![]() |
|
شماره 143- بروزرسانی: جمعه 23/9/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
عدالت
)بخش نخست(
بررسى مفهوم عدالت نزد ارسطو، رالز، دورکين و سن
دكتراسفنديار طبرى
پيش گفتار
برخوردارى از عدالت، تمناى ديرين و خواست هميشگى هر انسانى براى بهبودى، خشنودى و خوش بختى خودش بوده و هست. خوش بختى يکى، اما، ممکن است براى ديگرى خوش بختى نباشد و يا حتا بدبختى به بار آورد. از همين روست که خوش بختى تنها در پرتو عدالت در جامعه ممکن است. ׳
خوش بختى، احساسى سوبژکتيو است و اگر عدالت به معنى خوش بختى فردى باشد، نظم عادلانه اجتماعى امرى ناممکن خواهد بود. از همين روست که " فايده باورى قاعده مند" مى کوشد به خوش بختى درون مايه اى اجتماعى بدهد: هرگاه جامعه در تماميت خود در رفاه و خوش بخت باشد، عدالت برقرار است. ׳
عدالت، به عنوان يک درانديشيدگى فلسفى، نخست از سوى افلاطون و ارسطو جان گرفت. ׳
نقش تعيين کننده و بنيانى در سازمان دهى و بناى دولت شهر ﴿پوليس﴾ بر عهده عدالت است. افلاطون با اين نظريه، عدالت را از حوزه صرفن فردى ﴿فضيلت اخلاقى﴾ خارج کرد و با طرح اجتماعى آن، نخستين جهش را در مفهوم عدالت به وجود آورد. فلسفه افلاتون بر اتيک ﴿فلسفه اخلاق﴾ سقراط و اونتولوژى ﴿هستى شناسى﴾ پارمنيدس استوار است. ترکيب اين دو به مکتب ايده ها انجاميد. ׳
مطابق افلاطون، يک فرد که در زندگى خود براى کسب فضيلت ها تلاش کند، خوش بخت است. ׳
نزد افلاتون، تمام فضيلت ها ﴿دليرى و خردمندى، کنترل نفس، عدالت﴾ با يکديگر جمع شده و در به هم پيوستگى خود، يک يگان را تشکيل مى دهند. ׳
عدالت، براى افلاتون، يک پديده سکولار است. حتا هنگامى که او عدالت را خدا گونه مى نامد، هيچ منظور مذهبى ندارد. به جاى سرچشمه خدايى، يک عنصر متافيزيکى قرار مى گيرد: ׳
آخرين و بنيانى ترين دليل در " ايده خوبى" نقش مى بندد. ايده خوبى در برگيرنده ايده عدالت نيز هست. و اين، همان عدالتى است که، از نظر شناخت شناسى، پايه تمام ديالوگ هاى افلاتون است. براى همين است که پرسش "عدالت چيست"؟ با پرسش " خوبى چيست"؟ و يا "خوب چيست"؟ همراه است. افلاتون تلاش مى کند با تکيه به مثال هاى گوناگون، اين پرسش را پاسخ گويد. اما هيچ يک از اين تلاش ها به نتيجه مطلوب نمى رسد. هرگاه افلاتون ظاهرن به تعريف نسبتن روشنى مى رسد، فورن از زبان سقراط توضيح مى دهد که هنوز پژوهش و بررسى هاى بيشترى در اين مورد لازم است. براى همين است که بر پايه آموزش هاى افلاتون و در مکتب فکرى او، نمى توان تئورى فلسفى عدالت را يافت. ׳
ارسطونخستين فيلسوفى است که بطور همه جانبه اى به مفهوم عدالت پرداخته و پاسخ هاى دقيقى بدان داده است. پرسش و پاسخ هايى که ارسطو در رابطه با مفهوم عدالت مطرح نموده است، اکنونيت زيادى دارند و در نتيجه مورد توجه بيشتر اين نوشتار هستند. بر خلاف عادت امروزه، ارسطو عدالت را نه يک ارزش فراى فردى، بلکه به عنوان يک فضيلت شخصى ديده و مى پژوهد. ׳
در فلسفه او، طبيعت جهان شمول انسان در مفهوم گسترده عدالت بازتاب مى يابد. جهان شمولى عدالت به دليل نفس قراردادى آن است و منافع، خواست ها، استعدادها و توانايى ها پايه بر امکان برابرى دارند: عدالت دامن گستر، از راه قياسى و از هنجارهاى اخلاقى و حقوقى موجود ريشه مى گيرد. ׳
هنجارها مى توانند مفيد باشند ﴿فايده باورى قاعده مند﴾ و يا بازتاب روابط اقتصادى اجتماعى موجود باشند ﴿مارکسيسم، جامعه شناسى﴾ و يا وظيفه اخلاقى بديهى بوده و يا بطور شهودى و يا بر پايه قرارداد دريافت يا پذيرفته گردند. ׳
يکى از مهم ترين تئورى هاى عدالت، بر پايه قرارداد، در دوران ما از سوى جان رالز مطرح شده است. او در تئورى خود تلاش دارد بنيان هاى عدالت منصفانه را از راه قياسى روشن سازد. ׳
مطابق رونالد دورکين، عدالت فقط مى تواند در شريط برابرى منابع و امکانات وجود داشته باشد. ׳
در اين تئورى شاهد گذار رالز نهاد گرا به دورکين فرد گرا هستيم. دورکين ساختار عدالت را در عقل گرايى فردى، در برنامه ريزى براى افزايش حداکثرى بهره، بنيان مى نهد. نزد دورکين و همچنين رالز، عدالت در چارچوب منافع فردى و پيش فرض موجوديت يک شرايط برابر زايش مى يابد. ׳
تئورى عدالت " آمارتيا سن " از نظريه رالز کم اهميت تر نيست: او جستجوگر عدالت در همخوانى با اقتصاد دمکراتيک و در شرايط رشد سالم جامعه انسانى است و در اين راه، مفهوم عدالت را پربار مى سازد. رشد، بنا بر نظر سن، يعنى گسترش جدى امکان آزادى. ׳
ارسطو
ارسطو ميان فضيلت هاى وجدانى و اجتماعى تفاوت مى گذارد. عدالت، به عنوان فضيلت اجتماعى، تخته بند شيرازه وجودى اخلاق، اقتصاد و سياست است. ׳
درون مايه عدالت عبارت است از برابرى. او مفهوم برابرى را در دو بعد مطلق و نسبى در نظر مى گيرد. تعادل ميان منافع و علاقه ها، زيربناى برابرى را تشکيل مى دهد که توسط هنجارهاى اجتماعى تعيين مى شود و اين نقطه تعادل، عدالت نام دارد. فضيلت هاى اخلاقى در مرتبه بالايى قرار دارند: آنها بايد توسط شهروندان ﴿از راه عادت و در روند اجتماعى شدن﴾ رشد و تکامل يابند. ׳
فضيلت هاى فهميدنى ﴿دانش، فن، خرد﴾ بايد ياد گرفته شده و از راه آموزش و تمرين کسب شوند. ׳
فضيلت از سه چيز تاثير مى گيرد: طبيعت ﴿physis﴾، عادت ﴿ethos﴾ و خرد ﴿logos﴾.׳
گونه هاى عدالت:
׳ عدالت ريشه ژرفى در روح انسان دارد. هر انسانى با آن خوش مى شود و خوشى يک احساس روحى است. هر کسى از چيزى خوش مى شود که به آن مايل باشد. کسى که اسب ها را دوست داشته باشد، از اسب خوشش مى آيد و همين گونه، کسى که هنرپيشگان را دوست داشته باشد، از هنرپيشگى خوشش مى آيد. کسى هم که عدالت دوست باشد، بر همين گونه، از چيز عادلانه خوشنود مى شود.׳
و سرانجام اينکه، دوستدار خوبى و عدالت از وجود خوب و عادلانه خوشحال است.׳
رابطه درونى ميان فضيلت و عدالت به اين معنى است که عادل از عدالت لذت مى برد. کسى که عادلانه رفتار نکند، از سوى هيچ کسى عادل خوانده نمى شود. ׳
تعادل، ميانه روى، برابرى و بيش خواهى، مفهوم هاى مرکزى تئورى عدالت ارسطو هستند که به عنوان بخشى از يک فضيلت، يعنى فضيلت عدالت به کار مى روند. براى پاسخ گويى به چيستى عدالت و بى عدالتى، بايد به اين توجه داشت که کنش ها در چه حوزه اى انجام مى گيرند و نقطه ميانه ﴿حد وسط﴾ در کجاست، چرا که عدالت در ميانه قرار دارد. ׳
ارسطو سه مفهوم اصلى در رابطه با عدالت را بيان مى کند: فردهاى جداگانه در ارتباط با يکديگر ﴿عدالت داد و ستد پذير، commutative﴾، جامعه در برابر فرد ﴿عدالت قانونى﴾ و فرد در برابر اجتماع ﴿عدالت فراگير، distributive﴾. عدالت هاى گوناگونى وجود دارند که همگى از فضيلت ها به شمار مى روند. ׳
اينکه انسان ها و شهروندان در يک نظم سياسى حقوقى با هم زندگى مى کنند، يک پيش شرط انسان شناسيک و اخلاقى است. نظم حقوقى به معنى حقوق نوشته شده يک دولت شهر مشخص ﴿قانون هاى مثبت﴾ و قانون هاى نانوشته الاهى و طبيعى است. ارسطو بر اين بود که تمام فضيلت ها در مفهوم عدالت، يعنى بالاترين و کامل ترين فضيلت اخلاقى، جمع شده اند. اين فضيلت کامل است، چرا که دارنده ى آن نه تنها با خودش، بل در رابطه با ديگران نيز داراى شخصيت اخلاقى و پسنديده است. عدالت، با اين معنا، نه بخشى از اخلاق، که تمام اخلاق است. بى عدالتى هم بخشى از بى اخلاقى نيست، تمام آن است. ׳
عدالت و اخلاق، يکى هستند. عدالت درون مايه همه ى اخلاق است. اما اين دو هميشه در يک رابطه همانند بکار نمى روند. عدالت در رابطه با اين يا آن فضيلت، داراى معناهاى متفاوتى مى شود، ولى هميشه براى قانون و اصل برابرى است. بى عدالتى بر ضد اصل برابرى وقانون شکن است. اما آن چه مخالف برابرى است، عين قانون شکن نيست و دو چيز متفاوتند. مانند اين است که يک پيکرپاره در برابر کل مجموعه قرار مى گيرد. يعنى هر آن چه مخالف برابرى است، مخالف قانون نيز هست، اما مخالفت با قانون مساوى مخالفت با برابرى نيست. همچنين است که يک بى عدالتى مشخص، جزيى از بى عدالتى ﴿به عنوان يک کل﴾ است و عدالت هم بخشى از عدالت بطور کل است. ׳
ارسطو در جستارهاى خود درباره عدالت، نخستين فيلسوفى بود که عدالت را از نظر مادى و همچنين فرمال در پيوستگى با اجتماع، اخلاق و سياست بررسى نمود. " از آنجا که ضد قانونى، ناعادل است و وفادار به قانون، عادل است، پس هر آن چه قانونى است، به اين معنا، عادلانه هم هست. يعنى مى توان عادلانه را، باز هم به همين معنا، آن چيزى دانست که در يک جمع قانون دار سبب پيدايش و حفظ خوش بختى و رضايت خاطر مى شود". ارسطو از طريق تفاوت گذارى ميان دو گونه عدالت، جنبه قانونيت عدالت را ملايم تر و نسبى تر مى کند: عدالت قانونى، به عنوان يک اصل دامن گستر و عدالت ويژه که بخشى از فضيلت هاست. اين نظر هست که آن چه در يک مجموعه قانون دار ﴿يک کشور﴾ به عنوان عادلانه خوانده مى شود، بستگى به قدرت سياسى دارد، يعنى چه کسى داراى قدرت است و اخلاق و حقوق را چگونه تعريف مى کند. قانون ها تمام امور زندگى را نظم مى دهند و مى توانند براى شهروندان و يا در خدمت اشراف باشند. ارسطو در يک فصل طولانى تفاوت ميان بى عدالتى ابژکتيو، بى عدالتى به عنوان عادت سوبژکتيو و اهميت سوبژکتيو آزادى و اختيار را به بحث مى کشد. عدالت در بين فضيلت ها کامل ترين است، ولى کامل ترين فضيلت بطور کلى نيست، بلکه در رابطه با آنها کامل است و از همين رو بيشتر از فضيلت هاى ديگر مورد درخواست است. عدالت کاربرد فضيلت کامل است. کامل است، زيرا دارنده ى اين فضيلت، هم براى خود و هم شامل حال ديگران است. در اينجا عدالت به عنوان يک عنصرى از خارج، يکى و جزيى از فضيلت ها مى شود. هر دو گونه عدالت در رابطه با هم بوده و به يکديگر نسبيت مى بخشند: داشتن آبرو و افتخار، مالکيت و يا سلامتى به معنى يک پيروزى و دارايى ارزنده و خوشحال کننده است، و داشتن عدالت نمايان گر بزرگوارى و برخوردارى از فضيلت بالاتر و برجسته ترى است. عدالت دامن گستر در برگيرنده ديگر فضيلت هاست: دليرى، کنترل خويشتن، صداقت، و غيره. ׳
بخشى از اين فضيلت ها چگونگى رفتار و کردار فرد نسبت به امر " داشتن و خواستن" را نشان مى دهد. بيش خواهى مى تواند مخالف عدالت باشد و بدان آسيب بزند، بنابراين مفهوم عدالت و برابرى در اين مورد به هم نزديک تر مى شوند. عدالت معين يا ويژه ﴿و نه عدالت عام و کلى﴾ در دو بخش قاعده سازى مى کند١- : در زمينه پرداخت و يا تقسيم کالاهاى مادى و معنوى ﴿پول، افتخار،..﴾ ميان شهروندان ﴿عدالت توزيعى﴾. ٢- در رابطه هاى فردى و جداگانه ﴿عدالت اصلاح گر﴾. ׳
عدالت معين، از زمان آکوييناس به بعد، به عنوان عدالت مبادله اى ﴿تبادلى﴾ و يا عدالت داد و ستدى خوانده مى شود و اين فضيلتى است که در رابطه ميان دو نفر بطور آزادانه و بر پايه قرارداد عمل مى کند. بخشى از مبادله يا ارتباط هاى قراردادى، آزادانه است ﴿مانند امور مربوط به خريد، فروش، وام، بهره، ...﴾ و بخشى از آن آزادانه نيست ﴿که يا مخفى انجام مى شود مانند دزدى و يا آشکار و همراه خشونت مانند راهزنى، گروگان گيرى﴾. ׳
فرمول بندى زير مى تواند تفاوت عدالت توزيعى و رسانشى را روشن تر سازد: ׳
در جايى، عدالت معنى برابرى را مى رساند، ولى برابرى به معانى گوناگونى فهميده مى شود و در مجموع ممکن است به کالاها و يا به انسان ها مربوط باشد: مزدى که با ارزش کار برابر باشد، عادلانه است. همچنين مجازات ها بايد برابر باشند. سنجه برابرى مى تواند نسبى يا مطلق باشد. ׳
مزد، برابر کار و بر همين گونه مجازات، برابر گناه. ׳
ارسطو در آموزش هاى خود، برابرى ميان چيزها ﴿خسارت و جبران آن، مزد و کار﴾ را عدالت اصلاح گر و متعادل کننده مى داند. اما کاربرد برابرى در رابطه ميان افراد مختلف ﴿گرفتن ماليات بر اساس توانايى، يارى و پشتيبانى بر پايه نياز، تنبيه مطابق جرم و تشويق بنا بر شايستگى﴾ را عدالت توزيعى خوانده است. براى اجراى عدالت اصلاح گر دست کم بايد دو نفر در آن رابطه وجود داشته باشند، ولى براى عدالت توزيعى، وجود دست کم سه نفر لازم است. ׳
در حالت عدالت اصلاح گر، آن دو نفر مورد نظر، داراى حقوق برابر هستند. اما در حالت عدالت توزيعى، يکى از آن سه نفر مورد نظر، يا سربار آن دو نفر ديگر است و يا نفع رسان آنها مى باشد. ׳
عدالت اصلاح گر ﴿متعادل کننده﴾، عدالتى در رابطه هاى هم سطح است و عدالت در زمينه حقوق خصوصى است، در حالى که عدالت توزيعى فراهم کننده برابرى در سطح هاى متفاوت و در نتيجه عدالت در حقوق عمومى است. تا اينجا رابطه اين دو عدالت نسبت به يکديگر روشن شد. عدالت اصلاح گر، عدالت ميان دو نفر است که برابرحقوقند، يعنى در واقع، عدالت توزيعى را به عنوان يک پيش شرط وجودى خود دارد. مطابق عدالت توزيعى است که براى آن دو نفر جايگاه يک سانى به رسميت شناخته شده است. بنابر اين، عدالت توزيعى، عدالت بى شکل است و ما ايده عدالت را در آن يافته ايم و حقوق هم بر اساس آن جهت گيرى نموده و بايد راه خود را بيابند. ׳
" هر چند در رابطه هاى انسانى که بر پايه قرارداد هستند عدالت به معنى وجود و يا خواست يک برابرى مشخص است و بى عدالتى نيز امر خلاف آن، يعنى نبود برابرى است، اما رابطه آنها تناسب هندسى نيست بلکه تناسب حسابى است، زيرا بستگى به اين ندارد که خوبى به بدى اين يا آن بدى يا خوبى را کرده است و يا برعکس. قانون به هر دو نفر ﴿مجرم و قربانى﴾ به يک نظر و کاملن برابر مى نگرد". از اين نوشته ارسطو چنين فهميده مى شود که او با اصل تقسيم کاملن برابر يعنى " يک نفر، يک سهم" مخالف است. ارسطو اين اصل را اختلاف برانگيز و کشمکش آفرين مى داند. البته او بر اين است که براى خدمات اجتماعى بايد پاداش مناسب در نظر داشت. بنيان عدالت اصلاح گر بر اصل برابرى استوار است و از اين عنصرها تشکيل شده است: ׳
° کسى که تقسيم مى کند. ׳
° آن چيز يا کالاى مشترک مورد تقسيم. ׳
° دست کم دو نفر که بايد در تقسيم سهيم باشند. ׳
° سنجه و معيار تقسيم. ׳
° انگيزه و دليل آن تقسيم بندى. ׳
° عدالت و اندازه عادل بودن تقسيم کننده. ׳
تقسيم قدرت سياسى موضوع کشمکش هاى سياسى است، کشمکشى که مى تواند بر پايه دليل آورى انجام گيرد: دمکرات ها بر حق آزادى مادرزادى تاکيد دارند و اليگارش ها ﴿جانبداران اليگارشى﴾ بر مالکيت آن، برخى اين حق راوابسته به اصل و نسب مى دانند... ׳
ارسطو کنش عادلانه را حد وسط و در ميانه ى کنش ناعادلانه، در يک سو، و رنج از بى عدالتى، در سوى ديگر، مى بيند: ׳
" کنش ناعادلانه به معنى بيش خواهى براى خود است و رنج بردن از بى عدالتى يعنى بهره ناچيز بردن از آنچه مورد تقسيم است". عدالت ويژگى و اصلى است که در ميانه قرار دارد، ولى با اصول اخلاقى ديگر متفاوت است. بى عدالتى در اين سو و يا آن سوى نقطه ميانه قرار دارد. عادل، انسانى است که عدالت و آنچه عادلانه است را با آگاهى انجام مى دهد و در تقسيم بندى ها منافع خود يا ديگرى را برتر نمى شمارد و در همان حال، خود يا ديگرى را نيز کمتر نمى بيند. همين گونه است براى تقسيم زيان ها. بى عدالتى، اما، به جاى برقرارى اين برابرى، اندازه کمتر يا بيشترى را براى سود و زيان خود و ديگرى در نظر مى گيرد. براى همين است که بى عدالتى، خودش هم خيلى زياد و يا خيلى کم است، زيرا همواره به جهت کم يا زياد روى مى آورد: سود زيادتر و زيان کمتر براى خود و خودى هايش. " بنابراين پرسش درباره ى ماهيت عدالت و بى عدالتى را بايد پاسخ يافته و حل شده دانست". اکنون اين پرسش مطرح است که ميانه و حد وسط کجاست ؟ ارسطو تلاش بر توضيح رياضى اين امر داشت. هر يک از فضيلت هاى يک شخص به مجموعه فضيلت هاى او وابسته است و رابطه تناسبى دارد: ׳
نسبت شخص الف به شخص ب، مانند نسبت فضيلت هاى آنها به يکديگر است. ׳
نتيجه:
׳﴿شخص الف + يکى يا بخشى از فضيلت هايش﴾ : ﴿شخص ب + يکى يا بخشى از فضيلت هايش﴾ = شخص الف : شخص ب
اين تناسب، يعنى حد وسط و ميانه آنها، مطابق عدالت است. اکنون در اختيار قدرت جامعه و نظم اجتماعى است که کم يا زياد بودن چيزى را مشخص نمايد. هر دو قطب گزاف گرايانه، مزاحم جامعه هستند. خوب چيزى است که مطابق نظم اجتماعى موجود، خوب باشد. اين امر براى نگهداشت نظم جامعه است و محافظه کارانه است. ارسطو در اينجا و با اين آموزش نمى خواهد ماهيت عدالت را نشان دهد، بلکه جنبه اعتبارى آن را، که در قوانين و حقوق جارى جامعه ثبت است، بنماياند. ׳
ارسطو عدالت اصلاح گر را بر دو گونه مى داند: عدالت تبادلى ﴿که آزادانه است﴾ و عدالتى که از سوى يک داور يا قاضى اعمال مى شود ﴿و آزادانه نيست﴾. در رابطه با عدالت تبادلى، بايد هر آنچه مبادله مى شود، به گونهاى با هم قابل مقايسه باشند. پول، براى مثال، چنين ويژگى را دارد و به عنوان سنجه اندازه گيرى به کار مى آيد. " وجود يک جامعه بدون مبادله، تصور پذير نيست. بدون برابرى هم امکان مبادله وجود ندارد و بدون هم سنجى و مقايسه نيز هيچ اثرى از برابرى نمى تواند وجود داشته باشد". گونه دوم عدالت اصلاح گر، يعنى عدالت قضايى، بر پايه اجبار است: وظيفه قاضى است که موردهاى متفاوت و در صورت وجود بى عدالتى و تقسيم ناعادلانه سود و زيان، براى جبران آنها و اجراى عدالت بکوشد. ارسطو مفهوم ديگرى را در فلسفه عدالت خود بکار برده است: ׳
توانايى يا آن فضيلتى که در هنگام بروز نارسايى هاى قانونى نشان داده مى شود و شخص بتواند در آن شرايط نيز تصميم گيرى و رفتار درست داشته باشد. چنين فردى اجراى قانون را خواهان است ولى نه تا آن آخرين جزيياتى که به سرانجام به بى عدالتى نزديک شود. يعنى، با اينکه قانون در طرف اوست و او مجاز به برخوردارى بيشتر است، ولى او تنها به اندازه اى مشخص براى خود رضايت مى دهد. و اين هم گونه اى از عدالت است. ارسطو ارتباط ميان مجاز و عادلانه را در اين جمله ها روشن تر بيان مى کند" : هر گاه مجاز همان عادلانه نباشد، يا عادلانه ارزشى ندارد و يا مجاز عادلانه نيست. و هرگاه هر دو ارزشمند باشند، پس هر دو يکى هستند و تضادى ميان آنها نيست. مجاز اگر به گونه اى بهتر و بالاتر از عادلانه باشد، خودش بايد عادلانه باشد. اگر در رابطه اى، مجاز و عادلانه يکى باشند، مرتبه مجاز از عادلانه بالاتر خواهد بود. مشکل اينجاست که مجاز همان عادلانه است، اما نه عادلانه در معنى قوانين اثباتى، بلکه در معناى بهتر نمودن و اصلاح آنچه قانون عادلانه مى داند. علت اين است که هر قانونى يک تاييد کلى است، اما برخى امور را نمى توان مطابق اين کليت بطور عادلانه سامان داد". " چنين امورى فضيلت هاى انديشمندانه هستند که به نام زيرکى و هشيارى خوانده مى شوند". ׳
حکومت:
׳ افلاطون در ديالوگ هاى خود به امر سياست پرداخته است. دولت شهر ﴿پوليس﴾ مانند انسان بزرگى معرفى شده است. دولت شهر در يونان باستان به معنى حکومت نبود، چرا که اقتدار و حاکميت داخلى و خارجى نداشت و سياست ها را از طريق بوروکراسى تعيين نمى کرد. پوليس ﴿دولت شهر﴾ اعمال قدرت و خودکامگى شهروندان بود. براى همين است که افلاتون در ديالوگ "سياست" به ساختار و مراتب هيرارشيک حکومت دقيق نمى شود، بلکه بيشتر به شرايط و فرم ها، نهادها و هنجارهاى اداره امور شهروندى توسط خود شهروندان مى پردازد. معنا و هدف زندگى انسان ها در تکامل روح است. وظيفه " پوليس" هم کمک به برآوردن اين خواست و تامين آن است. افلاتون روح انسانى را ترکيبى از سه بخش مى داند: شهوت و تمنا، فضيلت و خرد. حاکمان براى خرد، نگهبانان براى فضيلت ها و مردم براى خواست ها و تمناها هستند. بهترين قانون اساسى و شکل اداره پوليس هم اريستوکراسى معتدل و ملايم و پادشاهى مشروطه است که در خدمت رفاه عمومى مى باشد. ׳
از اريستوکراسى است که تيموکراسى ﴿سلحشورسالارى، توانگر سالارى﴾ و اليگارشى نتيجه گرفته مى شود. ׳
سياست براى ارسطو، بخشى از فلسفه عملى است و ادامه اتيک. بر خلاف افلاتون، ارستو از ايده "خوبى" آغاز نمى کند، بلکه از واقعيت تجربى. ׳
در واقعيت تجربى، از ديد ارسطو، هر انسانى بدنبال خوبى است. اين اما فقط يکى از تفسيرهاى ممکن واقعيت است. براى او هر يک از افراد بطور جداگانه داراى نيروى آفرينندگى و شکل دهنده ماده مى باشد و بدنبال خوش بختى است. در پوليس، نوموکراسى ﴿قانون سالارى﴾ حکم فرماست. در کنار عدالت دامن گستر و سراسرى، شکل هاى ويژه و مشخصى از عدالت هم وجود دارند: ׳
عدالت توزيعى ﴿پخش گر، ديستريبوتيو﴾، عدالت نظم دهنده يا داد و ستد پذير﴿کوموتاتيو﴾ و عدالت اصلاح گر. ارسطو بر جدايى حوزه عمومى و خصوصى پاى مى فشارد. اگر کنش حاکمان در جهت رفاه عمومى است، آنها خوب هستند، ولى اگر بدنبال منافع خود باشند، حاکمان و رهبران بدى هستند. ׳
پادشاهى و اريستوکراسى فرم هاى خوب حکومت از نظر ارسطو هستند. اما او رژيمى را برتر مى داند که تعداد کمى ثروت مند داراى وزن بيشترى نسبت به ساير مردم ﴿نا دارها﴾ هستند، ولى جابجايى در جامعه و حکومت وجود دارد و همه اين شانس و امکان را دارند که بتوانند نقش حاکم يا حکومت شونده را، به نوبت، داشته باشند. پرنسيپ هاى جداگانه بايد نسبت به يکديگر با ملايمت رفتار کنند و نسبيت داده شوند. قانون اساسى و رژيم سياسى متکى به آن، بايد آميخته ، متعادل و ميانه رو باشد. ׳
تئورى سيستم حکومتى ارايه شده از سوى ارسطو ﴿سيستم آميخته﴾ هنوز هم داراى اعتبار است: ׳
تمام شهروندان ﴿دمکراسى﴾ يک پارلمان ﴿اريستوکراسى﴾ را انتخاب مى کنند که به نوبه خود مسئول انتخاب رييس کشور ﴿مونارشى﴾ است. ׳
چکيده: ׳
- ارسطو ميان فضيلت اجتماعى و وجدانى تفاوت مى گذارد. عدالت يک فضيلت اجتماعى است و حلقه رابط و نگهدارنده شيرازه وجودى مجموعه اخلاق، اقتصاد و سياست است. ׳
- عدالت هاى مختلفى وجود دارند که همگى به عنوان فضيلت شناخته مى شوند، ولى عدالتى هم در کنار همه فضيلت ها وجود دارد. ׳
- ارسطو در بررسى هاى خود درباره عدالت، به عنوان بخشى از فضيلت ها، جنبه فرمال و مادى واقعيت اجتماعى، اخلاقى و سياسى را کشف نموده و براى نخستين بار به بحث گذاشت. ׳
- ارسطو در رابطه با تعيين حقوقى مفهوم عدالت برخوردى نسبيت گرايانه دارد و بر اين پايه، دو گونه عدالت را از هم تميز مى دهد: عدالت دامن گستر حقوقى و عدالت ويژه ﴿بخشى از فضيلت﴾. ׳
- عدالت به عنوان يک چيزى از خارج، به بخشى از فضيلت ها مى پيوندد. هر دو گونه عدالت ﴿به عنوان تمام و بخشى از فضيلت﴾، بطور ضمنى، به فضيلت هاى ديگر رجوع مى کنند. در حالى که عدالت ويژه ﴿بخشى از فضيلت﴾ فقط به يکى از فضيلت ها بر مى گردد، فضيلت دامن گستر چتر خود را بر همه فضيلت هاى ديگر مىگشايد.׳
- عدالت ويژه ﴿پارتيکولار﴾، نظم دهنده دو محدوده است: تقسيم چيزها و کالاهاى مادى و معنوى ميان افراد ﴿عدالت توزيعى﴾ و عدالتى که طبق قرارداد و در ارتباط ميان افراد جداگانه وجود دارد ﴿عدالت اصلاح گر، متعادل کننده﴾. ׳
- پرنسيپ بنيانى عدالت توزيعى در اجراى دقيق برابرى و رفتار مساوى است ﴿حساب، حساب است﴾. ׳
- ارسطو رفتار و کنش عادلانه را در ميانه روى مى داند. ميانه يعنى ميان بى عدالتى و رنج ناعدلانه. ׳
﴿افراط و تفريط﴾. ׳
- اين در اقتدار و اختيار جامعه و نظم اجتماعى است که کمى و زيادى اندازه ها را مشخص نمايد و با تعيين مرزگزاف گرايى ها، ميانه را نشان دهد. ׳
- خوب چيزى است که مطابق نظم اجتماعى موجود، خوب باشد، امرى که کاملن محافظه کارانه است: ׳
نگهداشت نظم موجود و مخالفت با آنچه با اين نظم ناهمخوان باشد. ׳
- ارسطو از دو گونه عدالت متعادل کننده و اصلاح گر نام مى برد: عدالت در مبادله ﴿آزادانه﴾ و عدالت قضايى ﴿غير آزادانه﴾. ׳
- مجاز دانستن، يک توانايى ﴿فضيلتى﴾ است که در هنگام نارسايى قانون هاى نوشته، به ميانه روى ﴿رفتار عادلانه﴾ امر مى کند. ׳
- ارسطو، بر خلاف افلاطون، فلاسفه خود را از " ايده خوبى" آغاز نمى کند، بلکه از واقعيت تجربى. ׳
- ارسطو بر جدايى حوزه خصوصى و عمومى تاکيد و اصرار دارد. ׳
- تئورى آميختگى و چند وجهى سيستم حکومتى مورد پيشنهاد ارسطو همچنان داراى کاربرد و اعتبار است: ׳
تمام شهروندان ﴿دمکراسى﴾ يک پارلمان ﴿اريستوکراسى﴾ را انتخاب مى کنند که به نوبه خود مسئول انتخاب رييس کشور ﴿مونارشى﴾ است. ׳ پايان بخش نخست. ׳
گرفته از «نوشتارهای فلسفی»: http://www.falsafeh.com/farsi.htm
|
|
فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |