![]() |
|
شماره 13- بروزرسانی:20/10/1383 |
المپيك، بزرگترين گردهمآيي ورزشي جهان
نوشته : اسد عظيم زاده
بيترديد المپيك مهمترين گردهمآيي ورزشي جهان است، چرا كه گردهمآييهاي ورزشي ديگر جهاني به طور معمول تنها در يك رشتهي ورزشي هستند و از آن گذشته كشورهاي كمتري در آنها شركت ميكنند.دربارهي المپيك و سايرگردهم آيهاي ورزشي جهاني همين بس كه بگوييم از ديدن نيمي از ورزشها و بازگشاييها محروم هستيم. بوق و كرناهايي در راديو و تلويزيون دميده شد كه ما چهها خواهيم كرد؛ و حالا انتقادهايي در برخي از روزنامهها ديده ميشود. ميخواهم اشارههايي به اين رويداد و نتيجههاي آن بكنم كه اگر بخواهم همه را بگويم به درازا خواهد كشيد.اول آنكه ايالات متحد آمريكا به مثابهي ثروتمندترين كشور امپرياليستي جهان كه بسياري از ورزشها و ورزشكاران را ميخرد و تبعهي كشور خود ميكند با 35 مدال طلا در مقام اول جاي گرفت و چين با 32 مدال طلا در مقام دوم، كوباي 11 ميليوني فقير با 9 مدال طلا در مقام يازدهم، و كشور عزيز ما با تمام تبليغها و سروصداهايي كه پيش از المپيك برپا كرد، تنها با 2 مدال طلا و بعد از اتيوپي در مقام بيستونهم جاي گرفتند.دوم آنكه در حاشيهي اين ميدان بيهمتاي ورزشي اشارههايي ميكنم: كشور چين از سال 1984 شروع به شركت در مسابقههاي المپيك كرد، و كشور عزيز ما از سال 1948- تنها جاي 8 و 4 تغيير كرده است!! و ديگر روبرو نشدن جودوكار هموطن ما،آرش اسماعيلي با ورزشكار اسراييلي بود. شنيدم كه مانند ديگر طلاآوران 100 ميليون تومان جايزه گرفت. 100 ميليون توماني كه دستكم ميتواند 100 خانوادهي فقير و تنگدست هموطن ما را نجات دهد.من برخورد اين ورزشكار عزيز را به خاطر احساس ضدصهيونيستي او تحسين ميكنم؛ ولي به باور من نه تنها نبايد به اين ورزشكار جايزه داد، بلكه بايد از او انتقاد هم كرد. مگر او دارد با «شارون» كشتي ميگيرد؟ يك ورزشكار مانند ديگران يك شهروند اسراييلي است، و هيچ معلوم نيست كه موافق يا مخالف رژيم جنايتكار صهيونيستي باشد.من يك مسلمانزاده هستم و در خانوادهاي رشد يافتهام كه مادرم 30 سال درس قرآن و شريعت داد و آموزگار خود من هم بود. خودم هم به اندازه كافي در اين باره خواندهام و به خوبي ميدانم كه در دين اسلام، دينهاي پيامبران صاحب كتاب مورد قبول هستند تا جايي كه مرد مسلمان ميتواند با زن يهودي و مسيحي بدون تغيير دادن دينشان ازدواج كند. البته فرزندانشان بايد به دين پدر درآيند. حالا دين زرتشت را هم كه پيش از ديگر گفتگان در ميهن ما حضور داشتند به رسميت شناختهاند جاي شكرش باقي است.بنابراين ما با يهودي و مسيحي در جنگ نيستيم، بلكه همانگونه كه تبليغ هم ميشود ما با رژيم به غايت جنايتكار صهيونيستي اسراييل در ستيزيم و همينطور با امپرياليسم آمريكا و انگليس و بقيه و نه با مردمشان.در تمام اين كشورها آدمهاي زحمتكش و زير ظلم و ستم و مترقي و مخالف حكومتهايشان نيز وجود دارد.من از روي خواندهها و شنيدههايم ميدانم كه در همين كشور اسراييل تبعيض نژادي به شدت عمل ميكند و بين يهودي رنگين پوست و سفيدپوست تفاوت از زمين تا آسمان است.يكي از سرشناسترين ورزشكاران جهان «كاسيوس كلي»، قهرمان بوكس جهان است. جدا از مخالف بودن من با اين ورزش خشن كه دو نفر همديگر را ميزنند؛ او به دين اسلام گرويد و نام «محمدعلي» را برخود گذاشت و به مخالفت با جنگ ويتنام از رفتن به جنگ خودداري كرد و به همين دليل چند دوره از شركت در مسابقههاي قهرماني محروم شد؛ و من او را به همين دليل ستايش ميكنم.به ياد ميآورم كه ورزشكاران آفريقاي جنوبي نژادپرست و برخي ديگر از ورزشكاران آفريقايي كه در دووميداني به مدال دست يافته بودند؛ كفشهاي خود را در آوردند و با پاي برهنه به روي سكوهاي افتخار رفتند و هنگامي كه سرود و پرچم كشورشان برخاسته بود، با مشتهاي گره كرده فرياد برآوردند كه، «ما پابرهنه هستيم.»مگر زندهياد غلامرضا تختي طرفدار شاه بود؟ برادر شاه، شاهپورغلامرضا او را كشت. شايع كردند كه او خودكشي كرده است. مردم ما كه در هيچ شرايطي طنز خود را از دست نميدهند ميگفتند،«تختي را خودكشي كردند.» نشريه توفيق كه آن زمان از آزادي بيشتري برخوردار بود نوشت،«قاتل تختي كيست؟ شاهپور؟ غلام؟ يا رضا؟» كه روي هم ميشد شاهپور غلامرضا.عكسي را به ياد دارم كه شايد در كيهان آن زمان چاپ شده بود. اي كاش اين عكسها را نگه ميداشتم. زندهياد غلامرضا تختي بعد از زلزلهي لار با كاميوني دستاندر كار جمعآوري كمك براي زلزلهزدگان بود. زني پاي كاميون و تختي با چندتن از يارانش در داخل كاميون بودند. زن كه چادري سياه بر سر داشت، هنگامي كه تختي را ديد چادر از سر برگرفت و او را به تختي داد. زير عكس نوشته بود،«پسر پهلوانم من يك عمر با چادر سركردهام؛ ولي حالا پولي و چيزي ندارم كه بدهم؛ امروز بيچادر به خانه ميروم. اين چادر را به يكي از آن زلزلهزدهها بدهيد، اميدوارم خدا از من راضي باشد.»آقاي امير اسماعيلي،! شايد آن ورزشكار اسراييلي تختي گونهاي بوده باشد. المپيك ميدان ورزش است ونه ميدان جنگ. اگر ميخواهيد بجنگيد، اين «شارون» و اين هم «جورج دبليو بوش» و اين هم گوي و ميدان، ولي به باور من اگر نجنگيد و گفتوگو كنيد بهتر است. چرا كه آنها هيچگاه خود به جنگ نميآيند و انسانهاي زحمتكش و سادهلوح كشورشان را به جنگ ميفرستند.كه به گفتهي ه.الف.سايه، «.... آه هنگامي كه انسان ميكُشد انسانِ ديگر را ميكُشد در خويشتن انسان بودن را.» بايد صلح را تبليغ و عمل كرد كه خيلي هم تبليغ شد ولي حتي در كشور خود ما عمل نشد. و يك سؤال ديگر آنكه چگونه است با ورزشكاران كشورهاي امپرياليستي آمريكا و انگليس و بقيه روبرو ميشويم. و آيا ما دين ستيزيم؟ و يا آنها جنايتكارتر نيستند. و خلاصه آنكه ورزش را بايد همگاني كرد و نه آن كه نمونه ساخت و آن را خريد. تا همين چند سال پيش در ايالات متحد نه فوتبال را ميشناختند و نه واليبال را. كودكان و نوجوانان ما هم در كوچه و خيابان با توپ پلاستيكي كه از بقاليها ميخرند و در ميان رفتو آمد ماشينها فوتبال بازي ميكنند كه تب اين ورزش همه را گرفته است. آمريكا «پله» را خريد و فوتبال درست كرد. من چون واليبال ميكردم و نفر دوم دانشگاه ميسيسيپي در تنيس روي ميز بودم و نيز به دو و ميداني هم علاقه داشتم؛ از من خواستند كه به آنها واليبال بياموزم. بعد از چندهفته انصراف دادم، چون چيزي توي كلهي پوكشان نميرفت. حالا هم فوتبال را خريدهاند و هم واليبال را؛ و اين در حالي است كه به ورزش فوتبال ميگويند «ساكر» و ورزش وحشيانهي خودشان را كه بيش از 90 درصد با دست بازي ميشود مي گويند «فوتبال». خاطرههايي دارم از پيش از انقلاب؛ ميگويم و تمام ميكنم. زندهياد تختي به همراه ديگر كشتيگيران به حضور اعليحضرت عاري از مهر «شرفياب» شدند. عكسي را به خوبي به ياد ميآورم كه زندهياد تختي تنها كمي سرش را خم كرده بود و بقيه تا كمر دولا شده بودند. يك وزني در كشتي بود و هنوز هم هست كه ميگويند بالاي 120 كيلوگرم. يعني آدم ميتواند 200 كيلوگرم هم وزن داشته باشد و با آدم 120 كيلويي كشتي بگيرد. در ميان كشتيگيران كه «شرفياب» شده بودند «شوروزي» نامي بود كه شايد حدود 170 يا 180 كيلو وزن داشت. شاه از او پرسيد؟ «پهلوان تو چندم شدي؟» و او با سر دولا شده و شرمندگي پاسخ داد،«سوم قربان.» شاه از او پرسيد، «چند شركت كننده بود» و او گفت، « سه نفر قربان» و شاه گفت، « با اين حساب اگر من هم شركت ميكردم چهارم ميشدم.» به خوبي به ياد دارم غياثي نامي قهرمان پرش ارتفاع كشور عزيز ما بود. شاه برايش يك مربي خارجي اختصاصي آورد. هرچه لازم بود به او تزريق كردند؛ ولي او حتي هيچگاه نتوانست ركورد پرش ارتفاع زنان را هم بشكند. نمونهديگر تيم «واترپلوي» كشور ما بود، با همان مربيهاي رنگارنگ. افزون بر ورزشهايي كه برشمردم شنا هم ميكردم، ولي به شرافتم سوگند حتي نام «واترپلو» را هم نشنيده بودم. تيم ما قهرمان آسيا شد. من به يقين باور دارم كه بيشترين مردم كشور ما در آن زمان تفاوت بين «واترپلو» را با «سبزيپلو» و «باقلاپلو» نميدانستند. با كمال تأسف اين تيم و يا بخش وسيعي از آن در يك سانحهي اتوبوس جان خود را از دست دادند، و بعد از آن «واترپلوي» ما همان «سبزيپلو» شد. ورزش را بايد همگاني كرد دوستان. 83/08/2
|
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |