شماره 148- بروزرسانی:   چهارشنبه 5/10/1386                             بازگشت به صفحه اصلی

 

راه سوسياليسم و کوره راه آنارشيسم

 

 بخش نخست

 

انوشه کیوان پناه- المیرا مرادی

 

اين روزها با شدت گرفتن مبارزه طبقاتی در جامعه ما، افراد و محافل آنارشيست داخل و خارج کشور دوباره عرض اندام کرده و به خيال خود با اَعمال و گفتار و نوشته های تند و تيز و در ظاهر «سرخ» و در درون «سفيد» و «زرد» خويش، تئوری و پراتيک مارکسيست های ايران و جهان در گذشته و حال را به چالش میکشند. مانند هميشه، سرو صداهای فردی و محفلی آنارشيست ها در حاشيه عرصههای اصلی مبارزه توده ای و در جهت تفرقه افکنی در صفوف مردم قرار دارد و در شرايط مشخص جهان، منطقه و کشور ما در راستای تبليغات و اهداف امپرياليسم، نئوليبراليسم و ارتجاع عمل می کند.

 

تازه ترين و بی محتواترين اين مباحث را آقايان بهمن شفيق، امير پيام و... به راه انداخته اند. ما با اينکه میدانيم بحث منطقی و جدی با اين افراد مانند کوبيدن آب در هاون است، ولی با توجه به شرايط مشخص جنبش و وجود اين احتمال که سرو صداهای غوغا سالارانه آنها می تواند موجب سردرگمی جوانان کم تجربه شود، تصميم به بررسی جهان بينی و جوانبی از بحث های اين افراد گرفتيم.

 

در اين نوشتار پس از مرور تعريف آنارشيسم، برخی از عمده ترين موارد اختلاف مارکس با آنارشيست ها را بررسی کرده و سپس طی نوشتار جداگانه ای بازتاب آن اختلافات ديرپا در بحث هايی که برخی چپ نماها اين روزها به راه انداخته اند را نشان میدهيم.

 

آنارشيسم چيست؟

 

«آنارشيسم يا هرج و مرج طلبی يك جريان سياسی است كه با منافع و آمال طبقه كارگر و همه زحمتكشان مغاير است. از نظر طبقاتی دارای ريشه خرده بورژوايی و از نظر سياسی ارتجاعی است زيرا درجهت تكامل جامعه نيست. اين لغت از واژه يونانی آنارخيا مشتق است كه به معنای فقدان رهبری و حكومت است. آنارشيستها ضرورت وجود دولت و منجمله دولت پرولتاری را در هرگونه شرايط اجتماعی، ضروررت وجود حزب و انضباط و مشي سياسی و برنامه عمل آن را نفی مي كنند. در جنبش انقلابی طرفداران آنارشيسم با رهبری نهضت از جانب حزب و با ايدئولوژی آن مخالفند. بهانه آن ها اين كه شخصيت انسان آزاد است، تنها عمل انفرادی را قبول میكنند و در مقابل اقدام جمعی و مبارزه طبقاتی و نهضت اجتماعی را به هيچ میگيرند. با چنين طرز تفكری روشن است كه آنارشيسم عملاً مانع مبارزه مردم و گسترش و اتحاد آن می شوند، طبقه كارگر را از انجام رسالت تاريخی خويش باز می دارند، نفاق و پراكندگی را به جای تشكل و همبستگی می گذارند. آنارشيسم به مثابه يك جريان سياسی 100- 130 سال قبل در اروپا به وجود آمد و مبلغين سرشناسی چون ماكس اشتيرنر(stirner)، پردون، و باكونين (bakunin) داشت. ماركس و انگلس بنيان گذاران تئوری سوسياليسم علمی براي ايجاد سازمان كمونيستی طبقه كارگر، مبارزه طولانی و سختی را با نمايندگان اين جريان سياسی انجام دادند. لنين می نويسد:

«آنارشيست ها طبقه كارگر را تابع سرمايه داری می كنند و جز جملات كلی عليه استثمار بدون درك ريشه و علت آن چيزی نمی گويند و به مبارزه طبقاتی ايمان ندارند»

منجمله در كوره مبارزه عليه آنارشيسم بود كه موازين سازمانی حزب طراز نوين متشكل و پيشرو با ايدئولوژی و مشی سياسی معين تدوين شد. خطر نفوذ انديشه های آنارشيستی به ويژه درميان اقشار خرده بورژوازی شهر و ده و قشر عقب مانده طبقه كارگر زيادتر است، اگر چه با گسترش تعاليم ماركسيسم- لنينيسم و با تجربه ساختمان سوسياليسم از اين خطر به ميزان زيادی كاسته شده است. با اين حال احزاب كمونيست به خصوص در كشورهايی كه طبقه كارگر داراي قدرت زياد نيست يا در دوران نخستين رشد سرمايه داريست و يا شرايط اجتماعی و سلطه تفكر خرده بورژوايی براي نفوذ انديويدوآليسم (يا منش فردی) آماده است بايد متوجه اين خطر و عقيم ساختن آن باشد.» 1

 

اختلاف پيرامون ضرورت وجود دولت

 

از نظر باکونين، مهمترين عمل انقلابی آن است که نابود کردن نهاد دولت را هدف قرار دهد: «ما فکر می کنيم که سياست انقلابی ضروری پرولتاريا بايد هدف فوری و تنها هدف خود را نابود کردن دولت تعيين کند.»2 دولت از طريق برقرار ساختن حق وراثت، طبقات اقتصادی را بوجود می آورد و در نتيجه يک جنبه «غير طبيعی» به روابط انسانی اضافه می کند؛ گمراهی که تنها از طريق قهر- که دولت ابزار آن را بشکل ارتش و پليس در انحصار خود دارد- می تواند حفظ شود. هنگامی که دولت نابود و قهر از ميان برداشته شود، مردم فوراً به شرايط «طبيعی» بازگشته و آزادی «طبيعی» خود را دوباره بدست خواهند آورد. در نتيجه، به يک دوره انتقالی و دولت سوسياليستی آن، نيازی نيست. تشکيل دولت سوسياليستی تنها موجب تکرار اشتباهات گذشته خواهد شد.

 

مارکس در چارچوب ماترياليسم تاريخی می گويد دولت نه تنها طبقات اقتصادی را بوجود نمی آورد، بلکه خود در نتيجه برخورد منافع طبقاتی مختلف بوجود می آيد. طبقه حاکم برای تثبيت امتيازات اقتصادی خود از دولت برای وضع قوانينی که به انحصار آن بر ثروت مشروعيت قانونی می دهند، استفاده می کند؛ و در کنار دولت، دستگاه نظامی- پليسی ايجاد می کند که آماده بکار گرفتن قهر برای اعمال آن قوانين است. نتيجتاً، از نقطه نظر مارکس، طبقات میتوانند بعد از نابودی دولت بورژوائی هم وجود داشته باشند و بورژوازی حتا پس از آنکه مالکيت او مصادر شده است میتواند باقی بماند. برخورداری از امتيازات موجب غالب بندی نگرش و جهان بينی آنها می شود، صاحبان امتيازات اقتصادی-اجتماعی به اين تمايل دارند که موقعيت برتر خود را «طبيعی» فرض کنند و در نتيجه بندرت بطور داوطلبانه از امتيازات خود دست بر می دارند. همانطور که تاريخ نشان داده است، آنها اغلب در شرايط انقلابی برای حفظ موقعيت خود به قهر ضد انقلابی متوسل می شوند. از اين روست که مارکس می گويد بعد از انقلاب سوسياليستی و طی دوران گذار پرولتاريا هم مجبور به داشتن دولت خودش است و برای دفاع از منافع خود و اعمال اراده اکثريت مجبور به تشکيل دولت است.

 

باکونين در نقد تئوری مارکسيستی دولت می گويد: «اگر قرار است پرولتاريا طبقه حاکم شود، آنوقت بايد پرسيد بر چه کسی حکومت خواهد کرد؟ بايد پرولتاريای ديگری باشد که تابع اين سطله جديد، اين دولت جديد بشود.»3 در اينجا واکنش باکونين ناشی از اين است که تصور می کند دولت بوجود آورنده طبقات است و در نتيجه هر کس که دولت را کنترل کند، طبقه سرمايه دار حاکم است و همه قربانيان سياست های آن هم پرولتاريا هستند.

 

با اين وصف، باکونين ادامه می دهد: «حدود چهل ميليون آلمانی وجود دارد. آيا تمام چهل ميليون نفر عضو دولت خواهند بود؟»4 و مارکس پاسخ می دهد: «مطمئناً، زيرا حکومت از کمون های خود-گردان آغاز می شود.»5

 

اين انتقاد باکونين ناشی از عدم درک او از برنامه مارکس است. باکونين که در يک چارچوب ذهنی غير-تاريخی فکر می کرد معتقد بود که تمام دولت ها اساساً شبيه هم هستند و نتجيه می گرفت که ديکتاتوری پرولتاريای مارکس هم ماهيتاً تفاوتی با دولت بورژوايی ندارد. باکونین می گويد: «...براساس تئوری مارکس مردم نه فقط نبايد دولت را نابود کنند، بلکه برعکس بايد آن را تقويت کرده و نيرومندتر نمايند...»6

 

اما واقعيت اين است که مارکس چنين قصدی ندارد. بعنوان مثال، مارکس در سال 1852 در «هجدهم برومر لويی بناپارت» نوشت: «اين قوۀ مجريه با سازمان عظيم ديوانسالار و نظامی خود، با ماشين دولتی بسيار پيچ در پيچ و غير طبيعی خود، با اردويی مرکب از نيم ميليون کارمند در کنار ارتشی متشکل از نيم ميليون سرباز، اين موجود انگل دهشتناک که تارهای خود را بر سراپای پيکر جامعه‌ی فرانسه تنيده و تمام مسامات آن را مسدود کرده است- در دوران سلطنت مطلقه، هنگام سقوط فئوداليسم که همين موجود به تسريع آن کمک کرد، پديد آمد... سرانجام جمهوری پارلمانی در مبارزۀ خود عليه انقلاب مجبور شد همراه با اقدامات تضيقی، وسائل قدرت دولتی و تمرکز آن را نيز تقويت بخشد. تمام دگرگونی ها بجای آن که اين ماشين را در هم شکنند آن را تکميل کرده اند. احزابی که يکی پس از ديگری برای احراز تسلط مبارزه می کردند تصرف اين دستگاه دولتی عظيم را غنيمت عمدۀ پيروزی خود بشمار می آوردند.»7

 

 

تقريباً 20 سال بعد از آن مارکس نظر خود را چنين تکرار کرد: «... اگر به فصل آخر هجدهم برومر من نگاه کنيد، خواهيد ديد که من اعلام کردم: انقلاب بعدی فرانسه نه برای انتقال ابزار ديوانسالاری ارتش از يک دست به دست ديگر، بلکه برای درهم شکستن آن تلاش خواهد کرد، و اين پيش شرط هر انقلاب مردمی واقعی در قاره است.»8

عزم در هم شکستن دولت بورژوايی يکی از ارکان برنامه های مارکس بود، که در را بروی مشارکت سياسی کل طبقه کارگر باز می کند و در نتيجه آن، همه می توانند در شکل دادن به سياست عمومی جامعه نقشی داشته باشند. اگر دولت بورژوايی به حال خود رها شود، پرولتاريا برای هميشه بدون چاره در باتلاق بوروکراتيک باقی خواهد بود. مارکس همچنين ايجاد جامعه سوسياليستی را يک وظيفه دشوار می ديد که برای ساختمان شالوده های آن به يک دوران گذار نياز خواهد بود. مارکس برخلاف فيلسوفان قبل از خود که از يک نقطه طبيعی و ازلی حرکت می کردند اعتقاد داشت که آفريدن انسان طراز نوين بخشی از روند انقلابی است، انسانی که بتواند تواماً اجتماعی و خردمندانه عمل کند. اما چنان جامعه ای بطور خود بخودی نمی تواند بوجود آيد و برای ايجاد و بلوغ آن به تلاش و زمان طولانی نياز خواهد بود.: «آنچه ما در اينجا با آن سر و کار داريم يک جامعه کمونيستی است، که بر روی شالوده های خودش رشد نکرده است، بلکه برعکس، به اين دليل که از جامعه سرمايه داری بيرون آمده است، نتيجتاً از هر جنبه، اقتصادی، اخلاقی و روشنفکری هنوز مهر لکه های مادر زاد جامعه کهنی که از بطن آن ظهور کرده است را با خود دارد.»9

 

اما برای اين که دگرگونی اخلاقی و روشنفکری در نوع بشر صورت گیرد، يا همانطور که پيش از این گفته شد «بشر در مقياس وسيع دگرگون شود» شرايط اقتصادی مناسب بايد وجود داشته باشد، زيرا همانطور که مارکس همیشه می گفت محيط اقتصادی انسان ها را می سازد.

 

مارکس توصيف دقيقی از باکونين و درک او از انقلاب اجتماعی دارد که دقيقاً برازنده آنارشيست های وطنی ما است: «او [باکونين] ابداً درکی از انقلاب اجتماعی ندارد؛ عبارات سياسی تنها چيزی است که او در باره انقلاب اجتماعی می داند؛ پيش شرط های اقتصادی انقلاب اجتماعی برای او وجود ندارند. به اين دليل که او تمام اشکال اقتصادی، توسعه يافته يا توسعه نيافته، که تا کنون وجود داشته است را بردگی کارگر (چه به شکل کارگر مزد بگير يا دهقان و غيره) می داند، تصور میکند که يک انقلاب راديکال به يکسان در همه آنها امکان پذير است.»10

 

اين پيشرفت های اقتصادی شامل الغای تقسيم کار، بويژه بين کار فکری و يدی، و رشد نيروهای مولده خواهد بود. «و اين رشد نيروهای مولده... يک پيش شرط عملی مطلقاً ضروری است، زيرا بدون آن، خواست صرفاً همگانی می شود، و با فقر، مبارزه برای ضروريات و تمام آن کار کثيف قديمی ضرورتاً خود را بازتوليد خواهد کرد؛ و علاوه براين، به اين دليل که فقط با اين رشد جهانی نيروهای مولده است که يک مراوده جهانی بين انسانها برقرار می شود، رشد جهانی نيروهای مولده در نهايت افراد جهانی-تاريخی، تجربی همگانی را بجای افراد محلی قرار داده است.»11

 

بنابراين، ديکتاتوری پرولتاريا نيز ضروری است زيرا نمی توان تصور کرد که بلافاصله بعد از انقلاب سوسياليستی روابط بين انسانها به آرامی پيش برود. برای آن که انسان خود را براساس اصول انسانی تری از نوبسازد به زمان نياز است. آن موقع است که «بعد از برانداختن انقياد فرد به تقسيم کار، و همراه با آن...ناپديد شدن آنتی تز بين کار فکر و يدی؛ بعد از آن که کار نه تنها به يک وسيله زندگی، بلکه به خواست اصلی زندگی مبدل شده است، بعد از آن که نيروهای مولده نيز با رشد همه جانبه فرد افزايش يافته است، و همه چشمه های ثروت تعاونی بوفور روان است- فقط آن موقع است که افق تنگ حق بورژوايی در کليت خود می تواند درنوريده شود و جامعه بر پرچم خود حک کند: "از هر کس در حد توانايی اش، به هرکس در حد نيازش!"»12

 

اصلاحات سياسی

 

باکونين به طور دائم تمام تلاش های پرولتاريا برای بهبود شرايط زندگی خود از طريق مبارزه برای قوانين مشخصی که به نظر می رسيد در جهت منافع آن باشند را محکوم می کرد. به نظر او دولت يک زائده غير طبيعی است و در نتيجه هرگونه مشارکت در آن تنها به آلوده شدن جنبش انقلابی می انجامد. مارکس بر عکس، نه تنها درگير شدن در روند سياسی را مجاز می دانست بلکه آن را در مواقعی حتا لازم می شمرد، به شرط آن که به دليل فقدان شرايط عينی لازم و يا بعلت سطح پايين شناخت طبقاتی و سازمانی پرولتاريا، تصرف قدرت دولتی در دستور کار قرار نگرفته باشد.

 

مبارزه برای اصلاحات از يک طرف، سطح مشخصی از سازماندهی، و اراده شخصی را می طلبد و بنابراين در روند ارتقاء آگاهی و توان رزمی طبقه کارگر و مبدل شدن اعضای آن به عناصر فعال، نقش مهمی بازی می کند. بعلاوه، هنگامی که اين کارزارها به پيروزی برسند، می توانند موجب افزايش اعتماد به نفس طبقه کارگر و آمادگی آن برای گام برداشتند در مسير انقلابی شوند. قوانين، مثلاً قانون کاهش ساعات کار روزانه، می توانند فرصت های بهتر و بيشتری را برای فعاليت های اجتماعی، سياسی، فرهنگی در اختيار طبقه کارگر قرار دهند. نهايتاً، همانطور که پيش از اين گفته شد، اينگونه درگيری ها و فعاليت های سياسی در واقع بازتاب مبارزات طبقاتی هستند و می توانند به رشد آگاهی طبقاتی کمک نمايند.

 

از طرف ديگر، هر جنبشی که در آن طبقه کارگر بعنوان يک طبقه «در مقابل طبقات حاکم بيايستد و تلاش نمايد آنها را از طريق فشار از بيرون مهار نمايد، يک جنبش سياسی است. بعنوان مثال، تلاش از طريق اعتصاب و غيره، بويژه در يک کارخانه مشخص يا حتا در يک صنعت معين برای مجبور کردن سرمايه داران مجزا به کاهش روز کار، يک جنبش صرفاً اقتصادی است. از طرف ديگر، جنبش برای تحميل وضع قانون هشت ساعت کار و غيره، يک جنبش سياسی است. و از اين طريق، از درون جنبش های اقتصادی جداگانه کارگران، در همه جا يک جنبش سياسی، يعنی يک جنبش طبقاتی، با هدف قبولاندن منافع آن به يک شکل عام- به شکلی که دارای نيروی عام، اجتماعی فشار آورنده است- رشد می کند.»13

 

برای مارکس، رشد آگاهی طبقاتی ، روند آهسته ای است که از مراحل چندی می گذرد. در پايين ترين سطح، يک کارگر که از روابط استثماری رنج می برد به يک کارفرمای منفرد روی می آورد و خواهان بهبود شرايط کاری خودش می شود. کارگران، پس از نوميد شدن از اين شيوه، نهايتاً دور همه جمع شده و به اين نتيجه می رسند که اقدام جمعی (بعنوان مثال، تشکيل سنديکا و اقدام به اعتصاب) راه مناسب تری است. در اينجا، آگاهی فردی يک درجه بالا می رود، زيرا کارگر در می يابد که همکاران او نيز در عذابند و اقدام جمعی می تواند از مطالبات فردی پراکنده، موثرتر باشد. اما اين مبارزات تنها هنگامی می توانند به اقدام در عرصه کلی تری منتهی شوند که فرد پی ببرد مصائب او بعلت عملکرد مدير يا مالک يک کارخانه مشخص نبوده بلکه از خود نظام سرمايه داری ناشی می شود. در اينجا، افراد پی می برند که تمام کارگران با مشکلات و رنج و عذاب دست به گريبانند و اين که با متشکل کردن کل طبقه کارگر، يک عنصر نيرومند بوجود می آيد که ظرفيت تغيير چنان قوانينی مانند طول روز کار و غيره را دارد. بنابراين، عرصه سياسی فرصت مناسبی برای گام برداشتن طبقه کارگردر اين مسير رشد، بدست می دهد.

 

تفاوت های سازمانی

 

يک اختلاف مهم ديگر بين مارکسيسم و آنارشيسم اختلاف نظر بر سر شکل سازمانی است که برای دست زدن به انقلاب لازم است. گرچه باکونين عضو انترناسيونال اول (انجمن بين المللی کارگرانInternational Working Men’s Association) بود، اما بيشتر فعاليت تشکيلاتی خود را بر ايجاد انجمن های سری با ساختار غير-دموکراتيک متمرکز کرده بود. نقل قول زير نشان دهنده اهميتی است که باکونين برای چنان سازمانی قائل بود:

«اين سازمان هر نوع ايده ديکتاتوری و قيم مابی را رد می کند. اما بخاطر تشکيل ائتلاف انقلابی و پيروزی انقلاب بر ارتجاع، وحدت انديشه و عمل انقلابی بايد در مِه آنارشی عمومی يک عامل پيدا کند، عاملی که خود حيات و تمام انرژی انقلاب خواهد بود. آن عامل بايد انجمن سری بين المللی برادران باشد. اين انجمن از اين باور ناشی می شود که انقلاب ها هرگز بوسيله افراد يا حتا انجمن های سری بوجود نمی آيند. انقلاب ها خودشان اتفاق می افتند، نيروی چيزها آنها را توليد می کنند، موج رويدادها و فاکت ها.... آنچه که يک انجمن سری خوب سازمان يافته می تواند انجام دهد اين است که اولاً از طريق پاشيدن بذر انديشه هايی که به غرائز توده ها مربوط است، به مغز انقلاب کمک کند، سپس، نه ارتش انقلاب- مردم هميشه بايد ارتش باشند- بلکه نوعی ستاد فرماندهی انقلابی متشکل از مردان وفادار، سخت کوش، و تيز هوش، و بالاتر از همه از دوستان صديق مردم، بدون جاه طلبی يا تکبر، که قادر باشند بعنوان واسطه بين ايده انقلابی و غريزه عمومی عمل کنند را سازمان دهد. بنابراين، تعداد زيادی از اين افراد نبايد وجود داشته باشد.... دويست يا سيصد انقلابی برای بزرگترين سازمان کشوری کافی هستند.»13 در عبارت فوق چند نکته بسيار مهم وجود دارد. اولاً، بر غرائز توده ها بعنوان سوخت يا هيزم يک انفجار انقلابی تاکيد می شود. ثانياً، به امر سازماندهی خود توده ها توجه نشده است. ثالثاً، انجمن های سری مانند يک قابله در زايمان انقلاب کمک می کنند اما بهيچوجه موتور محرکه آن بحساب نمی آيند. کار انجمن های سری صرفاً اين است که غرائز توده ها را به مفاهيم و شعارهای انقلابی تبديل کنند. رابعاً، دقيقاً به اين دليل که اين انجمن های سری هستند که نمی توانند با رای توده های انتخاب شوند، بلکه نمايندگان خود منصوب توده ها بشمار می آيند. خود آنها هستند که تعيين می کنند آيا واقعاً سخت کوش و تيزهوش هستند يا نه.

 

باکونين با چنين نقطه نظراتی است که مارکس را به يک قصور نابخشودنی متهم می کند: به ناديده گرفتن نقش حياتی خلقيات و غرايز توده ها «مارکس هم مهمترين عنصر در رشد تاريخی بشريت، يعنی خلقيات و ماهيت خاص هر نژاد و خلق را کاملاً ناديده می گيرد، خلقيات و ماهيتی که خود حاصل طبيعی مجموعه ای از عوامل قومی، محيطی، اقتصادی و تاريخی هستند... در ميان اينها، عنصری وجود دارد که عمل آن در تاريخ هر خلق مشخص کاملاً قاطع است؛ اين عنصر شدت روحيه شورش است... اين غريزه واقعيتی است ازلی و حيوانی که... به خلقیات مربوط می شود و نه خصوصيات فکری و اخلاقی.»14

 

و به اين دليل است که آنارشيست ها نيازی به آموزش توده ها نمی بينند. برای وقوع انقلاب کافی است که رهبران منصوب باکونين فقط با توده های ستم کش بنحوی قاطی شوند که بتوانند غريزه ازلی آنها به شورش را شعله ور نمايند. و چون غرايز حقيقی و عادلانه هستند می توان روی آنها برای پشبرد انقلاب و پيروزی آن کاملاً حساب کرد. از اينرو، باکونين شکايت می کرد که مارکس در عمل موجب آلوده شدن اين حرکت طبيعی رويدادها میشود و «با تبديل کارگران به تئوريسين، آنها را فاسد می کند.»15

 

به نظر مارکس روند انقلابی بسيار پيچيده است و آموزش مستمر پرولتاريا را می طلبد. بعنوان مثال، لازم است که پرولتاريا آگاهی طبقاتی بدست آورد، زيرا بدون آگاهی طبقاتی هرگز پی نخواهد برد که قادر است کل نظام سرمايه داری را براندازد و بجای آن نظامی را مستقر کند که بجای تامين منافع يک اقليت بسيار ثروتمند، منافع اکثريت زحمتکش را در نظر بگيرد. بعبارت ديگر، بدون آگاهی طبقاتی، کارگران می پذيرند که شرايط رقت انگيز آنها ناشی از عمل يا بی عملی خودشان و يا بدشانسی در زندگی است. اما آگاهی طبقاتی بطور غريزی بدست نمی آيد، زيرا بورژوازی بدون وقفه در جهت ايجاد و حفظ هژمونی (سلطه) ايدئولوژيک خود ادعا می کند که سرمايه داری بالاترين سطح آزادی های فردی، توزيع عادلانه ثروت و غيره را تأمين و تضمين می کند به اين دلائل، مارکس هميشه بر اهميت تبليغ و آموزش تأکيد می کرد. مارکس در اينمورد نوشت: «برای تضمين پيروزی انقلاب بايد "وحدت انديشه و عمل" داشت [اشاره به نظر باکونين]. اعضای انترناسيونال سعی می کنند با تبليغ، بحث و تشکل علنی پرولتاريا اين وحدت را ايجاد کنند، و نمايندگان نخبه انديشه انقلابی، ستاد عمومی تحت فرمان خود-منصوب و دائمی شهروند "ب" [باکونين] در پشت صحنه قرار دارد»16

 

اما برای اين که آموزش صورت گيرد، طبقه کارگر بايد متشکل شود، و جنبش سنديکايی راه تشکل و آموزش کارگران است. «در اتحاديه های کارگری است که کارگران بخود آموزش می دهند و سوسياليست می شوند، زيرا در برابر چشمان آنها و هر روز مبارزه با سرمايه اتفاق می افتد.»17

 

علاوه براين، برای مارکس کارگران برای آنکه بتوانند بورژوازی را برای کسب قدرت دولتی چالش نمايند بايد فراتر از تجربياتشان در جنبش سنديکايی در سطح سياسی نيز متشکل شوند. حزب سياسی ارگانی است که طبقه کارگر در آن و از طريق آن آگاهی طبقاتی خود را تکامل بخشيده و بيان می کند. حزب سياسی طبقه کارگر ابزاری است که طبقه از طريق آن منافع خود را تدوين کرده و برای ارتقاء آنها در سطح سياسی مبارزه می کند.

 

‌«در اينجا، قبل از هر چيز لازم است که کارگران بطور مستقل و متمرکز در کلوب ها متشکل شوند... سازماندهی کلوب های کارگری حداقل در انجمن محلی يکی از مهمترين نقاط برای تقويت و رشد حزب کارگران است؛ پيامد فوری سرنگونی دولتهای موجود، انتخاب مجلس نمايندگان ملی خواهد بود. در اينجا پرولتاريا بايد مراقب باشد که (1) هيچ گروهی از کارگران به هيچ نوع بهانه يا خدعه ای از طرف مقامات يا کميسرهای محلی منع نشود، (2) در همه جا نامزدهای کارگران در کنار نامزدهای بورژوا-دموکراتيک معرفی شده و دقت شود که آنها حتی الامکان عضو انترناسيونال باشند، و برای انتخابات با استفاده از همه ابزار ممکن تبليغ شود. حتا موقعی که چشم انداز انتخاب شدن بههیچوجه وجود ندارد، کارگران برای حفظ استقلال خود، شمارش نطروهای خود و برلاب قرار دادن برخورد انقلابی و موضع حزب خود، بايد نامزدهای خودشان را معرفی کنند.»18 علاوه براين، از نقطه نظر مارکس، اين سازمانهای طبقه کارگر بايد تمام پرولتاريا را در برگيرند. طبقه کاگر در مجموع خود بايد چنان فعالانه درگير شود که مناظره ها و بحث ها حقيقتاً «گفتمانی همگانی» باشند. اگر فقط بعضی ها در روند تصميم گيری درگير باشند، تصميم ها فقط منعکس کننده اين منافع ويژه ای خواهند بود و تصميمات از اعتبار عمومی برخوردار نخواهد بود.

 

بنابراين، در حاليکه باکونين در صدد بود برای پيشبرد موفقيت آميز انقلاب، براساس غرايز توده ها انجمن های سری تشکيل دهد، مارکس خود کارگران را به متشکل شدن ترغيب می کرد. اين سازمانهای طبقه کارگر نه تنها وسيله ای برای آموزش هستند بلکه پتانسيل آن را دارند که سلاحهای نيرومندی برای به چالش کشيدن بورژوازی برای قدرت دولتی تبديل شوند. در روند اين مبارزه، کارگران نه فقط خودآگاهی شان را بعنوان يک طبقه تحت ستم عميق تر می کنند، بلکه تدريجاً در می يابند که قادر به بدست گرفتن کنترل جامعه و اداره آن هستند.

 

عامل انقلابی

 

يک تفاوت عمده ديگر بين مارکسيسم و آنارشيسم در پاسخ به اين سوال است که چه کسی انقلاب سوسياليستی را رهبری خواهد کرد. مارکس و باکونين هر دو معتقد بودند که پرولتاريا نقش کليدی ايفا خواهد نمود. برای مارکس نقش رهبری کننده طبقه کارگر در انقلاب سوسياليستی يک اصل است، در حاليکه باکونين امکان و احتمال اين را در نظر می گرفت که دهقانان و حتا لومپن پولتاريا (بی کاران، بزه کاران و غيره) رهبری انقلاب سوسياليستی را عهده دار شوند. بعنوان مثال، باکونين استدلال می کرد که دهقانان به سه دليل يک طبقه انقلابی اند: آنها «خلق و خوی ساده و ستبر و انرژی منسوب به ذات توده » را حفظ کرده اند؛ آنها با دست های خود کار می کنند و از امتيازات متنفرند؛ و بعنوان رنجبر با کارگران منافع مشترک دارند.19 بعبارت ديگر، دهقانان بعلت نزديکی با طبيعت کمتر از ذات طبيعی خود بيگانه شده اند و از کمتر تحت تاثير مفاسد جامعه قرار دارند.

 

باکونين بحث مشابهی را درباره لومپن پرولتاريا عنوان می نمود: «منظور من از گل سرسبد پرولتاريا دقيقاً همان "گوشت" ابدی است... همان اراذل و اوباش عظيم خلق (تو سری خوردگان، "دُرد" جامعه) که معمولاً مارکس و انگلس اصطلاح شايان تصوير و تحقيرآميز لومپن پرولتاريا را در مورد آنها بکار می برند. منظور من "ولگردان" است، همان "اوباشی" که تمدن بورژوايی آنها را آلوده نکرده است و در اعماق وجود و در آمال و آرزوهای خود... تمام بذرهای سوسياليسم آينده را حمل می کنند.»20

 

در هر دو مورد، نتيجه گيری باکونين بر اين باور متکی است که در ذات بشر يک جوهر طبيعی وجود دارد که می شود آن را سرکوب کرد اما نمی توان آ ن را از بين برد. آنهائی که در جامعه از دستگاه دولت فاصله بيشتری دارند ( مانند دهقانان که در مناطق روستائی پراکنده اند و لومپن پرولتاريا، بطور ساده از رعايت قوانين سر باز می زنند) و در نتيجه رهبران طبيعی به حساب می آيند.

 

بر عکس، مارکس دائماً استدلال کرده است که فقط پرولتاريا عامل انقلابی است. «از تمام طبقاتی که در جامعه بورژوائی رو در روی هم قرار دارند، تنها پرولتاريا يک طبقه واقعاً انقلابی است. طبقات ديگر، رو در روی صنعت مدرن رو به زوال گذشته و نهايتاً ناپديد می شوند؛ پرولتاريا محصول ويژه و اساسی آن [صنعت مدرن] است.»21 در اينجا، يکبار ديگر بينش فلسفی متفاوت مارکس و باکونين، آنها را در دو مسير مختلف قرار می دهد. مارکس معتقد است اقتصاد به طبعيت انسان شکل می دهد، در نتيجه او عامل های انقلابی ممکن را از طريق تحليل نفوذ اقتصاد بر رشد آنها مورد بررسی قرار داد. توجه به عوامل اقتصادی مارکس را به اين نتيجه رساند که دهقانان بمثابه يک طبقه نمی توانند انقلاب سوسياليستی را رهبری کنند. بعنوام مثال، دهقانان يک طبقه منسجم را تشکيل نمی دهند. بخشی از آنها زمينداران بزرگ هستند و دهقانان ديگر را که اغلب فاقد زمين و بينوا هستندا برای کار بر روی زمين های خود اجير می کنند. علاوه براين، تمايل اکثريت دهقانان به مالکيت بر زمين می تواند مانع آن شود که دهقانان بدون رهبری طبقه کارگر به يک چشم انداز انقلابی واقعی دست يابند. علاوه بر اين ملاحظات اقتصادی، مارکس همچنين معتقد بود که وضعيت دهقانان نه تنها مانع دست يافتن آنها به آگاهی طبقاتی، بلکه مانع مبدل شدن آنها به يک طبقه واقعاً انقلابی می شود:

«دهقانان خرده مالک، توده عظيمی را تشکيل می دهند که آحاد آن در وضع يکسان بسر می برند ولی ميان آنها روابط همه جانبه برقرار نيست. بدين معنی که شيوۀ توليد آنها بجای آن که تماس های متقابلی را ميان آنها موجب گردد، برعکس آنها را از هم جدا می کند... عرصه‌ی توليد آنها که همان قطعات کوچک زمين است برای هيچگونه تقسيم کار در زراعت اين قطعات، برای هيچگونه استفاده از شيوه های علمی و بالنتيجه ايجاد تنوع در چگونگی پيشرفت آنها، برای هيچگونه تفاوتی در استعدادها و هيچگونه غناء مناسبات اجتماعی امکان باقی نمی گذارد. هر خانوار دهقانی تقريباً به خود متکی است و بخش اعظم آن چه را که مصرف می کند مستقيماً خودش توليد می کند و بدينسان وسائل معيشت خود را بيشتر از طريق مبادله با طبيعت بدست می آورد تا از طريق تماس با جامعه... در آن حدودی که ميليونها خانوار در شرايط اقتصادی خاصی بسر می برند که شيوۀ زندگی، منافع و فرهنگ آنها را از شيوۀ زندگی، منافع و فرهنگ طبقات ديگر متمايز می سازد و بطور خصمانه در نقطه‌ی مقابل شيوۀ زندگی، منافع و فرهنگ ديگر قرار می دهد-اين خانوارها تشکيل طبقه می دهند ولی چون ميان دهقانان خرده مالک فقط ارتباط محلی برقرار است و همانندی منافع آنان هيچگونه اشتراک، هيچگونه پيوند ملی و هيچگونه سازمان سياسی بوجود نمی آورد- اين دهقانان تشکيل طبقه نمیدهند.»21

 

از نظر مارکس لومپن پرولتاريا در وضعيت بدتری قرار دارد زيرا مستقيماً به روند توليد یيوند ندارد و از بدکاران دائم و بزهکاران و غيره تشکيل می شود.

 

مذهب

 

«در اين باره اظهارنظر مارکس عليه باکونين آنارشيست بسيار آموزنده است. باکونين که خود آموزش فلسفی ماترياليسم ديالکتيک را به طرز شکسته بستهای از مارکس و انگلس آموخته بود، در تندروی کار را به جايی میرسانيد که مدعی میشد مارکس و انگلس مرتجعند، زيرا حاضر نيستند خدانشناسی و جنگ عليه مذهب را در برنامه‌ی انترناسيونال اول بنويسند.

 

مارکس و انگلس در واقع نيز حاضر به چنين کار ابلهانهای نبودند، زيرا کشف ماترياليسم ديالکتيک و تبليغ آن در ميان تودهها، يعنی بحث علمی و آموزش يک چيز است و تحميل چنين عقيدهای به زور اساسنامه و برنامه به هر کارگر و مبارز انقلابی کاملا چيز ديگر. مارکسيسم برای متحد کردن صفوف پرولتاريا در قبال برنامه، برای گردآوری اردوی ستمکشان در برابر جباران روزگار است و نه برای تفرقهافکنی.

 

انگلس در نامهای که به يکی از اعضای فعال انترناسيونال اول در ايتاليا نوشته است، اختلاف خود و مارکس را با باکونين در اين مساله چنين توضيح میدهد: «باکونين میخواهد که ما آتهئيسم، يعنی بیدينی را در برنامه‌ی انترناسيونال وارد کنيم. اما وارد کردن اين گونه مطالب سبب میشود که صفوف پرولتاريای اروپا به جای اتحاد دچار تفرقه شود. در حالی که هدف مارکس و من متحد کردن پرولتارياست.» انگلس اضافه میکند: «باکونين با محدوديت فکری ويژۀ قشريون اهميت اين امر را درک نمیکند.»22

 

پی نويس ها:

1- امير نيک آيين، واژه نامه سياسی

2- ميخائيل باکونين، آزادی و دولت، لندن، 1950، ص. 43.

3- ميخائيل باکونين، «دولت گرايی و آنارشيسم» ويراستاری مارشال شاتز، نيويورک، 1972، ص.162.

4- همانجا، ص. 162.

5- کارل مارکس، چکيده کتاب دولت و آنارشی باکونين، در کتاب «آنارشيم و آنارکو-سنديکاليسم» مسکو، 1972، ص. 150.

6- باکونين، دولت گرايی و آنارشی، ص. 166.

7- کارل مارکس، هجدهم برومر لویی بناپارت، ترجمه محمد پورهرمزان، چاپ دوم، 1353، ص. 99-100.

8- کارل مارکس، فردريک انگلس، منتخب مراسلات، مسکو، ص. 247.

9- مارکس، انگلس، منتخب آثار در يک جلد، نيويورک، 1968، ص.323.

10- مارکس، چکيده کتاب دولت و آنارشی باکونین، ص. 148-149.

11- مارکس و انگلس، ايدئولوژی آلمانی، ص. 46-47.

12- مارکس و انگلس، منتخب آثار، ص. 324-325.

13- باکونين، منتخب آثار، ص. 172.

14- سام دولگاف، باکونين در باره آنارشی، ص. 282-283.

15- جيمز جول، آنارشيست ها، کمبريج، 1980، ص. 69.

16- مارکس و انگلس، «ائتلاف سوسيال دموکراسی و انجمن بين المللی کارگران، آنارشيسم و آنارکو-سنديکاليسم، ص. 112.

17- ديويد مک اين، منتخب آثار مارکس، آکسفورد، ص. 538.

18- مارکس و انگلس، کليات آثار، جلد 10، ص. 284.

19- جی پی ماکسيموف، فلسفه سياسی باکونين: آنارشيسم علمی، ص. 204.

20- دولگاف، باکونين در باره آنارشی، ص. 294.

21- مارکس، هجدهم برومر، همانجا، 101-102.

22- ف.م. جوانشير، آرمان 3 ، سال 1356.

 

گرفته از دنیای ما:

http://www.donyayema.info/articles_detail.php?aid=925

 

 

فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید