![]() |
|
شماره 14- بروزرسانی:5/11/1383 |
|
انگاره " روشنفكري ديني " نوشته : فريبرز رئيس دانا
لطيفه ايست نهاني كه عشق از آن خيزد كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست
پديده اي جدي بنام روشنفكري ديني، چنان كه در نهضت ها، جريانها و جنبش هاي ماندگار تاريخي وجود داشته است، اساساً آغاز نشده است تا پايان بيابد. اصطلاح روشنفكري ديني نامگذاري است محدود به مرحله معيني از جنبش عمومي اجتماعي كه از سوي شماري از اصلاح طلبان اختراع شد كه محافظ كارانه به نظم موجود وابستگي داشتند، اما خواهان بهسازي معطوف به ماندگاري بودند. اگر بحث ما به جنبش جهاني اسلامي به معناي رشد آگاهي هاي سياسي، عدالت طلبي ها، واكنش نسبت به سلطه قدرتهاي جهاني و فرامليتي ها و آزاديخواهي در متن و بطن فرهنگ جوامع اسلامي مربوط مي شود، در اين صورت جنبش اجتماعي سياسي را بايد بسيار جدي و به واقع رو به گسترش دانست. بر خلاف نظريه هايي چون نظر " كلارك " اين جنبش واكنشي صرفاً انفعالي به جهاني سازي نيست و ( جهاد ) نيز نمونه كامل شكست سنت در برابر پديده مقدر جهاني شدن به حساب نمي آيد. بهرحال به گمان من شكل گيري اين جريان سياسي در دل جوامع اسلامي يك تحول اجتماعي مطالباتي اعتراضي محسوب مي شود كه بر بستر فرهنگ و باور تمدنهاي خاصي قرار دارد كه ربطي به روشنفكري ديني مطرح در ايران به معناي خاص آن ندارد . اما اگر روشنفكري ديني از ادعاي استقلال نظري و موازيني خود دست بردارد، مي توان حال و هوا و تحول و تحرك روزنامه نگاران، نويسندگان، هنرمندان و ديگر اهل فرهنگ و هنر را كه اعتقادات اسلامي خود را در درون كار خود مي پرورند و به جنبش اعتراض جهاني تعلق دارند، بخشي از همان جنبش به حساب آورد. روشنفكري به طور كلي به مفهوم توليد انديشه و هنر و آرمان است. روشنفكران عمدتاً در لايه هاي مياني جامعه – اما بطور كلي در همه جا – جاي دارند. روشنفكران طبقه نيستند بلكه لايه اجتماعي اند. روشنفكران بطور كلي بر حسب آنكه مولد گونه اي از انديشه هاي نگاه دارنده، بازسازانه، نقادانه و راديكال نسبت به قدرت و نظم موجود باشند، بر حسب آن گروهبندي مي شوند كه در خدمت قدرت موجود باشند ( و بقولي فاقد زايايي كه به آنان روشنفكران اخته مي گويند ) يا به تغيير بيانديشند. در اينجا نيز همانند هر جنبه در انديشگي اجتماعي ابهام و كم دقتي هاي ناگريز در مرز بندي وجود دارد. اساساً شايد در مرزبندي، نظريه ماركوزه درست باشد كه مي گويد روشنفكران مي توانند دو وجهي باشند، يك سو نظريه سازي توجيه گرانه و توليد فكر كه بهر حال به برقراري نظم موجود و نظام اجتماعي و اقتصادي و سياسي مستقر ياري مي رساند و از ديگر سو، نقد معطوف به تغيير. اگر وجه دوم قوي يا غالب باشد شما بقول گرامشي با روشنفكران مسوول نسبت به اقشار محروم و اساساً نسبت به عقب ماندگي ها روبرو هستيد. اما روشنفكر طرفدار وضع موجود ممكن است لزوماً طرفدار وضع بدي نباشد، زيرا وضع موجود براي او و اكثريت جامعه رفاه و راحتي فراهم مي آورد و چنين است وضع در آمريكا. بنابراين بطور عام تر تغيير وضع موجود نگرشي است انساني و جهاني، نه نگرشي صرفاً پاداش جويانه و محلي . روشنفكران منتقد غربي با آن كه مي توانند از نعمات موجود بهره ببرند، از ناكار آمدي بي عدالتي، استثمار، آزادي كشي، تبعيض و جنگ افروزي جهاني نظام خود شكوه دارند و نه لزوماً از وضع بد مالي خود و هم ميهنانشان . اما روشنفكران طرفدار وضع موجود در جوامع كم توسعه و تحت ستم كه در آن فقر و فشار جدي و فزاينده است، معمولاً در پرسش هاي فلسفي خاص، خود را ملبس مي كنند؛ اما در انتها مسائل زيستي، فرهنگي و معيشت شرم آور بشري را ناديده ميگيرند. در اينجا برخورد با مسائل اجتماعي و واقعيتهاي زندگي آشكار تر و مبرم تر است. حتي روشنفكران معتقد به روشنفكري ناب ( مانند هنرمندان معتقد به روح ناب افلاطوني هنر ) كه مستقل از سياست و جامعه و هيجانات اجتماعي و ساخت قدرت و فلاكت مردم و مخاطرات جهاني عليه انسان است، در نهايت بقول برشت با چشم فروبستن در برابر وحشت هاي بي شمار، نه تنها امكان حيات به قدرتمداري و سيطره جويي آزادي كش و انسان كش و به نيروهاي بازدارنده رشد و رفاه بلكه هم چنين امكان بازسازي آنها را ميدهند. روشنفكران ميتوانند ديدگاه ها و ايدئولوژيهاي متفاوت داشته باشند، اما اين فرع بر آثار زندگي روشنفكرانه آنان بر رفاه يا فلاكت اجتماعي و بر سعادت يا شور بختي انساني است. من به لحاظ باورهاي شخصي ام همانند شمار گسترده اي از روشنفكران و كارشناسان بر آنم كه شماري از ايدئولوژيها، صرفنظر از ارزشهاي تاريخي كه بدست داده و ماموريتهاي مثبت و آگاه گرانه و توسعه خواهانه اي كه هنوز دارند، در تحليل نهايي، ايدئولوژيهاي رستگاري بشري نيستند. شماري از آنان مانند نوليبراليسم جهاني سازي گرا مايه نكبت و كشتار و زبوني آدميان توانند بود. باز بر آنم كه شمار ديگري از ايدئولوژي ها به رغم تجربه هاي زشت، سوء استفاده هاي بد و نفرت انگيز و به رغم سوءتعبيرها، راههاي روشن آينده بشري را ترسيم ميكنند و نمونه آن آرمان " آزادي توأم با عدالت " است كه در ايدئولوژي " چپ نو " متبلور شده و اكنون با سرعت زياد فراگير ميشود و آگاهي ها را عليه برده داري جديد و اوهام جهاني سازي بالا ميبرد. بله من به اين اعتقاد دارم. اما معناي حرف من اين نيست كه بايد روشنفكران را به راه چپ ( كه همان " راه راست " مصطلح عاميانه است ) زوركي سوق و هل داد، بلكه معتقدم دست كم به محيطي نياز دارم كه از حيث آزادي و امنيت و امكانات برابر با محيط روشنفكران طرف مقابل باشد و در آن براي دفاع از نظريه هايم و نشان دادن راهكارهاي عملي آن در رفاه و سعادت مردم ميهنمان تلاش كنم. اما وقتي كسي مي گويد روشنفكر ديني هستم، آيا معناي دقيق يكجا آمدن و تلفيق اين دو واژه و در واقع دو مفهوم نا همساز را بخوبي درك مي كند و شرايط و آزادي يكسان و كاملاً برابر و مستقل از گرايش فلسفي را مثلاً براي من فراهم مي آورد ؟ يا اين كه يك جا تسليم تابوهاي باورمند و نه حتي درك و خواست واقعي و بيان شده جامعه ميشود و براي من خط قرمز مي كشد؟ در تجربه هايي كه از روشنفكران ديني وارد در جرگه اصلاح طلبان حكومتي داشته ام، بيشتر دومي به اثبات مي ر سد. اما اين ربطي به باوري كه من از آن دفاع مي كنم و آن را بهترين تضمين آزادي پايدار مي دانم ندارد. چگونه ؟ جرگه ي روشنفكران بنا به سرشت اجتماعي خود بايد آزاد انديش باشند، بايد دستكم در آزاد انديشي منصف باشند و گرنه به كارشناسان نظريه سازي اجير شده از سوي قدرت وقت ( كه شايد هم از قضا ، قدرتي خيرخواه از آب درآيد ) راه مي يابند، همانطور كه هر فرد روشنفكر ( هم نظريه پرداز، هم خالق آثار ادبي، هم هنرمند وجز آن ) نياز دارد فضا كافي اجتماعي و فكري براي رشد خلاقانه و آزادوار انديشه خود و بروز آن داشته باشد ( حتي روشنفكر درباري نيز لازم دارد دستكم از سعايت بدخواهان تنگ نظر در امان بماند تا مديحه سرايي دلچسب ملوكانه را ارائه دهد.) همانطور هم بايد فكر كند كه ديگران نيز به اين فضا نياز دارند. اگر چنين نيانديشد – و چه بسا فلاسفه اي كه از عهد يونان باستان تا زمان هايدگر و تاتوجيه گري ستمگري كاپيتاليستي و رياكاري آزادي خواهانه اين چنين بودند – روشنفكر نيستند. بنا به تعريف، او نظريه پرداز قدرت است. ميتوان گفت يك نفر نقاش، نقاش چيره دستي است، بسيار خوب، اما براي احراز هويت نقاش هنرمند آگاه و مرزبندي با صنعتگر وابسته لازم است حداقلي از آزاد منشي، نقد، جستجو گري و انسان گرايي را داشته باشد. اين حداقل چه قدر است؟ نمي دانم. اما خرد جمعي آگاهان و روشنفكران آنرا به خوبي درك مي كند و به ديگران انتقال مي دهد. روشنفكران نيز براي روشنفكر بودن و نه كارشناس اجير مولد فكر و راه و روش و تبليغ بودن، به آن حداقل نياز دارند. روشنفكر مي تواند سوسياليست باشد، ملي گرا باشد، لائيك باشد يا خدا پرست يا خداپرست دين دار يا خداپرست دين دار مذهب دار باشد، اما اين امكانات به منزله مرزبندي قاطع روشنفكري ديني و ناديني و نشان دادن اولي به مثابه يك جنبش نيست. روشنفكر موسوم به روشنفكر ديني، در يك جا، بيرحمانه از قلمروي روشنفكري بيرون مي زند و شمشير از نيام ميكشد، چنان كه استالينيست ها كردند و امروز چپ جديد از آن درسي به گستره عدالت خواهي و آزادي خواهي بشري گرفته است. بهر حال روشنفكر مي تواند باورهاي سياسي و فلسفي و اجتماعي خود را داشته باشد، اما شرط لازم – گرچه نا كافي – براي روشنفكر بودن قائل بودن حق حيات انساني و آزادي بي حصر و استثنا براي بيان و انديشه و قلم است. بخشي از جريان موسوم و خود ناميده به روشنفكري ديني ( البته به من نشاني ندهند كه كجا و كجا مثلاً در الازهر يا اين و آن مثلاً ادوارد سعيد درباره روشنفكري ديني نظر داده اند و اين نشان ميـدهد كـه مـا " خود ناميده " نيستيم ) در فرآيند تحولات آزادي خواهانه و عدالت جويانه شگرف دروني جامعه ايراني، در فاصله 1376 تا كنون به واقع همسويي هاي ارزشمند مسؤولانه و به ياد ماندني نشان دادند. از حيث تحليل اجتماعي نابينا بايد بود كه اين همدلي هاي مؤثر را نديد. اما همانقدر از حيث انديشگي گنجشك روزي هستيم اگر به همين بسنده كنيم. شماري از اصلاح طلبان و روشنفكران ديني نيز به اصلاحات محدود حكومتي به بهانه واقعگرايي در قبال توانايي دولت اصلاحات در برابر درياي خواست و امواج نيرو بخش مردمي نه تنها به همين بسنده مي كنند، بلكه از تندروي گذشته و تندروي روشنفكران مستقل يا حتي موسوم به ديني نيز شاكي اند و اين همان خط قرمز مقدس جاگرفته در ضمير آنان است. در واقع روشنفكران ديني كه هرگز يك جريان تاريخي و اجتماعي محسوب نمي شوند ، بلكه بيانگر طرز تلقي خاص و باورمندي ويژه اي در درون بغرنج و پرتلاطم جامعه هستند، ديني را نسبت به جامعه ايران – و جامعه جهاني اگر مي انديشد در جهان مطرح اند – برگردن دارند . آنان بايد توضيح بدهند كه آيا بالاخره آنان كه ديني نيستند، اما در طيفي از نويسندگان نوپا تا هنرمندان و اديبان برجسته و نظريه پردازان توانمند و مطرح در ايران و جهان جايگاه دارند، در نهايت شهروندان درجه دوم محسوب مي شوند يا از هر حيث و واقعاً از هر حيث داراي حقوق برابر هستند و حق انتقاد را تا به اعماق نظم ستمگرانه موجود اين جهان دارند؟ اگر پاسخشان مثبت است، ديني بودن يا نبودن آنها به خودشان مربوط مي شود، اگر پاسخشان منفي است، در روشنفكر بودنشان جاي ترديد است ؛ اما در وابستگي محافظه كارانه آنان به نظم موجود و واهمه درونيشان از تحول بر اساس خواست بي قيد و شرط مردمي جاي شبهه اي باقي نمي ماند . |
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |