![]() |
|
شماره 121- بروزرسانی: شنبه 5/8/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
يک گزارش جمعی از دومين گردهمايی سراسری درباره کشتار زندانيان سياسی در ايران ـ کلن، آگوست2007 يک تصوير، سه نگاه!
گزارش اول : برناک جوان قرار بود با تيمی از رفقا يک روز زودتر عازم سمينار شوم که بدليل وجود مشکلات يکروز ديرتر حرکت کردم و در واقع در ابتدای برنامه رسيدم. در روزهای پيش از حرکت به سمينار قدری به جزوات، وب سايتها و کتابهای مربوط به اين موضوع پرداختم. برای من نفرتی که اولين بار با دانستن اين جنايت عظيم از بانيان و مجريان آن وجود داشت هنوز همانگونه و شديد بود. آگاهی از اهداف مبارزينی که با مرگ خود در واقع ميراث انقلابی بجا گذاشتند و دانستن و فهميدن آن بواقع هر انسانی را تکان می دهد. برای همين است که جانيان رژيم و اربابانشان از کنار زدن اين پرده تاريخی از جناياتشان لرزان می شوند. ديدن هم بندانی از آنها که زنده ماندنشان به هرشکل (از جمله شانس يا ...) در اين دنيا مسئوليتی چند برابر برايشان تعيين کرده، هيجانی همراه با احساسات متفاوت داشت. سئوالات بی جواب بسياری بود که فقط آنها جوابشان را می دانستند. آنان بودند که حقيقت مدفون شده در زير توطئه و جهالت را می توانستند آشکار کنند. در ايستگاه قطار شهری فقط به زبان انگليسی آدرس و مسير را پرسيدم و در حين تهيه بليط، با دو جوان ايرانی آشنا شدم که برخورد بسيار جالبی با هم داشتيم. اين آشنايی وقتی جالبتر شد که هر سه فهميديم مقصدمان يکی است و از اين به بعد بود که بحث در مورد سمينار شروع شد. يکی از اين دو، دختری جوان و دانشجو از پاريس بود که چون زياد مسافرت نکرده بود، هزينه زيادی برای سفر و شرکت در برنامه متحمل شده بود. ديگری پسری بود که به شدت از حضور در جمعهای ايرانيان گريزان بود و فقط در بعضی از برنامه های سياسی شرکت می کرد. هر دو از خانواده های سياسی بودند و با هيجان از مشکلات درسی و کاری و تنظيم برنامه برای حضور خود در اينجا حرف می زدند. در طول روزهای سمينار هم ارتباط قوی و عميقی بين ما برقرار شد و با بسياری از رفقای ديگر از طريق هم آشنا شديم. ديدن افراد سرشناس که برای زنده نگه داشتن شعله های مبارزه، از طريق ادبيات، فلسفه، فيلم، طنز و آکسيونهای خيابانی تلاش می کردند از بهترين لحظات اين دو روز بود. بسياری از اين افراد عمدتاَ خودشان برای آشنايی با جوانان حاضر در جلسات پيش قدم می شدند و شايد لزوم انتقال واقعيات گذشته به نسلهای بعدی را رسالتی برای خود می ديدند که فقط شامل نکات مثبت نبود بلکه ضعفها و کاستی ها و اشتباهات را هم شامل می شد. اين مهمترين وجه تمايز اين رفقا با بسياری از مبارزين ديگر بود که تاکنون ديده ام. بگونه ای که برنامه های زيادی را برای آشناييها و ارتباطات سياسی بيشتر و تدارک برای برنامه ها و جلسات اينترنتی آماده کردند و خواهان همت جمعی برای انتقال اين تجارب به جوانان داخل ايران بودند. چيزی که انتظار آن برای من کمی دور از ذهن بود، فضای غمبار ميزهای کتاب و تصاوير و نقاشيها و عکسهای نمايشگاه بود. احساس کردم نوعی ذهنيت مذهبی کاذب بر مجريان نمايشگاه يا شايد کل برنامه حاکم است. البته اين را بحساب زمينه رشد من در جامعه مذهبی ايران نگذاريد. من انتظارم فضايی انقلابی تر در هنر و انعکاس انقلابی اين درد بزرگ به زبان هنر بود.■ گزارش دوم : نسيم عصيان با سئوالات و انتظارات فراوان وارد دومين گردهمايی سراسری درباره کشتار زندانيان سياسی در ايران شدم. مطمئن بودم که اين فقط برنامه ها و سخنرانيها و ... تنظيم شده در اين دو روز نيست که می تواند جوابگوی سئوالات من باشد بلکه حضور تعداد زيادی از شاهدين زنده اين دوره تاريخی و جو حاکم بر سمينار است که می تواند بيش از آن به من کمک کند و البته اشتباه هم نبود. خود من يکی از جوانانی بودم که اولين محرکم در انتخاب راه مبارزه آشنايی ام با فاجعه کشتار 67 بود و يکی از کسانی هستم که درک علل و بعد اين فاجعه باعث شد تا توهم من نسبت به تمام جناحهای رژيم ارتجاعی جمهوری اسلامی از بين برود و خط تفکيک بين مبارزات آشتی ناپذير توده مردم و دشمن را پر رنگ و بی هيچ شکی ترسيم کنم. بهمين خاطر مشتاقانه منتظر بودم تا در اين سمينار به يک جمعبندی بهتر از قبل دست پيدا کنم تا تکه های پازلی را که بصورت پراکنده در ذهنم جا گرفته بود، در کنار هم قرار دهم. من هم مثل ديگران بارها در دو روز سمينار در طی صحبتها، سخنرانيها، غذا خوری و حتی استراحتها و... پر از خشم شدم، اشک ريختم، شاد شدم و ... ولی تمام اين احساسات باعث می شد که آنچه بصورت تکه های يک سناريوی قديمی در زوايای ذهنم پراکنده شده بود، پررنگ و دنباله دار کنار هم قرار بگيرد تا بازهم به اين نتيجه برسم که بايد به ريشه پرداخت. شرح درد و رنج رفقای زندانی و همرزمانشان از دوران مبارزه، زندان و شکنجه های جمهوری اسلامی و دردناکترين شکنجه آنها که به يغما رفتن نتايج مبارزات توده های مردم، سرکوب آنها، از دست دادن بهترين رفقا، رابطه مقاومت توده ها و مقاومت زندانيان و ... هم بخشهايی از تاريخ گمشده و قلب شده ما بود که از زبان شاهدان زنده و بازماندگان اين نسل بيان می شد. تلاشهای آنها در مکتوب کردن و گردآوری مدارک و شواهد باقيمانده در غالب کتاب، مجموعه خاطرات، عکس و نقاشی و ... با حداقل امکانات و بضاعتشان نشان دهنده تلاش آنها برای انتقال اين تجربه تاريخی بود. و باز هم مبارزه ای در برابر اهداف جمهوری اسلامی. وقتی که در حين بازديد از ميزهای کتاب روی يکی از عنوانها مکث می کردی و يکی از دوستان آن کتاب را به تو يادگاری می داد، حس می کردی که به نمايندگی از طرف ساير جوانانی که نمی توانند اينجا حضور داشته باشند بايد اين يادگاری را به برگ جديدی از تاريخ مبارزات تبديل کنی. انتظار می رفت که بحثهای مطرح شده، به نيازهای روز نيز پاسخگو باشند و يا حداقل حول محورهای تعيين شده در سمينار باشند ولی متاسفانه کمتر ديده می شد. برخی هنوز در گذشته ها سير می کردند و حرفی برای آينده نداشتند. برای خود من تعداد زنان شرکت کننده بعنوان ميهمان و تعداد فعالين زن در تيم برگزارکننده و همچنين در سخنرانی در کليه مباحث خصوصا " زندانيان سياسی و جنبش زنان " و اهميت مباحث اين بخش و حتی نگاه ماترياليستی و بدور از خاطره گويی آنها درباره مسائل بسيار جالب بود. در حاليکه به مسئله زندان زنان نيز مثل خود مسئله زن بخاطر تابو بودن کمتر پرداخته شد (هر چند بنظر من تعداد فعالين زن در اين زمينه بسيار بيشتر بود). در بخش هنری هم برنامه های اجرا شده توسط زنان واقعاَ در سطح بالايی بود. ولی همه اين مسائل نشان می داد که زنان مبارز نسل قبل به اين بی توجهی تاريخی واقفند و می دانند که برای انتقال اين تجربه و ادامه مبارزات نياز به حضور خود آنان است و براستی يکی از نقاط حساس در ادامه راه مبارزاتی خواهد بود. يکی از بهترين بخشها در سمينار پيامی بود که روز اول توسط يکی از زنان زندانی سياسی سابق خوانده شد. پيام از طرف يک زن زندانی سياسی از داخل يکی از زندانهای آمريکا به نام "مرلين باک" خطاب به سمينار بود و برای من يکی از برجسته ترين بخشها بود، چون بايد اين سمينار و حرکات مشابه آن هر چه بيش از گذشته ما را به مبارزين ساير کشورها نزديک کرده و اين حرکات را از شکل در خود بودن بيرون بياورد. بخش" زندانيان سياسی و جنبش جوانان" نيز از بهترين بخشها بود و از زوايای مختلفی به آن پرداخته شد.از زاويه کودکانی که در زندان در کنار و آغوش مادرانشان بودند و نحوه زندگی و تاثيرات زندان روی آنها و اينکه اکنون در سنين جوانی هستند. اين در هردو بخش زنان و جوانان قابل طرح بود و حضور مستقيم رفقای جوان سخنران با بيان تجربيات شخصی خود از زندان و جنايات جمهوری اسلامی، مباحث و سئوالات جديد بسياری را مطرح کرد. پرداختن به ويژگيهای سياسی موج نوين جنبش دانشجويی از سوی رفقای بذر بعنوان يکی از بهترين نقاط اتصال مباحث مبارزاتی پيشين و مبارزات نسل جديد بود. شور و شوق جوانان در اجرا و ارائه برنامه باعث شد که اين بخش تبديل به يکی از بهترين و فعالترين بخشها شود. اما در کل يکی از بارزترين نقاط ضعف سمينار اين بود که با تعداد زياد سخنرانان و فشردگی برنامه ها باعث می شد که گاهاَ تا پاسی از شب هم ادامه داشته باشد ولی هيچ زمانی برای پرسش و پاسخ و ارائه نظرات نبود و امکان ديالوگ را می گرفت و همه سئوالات از بخشهای مختلف و سخنرانان، به روز آخر و ساعتی محدود تقليل داده شد که پاسخگوی افراد شرکت کننده نبود. برنامه های هنری اجرا شده در سمينار با توجه به حجم بالا و سنگين مباحث، هم باعث تغيير فضا و هم باعث ايجاد احساس همبستگی بين افراد می شد و خصوصاَ برای ما جوانان به نوعی آشنايی با فضای هنری مبارزات گذشته بود حسی آميخته با مرور خاطرات و شور مبارزاتی داشت. اما جالب اينکه روز آخر بعد از اتمام برنامه های اصلی سمينار و مصاحبه ها و گپ ها و ... همه به نوعی دوست نداشتند از اين فضا دور شوند و عده ای هم که هنوز تخليه انرژی نشده بودند مثل ما دست در دست هم در حياط محل برگزاری حلقه زديم و در حال خواندن سرودهای انقلابی که روزی الهام بخش اين رفقا بود، بوديم. ما هم لذت می برديم که يکی از رفقای قديمی از من پرسيد که چرا شما جوانان داريد اين سرودهای قديمی را می خوانيد؟ شما بايد سرودهای خودتان را بسازيد و بخوانيد. اين آخرين پرسش باعث شد که با دنيايی از سئوالات جديدتر از فضای سمينار خارج شوم. نمی دانم براستی ما چطور بايد سرودهای نسل خود را بسازيم و بخوانيم؟!■ گزارش سوم: پويا فروتن برای اولين بار در عمرم به يک جلسه رفتم که خودم هم هيچوقت فکرش را نمی کردم. برايم روشن و مشخص بود که من از سياست هيچ سر در نمی آوردم اما حس خوبی نسبت به اين سمينار داشتم. حسی که هم ترس و هم هيجان برايم داشت. در اين سمينار توانستم کسانی را ببينم که عزيزان و يا حتی سلامتی خود را هم از دست داده بودند. حس کاملاَ عجيبی داشتم. در ايران من مثل خيلی از جوانان ديگر از خيلی چيزها محروم بودم ولی هميشه فکر می کردم خودم مقصر هستم و افراد دور و بر خودم. اما وقتی به اينجا آمدم خيلی از چيزها برايم روشن شد، فهميدم که من از چه چيزهايی غافل بودم و چه چيزهايی از ديد من پنهان بودند. می خواهم اين را بگويم که در اين جلسه 3 روزه، اولين روز، آدمها را مثل يک زندانی خلافکار فراری می ديدم و هر موقع به چهره هايشان نگاه می کردم، يک طناب دار بالای سرشان می ديدم. وقتی بيشتر به آنها نزديک می شدم همه آنها يک حالت خاصی داشتند، فهميدن اينکه آنها چه کسانی هستند، مشکل بود. وقتی خاطرات زندگی و زندان خود را می گفتند احساس عجيبی به من دست می داد، دلم می لرزيد. هرچند که من هيچ وقت در زندان نبودم، بعضی اوقات حتی شکل آن زندانی را که در آن بودند را نيز همزمان با حرفهايشان تصور می کردم که چه سختيها و شکنجه هايی ديده بودند. از نکات جالب اين جلسه حضور جوان 20 ساله تا زن و مرد 70 ساله بود. من اولين بار فکر کردم که چون پدر و مادرشان اينجا هستند، پس اين جوانان هم آمده اند. ولی وقتی که افرادی را ديدم که 40 سال داشتند و از روز و لحظه تولد من، عزيزانش را اعدام کرده اند، به جوخه های آتش سپرده اند، تعجب می کردم چون تا حالا چنين آدمهايی را نديده بودم، اما وقتی ديدم خيلی چيزها برايم روشن شد. بعضی از کسانی که آنجا بودند، نمی خواستند خودشان را نشان بدهند. البته من نمی دانستم چرا؟ ولی من الان فکر می کنم که آنها واقعاَ دارند راه مبارزات خودشان را ادامه می دهند و نمی خواهند کسی متوجه بشود. به جرات می توانم بگويم بعضی از آنها با روحيه ای شاد از من که 27 سال دارم، قويتر هستند. آنجا همه يک راه داشتند ولی با حرفهای مختلف. اين را هم بايد بگويم که تنها جايی بود که اصلاَ احساس تنهايی نمی کردم. اگرچه می ترسيدم ولی ابداَ حس تنهايی وجود نداشت. حتی زمان هايی که برای کمک در غذاخوری برايشان غذا می ريختم، حس می کردم که من هم جزيی از آنها هستم. من چون هيچوقت با اين افراد آشنا نبودم، نمی توانستم براحتی در مورد آنها فکر کنم و بگويم که من هم از خود آنها هستم. ولی وقتی از نزديک با آنها آشنا شدم و فهميدم که آنها چه هيولاهايی در زندگی ديده بودند و چه کارهايی با خودشان و اعضای خانواده شان صورت گرفته بود. برای لحظه ای از خودم می پرسيدم : برای چه تن به اين راه داده اند؟ وقتی اين سئوال را از خودم می کردم، سريع جواب آن را در خودم و امثال خودم پيدا می کردم که چرا اينها چنين راهی را انتخاب کرده اند. آنها با انتخاب اين راه می خواستند آدمهايی مثل من و همه آنهايی که شايد وضعيتشان بدتر از من هم هست، يک زندگی آسوده داشته باشند. هر سئوالی که از خودم داشتم، جوابش را در خودم و اين ارتباط پيدا می کردم. حس و فکرم اين بود که من چه راهی را بايد انتخاب کنم؟ اميدوارم که توانسته باشم تا حدی اين عزيزان را درک کرده باشم. عزيزانی که هميشه در راه خود سرزنده باشند. ■ گرفته از: بذر |
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |