![]() |
|
شماره 16- بروزرسانی:15/1/1384 |
|
انديشه ديالکتيک در نظر صدراي شيرازي نوشته : ارس احمدي « نور آفتاب واحد است اگرچه بوسيله ديوارها و کوهها و انواع بيشمار اشيا ديگر متعدد مي شود. گوهر جهان نيز واحد است اگرچه بين اشياء و اجسام مختلف تقسيم مي شود. » (مارکوس اورليوس) - کتاب ماترياليست هاي يونان باستان (چاپ روسي متضمن آثار سيسرون، اپيکتيوس، مارکوس اورليوس، پلين، پلوتارک، تاسيت، فرفريوس و ... است)
ديالکتيک چه در کالبد ذهن گرايانه و چه در کالبد عين گرايانه همواره مايه انديشه متفکران جهان بوده و هست. از هراکليت، ارسطو و متفکران دوران سکولاستيک چون اسکت اريژن، فلاسفه ي قرون جديد چون اسپينوزا، دموکراتهاي انقلابي روس مانند گرتسن، بلينسکي، دبروليوبف، چرنيشفسکي گرفته تا هگل، مارکس و انگلس همگي به نوعي با ديالکتيک آميخته بوده اند. ليکن اين غوررسي به ممالک باختر محدود نمي شود و رد پاي آن را در خاور نيز مي توان جست. براي نمونه مي توان از دو انديشمند بزرگ مولانا جلال الدين بلخي و صدرالدين شيرازي (موسوم به ملاصدرا) نام برد. آنچه مايه تخالف (تضاد) ديالکتيک خاوري و باختري بوده همانا جنبه ي ايده آليستي و سوبژکتيو آن مي باشد. عنصري که از لاهوتِ متاخر سخن مي راند و گويي نقطه گريزِ پرسپکتيو خود يا "مثل" انديشه خود را در نيل از ناسوت (جهان ماده) به لاهوت (جهان معنا) يا از گيتي به سوي مينو فرض مي نمايد. شايد اين جنبه متافيزيکي، ذهن را به خود در آلايد ليکن نمي تواند جان مايه ي انديشه آنان را از نظر دور نگاه دارد. متافيزيک، حرکت جوهري جهان ماده را از ياد مي برد؛ جمود را جانشين حرکت و تعادل را جانشين نبرد و تنازع مي کند و بدين وسيله روح را حاصل اشتداد و استمکال ماده نمي بيند. اين موضوعي ست که ذهن صدراي شيرازي را به خود معطوف نمود و انديشه تحقيق و تفحص را در او برانگيخت. درست به همين دليل است که بايستي جايگاه نظر او را به عرش برد و بر او ارج نهاد. * * * صدرالدين محمد بن ابراهيم شيرازي در زمان شاه عباس دوم صفوي مي زيست. جاي بسي شگفتي است که در دوره ي غلبه تحجر و صرف انديشي، صدرا به طرح مباحث بنيادين بپردازد. او نه در قالب يک انديشمند بل در قالب يک روشنفکر رخ مي نمايد. نظريات ديالکتيکي وي را مي توان عمدتا در کتاب «الحکمه المتعاليه في اسفار الاربعه العقليه» به روشني يافت. کلام صدرالمتالهين چون زبان ابوريحان بيروني، ابن سينا، سران جنبش حروفيه و بسياري ديگر برايش آوارگي به بار آورد. در دوره تاريخي ذکر شده دو دستگي عمده اي در ايران به چشم مي خورد. دسته ي اول پيروان سهروردي، غزالي، فخررازي، ميرداماد، لاهيجي و به طور کلي همه ي متکلمين بودند که از اصالت مهيت (ماهيت) طرفداري مي کردند. دسته ي دوم را پيروان صوفيه و حکمت مشاء تشکيل مي دادند که معتقد به تاصل وجود بودند. صدرا از حيث نظري بيشتر به دسته دوم تمايل داشت ولي از آثار بزرگاني چون سهروردي و غيره نيز به حد کمال سود جست و در جهت آشتي فلسفه مشاء و فلاسفه ي اشراق، الهيات اسلامي و نظريات متداول در ايران برآمد. فلسفه ي او گامي به سوي رفع تناقضات متداول حکمت مشاء و اشراق است و جالب اينکه اين تحول فکري با اقدامات کساني چون دکارت و بيکن در باختر به صورت تقريبي مقارن بوده است.
توضيحي مختصر در باب شهاب الدين سهروردي (551-587 ه.ق) شهاب الدين ابوالفتوح يحيي بن حبش بن اميرک سهروردي ملقب به «شيخ اشراق»، «شيخ مقتول»، «مويد باالملکوت» در زنجان مقارن با سلطنت سلطان سنجر سلجوقي متولد شد و نزد «مجدالدين جيلي» - از طرفداران حکمت هِرمسي (شيوه عرفاني) در مراغه به تحصيل پرداخت. «مجدالدين جيلي» دو شاگرد متفکر از خود به يادگار گذاشت يکي «شهاب الدين سهروردي» و ديگري «امام المتشککين» (امام فخررازي) بودند. شيخ پس از پايان تحصيلات به سياحت در عراق و شام مي پردازد و مورد توجه «الملک الظاهر» فرزند صلاح الدين ايوبي (حاکم شهر حلب) قرار مي گيرد. ليکن حکماي حلب او را به ارتداد در عقايد اسلامي متهم مي کنند و در نهايت در سن 36 يا 38 سالگي در سال 587 ه.ق در قلعه حلب خفه مي شود.
طبقه بندي فلاسفه در نظر سهروردي : متالهين و طالبان تاله متالهين به کساني گفته مي شود که فقط به حکمت لدني که حکمت ذوقي و کشفي است دست يافته اند و معتقدند معاني و مجردات را مي توان از راه کشف و شهود دريافت. عرفا و متصوفين در اين جرگه اعتقادي مي گنجند. « آن ها اشراقيون هستند و به کمک سوانح نوريه بارقه ي الهي بر قلوبشان تا حدي که ملکه شود مي تابد. » (سهروردي) پيروان حکمت مشاء، طرفداران مکتب ارسطو (حکمت عتيق) پيروان بحث و نظر که توجه را به استدلال مبذول داشته اند و خود را از عنايت به ذوقيات مبري مي دانند. دسته مياني : صاحبان تاله و بحث (جامعان حکمت لدني و حکمت عتيق) سهروردي خود را برزخي بين تاله و بحث، بين حکمت لدني و حکمت عتيق مي دانست. او بر خلاف عرفا و متصوفه که حکمت ذوقي را راه کشف و شهود استنباط مي کردند به استدلال و بحث نيز ارزش مي داد و بر خلاف متالهين که بدون سيستم سازي به وحدت وجود اعتقاد داشتند، سيستمي منظم بر اساس حکمت لدني و استدلال بنا کرد. فلسفه نور سهروردي، تجديد نظر در فلسفه خسرواني (فهلوي) انديشه اصالت نور به مثابه ي ماده و هيولاي اساسي و واحد سه بار در تاريخ تکامل جهان بيني ايران ظهور مي کند. دو بار به شکل خالص مذهبي (در مزده يسنه و مهرپرستي) و يک بار به شکل فلسفي و استدلالي (در فلسفه اشراق يا حکمه النوريه سهروردي). اشراقات و انوار در نظر سهروردي همانست که حکماي خسرواني[1] آن را «امشاسپندان»[2] مي ناميدند و متکلمين آن را ملائکه[3] مي ناميدند و آن ها واسطه هايي بين جهان ما و جهان انوار مي باشند. به آساني مي توان مشاهده کرد که فلسفه نور سهروردي داستان نبرد نور و ظلمت، يزدان و اهريمن را زنده مي کند ولي در عين حال آن را با انديشه هاي ارسطويي، افلاطوني و نوافلاطوني درباره تجلي و فيضان در مي آميزد و به آن رنگ تعقلي و استدلالي و بالاخص رنگ اسلامي مي بخشد. شيخ اشراق براي نور جسميت قائل نبود و آنرا «هيئت» مي دانست و محتمل مي شمرد که ماده ي مخصوصي حامل نور باشد، بر خلاف ملاصدرا که براي نور «جرميت» قائل بود ولي «جسميت» قائل نبود. جهش به دوره ملاصدرا مونيسم عرفاني فهلويون و پلوراليسم مشائين در حکمت مشاء، وجود را متکثر مي دانستند و اصطلاحا نگاهي پلوراليستي به وجود داشتند. اما تا حدودي در عمق نظرشان انسان هايي مونيست بودند. به طور کلي حکمت مشاء به هيولاي ازلي و ابدي (ماده المواد) اعتقاد داشته و وجود را جوهربالذات مي ناميدند. ليکن فهلويون و عرفاي پانته ايست، به وحدت وجود اعتقاد داشتند و وجود را واحد ولي داراي اشتراک معنوي فرض مي کردند.
طرفداران اصالت مهيت (ماهيت) در مقابل طرفداران اصالت وجود طرفداران اين جرگه فکري وجود را امري اعتباري و انتزاعي فرض مي کردند و اصالت را به ماهيت و تعينات مستقل از ذهن بشر مي دادند. سهروردي از پيروان اصالت مهيت مي باشد که در کتب و دست نوشته هايش شمه اي از تکثر را مي توان يافت. ملاصدرا در مقابل بيان مي کند اصل و حقيقت، وجود است و ماهيت امري اعتباري و نسبي و ممکن است. ماهيت از وجود واحد شکل مي گيرد. حرکت و تغيير در وجود است و نه در ماهيت. اصولا ماهيت چيزي ست که در جواب «ما هو؟» بدست مي آيد. براي مثال گويند : «اين چيست؟»، گوييم : «دفتر يا قلم يا هرچيز ديگر». طرفداران اصالت ماهيت تقدم را به ماهيت مي دهند و وجود را از اثرات ماهيت مي شمارند. ليکن ملاصدرا بيان مي کند که تحقق ماهيت به وجود است.
جسم و روح در نظر صدرا « الروح جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء» (ملاصدرا) معناي سخن فوق اين است که روح در شکل گيري بدوي با جسم همراه است و جوهري فارق از بدن نيست. در آغاز ممزوج با بدن است سپس درجات تکاملي (اشتداد و استمکال) را طي مي کند تا به مقام عقل برسد. او بر همين اساس پايه اي براي معاد جسماني بنا مي نمايد. بر خلاف نظر صدرا، حکما و عرفا روح را جوهري مستقل از بدن و جسم مي دانستند.
ثبوت و حرکت ثبوت آن دسته از حقايق ازلي و ابدي ملکوتي را شامل مي شود که افلاطون نيز به نوعي آن را در قالب کائنات نشان مي دهد و نام مثل را براي آن بر مي گزيند. ريشه ي ايده آليستي انديشه افلاطون بدينسان جلوه گر مي شود؛ آن جا که مفهوم، خود را از مصداق جدا کرده و حالتي ثابت به خود مي گيرد. صدرا تا حدودي در جهت حل اين پارادوکس برآمد. افلاطون ثبوت را در مثل و حقيقت ازلي و ابدي کائنات مي ديد حال آنکه صدرا ثبوت را صرفا در عالم لاهوت مي يافت و کائنات را قالبي سيال و در حرکت نشان مي دهد. پور سينا (ابن سينا)، حرکت را تغيير اندک اندک به سوي چيزي ديگر مي داند که وصول به آن چيز ديگر امري ست بالقوه، نه بالفعل. اصطلاحا جنبش را در چيزهاي فزوني و کاستي پذير مجاز مي شمارد و لذا گوهر اشياء رنگي از جنبش نخواهد ديد. در نظر کليه شارحين حکمت مشاء و پور سينا حرکت صرفا مي تواند در اعراض[4] باشد نه در جواهر[5]. در نظر صدرا معلول نمي تواند از علت تخلف بجويد بدين معني که طبيعت اشياء و سرشت آن ها مبدا و انگيزه حرکت است حال اگر طبيعت اشياء امري ثابت باشد معلول نيز نخواهد توانست از علت خود جدا باشد و مي بايست ثابت و قارّ باشد. اما در واقع چنين نيست و اعراض به صورت مداوم در حال تغيير و تحول اند. لذا جوهر نيز که علتِ بدوي ست در سياليت و تغيير خواهد بود.
افق هاي ديالکتيک صدرا مبدا عالم را جسم طبيعي معرفي مي کند و ماده نخستين عالم را هيولي مي داند. همچنين معتقد است، سکون و ثبوت در عالم ماده وجود ندارد. او مکررا اعلام می کند که جوهر عالم مادی مدام همچون آب در سيلان و جريان است؛ اجزاء نفي مي شوند و به اجزايي جديد بدل مي گردند. همه چيز در حال حدوث و انقضاي دائمي ست. نفي در نفي که اساس نگرش ديالکتيکي ست به وضوح در انديشه صدراي شيرازي به چشم مي خورد. نکته جالب و تکان دهنده در مورد صدرالمتالهين اين است که وي با وجود ناآگاهي از مفهوم تضاد که زيربناي انديشه ديالکتيک مي باشد به نتايج فوق الذکر رسيد. مولانا ديگر متفکر ايراني که از اسلوب ديالکتيکي سود جسته است نيز مانند صدرا از حرکت جوهري و نفي دائمي اجزا سخن مي راند ليکن مولانا در بيان علت اين تحليل به تخالف (تضاد) اشاره مي کند و از آن مطلع بوده است : پس بناي خلق از اضداد بود لاجرم جنگي شدند از ضرّ و سود هست احوالت خلاف يکدگر هر يکي با هم مخالف در اثر * * * اين جهان جنگ است چون کل بنگري ذره ذره همچو دين با کافري اين يکي ذره همي پرد به چپ وان دگر سوي يمين اندر طلب دره اي بالا و آن ديگر نگون جنگ فعليشان ببين اندر سکون جنگ فعلي هست از جنگ نهان زين تخالف آن تخالف را بدان يا جاي ديگر مولوي از نبرد اجزاي متضاد و مفهوم نسبيت در هر حکمي سخن مي راند : در زمانه هيچ زهر و قند نيست که يکي را يا دگر را بند نيست زهر ماران مار را باشد حيات نسبتش با آدمي باشد ممات خلق آبي را بود دريا چو باغ خلق خاکي را بود آن مرگ ممات زيد اندر حق آن شيطان بود در حق شخص دگر سلطان بود آن بگويد زيد صديق سني است وان بگويد زيد گبر گشتني است جاي بسي شگفتي ست که فيلسوف فرزانه ايراني –صدرالمتالهين- بدون علم به مفهوم تضاد، مفاهيم پايه ديالکتيک را بيان مي کند. وي در توضيح علت حرکت جوهري ماده و نفي مدام اجزا، فرضيه سياليت بالذات عالم ناسوت را مطرح مي سازد. وي همچنين در ادامه مفهوم حرکت را توسعه مي دهد و بيان مي کند که حرکت نه يک روند تکراري و قهقرايي، بلکه روندي پيشرو و تکاملي ست. در ديالکتيک تمثيلي-عرفاني مولوي اين حرکت تکاملي به صورت حرکت از جماد به نبات، از نبات به حيوان، از حيوان به انسان و ... نشان داده شده است که با واقعيت سير ماده غير ارگانيک به ارگانيک کاملا تطابق دارد : از جمادي مردم و نامي شدم وز نما مردم ز حيوان سرزدم مردم از حيواني و آدم شدم پس چه گويم چون ز مردم کم شدم بار ديگر از فلک پران شوم وانچه کاندرو هم نايد آن شوم صدرا اگرچه قاطعانه از حرکت جوهري ماده سخن مي راند ليکن محتواي انديشه اش ايده آليستي ست زيرا اين حرکت و تنازع دروني ماده را اصل نپنداشته و چون مشائيون عالم معنا را اصل و ثابت و مطلق مي انگارد. اين موضوع را شايد بتوان نقطه ضعف نظريات ملاصدرا دانست. موضوعي که گواهي بر وجود زيربناي فکري مثلی مي باشد. اما با وجود چنين ضعفي نمي توان آراي وي را از نظر دور نگاه داشت و بايد اذعان نمود که نظريات اين فيلسوف ايراني در حد خود بي نظير و مترقي بوده است. همانطور که در ابتداي جستار ذکر شد، اسلوب ديالکتيک محدود به باختر يا خاور نمي شود؛ چه ردپاي آن را مي توان در هر کجاي اين گستره پهناور يافت. منابع : - حکمه الاشراق / سهروردي - فن سماع طبيعي / ترجمه فروغي - آواز پر جبرئيل / سهروردي - تاريخ تصوف در ايران / دکتر غني - الحکمه المتعاليه في اسفار الاربعه العقليه / ملاصدرا |
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |