![]() |
|
شماره 147- بروزرسانی: دوشنبه 3/10/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
افسانهی ملی گرایی مصطفا دهقان
درحقیقت وسعت بحث ملی گرایی چنان است که من به شخصه این مطلب را صرفا در حد بیان کلیات (آن هم نه به تمامی) می دانم و صادقانه اعتراف می کنم که محرک من در نگارش این مطلب، جنجالی بود که در رابطه با کاریکاتورهای آقای شمس برپا شد.
هابزبام((E.J.Hobsbawm مقدمه کتاب خود تحت عنوان "ملت و ملی گرایی پس از ۱۷۸۰" را با این جملات آغاز می کند:
" فرض کنید که پس از یک جنگ هسته ای یک دانشمند فرا کهکشانی جهت تحقیق در زمینه علت لرزشهای خفیفی که حس گرهای کهکشان او ثبت کرده اند، بر سیاره مرده ما فرود آید. آن دانشمند زن یا مرد – من در اینجا از گمانه زنی در مورد مسئله تولید مثل فیزیولوژیک فرا زمینی ها اجتناب می کنم- شروع به جستجو در کتابخانه ها و بایگانی های به جا مانده می کند. البته با این فرض که هدف اصلی از طراحی فن آوری هسته ای تنها نابودی مردم بوده است و نه خود سیاره . دانشمند ما پس از بررسی های خود نتیجه خواهد گرفت که تاریخ انسانی دو قرن اخیر سیاره زمین بدون فهم اصطلاح "ملت" و واژگان مشتق از آن غیر قابل درک خواهد بود. براستی آیا این اصطلاح بیانگر امری مهم در زندگی انسانها است؟ "
در حقیقت تاریخ ۲ قرن گذشته را باید تاریخ ملت سازی و رشد شگفت آورمفهوم ملی گرایی بدانیم، مفهومی که به قول والتر باگهوت (Walter Baghut ) " تا وقتی از ما چیزی درباره آن نپرسیده اند می دانیم چیست، اما نمی توانیم آن را به راحتی توضیخ دهیم."
این مفهوم هر چقدر که برای ما که در سیطره فرهنگ مسلط- که ایجاد حس ملی گرایی یکی از ستون های آن است- رشد کرده ایم قابل درک باشد ولی مسلما برای همان دانشمند فرا کهکشانی که هابزبام به آن اشاره کرده و پس از نابودی کامل ما پا به کره زمین خواهد گذاشت مفهومی بی معنی و نابودی انسان به دست خودش با دستاویز قراردادن آن کاری احمقانه خواهد بود.
مسئله ملی و اساسا اندیشیدن به ملت و ملی گرایی در قرن اخیر ذهن بسیاری از روشنفکران را به خود مشغول داشته است. فارغ از سلسله مباحثی که در بین الملل دوم تحت عنوان مسئله ملی صورت گرفت می بایست به نوشته های مستقل لنین، لوگزامبورگ، اتو باوئر،کائوتسکی و با اندکی اغماض استالین در کتاب " مارکسیسم و مسئله ملی و استعماری" اشاره کرد.
در حقیقت بسیاری از ملت هایی که ما اکنون می شناسیم ملت هایی به قدمت تاریخ نیستند – هر چند که به قدمت تاریخ بودن هم ارزشی جهت تفکیک انسانها نمی تواند باشد-، اکثر ملت ها و ملیت های فعلی عمری بین ۱۵ تا ۱۵۰ ساله دارند و پیش از آن هرگز وجود نداشته اند، نیازی نیست برای دیدن مثالهای بیشمار این موضوع به جای دوری برویم در اطراف خودمان پاکستان را ببینیم یا بحرین و امارات و عمان یا جمهوری های شوروی سابق یا مثال بارز و کاملا مشخص ملت سازی در خاور میانه یعنی اسرائیل.
اما اجازه بدهید سری به تاریخ بزنیم، مراجعه به تاریخ به جهت گیری اندیشه ما کمک می کند. ملی گرایی در شکل و قالب لجام گسیخته و افراطی آن اولین بار و به طور گسترده توسط جنبشهای نوین لیبرالیسم استعماری در قرن ۱۸ و ۱۹ به کار برده شد و نتیجه ی ابتدایی آن ترسیم نقشه اروپا در عمل بر اساس قطب های مختلف لیبرال استعماری ودر بیان بر اساس ملیت شد هر چند که این مساله در درون جهان استعماری اروپایی چنان مناقشه بر انگیز بود که دو جنگ جهانی در مرکزیت جهان استعماری و صدها جنگ دیگر در پیرامون آن نتیجه ی بلا فصل این تقسیم بندی و تضاد منافع حاصل از آن بود.
اما به راستی معیارهای تفکیک انسانها به ملیت کدامند؟
در حقیقت در نگاه اول هیچ راهی وجود ندارد که به کمک آن یک مشاهده گر بتواند همان گونه که بک پرنده را باز می شناسد یا مثلا یک موش را از یک مارمولک تشخیص می دهد یک ملت را از یک ملت دیگر تشخیص بدهد. پس باید معیار دیگری غیر از مشاهده مستقیم وجود داشته باشد. پس بهتر است به معیارهای عمده ای که جهت تفکیک انسانها به ملت های مختلف به کار برده می شود بپردازیم. اصولا دو شکل معیار عینی و ذهنی جهت این تقسیم بندی به کار برده می شود.
معیارهای عینی عبارتند از زبان، قومیت، تاریخ مشترک، خصائل فرهنگی مشترک و ...
اما سوال این است آیا در تمام جهان ملتی وجود دارد که بتواند ادعا کند که تمام معیارهای عینی که در بالا گفته شد را به صورت مستقل و جدا از ملیت دیگر دارد؟ یعنی مثلا یک ایرانی آیا می تواند بگوید زبان، تاریخ، خصائل فرهنگی و نژاد من کاملا قابل تفکیک از ملیت ترکیه ، افغانستان ، آذربایجان یا عراق است؟؟؟
اکر به وضعیت ملیت های مفروض کنونی نگاه کنیم می بینیم که هر بخش از یک کشور هم پوشانی بسیار زیاد قومی، زبانی و تاریخی با بخش کنار دستی خود در ملیت دیگر دارد.
به قول هابز بام: "اگر «ملت» را محصول اجتناب ناپذیر شرایط خاص تاریخی ، اقلیمی یا محلی بدانیم باید انتظار داشته باشیم که این امر در ابتدای حیات بشر و در اولین جماعت های سکنا یافته رخ داده باشد و نه در میان تمامی مردمی که هم اکنون در قلمرو جهان پراکنده اند"
در حقیقت همچنان که از ابرها نمی توان جهت مرزبندی استفاده کرد از این معیار های غیرتمندانه (یعنی زبان، هویت تاریخی، قومیت و...) نیز نمی توان استفاده کرد.
اما گاه معیارها چندان که در بالا گفته شد عینی نیستند. جایگزین معیارهای عینی بالا معیار های ذهنی است. مثلا ارنست رنان (Ernest Renan) ملت را یک "همه پرسی روزانه" می داند و در اینجا در حقیقت اراده یک جمع در ملت دانستن خود را دلیل شکل گیری یک ملت می داند که این معیار ذهنی نیز در نهایت با اندکی بی احتیاطی به دامن اراده گرایی در خواهد غلتید. در حقیقت تاکید بر " آگاهی" یا " انتخاب " به عنوان معیار اصلی تشکیل یک ملت بی اعتنایی به شیوه های پیچیده و چند گانه ای است که انسان به وسیله ی آن خود را به عنوان یک گروه تعریف و باز تعریف می کند. «ملت» در بهترین حالت یک مفهوم " پسینی " است . مفهومی که شکل گیری ایده ی آن در ارتباط تنگاتنگ با شکل گیری ایده ی مالکیت خصوصی است و گسترش و استقرار آن در ارتباط با گسترش و استقرار سرمایه داری استعمارگر. در حقیقت مفهوم اصلی ملت های حاضر به عنوان یک وجود اجتماعی مربوط به مفهوم دولت مدرن یا مفهوم دولت - ملت می شود پس بحث درباره ملت و ملیت بدون ارتباط با دولت بی معناست. به عبارتی نمی توان ملیت را به یک بعد سیاسی یا فرهنگی تقلیل داد مگر اینکه نیروی برتری همچون دولت افراد را مجبور به چنین کاری کند. به همین دلیل است که نباید ظهور سیاستمداران ملی گرا را یک امر پیش پا افتاده تلقی کرد زیرا این افراد مفهوم ملیت را در چنان ابعاد وسیع و نا دقیقی به کار می برند که استفاده از واژه ملی گرایی درحال حاضر مفهوم مبهم و گیج کننده ای پیدا کرده است.
در آخر اینکه:
جدای از ادعای غیرتمندانهی! کسانی که خود را به ملتی خاص متعلق می دانند و این موضوع را اصل بنیادین حیات خود می شمرند ، هیچ معیار قابل قبولی برای طبقه بندی صوری انسان ها به شکل مجموعه های رنگارنگ ملی وجود ندارد و معلوم نیست کدام مجموعه ی ناهمگون انسانها را می شود به این راحتی طبقه بندی کرد؟ ملت به مثابه شیوه طبقه بندی طبیعی و خداداد انسان ها یا به عنوان تقدیر موروثی و مذهبی و سیاسی تنها یک افسانه است. بنابراین باید به مفهوم ملیت نه از دید دولت ها و فعالان و سخنگویان جنبش های ملی گرا و نه از دید مبلغین مذهبی بلکه از دید انسان هایی نگاه کرد که در کنار هم بر این کره خاکی زندگی می کنند. مردمی که باید مسئولیت خودشان را در قبال زندگی بر روی زمین بپذیرند و بدانند که سرنوشت آنها ارتباط تنگاتنگی با سرنوشت انسان کناریشان دارد چه سفید باشد و چه سیاه، چه عرب و چه فارس، چه اسلاو و چه کروات.
شاید رسیدن به چنین روزی نزدیک نباشد ولی باید دانست که این پدیده دوران اوج خود را پشت سر گذاشته است. پس می توان امیدوار بود زیرا به قول هگل : " جغد مینروا که خرد را به همراه دارد در شامگاه بال می گشاید"
گرفته از سلام دموکرات: http://salam-democrat.com/spip.php?article7037
این نوشته را درسايت: انجمن فرهنگي هنري سايه نیز ببينيد
|
|
فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |