![]() |
|
شماره 157- بروزرسانی شنبه 22/10/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
اگر ذرهای زندگی ...
گابريل گارسيا ماركز﴿١﴾ برگردان: خسرو باقري
اگر خداوند لحظهای به یاد میآورد که من عروسک پارچهای کهنهای نیستم و ذرهای زندگی به من میبخشید؛ دیگر هر آنچه را که به ذهنم میرسید، بر زبان جاری نمیکردم؛ بلکه به همه چیزهایی که بر زبان میآوردم، میاندیشیدم. ارزش و جایگاه اشیا را نه با بهای آنها که با معنایی که در آنها نهفته است، میسنجیدم. اگر خداوند لحظهای به یاد میآورد که من عروسک پارچهای کهنهای نیستم و ذرهای زندگی به من میبخشید؛ کمتر به خواب میرفتم و بیشتر رویا میدیدم زیرا دریافتهام که هر دقیقهای که چشمان خود را برهم مینهم، شصت ثانیه نور را از کف میدهم. هنگامی که دیگران از رفتن یازمیماندند، به حرکت درمیآمدم و هنگامی که دیگران به خواب میرفتند، همچنان بیدار میماندم. هنگامی که دیگران به سخن درمیآمدند، سراپا گوش میشدم و از خوردن یک بستنی چه لذتها که نمیبردم. اگر خداوند لحظهای به یاد میآورد که من عروسک پارچهای کهنهای نیستم و ذرهای زندگی به من میبخشید؛ لباس سادهای بر تن میکردم، به خورشید چشم میدوختم و آنگاه نهتنها پیکرم را که جانم را نیز در برابرش عریان میکردم. اگر دیگر بار دلی در سینهام میتپید، نفرتهایم را بر یخ مینوشتم و تا برآمدن خورشید به انتظار مینشستم. با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری میکردم تا درد خارها و گرمای بوسهی شرمگین گلبرگهایش در جانم جاری گردند. برفراز ستارگان، با رویای "ون گوگ" ﴿٢﴾، شعر " بنهدتی"﴿٣﴾ را نقاشی میکردم و ترانهی "سرت"﴿٤﴾ را چونان آوازی عاشقانه به ماه تقدیم میکردم. اگر خداوند لحظهای به یاد میآورد که من عروسک پارچهای کهنهای نیستم و ذرهای زندگی به من میبخشید؛ نمیگذاشتم حتی یک روز از زندگیم بگذرد بیآنکه به مردمی که دوستشان دارم، بگویم که دوستشان دارم. به همهی زنان و مردان میگفتم که باورم کنند که محبوب منند و همواره در عشق و با عشق میزیستم. به همه انسانها میگفتم که تا چه اندازه در اشتباهند وقتی گمان میبرند که اگر پیر شوند؛ دیگر نمیتوانند عاشق شوند، دریغا که نمیدانند زمانی پیر میشوند که دیگر عشق نمیورزند. به هر کودکی دو بال میدادم، اما رهایش میکردم تا خود پرواز را بیاموزد. به سالخوردگان میآموختم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی است که بر در میکوبد. اگر خداوند لحظهای به یاد میآورد که من عروسک پارچهای کهنهای نیستم و ذرهای زندگی به من میبخشید؛ به شما میگقتم که آه ای انسانها، چه بسیار چیزها که از شما آموختهام. آموختهام که همگان میخواهند در قلهی کوه زندگی کنند، اما نمیدانند که خوشبختی واقعی به ترازویی بستگی دارد که با آن ارزش چیزها را میسنجیم. دریافتهام که وقتی نوزادی برای نخستین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را میفشارد، او را برای همیشه در دام خود اسیر میکند. دریافتهام که انسان تنها زمانی حق دارد به انسان دیگر از بالا نگاه کند که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. باری من از شما بسی چیزها آموختهام، اما دریغ که آموختههایم به کاری نمیآیند. زیرا زمانی که آنها را در صندوقچهی سینهام مینهم، در بستر مرگ خواهم بود. ﴿١﴾-گابریل گارسیا مارکز، نویسندهی نامدار آمریکای لاتین به سرطان غدد لنفاوی مبتلاست. او در سال ٢٠٠١میلادی نامهای خطاب به دوستانش نوسته که ترجمه شده و روی شبکهی جهانی اینترنت قرار گرفته است. (2) Van Gogh (3) Benedetti (4) Serrat سرچشمه: http//www.spiritualsisters
|
|
فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |