![]() |
|
شماره 14- بروزرسانی:5/11/1383 |
|
بذر
نوشته : لئو تولستوي برگردان خسرو باقري
روزي روزگاري ،در دره اي عميق و باريك ، بچه ها هسته اي يافتند به اندازه تخم مرغ كه شياري در وسط اش بود . رهگذري آن را در دست بچه ها ديد . يك سكه ، پنج كويكي به آنها داد ، آن را گرفت به شهر برد و به عنوان تحفه به تزار فروخت . تزار خردمندان دربار را فراخواند تا بجويند و دريابند كه اين تحفه تخم مرغ است يا هسته ؟ خردمندان انديشيدند و انديشيدند اما راه به جايي نبرد ، در همين حال ،مرغي روي لبه پنجره پريد و با منقار خود به آن نوكي زد و سوراخش كرد . بنابراين ديگر براي كسي شكي نماند كه آن چيز گرانبها ، هسته است . خردمندان پيش تزار رفتند و عرض كردند كه اين تحفه هسته و در واقع بذر گندم سياه است . تزار تعجب كرد و به خردمندان دربار دستور داد كه بجويند و بيابند كه اين بذر را كي و كجا مي كاشته و پرورش مي داده اند . خردمندان انديشيدند و انديشيدند و در كتاب ها به جست و جويش پرداختند ، اما اصلاٌ و ابداٌ چيزي نيافتند . به خدمت تزار رسيدند و عرض كردند : شهريارا ، پاسخي نيافتيم . در اين باره توي كتاب ها چيزي نيست ، بايد از كشاورزها بپرسيم كه آيا كسي از بزرگترهايش شنيده كه كي و كجا اينجور بذر ها را مي كاشتند . تزار فرمان داد تا پيرترين كشاورزان را پيدا كنند و بياورند به حضور او ، خادمان گشتند و گشتند تا پيرمرد كشاورزي را يافتند و او را به حضور تزار آوردند . پير مرد دندان نداشت ، سبزه رو بود و به كمك چوبدستي لنگ لنگان راه مي رفت . تزار بذر را به او نشان داد . چشمان پيرمرد تقريباً نمي ديد . ( به هر زحمتي بود ) كمي براندازش كرد ، بعد توي دستش گرفت و با انگشتانش لمسش كرد و ... تزار بالاخره رو كرد به پيرمرد و پرسيد : خوب پيرمرد مي داني كجا اين بذرها را مي كاشتند و پرورش مي دادند ؟ هيچ وقت در زمينت آن ها را كاشته اي ، يا از جايي آن را خريده اي ؟ پيرمرد كه تقريباً كر بود به زحمت چيزي مي شنيد و حاليش مي شد ، گفت : نه قربان ، هيچ وقت ، من از اين بذرها ، نه كاشته ام ، نه محصولش را درو كرده ام . هيچ وقت هم از جايي نخريده ام . تا حالا هر وقت بذري خريدم ريز بوده ، مثل بذرهاي امروز ، بايد از پدرم بپرسم ، شايد او شنيده باشد كه از اين بذر كجا مي كاشتند ؟ تزار فرمان داد تا پدر پيرمرد را به حضورش بياورند ، او را يافتند و به خدمت تزار آوردند ، او با يك چوبدستي زير بغل وارد شد . تزار بذر را به او نشان داد . چشمان پيرمرد هنوز خوب مي ديد و تشخيصش خوب بود . پس از چند لحظه تزار پرسيد : خوب پيرمرد ، تو مي داني از اين بذرها كجا مي كاشتند و پرورش مي دادن ؟ تو هيچ وقت توي زمينت از آنها كاشتي يا جايي بوده كه از آن ها بخري ؟ پير مرد با آن كه گوشش سنگين بود ، اما از پسرش بهتر مي شنيد . پس رو به تزار كرد و پاسخ داد : نه قربان ، هيچ وقت ، من از اين بذرها ، نه كاشته ام ، نه محصولش را درو كرده ام ، راستش از جايي هم نخريدم ، چون كه در دوره ما پول نبود ، كسي با پول خريد نمي كرد . ما خودمان مي كاشتيم و خودمان هم مي خورديم ، اگر هم نداشتيم ، با هم شريك مي شديم . خير قربان ، من نمي دانم كه اين بذرها را كجا مي كاشتن . البته بذرهاي ما سفت تر و پر محصول تر از بذرهاي امروز بود ، اما خوب ، مثل بذري كه شما امروز به من نشان داديد نبودند . ( خدا بيامرزد ) پدرم مي گفت ، كه قديم ها ، توي دوره آن ها ، بذرهايي كه از محصول مي گرفتند ، بهتر بوده ، مقاوم تر و پر محصولتر بوده ، بايد از او بپرسيد . تزار فرمان داد تا پدر پيرمرد را به حضورش بياورند . او را يافتند و به خدمت تزار آوردند ، پيرمرد بدون عصا نزد تزار آمد . خيلي راحت قدم بر مي داشت . چشمان پر فروغي داشت ، گوشش خوب مي شنيد و خيلي خوب صحبت مي كرد . تزار بذر را به او نشان داد . پدر بزرگ پيرمرد اولي ، نگاهي به بذر كرد و آن را در دستانش بالا و پاييني انداخت . و گفت : عجب ، خيلي وقت بود كه از اين بذرها نديده بودم ،قديمي است ، خيلي . بعد بذر را گذاشت زير دندانش ، تكه اي از آن را جدا كرد و خرت و خرت جويد : درست است ، خودش است . تزار رو به پيرمرد گفت : خوب ، پدر بزرگ بگو ببينم . از اين بذرها كجا بار مي آوردند . كي ؟ چه وقت ؟ . خودت تا حالا از اين بذرها توي مزرعه ات كاشتي يا از آن ها از جايي خريدي ؟ توي دوره ما از اين بذرها همه جا بوده من خودم را و خانواده ام را با محصول همين بذرها سير مي كردم . از آن ها مي كاشتم برداشت مي كردم و بعد هم توي خرمن بادشان مي دادم . تزار پرسيد : خوب بگو ببينم پدر بزرگ ، اين بذر ها را از جايي مي خريديد يا خودتان در مزرعه عمل مي آورديد ؟ پير مرد پاسخ داد : زمين من ، زمين خدا بود ، توي آن دوره ها ، هر جا را كه شخم مي زدي ، زمين تو بود. زمين مال كسي نبود . هيچ وقت كسي نمي گفت : اين زمين مال من است . دارايي هر كس ، فقط كارش بود و كارش . دوباره تزار گفت : پس به دو سوال من هم جواب ده . يكي اين كه چرا توي آن دوره ها ، اين بذرها را عمل مي آوردن ، اما حالا ديگر خبري نيست ، دوم اين كه چرا نوه ات با دو عصا راه مي رود ، پسرت با يكي و خودت ، هيچي . راحت راه مي روي ، چشمانت برق مي زنند ، دندانهايت محكم سرجايشان اند و خيلي هم خوب و درست حرف مي زني ؟ پدر بزرگ ، اين دو نكته را براي من روشن كن . پيرمرد گفت : علت آن اين است كه امروز ديگر مردم نان از دسترنج خودشان نمي خورند . چشمشان به دسترنج ديگري است . توي آن دوره ، ما جور ديگري زندگي مي گرديم . با قانون خدا زندگي مي كرديم . يعني فقط مال خودمان را مي خورديم . چشمي هم به مال ديگران نداشتيم . |
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |