![]() |
|
شماره 122- بروزرسانی: دوشنبه 7/8/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
مكتب تضاد(ديالكتيك( از پيدايش تا ماركس قسمت دوم
خسرو صادقي بروجني*
ديالکتيك هگل:
ديالکتيك زماني كه به آن از منظري وسيع بنگريم، وجهي از استدلال و همچنين روشي براي تحليل است با چنين سرشتي، ديالکتيك اگر چه به قدمت تمدن انساني عمر دارد، مع الوصف با هگل و فلسفهي اوست كه صلابت منطقي و روشي خود را باز مييابد و از آن طريق به مثابهي سنگ بناي فلسفه ماركسيسي به خدمت گرفته مي شود. مفهوم ديالکتيكی هگل فقط در حد ايده ها و افكار مطرح است و به همين دليل ديالکتيك او جنبهي ايدهآليستي داشته و شرايط عيني حيات اجتماعي انسان را در بر نميگيرد. وجه استدلال ديالکتيك هگلي نقطهي عزيمت خود را از اين فرض متافيزيكي آغاز ميكند كه هر چيزي در جهان در تغيير مستمر است و در نتيجه هر چيزي در عين حال هم ‹‹خود›› و هم ‹‹غيرخود›› است. بنابراين زماني كه هر كسي پديده اي را به منظور احراز دانش كامل نسبت به آن مورد رسيدگي قرار ميدهد ملزم است تا آن پديده را در تماميتش ، يعني به عنوان جزيي از كل و در روند گشادگياش از وضعي به وضع جز خود مورد مطالعه قرار دهد. به اين اعتبار ديالکتيك گراي هگلي بر اين باور است كه مناقشه و تضاد ذاتي جهان است و تغيير در يك پديده نتيجهي مناقشه و ستيز بين اجزا جداگانه آن پديده است. اصطلاح «تغيير» براي چنين ديالکتيكگرايي هم نام و هم معني با رشد و تحول و اصطلاح مناقشه [تضاد] هم معني با برخورد يك پديده با غيرخود تلقي ميشود. ديالکتيك در نظام فكري هگل به طور خلاصه چنين است : هگل مي گفت كه كل هستي نتيجه گسترده شدن و گشاده شدن خود به خود ‹‹عقل›› است. در حركت به سوي ‹‹شناخت مطلق›› يعني به سوي آزادي كامل، فرمانروايي انسان بر خود، قلمروي كه در آن، بشر سخنگوي خود است و ‹‹تبيين›› خود اين گشاده شدن طبق منطق پوياي ديالکتيك صورت مي گيرد كه در آن، روح پيوسته [خود] بيرون مي رود و به خود باز مي گردد، از هم تفكيك مي شود و باز به هم مي پيوندد، تناقض ميآفريند و سپس در سطحي بالاتر تناقضها را با هم آشتي مي دهد (وحدت اضداد.) به عبارت ساده و تعميم يافته، هر چيزي، هر امري در سير خود ضد خود را ايجاد ميكند اولي را ‹‹تز›› مي ناميم و دومي را ‹‹آنتي تز››. از برخورد و تركيب اين دو« سنتز» به وجود مي آيد كه در عين حال هم در بردارندهی آن دو است، و هم فرا رفته و بر گذشته از آنها . اين «تز» خود «آنتي تز» جديدي مي شود تا آخر... اين سه مرحله را هگل، به ترتيب، ‹‹اثبات›› ،‹‹نفی›› و ‹‹نفي در نفي›› مي نامد. به عبارت سادهتر آشتي متناضها در اشيا و ذهن، چيزي است كه هگل آن را ديالکتيك مينامد. هگل پيشرو سنت ايده آليسم آلماني است. او با فلسفه خود سنت ايدهآليسم را كه با كانت شروع شده بود به مرحله تعالي رساند. هگل بر اين باور بود كه جوهر وجود چيزي بيش از صرف هستي و بودن است و همين جوهر است كه ذهن و تصورات آن و معرفت هستي نسبت به خود، يعني آگاهي را مي سازد. هگل تاكيد مي كند كه واقعيت براي ذهن ‹‹خود›› است و نه چيزي بيرون از آن. از اين رو هگل به سوژه (Subject) يا فاعل انديشمند بيش از ابژه (object) يا شرايط عيني كه كاربر روي آن انجام ميشود، اهميت مي دهد. وي ديالكتيك خود را در زمينه واقعيت اجتماعي و حقوق و دولت به كار برده است اين ديالكتيك در فلسفه حقوق (1821) (كه آماج انتقادهاي ماركس در «نقد فلسفه حق هگل» قرار گرفته است) و ‹‹فلسفه تاريخ عمومي›› (4 جلد، انتشار پس از مرگ) هگل ارائه شده است. هگل در «دايره المعارف علوم فلسفي »(1817) معتقد است كه: منطق (كه به ايده مطلق يا امكان روح مي رسد) ‹‹تز ›› است. و فلسفه طبيعت (رياضي و فيزيك و فيزيولوژي)،‹‹آنتي تز›› است. و فلسفه روح‹‹سنتز›› می باشد. روح نيز از سه مرحله مي گذرد: 1- «تز» كه روح ذهني باشد (يعني جان- وجدان – روح) 2- «آنتي تز»، كه روح عيني باشد (يعني حقوق- اخلاق ذهني- اخلاق عيني كه نقطه اوجش ‹‹تاريخ›› است.) 3- «سنتز» كه روح مطلق است (يعني مذهبي كه وابسته به هنر است و مذهبي كه مبتني به روحي است كه با فلسفه هگل ساخته مي شود.) فلسفه هگل مدعاي اين دارد كه عقل جوهر جهان است و تمامي واقعيت با آن دو در آن هستي و ذات خود را دارد. بر اساس چنين قولي فلسفهي تاريخ هگل را اين گونه مي توان جمع بندي كرد: تنها انديشهاي كه فلسفه با خود، براي تعمق و تامل تاريخ مي آورد، مفهوم سادهي عقل است و اين كه عقل حاكم بر جهان است و اين كه تاريخ, جهان را با روندي عقلي مواجه ميسازد. اين ايده يا عقل، حق ابدي قدرت و مطلق است و اين، نه هيچ چيز ديگر، خود را در جهان ظاهر مي سازد. هگل با اين هماني امر ‹‹واقعي›› و‹‹معقول›› معتقد است، امر ‹‹واقعی››، معقول است و چيزي كه معقول است، واقعي است . هگل علت اصلي تكامل تاريخ را روح جهاني مي دانست و معتقد بود كه تكامل فكر بر طبق قوانين ديالکتيك تعيين كننده چگونگي تكامل دنياي واقعي است. نظري كه بعدها ماركس انتقاداتي جدي به آن وارد كرده و تراوش فكر را محصول برخورد ‹‹سوژه›› با ‹‹ابژه›› (دنياي واقعي) مي داند . هگل معتقد بود كه جهان نتيجه آفرينش توسط نوعي شعور عيني است كه خارج از انسان وجود دارد در نظرهگل اين شعورعيني ‹‹ايده مطلق›› نام داد. به روايت از خود هگل هر چيز بالفعل تا آنجا كه حقيقي است ايده است و واقعيت وجود خود را از ايده دارد. به اعتقاد هگل ايده نخست در بطن خود تكامل مي يابد و سپس در مرحله معيني از تكامل خود در طبيعت تجلي ميگردد و در اين مرحله همه تنوعات موجود در اشياء عالم را به مرحله وجود مي آورد. پس از اين مرحله است كه ايده موجد پيدايش جامعه انساني مي گردد. به عقيده هگل تاريخ چيزي نيست مگر يك روند و جريان درك اين ايده مطلق . هگل قوانين اساسي ديالکتيك را كه حاكم بر تكامل ايده و فكر است را تنظيم كرد. وي نشان داد كه تكامل در يك دايره بسته اي انجام نميگيرد، بلكه سير تكاملي اشيا به طرز پيشروانهاي عبارت است از سير از اشكال پايين به مرحله عالي. در چنين سير تكاملي است كه تناقضات باطني، هسته و اساس تكامل تلقي مي گردند. هگل مفاهيم اصلي ديالکتيك را تعريف كرد و نمايانيد كه اين مفاهيم با مقولات داراي روابط پيوستهاي هستند و به طور متقابل بر يكديگر موثر واقع ميشوند.
نواقص ديالكتيك هگل
اگر چه ديالکتيك هگل گام بزرگي در تكامل انديشه فلسفي بود مع الوصف داراي نواقص جدي نيز بود. مهم ترين نقص ديالکتيك هگل ايده آليستي بودن آن است، كه قوانين ديالکتيكی هگل مبنايي براي تكامل پديده هاي عيني جهان مادي به شمار نميآيد . بلكه تنها اهميت آن در اين بود كه اصلي براي تكامل ذهن و ايده به شمار مي رفت. هگل معتقد بود كه جامعه تنها در گذشته تكامل يافته و سلطنت مطلقه پروس زمان خود را به عنوان حد تام تكامل و پيشرفت جامعه انساني تلقي ميكرد. تناقضات موجود در جامعه انساني به عقيده هگل ضمن مبارزه از ميان نمي رود، بلكه با هم آشتي ميكنند و بين آنان سازش به وجود ميآيد. به نظر هگل دولت پروس تصوير واقعي هماهنگي كامل تمايلات طبقاتي به شمار مي رفت. از اين استدلال، هگل نتايج ارتجاعي به دست ميآورد. نتايج حاصل از چنين استدلالي قبول عقيده ميهن پرستي افراطي و شوونيسم مذموم بود كه بعدها دستاويزي براي ايدئولوژليستهاي نظام سرمايه داري و بورژوازي گرديد. ماركس به نحو اصولي تناقض فكري و استدلال هگل را در مورد نظام ايده آليستي او، كه حاكي از قبول جامعه و طبيعت به عنوان اشكالي از وجود ايده مطلق بود ، و روش ديالکتيكي ذهنياش را آشکار کردند. ماركس در دوران جواني و به ويژه در‹‹دستنوشتهی كرو زناخ›› كه نقد فلسفه سياسي هگل اختصاص يافته ديالكتيك هگل را غير انتقادي و راز ورزي منطقي ناميد. به گمان وي هگل با معقول دانستن واقعي در مقام توجيه وضع موجود برآمده و در پس پشت ظاهر نقادانه ديالکتيك وي احياي فلسفي نظم مستمر (سلطنت پروس) نهفته است ماركس همچنين هگل را ملامت ميكند كه‹‹تقابلهاي واقعي›› را چون ‹‹قطبهاي واقعي›› نميشناسند و از آنجا كه قطبهاي متضاد واقعي را زيانبار مي داند مي كوشد تناقضها را به بركت ميانجي و نفي نفي دفع كند. به گمان ماركس، خطاي بنيادي هگل اين است كه تناقضها را آشتي پذير ميداند. حال آن كه واقعيت، تناقضهاي آشتي ناپذيري (antagonistique) را به ما تحميل مي كند كه به ياري ترفند هاي همگاني نمي توان «از شرشان خلاص شد». «انگلس» مدعي است كه او و ماركس يگانه افرادي بودند كه رهاندن ديالکتيك آگاهانه را از شيوهی مخرب ايدهآليسم هگلي وظيفه خود قرار دادند و كوشيدند تا استنباط مادي از ديالكتيك را تعيين كنند، و سپس آن را بر طبيعت منتقل نمايند، زيرا طبيعت سنگ محك و مظهر تاييد ديالكتيك است .
* دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي
|
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |