوه ممنوعه با مضمون بازآفريني الگوي شيخ صنعان به زبان امروز و بازيکنان قوي تئاتري و سينمايي اش بيش از ساير سريال هاي رمضاني توجهم را جلب کرد.
دوست داشتم ببينم شيخ صنعان امروزي چه شکلي است؟ و چگونه روايت مي شود؟ اما هر چه دقت کردم، نتوانستم از خلال روابط مشروط و عشق هاي مثلثي و زندگي هاي کليشهيي و مناسبات نامحترمانه تصوير شده در ميوه ممنوعه، شخصيت شيخ صنعان و عرفانش را شناسايي کنم.
به نظر من مجموعه تلويزيوني ميوه ممنوعه در بازآفريني الگوي کهن شيخ صنعان به زبان امروز ناموفق بود اما خواسته يا ناخواسته در نشان دادن پدرسالاري بي اخلاق و سرگردان بين سنت و مدرنيته ايراني کاملاً موفق بود و جا دارد براي به تصوير کشيدن درخشان چنين واقعيت تلخي دست کارگردان اين مجموعه را بفشاريم و به او تبريک بگوييم.
اين مجموعه، دلمشغولي ها و دغدغه هاي دو مرد جا افتاده و تقريباً هم سن و سال را در قالب دو پدر به تصوير مي کشد.
يک پدر کارخانه دار مدرن و اتوکشيده اما ورشکسته است که از فرط استيصال براي رهايي از شر طلبکار خود را پنهان کرده است بدون اين که تنها دخترش از ماجرا خبر داشته باشد. پدر ديگر، حاجي بازاري سنتي و ثروتمندي است که در اوج احترام و اقتدار بين خانه، مسجد، دفتر (که به جاي حجره يي در بازار در برج مشکي در خيابان جردن واقع شده) در رفت و آمد است. زندگي پدر کارخانه دار با مرگ پسر و همسرش و ورشکستگي کارخانه دستخوش توفان و تلاشي مي شود.
زندگي پدر بازاري با ماجراي عشق و ازدواج بدون اجازه دخترش با مردي فاقد ثروت و دارايي به هم مي ريزد.
حاجي پس از راندن دخترش از خانه به جرم عاشقي، دچار افسردگي مي شود و از زن و زندگي و احوال ديگر فرزندانش غافل مي شود و غرق منيت و عصبانيت، از خود و خانوادهاش بيگانه شده و فاصله مي گيرد و تنها مي شود.
هر دو پدر، از نوع مدرن و سنتي در ميوه ممنوعه چنان غرق فعليت و حال خويش و از هر آن چه غيرخويش غافلند که به سراشيبي سقوط بي اخلاقي فرومي غلتند و اعتبار و اقتدار خويش را از دست مي دهند.
هر دو آن ها با سوءاستفاده از موقعيت عاطفي و اقتدار پدرانه خويش در خانواده که قاعدتاً مي بايست صرف حمايت از کيان خانواده و فرزندان و همسر شود، به ارزش ها و اخلاقيات پدرانه خويش پشت پا مي زنند و فرزندان خويش را به پشت پا زدن به ارزش ها و فروغلتيدن در بي اخلاقي تشويق و حتي مجبور مي کنند.
پدر مدرن تکنوکرات، ورشکستگي را بهانه کرده، جواني و زيبايي دخترش را ابزار گرفتن انتقام و بازپس گيري ثروت ازکف رفته اش مي کند.
پدر سنتي عرفان و اخلاق مذهبي را به نازل ترين نرخ حراج مي کند. او که عاشقي را براي دختر جوانش جرم مي پندارد، عاشق دختر پدر شکست خورده يي مي شود که به او پناه آورده و اطمينان کرده و سن و سال دخترش را دارد و البته مطابق سنت و رسم اغلب مردان، گناه اين عشق و تغيير حال را حاجي به گردن همسر ميانسالش مي اندازد که در برابر جواني و زيبايي معشوق از چشم حاجي افتاده، البته مدير بودن زن بهانه بسيار خوبي براي محکوم کردنش است، به اين که وظايف زنانگي اش را به نحو احسن انجام نداده است. حاجي با در انحصار قرار دادن کليه اختيارات زندگي براي خود (مثل اخراج دختر از خانه و خانواده و دخالت در امور مالي پسرش و زير سوال بردن موقعيت اجتماعي همسرش) با گذاشتن بار مسووليت ها به دوش همسر و فرزندانش، مسووليت حمايتگري در برابر مشکلات و کمک به حل مسائل خانواده را از خود سلب مي کند و سبکبار مهياي عاشقي ميشود و همسرش را در برابر مسووليت هاي محوله در قبال دختر رانده شده و پسر کنکوري در معرض حشيش و کراک، دختر در آستانه طلاق، به اضافه مشکلات و مسائل اداري و کاري کاملاً تنها رها مي کند و با تسبيح اهدايي معشوق به نماز مي ايستد و با حواس پرت مجبور مي شود مکرراً سجده سهو به جاي آورد.
حاجي به جبران عشق بازي ها و سبکسري هاي نکرده دوران جواني و نداري سعي مي کند دو روز باقيمانده از عمر را با بهره مندي از شادابي و زيبايي دختر جواني که با ديگري عهدي دارد، با نشاط بيشتري سر کند زيرا اختيار مال اش را دارد، اختيار آبروي خانواده اش را دارد، اختيار هر چه بخواهد را دارد. پس اراده مي کند، عشق مي خرد، همان طور که اختيار طلاق دادن همسرش را ظرف چند دقيقه دارد و او را مجبور مي کند به خاطر آبرويش به طلاق توافقي رضايت دهد. هر چند اگر زن رضايت هم نمي داد، طلاق نامه را سريع تر از آنچه فکر مي کرد، حاجي مي توانست برايش بفرستد. 15 شاخه گل سرخ مهريه حاجي و زن ميانسالش بود، يعني در ازدواج نخست هم حاجي عاشق بوده؟،
معشوق جوان براي حاجي حکم همان اسباب بازي هايي را دارد که براي فرزندانش مي خريد و در سکانسي که براي همسرش درد دل مي کرد اعتراف کرده بود که خودش از بازي کردن با آنها بيشتر از فرزندانش لذت مي برد، چرا که در کودکي در حسرت داشتن اسباب بازي به سر مي برد. اين بخش از شخصيت حاجي، شباهت به گرسنگي سمبليک لانه کرده در نگاه پس از افطار مردم روزه دار دارد. آنها که شکم شان سير است، اما چشم شان دنبال يک چيز دندان گير مي گردد،
هم حاجي و هم کارخانه دار مي دانند که دختر با پسر جوان حسابدار، الفت دارند. کارخانهدار از احساس پسر نسبت به دخترش سوءاستفاده کرده و او را وادار به همدستي با خويش مي کند.
حاجي پسر جوان را به جرم عاشقي از کار بيکار مي کند، همان طور که دخترش را به جرم عاشقي از خانه بيرون مي کند. آنان که پول ندارند از نظر حاجي حق عاشق شدن ندارند و اگر مرتکب چنين جرمي شدند، حاجي اختيار دارد آنها را از خانه و کار و... محروم کند. به اين ترتيب مي بينيم که هر دو پدر با استفاده از موقعيت و اقتدار پدرسالارانه و اختيارات بدون مسووليت خويش، زنان زيرمجموعه و به اصطلاح تحت حمايت شان اعم از همسر، دختر و معشوقه را به بازي مي گيرند. از عواطف آنها سوءاستفاده مي کنند و عملاً علايق آنها را ناديده گرفته، آنچه به خود نمي پسندند را براي آنها مي خواهند و مي پسندند. اين رفتارها چه ربطي به شيخ صنعان دارد؟
فرق اساسي بين شيخ صنعان و شخصيت حاجي در اين سريال اين است که شيخ صنعان، اين شيخ محترم و عبوس که عشق و ازدواج را بر خود حرام و برخلاف مفهوم دين، عبادت خدا را براي خود چون حجابي براي نديدن و نشنيدن حقايق کرده بود، هر چه کرد با خود کرد،
شراب خورد، خوک چراند، کتاب پاره کرد تا بيماري خودبيني و خودشيفتگي و «عجب» ناشي از تعبدش درمان شود. شيخ با توانشي که به مدد عشق در خود ايجاد کرد، توانست با جهان و هر چه در آن است مهربان شود و از خودبيگانگي عجب آلودش و با خودخدايي اش فاصله بگيرد. اما حاجي با عاشق شدنش از همه طلبکار مي شود به خصوص نسبت به همسرش و از خدا بيش از همه احساس طلبکاري مي کند. عشقي که انسان را با جهان پيوند ندهد عشق نيست. حاجي گوهري در درون خود ندارد که بخواهد در کوره عشق آن را از انجماد «منيتاش» برهاند.
گريه هاي حاجي هم بيشتر از سر دلسوزي و ترحم بر خودش به خاطر ضرر و زياني است که از جانب عشق پيرانه سر متوجه موقعيت اجتماعي و آبرويش شده، اين گريه ها توجيهي است براي رفتار خلاف اخلاق او تا نگويد گنه کردم، گناهي پر ز لذت؟،
اين گريه ها هر چند موقعيت حماسي و مقتدرانه حاجي را از او مي گيرند، اما نقش تاريخي آدم فريب خورده از حوا را تقويت مي کنند تا آخر داستان بتوانند همسر ميانسال و معشوقه جوان را توأمان در پاي قهرمان مقدس فريب خورده، به زانو درآورند و به عذرخواهي و توبه وادارشان سازند.
در اين نمايش بيش از آنکه با آزمون عشق و ايمان و عرفان مواجه باشيم، با پدرسالاري محتضر و ورشکسته و رو به موتي روبه روييم که براي زنده ماندن در شرايط جديد از قرباني کردن ديگران و بازيچه گرفتن اخلاق و ايمان مذهبي باکي ندارد. خواه پدرسالاري از نوع مدرن و جديد باشد که کارخانه دار ورشکسته و بي اخلاق نقش اش را بازي مي کند، خواه پدرسالاري کهنه و سنتي که در حاجي بازاري متعبد بنزسوار تصوير مي شود. اين دو مرد از مفهوم پدري فقط سلطه و اقتدار و اختيارات اش را پذيرفته اند و از اصلي ترين معنايي که پدري را سالاريت بخشيده يعني حمايتگري اخلاق مدارانه مبتني بر ارزش ها، فاصله يي ميان ماه من تا ماه گردون گرفته اند.
با گرفتن اخلاق و ارزش ها از مفهوم پدري، از «پدر» شخصيت جبار، هوسباز و بي اراده و ورشکسته يي ساخته اند که از سر ترس به نابودي هر آنچه غير خود است اقدام مي کند و در فرآيند تخريب هر چه غير خود است، به دست خود تيشه به ريشه خويش مي زند،
پدري در معناي گسترده تر وقتي ارزش و اعتبار سالاري پيدا مي کند که از موضوع مورد حمايت به عنوان پسر من، دختر من، به مفهوم پدري همه دختران و پسران من ارتقا پيدا کند. در غيبت چنين فهمي از پدري، سيلاب هاي اشک اگر دريا شوند، هزار هزار سجده سهو و عمد قادر نخواهند بود آتش هوس هاي جبارانه پدرسالاري بي اخلاق اعم از هوس انتقام يا هوس تجديد فراش را خاموش کنند و اين دور همچنان به باطل خواهد چرخيد.
هر چند که نهايتاً پدرسالاري سنتي در اين مجموعه به رغم دروغ هايي که گفته بود و خيانت هايي که در حق خانواده و همسرش مرتکب شده بود، فقط با گريه و زاري و اشک و آه، مهذب و پاکيزه و بخشوده شد و از امتحان روسفيد بيرون آمد و هستي و قدسي، در مقام معشوق و همسر را وادار کرد با ادبيات منسوخ دوران ماقبل مشروطه از حاجي طلب مغفرت کنند و عذر بخواهند.
اين سريال درس عبرتي براي زناني بود که پا را از گليم خود فراتر نهاده اند و مدير شده اند. آنها به جرم اينکه مديريت اجتماعي را در کنار کدبانوگري وارد معادلات زندگي زناشويي کرده اند، محکوم اند به اينکه بين مديريت و زندگي اجتماعي و زن بودن يکي را انتخاب کنند.
هم از اين روست که قدسي تمام ده کوره هاي ايران را زير و رو مي کند تا حاجي را پيدا کند و به او اطمينان دهد که متنبه شده و از او بخواهد از سر لطف، او را به خاطر گناه نکرده ببخشد. قدسي بايد شش دانگ حواسش را جمع کند تا بعد از اين حاجي فريب «حوا»، ببخشيد «هستي» ديگري را نخورد. هر چه باشد «قدسي» از تقدس و پاکي و اخلاق و اين چيزها نشان دارد اما «هستي» چيز ديگري است،
گرفته از روزنامه اعتماد
|
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |