![]() |
|
شماره 140- بروزرسانی جمعه 16/9/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
مصاحبه با هژیر پلاسچی (2) ی. صفایی
4ـ ساختار نظام را در وضعیت کنونی چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا سناریوی اصلاح طلبان یک بار دیگر کلید خواهد خورد؟ قوت و ضعف ها را در شرایط کنونی چگونه می بینید؟ من سفت و سخت بر این باورم که برخلاف برخی تحلیل های موجود اگر اصلاح طلبان حکومتی بتوانند از سد تائید صلاحیت بگذرند با استقبال مردم روبه رو می شوند. این را به این دلیل می گویم که بر اساس برخوردهای محدودم با مردم عادی به نظرم می رسد تشدید گرانی و فقر که با افزوده شدن بهای اجاره خانه ها، مایحتاج روزمره، نرخ کرایه ی تاکسی ها و خلاصه همه چیز در زندگی روزمره ی مردم نمود یافته، موجب شده آن توهم های اولیه نسبت به دولت «عدالت پرور» احمدی نژاد فرو بریزد. با وجود این بگذارید در کمال شرمساری تذکر بدهم تحلیل های ما جماعت در بسیاری مواقع آب می دهد. در جریان انتخابات نهمین دوره ی ریاست جمهوری من در شمار «تحریمی ها» بودم اما این تو را از پاسخ به این پرسش که چه کسی رای می آورد نمی رهاند. خود من بر اساس تحلیلی که به نظرم خیلی هم درست بود فکر می کردم از میان تنها دو گزینه ی محتمل «علی اکبر هاشمی رفسنجانی» و «محمدباقر قالیباف»، قالیباف شانس بیشتری دارد. به جرات و فاش می گویم که بسیاری از فعالان سیاسی منتقد و مخالف نیز چنین نظری داشتند و من هیچ نامی غیر از همین دو نام نشنیدم. اساسن من بازگو کردن تحلیل خودم را چنین آغاز می کردم که احمدی نژاد که هیچ اما دیگران ... و درست همان «هیچ» قدرت را در دست گرفت. حالا که البته معما حل شده فهمیدن آن هم آسان به نظر می رسد. حالا طبیعی می نماید که مردمی به جان آمده از گسترش فقر و گرانی، در سایه ی بی توجهی اصلاح طلبان حکومتی در قدرت به اقتصاد و ادامه ی سیاست های ضدمردمی اقتصادی و حتا تصویب طرح ها و لوایحی بر علیه فرودستان فریفته ی شعارهای به ظاهر عدالت طلبانه ی احمدی نژاد شوند. ما اما این را ندیدیم و دلیلش هم روشن است. حاکمیت ایران ارتباط ما را با مردم، با توده های واقعی مردم نه اطرافیانمان که بر آنها نام مردم می نهیم، آنچنان گسسته است و ما آنچنان در موضع تدافعی قرار داریم که شاخک های ما اساسن با جامعه در ارتباط نیست که بتواند برآوردی واقعی از آن داشته باشد و رفتار شهروندان جامعه را پیش بینی کند. اینها را گفتم که اگر یک وقت زد و اصلاح طلبان حکومتی تائید صلاحیت شدند و رای نیاوردند، پیشاپیش عذر تقصیر خواسته باشم. 5ـ بنظر شما چپ در داخل کشور با چه مشکلاتی مواجه می باشد؟ ای کاش پرسیده بودید با چه مشکلاتی مواجه نیست چون پاسخ گفتن به آن هم کوتاه تر بود و هم راحت تر. اما برای پاسخ گفتن به سوال شما می خواهم ابتدا این مشکلات را به دو بخش تقسیم کنم و بعد جداگانه به هر کدام آنها بپردازم. بخش اول مشکلات چپ در داخل کشور را می توانم مشکلات بیرونی چپ نام بگذارم به این مفهوم که مشکلاتی است که از بیرون فراراه چپ قرار دارد. من اولین مشکل بیرونی چپ را اعمال سرکوب از سوی حاکمیت می دانم که نه تازه است و نه عجیب. البته این سرکوب که حالا دارم از آن صحبت می کنم به هیچ وجه قابل مقایسه با سرکوبی که در سرتاسر دهه ی شصت و حتا اوایل دهه ی هفتاد در جریان بود نیست. نسل من از آن روزها تصویر محوی دارد که آن را از لابه لای خاطره گویی ها و خاطره خوانی های اندک به دست آورده. آن اعدام های شتابزده، آن شکنجه های وحشیانه، آن کنترل شبانه روزی حاکم بر زندانیان سیاسی، آن کشتارهای دسته جمعی، آن بریدن های دردآور، آن تعقیب و گریز شبانه روزی و در یک کلام آن وحشت مدام، برای نسل من مانند افسانه است. افسانه یی نکبتی که همه ی ما می دانیم در دنیای واقعیت روی داده است. نسل من حتا نمی تواند تصور کند که روزی به خاطر پوشیدن کتانی یا پیراهن چینی روانه ی سلول های صعب بازی کابل و عصب و استخوان شود. حالا برای نسل من زندانی سیاسی یعنی یک زندانی بهره مند از کتابخانه و گاهی ملاقات حضوری و مرخصی های چند هفته یی. یعنی یک زندانی که می تواند از درون بند نه تنها با خانواده و دوستان و آشنایانش، بلکه با خارج از کشور هم تماس تلفنی بگیرد. یعنی یک زندانی که لحظه لحظه ی زندگی او در بند زیر نظر رسانه های داخلی و خارجی و نهادهای بین المللی است. هرچند همین هم به اندازه ی کافی کثیف و محنت خیز است اما کیفیتی به کلی متفاوت با سرکوب در دهه های پیشین دارد. از سوی دیگر به نظر می رسد نه تنها نسل من که آن دسته از فعالان نسل های پیشین که این روزها فعالند تصور درستی از رقیب حکومتی خود ندارند یا شاید بهتر باشد بگویم کمتر دارند. گاهی حضور نهادهای سرکوبگر آنچنان برایشان عمده می شود که ایشان را دچار خانه نشینی و گوشه گزینی می کند و گاه چنان رقیب را دست کم می گیرند که اساسن فیصله یافته می دانندش. اما گمان می کنم این نهادها همان هایی اند که سازمان های وسیعی مانند سازمان مجاهدین خلق و سازمان چریک های فدایی خلق و حزب پر سابقه یی مانند حزب توده را سرکوب کرده اند. درست است که اینک اگر شیوه دیگر کرده اند به درگیری های داخلی خودشان هم مربوط است، به این هم مربوط است که دیگر به جای اغلب آن نیروهایی که مومنانه سرکوب کفار و مرتدین و منافقین را پیگیری می کردند، کارمندان بوروکراسی سرکوب نشسته اند اما این دگرگونی در شیوه ها به آن تجربه های اندوخته هم مربوط می شود. دستگاه های سرکوب چند موضوع را به خوبی آموخته اند. آنها آموخته اند و به گمانم در عرصه ی عمل هم آزموده اند که از کدام نیروها می توانند برای برآوردن اهداف خودشان استفاده کنند، بدون این که بخواهند لزومن در میان آنها عوامل نفوذی داشته باشند. این شیوه البته چپ و راست ندارد. به طور مشخص من هیچگاه باور نکردم آن عده یی که حول و حوش منوچهر محمدی و حشمت الله طبرزدی فعالیت می کنند و خود این دو عوامل امنیت خانه باشند اما فکر می کنم اینها نیروهای افراطی و بی حوصله و بی سوادی بودند که بارها و بارها و شاید همیشه و هنوز هم بازیچه ی سیاست گذاری های دستگاه سرکوب بوده اند. برای اثبات این ادعا که اینها عامل نیستند می توان به هزینه ی سنگینی اشاره کرد که فعالان این جریان تاکنون پرداخته اند. تقریبن همه ی افراد مرتبط با این جریان چند بار تجربه ی زندان دارند. منوچهر محمدی سال ها در زندان ماند، حشمت الله طبرزدی دیگر زندان خانه ی دومش شده است و اکبر محمدی در زندان کشته شد. در فرهنگ شبه مذهبی ما هم البته اینها ارزش است اما مطالعه ی نقش و عملکرد این جریان در حوادث این چند سال، از همه بارزتر در اعتراضات دانشجویی سال های 76، 77، 78 و 79 و بیشتر از همه در حوادث 18 تیر 78 بخش دوم ادعایم را ثابت می کند. در میان نیروهای چپ هم کسانی یا جریاناتی وجود دارند که به باور من همین کارکرد را دارند. ولی امیدوارم، صادقانه امیدوارم که تاریخ و پیش آمدهای آینده من را خیط کند. از سوی دیگر بدانیم که ماموران امنیت خانه به خوبی می دانند چپ موجود در جامعه ی ایران هنوز نتوانسته با بدنه ی جامعه ارتباطی ارگانیک برقرار کند. شاید به همین دلیل است که ترجیح می دهد هزینه ی برخورد سرکوبگرانه با نیرویی که عقبه ی اجتماعی ندارد را به خصوص در شرایطی که با انواع بحران های ریز و درشت روبه روست، به جان نخرد. شاید نگاهی به برخورد با فعالان جنبش های اجتماعی بتواند نشانه ی مناسبی برای واقعی بودن این ادعا باشد. برخوردهای نهادهای سرکوبگر با جنبش های اجتماعی همچنان شدید و همه جانبه است. فعالان جنبش های کارگری، زنان، معلمان و هویت طلبان غیرفارس به شدیدترین وجه یا بهتر بگویم شدیدترین وجهی که موقعیت بین المللی حاکمیت ایران اجازه ی آن را می دهد، سرکوب می شوند. و عجیب نیست که بارها شنیده ایم بازجویان با چه حساسیتی سعی می کنند خط و ربط فعالان این جنبش ها با چپ ها را کشف کنند و باز عجیب نیست که شدیدترین برخوردها اتفاقن با آنهایی صورت می گیرد که در سابقه ی فعالیت شان حتا گوشه ی چشمی به چپ داشته اند. این همه ی آن مشکلات بیرونی نیست. مواجهه با «نئولیبرال های وطنی» که یک دمشان درون حاکمیت است و دم دیگرشان در میان مخالفین حاکمیت تا کاخ سفید امتداد دارد، مشکل دیگر چپ است. مشکل نه از وجه مخالفت نظری با چپ، بلکه مشکل به این دلیل که با تسلط بر بخشی از رسانه های ارتباط جمعی که در حوزه ی عمومی منتشر می شود و بهره مندی از منابع مالی سرشار، در تلاشند تا یک «صور بسته ی گفتار» بر علیه چپ ایجاد کنند. مشکل از آن رو که مواجهه ی آنها با چپ تنها به مباحث نظری ختم نمی شود، بلکه دشمنی گاهی بدان جا می رسد که آدرس و نشانی به نیروهای سرکوب می دهند و ایشان را تحریک می کنند که با همین چپ نورسته برخورد کند. مشکلات درونی اما به باور من جدی تر و سرنوشت سازترند. من گمان می کنم چپ ایران در بسیاری از عرصه ها نتوانسته خودش را بازتولید کند و عرصه را به رقیبان فکری اش واگذار کرده است، چرا که این عرصه ها را مهم و حیاتی نمی دانسته. تقریبن تمامی رشته های هنر و ادبیات و نقد هنری و ادبی در شمار همین عرصه ها محسوب می شوند. در میان فعالان چپ جوان کمتر کسی یافت می شود که به طور جدی و حرفه یی وقتش را صرف مسائل نظری بکند. نه که نباشند اما کمتر از آنی هستند که باید باشند. مشکل بعدی آن است که بخشی از نیروهای چپ با دموکراتیسم بیگانه اند و آن را در اولویت نمی دانند. تو با کسانی مواجه می شوی که هنوز از ادبیات دیگرستیز استفاده می کنند. کسانی که مشکلشان با جامعه ی تک صدایی خود «تک صدایی» بودن جامعه نیست بلکه مشکلشان این است که چرا آن تنها صدا از آن ما نیست. کسانی که گمان می کنند فحاشی و دهان دریده گی نشانه های ناگزیر رادیکالیسم است و چنین مفهوم رادیکالیسم را قلب می کنند. کسانی که ادبیات را سرگرمی تفننی، هنر را خرده بورژوایی و کتاب خواندن را نشانه ی حماقت می دانند. من البته سفت و سخت معتقدم میان این دو دسته مشکلی که در یک تقسیم بندی من درآوردی آنها را درونی و بیرونی کردم رابطه یی دیالکتیکی وجود دارد. آن نیرویی که جامعه را و در اینجا به طور مشخص ما چپ ها را از رشد متوازن و رو به جلو محروم کرده است، برخلاف تبلیغات نئولیبرال های وطنی رادیکالیسم چپ نیست. آن نیرو هیمنه ی مسلط سرکوبگری است که در همه ی اعصار تاریخ خونبار و پرادبار این خاک تا آمدیم به خودمان بپردازیم، تا آمدیم فارغ از هیجان و روزمره گی بیندیشیم ما را نه تنها از حضور دخالت گرانه در جامعه که از حضور فیزیکی در میان مردم محروم کرد. سرکوبی که نگذاشت نظرگاه هایمان را با محک تجربه ی عینی بسنجیم تا بتوانیم درست تر فکر کنیم. آن نیرویی که امروز همراه با نئولیبرال های وطنی آنچنان در بلندگوها بر ضدچپ تبلیغ می کند که ما از بازنگری در دیدگاه هایمان هراسانیم مبادا با این تبلیغات همراه شویم. هنوز جرات نمی کنیم لبه ی تیز تیغ نقد را رو به جانب چپ بگردانیم و اگر کسی از ما چنین جراتی کند، چنان او را می رانیم که انگار از مذهبی که در اینجا مارکسیسم است، «مرتد» شده. این همه اما شدنی است اگر بخواهیم و چنین عزمی دیر یا زود در میان ما پدید خواهد آمد. 6ـ چپ سنتی را چگونه ارزیابی میکنید؟ راستش را بخواهید من با این تقسیم بندی موافق نیستم و چیزی به نام «چپ سنتی» نمی شناسم. برای من مفهوم نیست به کدام نیروها می توان گفت «چپ سنتی» و بعد در مقابل به نیروهای چپ دیگر باید چه گفت. مثلن باید گفت: «چپ مدرن»؟ حالا این چپ مدرن چه خصوصیاتی دارد؟ یا مثلن باید گفت «چپ نو»؟ که این هم یک نام مشخص با معنای مشخص و سبقه ی تاریخی مشخص است. رفیقمان «بینا داراب زند» در گفتگو با همین سایت گزارشگران تقسیم بندی دیگری پیشنهاد داده بود. او چپ را به دو بخش «چپ رفرمیست» و «چپ انقلابی» تقسیم کرده بود و معیارهایی هم برای تشخیص هر دو ارائه کرده بود. من با این تقسیم بندی هم مخالفم. به نظر من این تقسیم بندی دست کم گویای همه ی مفاهیمی که من خودم را و خط و مرزهایم را با آن تعریف می کنم نیست. مثلن فکر می کنم از هر نیرویی که خودش را چپ می داند به استثنای سوسیال دموکرات ها بپرسید: «تو به انقلاب اجتماعی برای تغییر نظام سرمایه داری اعتقاد داری؟» پاسخش مثبت است. باز از هر نیروی چپی به استثنای همان دوستانمان بپرسی: «تو به "همه ی قدرت به دست شوراها" اعتقاد داری؟» باز هم پاسخش مثبت است. ولی ممکن است بسیاری از همین نیروها که با اموری چنین کلی موافقت کرده اند چندین «اما» لابه لای این دو خط بگذارند. مثلن بگویند: به انقلاب اعتقاد دارم ولی فکر می کنم جامعه ی ما آمادگی آن را ندارد. باز این مبنای مرزبندی من نیست. من هر چقدر هم که از این جامعه دور باشم در فضا که زندگی نمی کنم. من هم می دانم در جامعه یی که مسئله اش فعلن رهایی از بند استبداد است، در جامعه یی که عنصر آگاهی و نه عنصر آگاه وجود خارجی ندارد، سخن گفتن از انقلابی برای تغییر نظام سرمایه داری شبیه یک رویای کودکانه است. اما مرزبندی آنجایی جدی تر می شود که نیرویی چه در همین نظم موجود و چه در آن جامعه یی که احتمالن پس از جمهوری اسلامی در آن زندگی خواهیم کرد، با همان توجیه پیش گفته مبارزه ی اجتماعی را تعطیل کند یا در بهترین حالت از آن پله یی بسازد برای صعود به فتوحات مجلس و دولت و باز ممکن است نیرویی بگوید: «ما اگر آن انقلاب اجتماعی رخ دهد، حکومت را به دست می گیریم و چون افراد نیک و پاکدامنی هستیم قدرت را به مرور به شوراها یا هر نهاد مردمی جایگزینی که کارکردهای آن را داشته باشد منتقل می کنیم.» و من بر اساس یک تجربه ی تاریخی که نیک ترین انسان های آن سال ها قدرت را به دست گرفتند و در نهایت کار را به انحلال شوراها کشاندند و نظامی جایگزین آن کردند که از دل آن استالین درآمد، با چنین جریانی مرزبندی خواهم کرد. می توان این بحث را تا ابد ادامه داد و حتا به تاکتیک ها و استراتژی هایی که از این شیوه ی تفکر استخراج می شود کشاند. می توان سوال های بی پایانی مطرح کرد که من هم برای آنها پاسخی ندارم. اما گمان می کنم یافتن آن پاسخ های منطبق با جهان امروز می تواند یک کار مهم باشد. علاوه بر این مفهوم دیگری هم در این تقسیم بندی گم است که برای من لااقل مهم ترین است. من اگر از واژه ی «دموکراتیسم» صحبت می کنم، نمی خواهم آن را به آینده ی فعلن ناموجود حواله کنم. نمی خواهم مانند شارلاتان های دم انتخاباتی ادعای مفت و بی پایه کنم که در جهان موعود ما همه آزادند. من باور دارم اگر با سلول هایت به این باور رسیده باشی نشانه های آن باید در رفتار و ادبیات و گفتمان همین امروزت نمود داشته باشد. من نمی توانم وعده های نیرویی را قبول کنم که تحمل کوچکترین انتقادی را ندارد. من فکر می کنم این نیرو اگر روزی قدرت داشته باشد در مقابل همان انتقاد بی درنگ تو را به جوخه می سپارد. این را هم بگویم که هیچکدام ما که در جامعه یی استبدادی، در فرهنگی «بی چرا» رشد کرده ایم، از آلودگی های ویروس استبداد در امان نیستیم اما این حساسیت شاید موجب شود تمرین کنیم که از همین امروز مستبد نباشیم. راست این است که مهم ترین دلیل این که من خودم را چپ می دانم و مارکسیسم را به عنوان یک متد و روش قبول کرده ام، این است که بر این باور بودم و هنوز هم هستم که تنها از این طریق می توان حرمت و کرامت انسان را حفظ کرد. انسانی که از بندهای همه ی انواع بهره کشی طبقاتی، نژاد ـ قوم مداری و جنسیتی رها شده باشد می تواند انسان به مفهوم واقعی کلمه باشد. و بگذارید بی پرده پوشی بگویم اگر زمانی یکی از «رفقا» به من ثابت کرد که برداشت من اشتباه بوده است، قطعن آن چیزی که به کناری می نهم دفاع از حرمت و کرامت انسان نیست. سنت چپ ایرانی اما از این دموکراتیسم خالی نبوده است و آنچه من می گویم حرف جدیدی نیست. برای نمونه «احمد شاملو» در آن همهمه ی سال های ابتدایی انقلاب که تنها شعارهای ضدامپریالیستی در فضا به گوش می رسید مقاله ی بلندبالایی در دفاع از آزادی و آزادیخواهی به عنوان سرمقاله ی کتاب جمعه نوشت. یا من سفت و سخت معتقدم که جوخه های مرگ برای کشتن محمد مختاری و محمدجعفر پونده علاوه بر قصد فلج کردن کانون نویسندگان ایران و ترساندن دیگران، مبارزه با چنین نگرشی را هم در نظر داشتند. نمی خواهم کباده ی این دو عزیز از دست رفته را بر دوش بکشم و به رسم کهنه ی برخی از نیروهای چپ برای جریان فکری خودم «شهید» مصادره کنم ولی بر پایه ی آثار برجا مانده از آن دو چنین ادعایی دارم. یا پیش از آنها و همزمان با آنها و همین امروز هم می توان نشانه هایی از چنین باوری در میان برخی فعالان چپ دید و من خودم را به این سنت فکری متعلق می دانم. 7ـ آخرین سئوال این است که چه انتظاری از نیروهای فعال سیاسی چپ و آزادیخواه در موقعیت کنونی با توجه به هشدارهایی که در رابطه با جنگ صورت می گیرد، دارید؟ به باور من «صلح» یک خواست سوسیالیستی است چرا که اساسن جنگ ریشه در نظام بهره کشی دارد. بنابراین صلح خواهی را یک وظیفه ی همیشگی برای سوسیالیست ها می دانم که ربطی هم به وضعیت امروز میهن ما ندارد. ما به عنوان فعالان چپ باید افشای ریشه های جنگ طلبی را به بخش همیشگی از تبلیغات سوسیالستی خودمان بدل کنیم. اما در مورد وضعیت ویژه یی که این روزها میهن ما گرفتار آن شده است، گمان می کنم تنها کافی نیست با سویه یی ضدامپریالیستی به موضوع بپردازیم. ما وظیفه داریم نقش هر دو سوی این بازی را در پدید آوردن چنین وضعیتی نه تنها برای مردم خودمان بلکه برای مردم جهان آشکار کنیم. ما باید تمامی نهادهای مردم پایه و مترقی جهان را به یاری بخوانیم تا در مقابل تکرار فاجعه یی که کنار گوشمان در افغانستان و عراق رخ داد، ایستادگی کنند و به آنها بفهمانیم تنها محکوم کردن یک سوی این ماجرا کافی نیست. من فکر می کنم بهترین راه پیش گیری از شعله ور شدن جنگ این است که دست به کار تحولات درون زا باشیم، دست به کار ایجاد و تقویت نهادهای مردمی باشیم، دست به کار سازماندهی مبارزه ی اجتماعی در جامعه ی مدنی باشیم و بر همین مبنا معتقدم حتا همین مبارزه ی ویژه بر علیه جنگ احتمالی ایران و آمریکا که پیش از این نگاه خودم را به امکان وقوع آن توضیح دادم، پیوندی ناگسستنی با مبارزه برای آزادی و سوسیالیسم دارد و از آنجایی که جنگ را یکی از نمودهای بربریت می دانم می خواهم بر جمله ی تاریخی رزا لوکزامبورگ پافشاری کنم که هیچ راه دیگری ممکن نیست، یا سوسیالیسم یا بربریت. پایان با سپاس فراوان 1 دسامبر 2007 |
|
فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |