![]() |
|
شماره 142- بروزرسانی دوشنبه 19/9/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
21 آذر؛ ميلاد بامداد بامدادِِِِِ مارا غروب نيست! خسرو صادقي بروجني
«زندگي اتفاق است٬ اما مرگ يك واقعيت، و قاطعيتاش در تمام عمر با ماست و اين ماييم كه نبايد به مرگ فكر كنيم و بدانيم كه بايد در جاي ديگر ماندگار شويم و آن جا «انسانيت است.›› (شاملو در گفتگو با محمود دولت آبادي) تاريخ هر سرزميني چهره هاي گوناگوني به خود مي بيند. گاه ماندگارند وگاه فراموش.گاه چون ستاره اي كورسوي اميدي و آنگاه خاموشي ابدي و گاه خورشيدي پيوسته تابان . گاه مجيزگوي قدرت بودند و ‹‹وسوسه بودن›› را لبيك گويان ‹‹آري›› گفتند و گاه ‹‹دندان خشم بر جگر سوخته ›› بستند و رفتند و چون سنگنوشته اي بر قلوب اعصار جاودان گشتند . بامداد از اينان بود . ايناني كه قائل به پسوند وپيشوندي بر ‹‹ انسان ›› نيستند ونبودند : ‹‹انسان مومن›› ، ‹‹انسان كافر›› ، ‹‹انسان سياه›› ،‹‹انسان سفيد›› . و ‹‹انسان›› رادر كليت انسانيش و در تجلي ‹‹انسانيتش›› ارج مي نهادند ، چرا كه باور به جاودانگي در ‹‹انسانيتاش›› داشتند ونه چيز ديگر …. به راستي كه بود بامداد ؟ ستاره اي كه ديگر دراين پهنه خاكي مانندي ندارد؟ چگونه بود بامداد ؟ چه رازي در اوست كه با دست يازي به هر گوشه فرهنگ، اثري جاودان خلق كرد و در هر عرصه از خلق هنري ‹‹قله›› شد و چون كوه ماندگار ماند بر تارك اين فرهنگ . فراي ‹‹شعرش›› كه بازگويي آن هزار و هزاران بار طراوتش را نمي كاهد ، مگر ‹‹ترجمه››هايش و حضور قاطع وسنگين ‹‹زبان بامداد›› در متن نويسنده قابل چشم پوشي است؟ مگرمي توان ‹‹ لوركا ›› و‹‹ لنگستون هيوز››و ‹‹آراگوان ›› وديگران را بي ‹‹ زبان بامداد›› تصور كرد ؟ چه تلاشها شد در ترجمه دوباره اين آثار از كسان ديگر و چه بيهوده تلاشي بود در به حاشيه راندن تسلط زبان بامداد بر اين آثار. «عروسي خون›› و‹‹يرما›› و ‹‹دن آرام›› و... را مگر سواي اقتدار زبان بامداد مي توان ازشان لذتي جانانه برد . مگرصداي گرمش كه بغض آدمي رادرخوددارد وازرنجش هايش حكايتها مي كند از گوشمان به در مي رود كه چه يادگاراني ماندگار برايمان به ارمغان نهاد . چه بگويم كه گذرا ترين وروزمرگي ترين عرصه ها نيز به سحر كلام و ذهن ‹‹ انسان›› باورش جاودانه شد : ‹‹روزنامه نگاري›› . ‹‹كتاب هفته›› و ‹‹كتاب جمعه›› اش را مگر مي توان ناديده پنداشت . چه وجود سترگي داشتي كه روشنفكران گريزان از توده مردم وناصحان اخلاقي كه تنها دغدغه شان آب گل آ لود مزرعه پدري (آب را گل نكيد!!) بود وكافه نشينان غرق در قهوه وسيگار خويش را به هيچ انگاشتي وبه گردآوري ‹‹فرهنگ عاميانه توده›› همت گماشتي،چراكه خود را قطره اي از درياي بيكران زحمتكشان و ‹‹ بچه هاي اعماق›› مي دانستي و ايمان داشتي كه: ‹‹درغياب انسان جهان را هويتي نيست و درغياب تاريخ، هنرعشوه ي بي عار ودردي ست›› و ‹‹كتاب كوچه›› ات چه گنجينه اي شد براي ما و صد افسوس كه عمر كوتاه مادي ات مجال تداوماش را نداد . تو رفتي...تويي كه در هلهله مستانه ي پايكوبانِ رهايي ، از‹‹ برنامه لغو طلوع خورشيد›› سخن راندي وچه خام و خواب آلود بوديم كه باورنداشتيم سخن ات را ، چه كودكانه ‹‹ حافظه تاريخي›› مان را به فراموشي سپرديم و ندانستيم كه ‹‹مجال بي رحمانه اندك است وواقعه سخت نا منتظر››.به چهار نعل به پيشواز سپيده دمان رفتيم و تأملي نكرديم كه ميگويي: ‹‹ازشب هنوز مانده دودانگي›› . آري ، واقعه سخت نامنتظر بودبهر ما وتوبا ذهن تاريخ بينت انتظارش را داشتي و صد افسوس بر ما كه هشدارت را به هيچ انگاشتيم. باشد كه امروزتنها با آستيني از اشك تر بر‹‹ سرنوشت خود گريه ساز كنيم›› و‹‹ لب بسته دهان بسته›› پنجه بر ديوار جهل ساليان خود زنيم ، بلكه روزنه اي يافت شود بهر تنفس به دوراني كه كه چه استادانه در سحر كلامت سروديش: ‹‹در نيست / راه نيست / شب نيست/ ماه نيست/، نه روز و نه آفتاب / ما بيرون زمان ايستاده ايم با دشنه تلخي در گرده هامان / هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد / كه خاموشي/ به هزار زبان/ به سخن است/ در مردگان خويش/ نظر مي بنديم / با طرح خنده اي / ونوبت خود را انتظار ميكشيم / بي هيچ / خنده اي.!» بي شك كه هستي ات اثبات اين نقل قول بود : ‹‹انسان در جسم خود فاني ودر كار خود جاودان است .» گلشيري در ختم بهرام صادقي فرياد بر آورد :‹‹ بهرام صادقي نمرده است ›› . آري اينان ناميرايند چرا كه اساس تفكرشان ‹‹انسان ›› بود و پيكار مي كردند با هر آنچه ‹‹غير انساني›› است در هر مرام و مسلك و آيين . اينان ناميرايند چرا كه حضور انسان را نه منفرد و مجرد كه جزئي جدايي ناپذير و قطره اي ازاجتماعي بزرگ مي پنداشتند . اجتماعي كه ‹‹مسئوليت›› آفرين است و بارِ تعهدي بر دوش مي نهد ودرسمان مي دهد كه ‹‹انسان دشواريِ وظيفه است ›› .وظيفه اي كه ‹‹ نازلي ››هاي زمان را به لب فروبستن در برابر ‹‹وسوسه بهار›› ناگزير مي كند. اينان ناميرايند چرا كه غيابشان نيز ‹‹ حضور قاطع اعجاز است›› . آري ، بگذاريد دوباره بگويم اين بسوده كلام را: ‹‹بامدادِ ما را غروب نيست !» |
|
فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |