![]() |
|
شماره 130- بروزرسانی: پنجشنبه 24/8/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
دو پرسناژ از يك تراژدي كوچك شوشتري و وارطان سالاخانيان
پايداري در انديشه و ايمان به دوستي
شـعر از سهراب مژده
وارطان سالاخانيان كوچك، كوچك آرام، آرام ذوب ميشد، در پستوهاي تيره ي دهشت، كه آه! تكرار آن را تمامي نيست!
و به انسان مي انديشيد ايمان، كه تنها ناجي اوست
و حلول وارطان و جوانمرديهايش كه در جان و روح او ميدويدند چو خون، چه تنومند ميشد پيكر پژمرده ي او! كوچك درد ها را در خود خورد او اسرار را با خود برد او مطبعه را بين تمامي سلولهايش تقسيم كرد،
او سكوت شد در هستي عشق و نگهباني استوار،
و چه آرام و بي صدا خاك را چون ملحفه اي مغرور بر چهره پر نور خويش كشيد!
اي" اميد" اي كلام "كوچك" قصه ي پر اعجاز ترا پاياني نيست! .......
حا ل وارطان و رقص تنهائي او و رسالت كه در تيرگي خاك مرده اي بر پيكرش گل ميداد.
او مي تازيد استوار و مي سراييد چنين:
آه اي كوچك من آرام بمان بخاك كه من نيز چون تو، اسرار را در سينه ي سكوت در سينه ي خاك خواهم پوشانيد
اي مهر من!
پليدي از انديشه اي كه از حقيقت مي نوشيد لباس وحشت پوشيد
او به هيبت فلزي سرد در آمد و آنگاه در مته اي جاري شد اوچه دلخراش در ذهن وارطان جاي گرفت او راهي ناشناخته راهي سحر آميز را مي پيمود راه انديشه!
وارطان در چرخش بي پايان مته هستي اش چرخ مي شد اما انديشه ي " كوچك" ايماني "مذاب" را در قلب و روحش جاري ميساخت.
وارطان آخرين كلام خود را كه هر كدام لخته ي خوني بود بر سنگفرش سرد هستي انسان حكاكي كرد:
اي كوچك آرام بمان بخاك كه من نيز چون تو اسرار را با ملحفه اي مغرور از خاك، از سكوت پوشانيدم!
آرام بمان بخاك اي مهر من!
پايان زمستان1375 *** وارطان سخن نگفت "وارطان سالاخانيان" در ششم بهمن 1309 در تبريز چشم به جهان گشود و در سال 1321 با خانواده اش به تهران آمدند. وي به رانندگی تاکسی پرداخت تا خرج خانواده را تامين کند. به زودی مثل بسياری از جوانان شيفته آزادی و برابری آن دوران جذب «حزب توده» شد. بعد از کودتای 28 مرداد 1332، وارطان به فعاليت خود به صورت مخفی ادامه داد. فعالين چاپخانه حزب توده، علی رغم خيانت رهبريت حزب، به انتشار نشريه مبادرت كرده و در سطح وسيعی در جامعه پخش میکردند. «وارطان» به همراه ديگر همرزم خود «کوچک شوشتری»، مسئوليت پخش نشريههای حزب را بعهده داشتند. در غروب ششم ارديبهشت سال 1333 ، مامورين به طور اتقافی به اتومبيلی که وارطان و کوچک شوشتری در آن بودند در دروازه دولت، ايست دادند و پس از باز کردن صندوق عقب ماشين، با انبوهي از نشريههای رزم (ارگان جوانان حزب توده) مواجه شدند. وارطان و کوچک را به سرعت به فرمانداری نظامی انتقال دادند تا تحت بازجويی ، محل چاپخانه را کشف کنند. 6 روز بعد (در 12 ارديبهشت ماه) ، کوچک شوشتری بدون کوچکترين اعترافی، در زير شکنجه جان سپرد. وارطان زمانی که مطمئن شد که کوچک جان باخته به شکنجه گران گفت: " حالا خيالم راحت شد. من محل چاپخانه را میدانم و نمیگويم. هر کاری میخواهيد بکنيد". صحنههای شکنجههای وارطان را يکی از شکنجهگران بعدها اين طور توصيف کرد: " انگشت سبابهی وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم. وارطان گفت میشکند. من باز هم فشار دادم. لعنتی حرف نمیزد. وارطان گفت: میشکند با تمام نيرويم فشار دادم. صورت وارطان مثل سنگ بود. لب از لب باز نمیکرد. باز هم فشار دادم. وارطان گفت: میشکند. خشمگين شدم. مرا مسخره میکرد. باز هم فشار دادم. صدايی برخاست. وارطان گفت: ديدی گفتم میشکند. نگاه کردم انگشت شکسته بود. وارطان به من پوز خند میزد." وارطان در 11 ارديبهشت ( روز جهانی کارگر ) در زندان ، روی در سلول رنگ گرفت و به شادی پرداخت و به همين علت چنان مورد شکنجه قرار گرفت که 24 ساعت بيهوش بود... سرانجام در روز 18 ارديبهشت 1333 ، مامورين جمجمه «وارطان سالاخانيان» را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در تمام بدنش عريان بود با مته سوراخ کردند و به زندگی اين انسان دلير پايان دادند. جسد وارطان را در رودخانه «جاجرود» رها کردند تا اينگونه وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده است. مادر وارطان بعد از کشف جنازهی پسرش چنين گفت: " جسد وارطان را هنگام دفن ديدم وارطان را از روی موهايش شناختم. اسکلتی بيش نبود. و من بعد از آن نتوانستم به خودم بقبولانم که پسری چون وارطان که چهارشانه بود، در عرض 26 روز به اسکلت تبديل شده باشد.»
برگرفته از مقاله مرتضی کيوان - سايت تدبير www.geocities.com/renowa1000/tadbir16.htm |
|||
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |