شماره 156- بروزرسانی چهارشنبه 19/10/1386                             بازگشت به صفحه اصلی

 تا آخرین نفس‌های هری مگ‌داف

گلاديز و پرسي برزيل

ترجمه: پرويز صداقت

هري مگداف، اقتصاددان امريكايي 93 سال زندگي كرد. در واپسين روزهاي زندگي‌اش دو دوست نزديك وي به بالينش رفتند و از نزديك شاهد آخرين ساعات و لحظه‌هاي زندگي هري بودند. آنان بعداً در مراسم بزرگداشتي كه براي هري مگداف در انجمن فرهنگ اخلاق نيويورك برگزار شد گزارشي از آن ساعت‌ها ارائه كردند.

آن‌چه در پي مي‌آيد ترجمه‌ي متن سخنراني اين دو است. هري مگداف در واپسين ساعات همچنان كه به پاسيون يوهان سباستيان باخ گوش مي‌داد از دل‌نگراني‌هايش و اميدهايش سخن مي‌گفت. از نگراني‌هاي جاري يك روشنفكر امريكايي درباره‌ي جنگ دولت بوش در عراق، از هراس ناشي از وقوع جنگي فاجعه‌بار در جهان يا بحراني زيست‌محيطي كه به زوال هستي انساني بينجامد تا اميدش به پيدايش فردايي ديگر و اين كه انسان‌ها تغيير كنند و همچنان كه تغيير مي‌كنند، وضعيت جديدي رقم ‌زنند و نظام اقتصادي را كه سبب‌ساز وضعيت كنوني است تغيير دهند.

مرثيه‌اي براي هري

هري زندگي شگفت‌انگيزي داشت! (1)

و نيز مرگي شگفت‌انگيز!

ما پنج‌شنبه شب به برلينگتُن رسيديم تا بيست‌ونهم دسامبر را با هري باشيم. در كنار پسرش فرد و عروس‌اش امي، از هري مراقبت كنيم... آن پنج‌شنبه شب وقتي تلفن زنگ زد من با هري بودم. هري به من گفت: «درباره‌ي سام (برادرش) است... او خيلي بيمار است.» چهره‌اش آرامش يافت و وقتي پرسي با يك ليوان از نوشيدني مورد‌علاقه‌اش به اتاق آمد لبخند شيريني زد.

وقتي شام مي‌خورديم اصرار كرد كه به ما در كنار ميز بپيوندد. هرچند چيز چنداني نخورد... وي سرشار از شادي بود... از «مانتلي ريويو» گفت، و از وضع بدي كه دولت بوش در كشور ايجاد كرده و جنگ غيرضروري‌اي كه در عراق راه انداخته‌اند.

سپس چهره‌اش آرام شد و با شوق از آن گفت كه چقدر دلش براي بيدي (همسرش) تنگ شده، بيدي بي‌نظير و خو‌ن‌گرم كه ‌مي‌خنديد، ناسزا مي‌گفت و از ما مي‌خواست كه نگران بهبود زندگي مردم باشيم.

صبح روز بعد، لارا سينگر مگداف با خبرهايي بد تلفن كرد و گفت سام صبح خيلي زود از دنيا رفته است. ما به هري چيزي نگفتيم. كمي بعد پرستار بيمار محتضر، الن فلاناگان، و پرسي گفتند كه هري به‌سرعت به خواب فرورفت.

اندكي بعد ديويد، نوه‌ي هري، از مصر تلفن كرد او با همسرش براي تعطيلات به آن‌جا رفته بودند. بايد به ديويد مي‌گفتم كه هري در حال مرگ است. بعد فرد با پسرش صحبت كرد.

 

روز بعد را من با هري گذراندم و تنها فرد ديگر با ما يوهان سباستين باخ يا دست‌كم موسيقي وي‌ بود. هري عاشق شنيدن باخ بود. صداي گراند پاسيون باخ مي‌آمد. وي گفت موزارت باشكوه است، اما باخ شگفت‌‌انگيز است.

با خودم چند تكه ماهي شور و يك نان سياه داشتم و گيلاسي كوچك از نوشيدني مورد علاقه‌اش؛ آن نوشيدني را با يكديگر تقسيم كرديم.

مي‌دانست در آستانه‌ي مرگ است. از او پرسيدم فكر مي‌كند 100 سال ديگر اين كشور و بخش اعظم جهان چه شكلي خواهد بود. گفت: «خب بستگي دارد كه جهان منفجر نشده باشد يا حيات بر روي زمين بر اثر گرمايش جهاني يا جنگ  از بين نرفته باشد.» او گفت «اما اگر چنين نباشد، مهم‌ترين مسئله مربوط به اين كشور نيست بلكه تمامي جهان است. زيرا اكنون شش ميليارد يا بيشتر روي زمين زندگي مي‌كنند و خيلي ساده منابع كافي براي بيشتر مردم جهان براي آن كه سطح زندگي‌اي مانند مردم امريكا يا ديگر بخش‌هاي جهان داشته باشند وجود ندارد.»

سپس گفت: «مردم بايد تغيير كنند.» و ادامه داد: «اين آموزه‌ي ماترياليستي را مي‌دانم كه ما همه حاصل شرايط و محيط پرورشي هستيم، و اين كه مردمان تغييريافته حاصل شرايط تغيير يافته و محيط تغييريافته‌اند. اما بايد به خاطر داشته باشيم كه اين مردم‌اند كه شرايط را تغيير مي‌دهند اين يعني آموزگاران بايد خود بياموزند و پيوسته باز بياموزند.

« درست است كه هستي آگاهي را رقم مي‌زند و هستي اجتماعي آگاهي اجتماعي را مي‌آفريند اما اين به‌تنهايي براي توليد خودآگاهي كافي نيست. خودآگاهي و به طور خاص آگاهي طبقاتي از آسمان همچون ايده‌اي ملكوتي نازل نمي‌شود. اين همان چيزي است كه مي‌گويم مردم بايد تغيير كنند. 

«100 سال ديگر؟ مي‌داني كه 100 سال در تاريخ يك دوره‌ي كوتاه زماني است. 100 سال در حدود زماني است كه من زندگي كرده‌ام، و در دوره‌ي زندگي من چيزها چندان تغييري نكرد. از 6 ميليارد جمعيت كنوني جهان، 2 تا 3 ميليارد نفر در فقر مفرط زندگي مي‌كنند. مرگ صدها ميليون نفر در طول سال به سبب نداشتن آب بهداشتي، نداشتن بهداشت، نداشتن 25 سنت براي واكسن زدن، مرگي ناگزير نيست. و آن سوي ديگر اين تصوير مردمي است كه از گرسنگي مي‌ميرند. مردمي كه در فقر زندگي مي‌كنند، و اين عامل مسلط در جهان امروز است. مردم بايد تغيير كنند. طي 100 سال؟ ترديد دارم، شايد بيشتر مثلاً 500 سال. و همچنان كه مردم تغيير مي‌كنند و وضعيت جديدي رقم مي‌زنند، نظام اقتصادي كه مسئول اين وضعيت است نيز بايد تغيير كند. اما اين تغيير ضروري است و در باور من اين تغيير بايد رخ دهد.»

بنابراين، مي‌بينيد كه ذهن هري و مغزش دو روز پيش از مرگ همچنان كه مانند هميشه، همدردانه، تيز و شفاف بود.

 

بار ديگر،بعدازظهر جمعه 31 دسامبر بعد از آن كه از خواب بيدار شد با او بود. به او گفتم پرسي مشغول پختن يك غذاي ايتاليايي بود كه اميدوار بود هري از آن لذت ببرد. هري مخالفت كرد و گفت «فكر مي‌كنم بهتر است امروز در اتاقم غذا بخورم.»

به او كمك كردم لوله‌ي تنفسش را تنظيم كند. از من درباره‌ي نوه‌ي 18 ساله‌ام سوال كرد كه قبل از اولين سفرش به چين هري را ديده بود. من بار ديگر علاقه‌ي هري به جوانان را به ياد آوردم... و نقش وي مانند يك مربي كه آنان را در روي پاهايش مي‌نشاند و با آنها از اميدها و روياهايشان، از مشكلات‌شان سخن مي‌گفت و از خرد عملي آنها بهره مي‌برد.

هري و من بارها اي‌ميل‌هايي ردوبدل مي‌كرديم... اغلب درباره‌ي اخبار و تحليل‌هاي مربوط به چين بود. مثلاً در نوامبر سال گذشته بعد از آن كه چين برنامه‌ي پنج‌ساله‌ي جديدش را اعلام كرد، ما درباره‌ي ادعاي من در مورد تشابه حركت چاوز و سوسياليسم بازار چين به ردوبدل كردن اطلاعات پرداختيم.

هري در پاسخ به من دو اي‌ميل مفصل نوشت و در آن تاكيد كرد «چين باشتاب به سوي سرمايه‌داري حركت مي‌كند؛ ونزوئلا كوشش مي‌كند از سرمايه‌داري رها شد.» او درنامه‌ي جديدتري در اكتبر گفته بود كه «بدبيني عميق وي... به خاطر گرايش من به آن است كه «سوسياليسم بازار» يك تناقض لفظي است. بازار بي‌كاري و نابرابري گسترده‌ را توليد مي‌كند. روشن است كه هدف سوسياليسم غلبه بر اين بيماري‌هاست.»

وي سپس گفت كه «يك فرمول بسيار ساده‌شده در كنه تفكر من است: مصرف + سرمايه‌گذاري = درآمد ملي. معناي فرمول اين است كه رشد سريع سرمايه‌گذاري با نرخ آهسته‌تر رشد در مصرف همراه مي‌شود. در يك اقتصاد بازار، توزيع كالاهاي مصرفي و خدمات به نحوي نابرابر تقسيم مي‌شود: ثروتمندان سهم بزرگ‌تري از فقرا دريافت مي‌كنند.»

وي اين دو اي‌ميل را اين‌گونه امضا كرد «با عشق از طرف دوست افسرده و بدخلق‌‌ات» اكنون چه كسي مي‌تواند اين گونه درس‌هايي با عشق و محبت به من بياموزد؟

بعداً در روز جمعه درباره‌ي نامه‌اي ردوبدل كرده بوديم صحبت كرديم. وي سپس گفت: «يك مقاله‌ي ديگر هست كه مي‌خواهم بنويسم. مقاله درباره‌ي آينده‌ي سوسياليسم است. فرد و من درباره‌ي آن در اين تابستان در مزرعه‌اش در فلچر صحبت كرديم. سال‌هاست كه درباره‌ي آينده‌ي سوسياليسم فكر كرده‌ام، اما به طور فشرده‌تر در چند ماه‌ اخير به اين موضوع پرداخته‌ام.» اصرار كردم كه بيشتر در اين باره بگويد؛ سعي مي‌كنم آنچه را او گفت به طور ساده بيان كنم:

چهار عنصر بنيادي وجود دارد كه براي آينده‌ي سوسياليسم ضروري است.

نخست: گسترش – رشد

دوم: تنوع آدم‌ها و عقايد

سوم: درك و پذيرش تفاوت‌هاي فرهنگي و گفت‌وگو در بين طيف متنوع مردم جهان، و

چهارم: برادري، پذيرش روح سوسياليسم.

نخستين عنصر – گسترش

رشد از طريق آموزش و انتشار ارزش‌ها و هدف‌هاي سوسياليسم به زباني جذاب براي جوانان و نوجوانان رخ خواهد داد. والدين و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، و ميليون‌ها مردم مهرباني كه ارزش‌هاي تقسيم منابع جهان و منفعت بردن همگان از كيفيت زندگي را درمي‌يابند، لازم است براي آن كه با ديگران سخن بگويند به حركت درآيند.

دومين عنصر – تنوع

بايد فعالانه مردم را در تمامي سنين، نژادها، اقوام و طبقات اجتماعي را با ياري‌كردن، آموزش، نوشتن، فعاليت رسانه‌اي، راه‌پيمايي و فعاليت و مهم‌تر از همه از طريق روشي كه زندگي ما به ديگران مي‌پيوندد جذب كنيم .

سوم – درك

دو عنصر نخست، يعني گسترش و تنوع تنها در صورتي موفق مي‌شود كه همه‌ي افراد درگير در آن بتوانند يك حيات حقيقتاً چند فرهنگي را در جامعه،‌كشور و جهان دريابند و زندگي كنند. ما بايد صداهاي گوناگوني را كه به شيوه‌ي خاص خود بيان مي‌شوند درك كنيم، معناي زندگي در يك جامعه‌ي سوسياليستي براي آن‌ها و در گوهر سوسياليسم.

مي‌توانستم ببينم كه هري همچنان كه لوله‌ي تنفس‌اش را تنظيم مي‌كند خسته شده است. موافقت كرديم درباره‌ي عنصر چهارم، يعني روح سوسياليسم، روز بعد صحبت كنيم. وي اصرار كرد كه بروم و غذاي ايتاليايي را كه پرسي پخته بود بخورم ولي قبل از آن از من خواست كه دستگاه پخش سي‌دي را نزديك‌تر بياورم و قطعه‌ي مورد علاقه‌اش از موسيقي باخ را بگذارم.

فرداي آن روز، شنبه 31 دسامبر 2005، هري در تختخوابش نشسته بود و به همراه فرد و امي، به باخ گوش مي‌داد، جون و الن و پرسي و من نگران نيازهاي پزشكي و آسايش‌اش بوديم.

براي شام بيشتر غداي ايتاليايي را خورديم، اما در واپسين 12 ساعت از 3 بعدازظهر شنبه 31 دسامبر، فرد هيچ‌گاه پدرش را تنها نگذاشت، با او صحبت مي‌كرد و وسايل آسايش اور را فراهم مي‌كرد.

به همراه فرد، امي و جون در كنار تختخوابش هري در سال 3 بامداد نخستين روز سال نو درگذشت.

 

چند سال قبل ما به مجلسي شبيه اين رفته بوديم تا از دوست نزديك و عزيزي كه درگذشته بود تجليل كنيم، همچنان كه قدم مي‌زديم به هري گفتم «مي‌داني من واقعاً چنين مراسمي را دوست ندارم.» و هري گفت «نه، اشتباه مي‌كني. مهم است كه كتاب زندگي يك نفر را به پايان برسانيم.» خب، فكر مي‌كنم كه امروزبه خوبي و حقيقتاً كتاب زندگي دوست عزيزمان هري مگ‌داف را به پايان رسانديم.


(1) در متن حاضر گفته‌هاي گلاديز برزيل با حروف سياه و گرفته‌هاي پرسي برزيل با حروف نازك مشخص شده‌اند

 

 

فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید