شماره 160- بروزرسانی پنجشنبه 27/10/1386                             بازگشت به صفحه اصلی

بالاتر از سیاهی

 

 ع.چلیاوی

chalyavi@gmail.com

   

 

حرف از سیاهیست که در قاموس ما هم ردیف است با ادبار و نکبت و بد یُمنی. سیه روزی می گوئیم بدبختیمان را؛ سیاه پستان، زنی را کو فرزندی نزاد، و سیاه خانهی وحشت، تنگنای گور را. سیاهی را باز من به آن حالت های عمیق ِدرونیای تشبیه میکنم که اهالی بعضی از جوامع، یا بعضی از اهالی بعضی از جوامع بدان دچارند و ناشی از پلیدترین خصوصیت های غریزی انسان هائیست که میتوانند در تعارض با جنبهی متعالی زندگی اجتماعی و نوعی خود گوش به فرمان غرائز پیچیدهای باشند که از ناکجاآبادی که در مخیلهی خود طراحی کرده اند صادر می شوند. و باز آن شرائط اجتماعی معینی را که زمینهی بروز و پرورش این فضای اندرونی را در دنیای ذهنی افراد فراهم می سازد. و باز آن شرائط تاریخی فرهنگیای را که این شرائط اجتماعی را توجیه میکند.

     شاید بشود گفت هرجامعهای از این لحاظ دارای ضریب خاصیست؛ بسته به تاریخ و چگونگی تکامل اجتماعیاش. در این صورت خواهی نخواهی وجود حالت متعارض درونی را چون پدیدهای مأنوس با حیات اجتماعی و سیر تمدن نوع انسان پذیرفتهایم؛ چنان که مکتب فرویدیسم با اتکا به غریزهی مرگ این چنین می کند.یا این که بشود بگوئیم نه، فقط بعضی جوامع و به دلائل معینی به این صفت مبتلا هستند. یعنی در حقیقت گفته باشیم صفت تاریکیِ شیطانی، صفتی ست عارضی که تنها بعضی از جوامع ممکن است به آن دچار شوند. در این صورت جامعهی تاریکخانهای جامعهای مریض است و مثل هر مریض دیگری باید درمان شود.

     وقتی به خود فکر میکنیم دو حالت پیش می آید: این خود یا خودی اجتماعی ست یا خودی فردی.خودِ اجتماعی همان طور که پیداست پدیدهایست که توسط جامعه تعریف شده است و در راستای تغییرات تاریخی اجتماعی در حال تغییر و تکامل است .مثل خود انسان اروپائی قرون وسطا که به خود انسان اروپائی رنسانس و قرون جدید بدل شده است؛ با تعریف و حقوق معین. در ایندیویژوالیزم انسان اروپائی جنبههای قوی اجتماعی وجود دارد.این خود در عین حال غیر خود است .مقوله مرکبیست که در هم تنیدگی فرد و جامعه را مینمایاند.

    اما خود فردی چیست و چگونه شکل می گیرد؟ در وهله ی اول اجتماعی نیست؛ یعنی این که جامعه آن رابطهی متقابل را با او ندارد که نقش خود را بر تارک وی حک کند؛ یعنی این که فرد به راه خود است و جامعه به راه خود. خود فردی قرون زیادی را در این شرائط به سر کرده است.بی مهری طبیعت و وسعت سرزمینی و تمرکز قدرت، شکل زندگی نبات واری را بر او تحمیل کرده است.او محروم از شرکت در پی افکنی ساختارهای اجتماعی خود، درون گرا و با قوهی تخیل هیستریک بار آمده است.در حواشی کویر و صحاری عظیم چون گیاهی خودرو، تنگدست و فارغ از رویدادها، ذهنی خیال انگیز، وهمآگین و چند لایه لازم است تا تفسیری مه آلود از هستی بیابد؛ تا در جوار رودهای خروشان و در دامان طبیعتی سخی و به لطف پراکندگی سیاسی فرصتسازی که هر انسانی را امکان میداد که با شرکت در رویدادهای بزرگ اجتماعی، تا اندازهای به دریافت مستقیم از سِیر حیات خویش نائل آید، و ذهنی واقع گرا، اگر چه از مسیر زندگی رازگونه و ابهام آلود قرون میانه ، اگنوستیسیزم مردد پس از آن ، واژگونهی هگلی و ماتریالیسم نوین، ولی در عین حال یک لایه می سازد.تخیل ِیک لایه، تخیلیست که به پیشباز واقعیت  می رود؛ رازی کشف شدنی دارد که کلید پیشرفت مادی و معنوی هستی است.ولی تخیل چند لایه فرا واقعیتی و نشدنی ست؛ تخیلیست مأیوسانه؛ تخیل برای تخیل. رازی در کار نیست که رازوارگی مداوم است.

     بن بست فرارو، خودِِ فردی را که نتوانسته است از قید تاریخ رها شود در خود فرو بردهست.حکایت محبوسیست که سر به دیوار می کوبد تا خیال رهائی را از خود دور سازد؛ تا زمزمهی شیزوفرنیک رهائی را نشنیده بگیرد، و در هزارتوی تنهائی مطلق، هویتی خود ویژه برای خود دست و پا کند.در هستی موهوم خیال، مخلوقات برزخی  بر تو چنگ می اندازند ؛ نارنگ و پراکنده؛ و هر یک گوشهای از ترا میخواهند؛ چه باید کرد؟ اکسیری باید یافت تا این صورتکان را جان بخشد، و یا در فراخنای این تو در توئی خود نیز سیال شوی و در مادهی اثیری مدهوش کننده شناور گردی و در رازناکی و فراخویشی ِجادوئیاش غوطه بخوری و انسان معاصر را که در سرزمینهای مه آلود باستانی متولد میشود تا فضای شفاف و زلال تخیل و تفکر یک لایه را بیازماید بتارانی؟

     حقایق ذهنی در زندان توهمات در بندند و موهومات در چند و چون هستی اجتماعی نقش حقیقت می گیرند، و حقیقت خود هیولای ناراستی مینماید. واقعیتهای روزمره اما نقش میانجی دارند، و ترا در جائی میان حقایق و موهومات معلق نگه میدارند و هم چون حائلی مانع رو در روئی این دو میشوند تا پایداری این تعلیق را رسمیت بخشند. نیروئی شیطانی ترا میگوید که نگوئی ؛ نشنیده بگیری و چشمان خود را بر روی حقیقتی که ملموس است و در پیش روی تو اتفاق میافتد  فرو بندی و آن را به  انگارهای انکار پذیر تبدیل کنی . این ساز و کار در فضائی جادوئی که انگار نیروی خود را از ارواح تاریخی منحوس می گیرد بروز می کند؛ تو گوئی حقیقت می آید تا محو شود.

     ارواح وهم آورِ حقیقت گریز، اما، رازی تاریخی به سینه دارند که هستی اشان را موجه می سازد.حقیقت گریزی اگر چه با موهوم پرستی قرین است، اما خودِ آن نیست و بیش از آن است. همآوازی با حقیقت وجودت را به تغییر خود و سپس تغییر هستی میخواند و ناگزیر جنبش ساز است. پس رازِ بقا و تداوم هستی ِحقیقی در سیر پیش روندهی جنبشهای دگرگونیساز نهفته ست، و راستی را راهی دیگر برای زیستن نیست.اما آنگاه که تغییر هستی ممکن نشده است و بازتاب این ممکن نشدگی روح ترا در نوردیده است، جاودانگی تغییر در حافظهی تو به سکونی لایتناهی تبدیل می شود؛ و آنگاه هستی ِموهوم در حضور مانای خویش به دنیای درونیاش میخزد و در چنبرهی درونی خود به گمانهزنی زندگی می پردازد و در تو در توئی اندرونیاش نارازهای ابدی میآفریند .

     در جهان چند میلیاردی ما، اما، بیش از پیش رابطهی جامعه و فرد دگرگون می شود، و تضاد فرد با جامعه  از طریق اجتماعیتر شدن عرصههای زندگی تکامل می یابد و به سمت کیفیت نوینی میل می کند که در آن فرد و جامعه در هم تنیده و به مفهوم یگانهی تجزیه ناپذیری بدل می شوند. پویش متحولی که در آن فردیت در مفهوم کهنهاش زوال یابد و مفهوم جامعه همزمان در برگیرندهی مفهوم فردیت خواهد بود. در حقیقت فردیت خود یکی از جنبه های اجتماعی بودن خواهد بود. چرائی این در هم تنید گی یک بار از ناحیهی تقویت مستمر ایمان فرد به نقش موثرتر مؤسسات اجتماعی از راه تجربه و توانمندیهای آنها در پیشبرد اهداف انسان ها توجیه میشود؛ و بار دیگر از ناحیه ی کم رنگ شدن جنبههای خاص زندگیِ فردی و اثبات نا کارائی قدرت شخص حتی در ایجاد شرائط لازم برای رشد و پرورش و ارضا و اغنا خصوصیات و حالات فردی در قیاس با قدرت جامعه. یعنی فراشد زوال فردیت به ضرورت تکامل جامعهی انسانی و بخصوص تقویت نقش و جایگاه خود فرد تبدیل می شود.فرد رفته رفته در احاطهی امکاناتی که جامعه به سبب بالندگی مداوم و همه جانبه در اختیارش می گذارد، به صورت روز افزونی اجتماعی می شود و چهرهی خویش را در چهرهی جامعه میبیند. به زبان دیگر امکان انتزاع فرد از جامعه زایل و در انتهای پروسه جز مفهوم جامعه نمیماند.

     اما فرد در جامعهای که از رنسانس و انقلاب صنعتی و نظام دموکراسی به جا مانده نیز اینک به سبب معکوس شدن مضمون این سه مقوله دچار وضعیت تعلیقی متناقضی شده است.در حالی که نظام سرمایهداری به اصلیترین مانع انقلابهای فرهنگی و علمی، صنعتی و اجتماعی تبدیل شده است، گرایش به تبدیل فردیت در مبادی دموکراسی به اندیوژوالیسم ساده لوحانه مصرف گرا و خالی از تمایلات اجتماعی نیز تقویت می شود.اما قابل پیش بینی است که وجه بالندهی فرد، یعنی جنبهی اجتماعی آن، روزی علیه رشد قهقرائی وجه میرای آن سر بر آورد و پایان جداشوندگی فرد و جامعه را با انحلال وضعیت تعلیقی کنونی ِفردیت به انضمام خودِ نظام کهن دموکراسی اعلام کند. این پایان تضاد فرد و جامعه و تولد انسان عام است که از بلوغ خود ِاجتماعی فرا میروید. فرد در جامعه فضیلت مییابد، به نحوی که به اجتماع تبدیل میشود.یعنی این که آن بلوغ اجتماعی لازم برای رشد مداوم، همیشگی و بدون مانع فرد امکان پذیر میگردد. امری که پس از پایان قرون وسطا در غرب تنها از طریق در هم شکستن قطعیت اجتماع و تجرید فرد ممکن بود، در آینده با در هم شکستن تجرید فرد و اعلام قطعیت هم فرد و هم جامعه در یک وجود مرکب محقق می شود.این پایان تاریخ به معنای سیاسی کلمه است.

     اما او چه خواهد شد؟ خود ِفردی ؟ او که رنسانس و انقلاب صنعتی ودموکراسی ِخود را نداشته است؛ و قرون وسطایش نیز بدون هیچ زایشی پایان پذیرفته است؛ و هیچ گاه در وضعیت تجرید از جامعه برای رسیدن به قطعیت قرار نگرفته، و از این رو همواره در کنار قطعیت عقیم اجتماعی وضعیت تعلیقی تکرار شوندهای داشته است؟.بدون تجرید مستقل، فرآیند «قطعیت جامعه کهن قطعیت فرد قطعیت جامعه ی نو» طی نمیشود.در جهان امروز همنشینیِناگزیری میان خود فردی و خود اجتماعی در روند یگانه شوندهگی اجباری فرهنگی - اجتماعی جوامع انسانی به وجود می آید.هر دو فردیت را فرو می گذارند؛ یکی با قطعیت بالندهی اجتماعی و دیگری  با قطعیت نازای اجتماعی . در وضعیت جدیدی که یگانهپنداری انسان در عرصهی جهانی شدن فرهنگ شکل می گیرد، خطر مهمی به سبب ادغام دو فردیت ِدر ماهیت متفاوت به وجود میآید.خطر از این جانب است که شکاف تاریخی فرهنگی عمیق میان این دو گونهی انسان متمدن در غوغای جهانی شدن پنهان شود، وخود فردی در گذار ادغام الکترونیک جهان انسانی به عرصهای وارد شود که پرسوناژ آن انسان با قوارهای جهانیست؛ و قومیت و ملیت و تاریخ دیگر ضریب شناسائی تو و لاجرم فضائی امن برای تنفس تو نخواهد بود.مسلم است که این پرسوناژ انسان جهانی از الگوی او بریده نخواهد شد. این پیکره نه محصول برتری باستانی که محصول برتری قرون معاصر است.در این روند انسان به معنی سایکولوژیکش اهمیت دارد؛ و تو خود را در ماراتنی احساس خواهی کرد که مفروضات اولیهی آن بر گرفته از شفافیت روانی و اخلاقی فراجَسته از یک دورهی چند قرنی پس از رنسانس است .آنجا که نقص مادرزادی تو ملاحظه نمیشود و از  تو میخواهند که با گامهای بلند در مسیری طولانی مسابقه بدهی و تو بازندهای هستی از پیش !

     چه باید کرد؟ آیا باید در جستجوی رنسانس به قرون گذشته سفر کنیم و شرائط ذهنی وعملی ِیک رنسانس دیگر را عینا ًفراهم آوریم؟این چارهایست که برخی اندیشمندان غربگرا میاندیشند، با این تصور که سلسله توالی ِتاریخ اجتماعات از مسیری خطی عبور می کند، و جائی در طول مسیر آلترناتیوهای معینی کار گذاشته شده است که هر جامعه در مقطع زمانی ِمعین به آن میرسد و به تکرار تاریخ پیشرفتگان می پردازد. از این روست که اینان منادیان دموکراسی و نطامهای پارلمانی مبتنی برسیستم اقتصادی سرمایهداری به عنوان آلترناتیو ناگزیر توسعه هستند.غافل از این که دموکراسی، به عنوان ایده ای باستانی، تنها شکل معینی از آزادی است که در دورهی معینی از تاریخ و رشد جوامع انسانی به عنوان یک شکل حکومتی راهگشای انسان غربی شد، و اینک به عنوان سیستم حکومتی جهانی، از نقطه نظرکیفی منسوخ شده است و در شکل عملی به جز دستاوردهای اجتماعی متکی به توده انسان غربی، بیشتر خود را به صورت نمایندهی دفاع مستقیم از منافع انحصارات سرمایه در سراسر کرهی زمین نشان میدهد. نظام دموکراسی یک آلترناتیو آزادی بخش برای همه انسانها و برای تمام فصول تاریخ نیست و منادیان چنین تفکری در بهترین حالت متوهم و در بدترین حالت فریبکارانی بیش نیستند.

     زوال استبداد «طبیعی» رمز ِرهائی معنوی و مادی خود فردیست..اما حلقهی گم شدهی این تحول ، یافتن راز تبدیل خصلت استبدادخواهی به آزادی خواهی است! در تاریخ دموکراسی، گروه های مختلف اجتماع به حمایت از افکار قانون خواهی و برابری خواهی طبقه متوسط در مقابله با استبداد فئودالی ، با اشراف زمیندار و بورژوازی تجاری و مالی رانت خوار مبارزه کردند و هر یک به سهم خود بهرهای بردند؛ بورژوازی متوسط، حکومت و دیگران بعضی حقوق فردی و اجتماعی معین را.در همان طلوع دموکراسی فرماندهان نظامی بورژوازی حاکم جدید، در یونیفورم محافظان «آزادی و برابری »، به گروه هائی که آزادی هائی فراتر از چارچوب دموکراسی میخواستند فهماندند که هنوز نوبت آنان نرسیده است .برای تأدیب این « فرا آزادیخواهان» حتی بورژوازی کشورهای متخاصم، دست از جنگ شسته و متحدا ً به خونخواهی دموکراسی جشن خون بپا کردند. سرخی پگاه نظام دموکراسی بیشتر از خون آزادیخواهان رنگ می گیرد تا خون مرتجعان.

     شرق را محدودیتهای ناگزیر طبیعت به انزوا کشید و خود یوغ استبداد را به عنوان نیاز یگانه شدن در مقابل طبیعت سخت گیر به گردن نهاد. استبداد که در آغاز به عنوان عامل وحدت برگزیده شده بود، به تدریج در ذهن او نهادینه شد و وضعیت اساطیری بخود گرفت و خدایگان شد. و چون دیر مانده بود، حتی پس از رفع تدریجی ضرورت عینی در وضعیت معاصر، دیگر به ضرورتی ذهنی بدل شد.این خصلت ویژه در تلاقی با تمدنهای دیگر پس از دوران صنعتی شدن نتوانست سیر« طبیعی» خود را بیازماید و در گیرودار روندهای اجتماعی خویش به کیفیتی نوین و قائم به ذات دست یابد، تا پشتوانهی امروزین رشد و توسعهی خود ویژهای باشد.شرق در غرب در قالب سیستم نوین زندگی ادغام شد. شرق اینک نه خود و نه دیگریست.اما جهانی که سرمایهداری میسازد ازخود بیگانگی در مفهوم گستردهی آن است.توسعه نیافتگی و توسعه یافتگی دوبخش جدائی ناپذیر سیستم سرمایه داری و خصیصهی  پویا، مدرن و پایدار سیستم کنونی جهانی هستند .و همین طور وابستگی متقابل، عنصر پایدار این سیستم است.در نتیجه دموکراسی و استبداد دو روی سکه ی این سیستم جهانی ست؛ به نحوی که تداوم استبداد در یک سو، پیش شرط  تداوم آزادی نسبی در سوی دیگر است و برعکس.نظام دموکراسی مدافع مردد آزادی وحامی قاطع استبداد است.استبداد جنبه مدرن ونو آن و آزادی جنبه قدیم و میراث آن است .استبداد روبنای انحصارهای چند ملیتیست که در هر نقطهی جهان با سلاح آتشین هر ندای آزادی را به خون می کشند، و حتی هر ندای استقلالی که از جنس آزادی هم نباشد.و آزادی چون مردهریگی از گذشته تنها در حوزهی مرکزی نظام های دموکراسی چون باری گران تحمل می شود.و همه می دانیم که ترکیب این دو معنویتِ متفاوت است که روبنای سیستم جهانی سرمایه داری را می سازد.

     پس اجاق دموکراسی کور است ، باید دستی به زانوی خود گرفت ؛ شرق را با فردیت مطلق هزارتوئیش ، با تمرکز جامعهگرایی مطلقش؛ با سکونی که در ژرفنای این دو مطلق جا خوش کرده است باید شناخت. شرق در پس چهرهی معاصرش که ما را به خود می فریبد، پنهان است.نباید از آغازِ تاریخ به جستجو رفت ؛ هم اینک شرق با قامت تمام در ورای همین دهکدهی جهانی جائی به بازیگوشی سرگرم است.او را بیابید و بپرسیدش که چه رازی، به سر که نه ، در پس ِسر دارد؛ در هزار تویش، در تخیلات چند لایهاش ، در نومیدی سلطه پذیرش. این سیاهی هزار توئی ست که باید شناخت و به نام قرن بیست و یکم از پرتگاه جهل دیرینهای که حافظه او را فاسد کرده است  به زیرش انداخت.

     این «خود چند چهره»  به جائی در تاریخ اتکا دارد،و حکم مانائیاش را از آنجا میگیرد.شاید ازسراب  کویر سیراب است؛ یا به غنیمتی رسیده از« فرزند شمشیر» از خزائن همسایگان مفتخر، یا شاید به پشتوانهی حقارتی که نوادگان چنگیز به ارمغان آوردند؛ و حقارتی که اسکندر به تلافی افتخاری که خشایارشا ستانده بودشان. نقش دوگانهی ظالم و مظلوم شاید انرژی سیاه این هزار توئی مرموز را تأمین می کند.عشق افراطی به ایهام، بر مبنای این دوگانهگی استوار است. خودِ فردی پیدای پنهان، و پنهان پیداست.قهرمان ِدوروئی، وخود خواه واقعیست؛ گرچه در هیئت جماعت مازوخیست است.استبداد خواهست، و نفس آزادی را نمیپسندد، حتی اگر به دوروئی و ابهام هواخواه آن باشد.او میل به سکون دارد ولی در عین حال شتابان و سرآسیمه ست .

       ضریب تبدیل این دو خود، یا در واقع شیوه ی محاسبهای که قابلیت درک هر خودی را از جایگاه خودِ دیگر میسر می سازد، بستگی تام به یک جمع بندی تاریخی تئوریک از همبستهگی اجتماعی این دو ، یا همبسته‍‍گی دو نوع قلمروئی دارد که منزلگاه آنهاست.اما صحیح این است که ببینیم در وضعیت فعلی عمده ترین خصائلی که نمایانگر ویژهی این پیوندست کدامند؛ آنگاه همین خصائل را در کوران تکامل تاریخیاشان بازجوئی کرد.زیرا صورت فعلی چون یک شکل تکامل یافته میتواند راهنمای ما به اشکال پیشین باشد. وضرورت این بازگشت تاریخی تنها برای باز شناسی جنبه های پنهان رابطهی فعلی است که در سیر توالی خویش ممکن است به قالبهای نوینی در آمده باشند تا گذشتهی خود را به ما بپوشانند.در این صورت ما قادریم به ادراکی کامل و روشن از کلیت همبستهگی فعلی برسیم.مثلاً رابطه ی جهانی بین ملل که در حال حاضر به صورت یک دهکدهی جهانی تصور می شود، به ما به وضوح نمی گوید که سیاست کدخدا منشیای که به شمایل دفاع از حقوق بشر در این دهکده پیگیری می شود همان سیاست استعماریست که سعی دارد چهره  خویش را به عنوان نماینده سرمایه مخفی سازد. منافع جهانی شدن سرمایه داری به منافع جهانی و به همین سیاق منافع سرمایه به منافع بشر به طور کل تبدیل شده است. بخشهای بیرونی نظام سرمایهداری اینک در این دهکدهی جهانی به بخشهای عمیقاً درونی، و تعدد منافع به منافع متعدد سرمایهدارمونوپولیست بدل شده است. این یگانگی متضاد، از یکسو پدیدهی دیکتاتوری خیرخواه ِانساندوست با انواع سازمانهای کنترل جهانی به نام دموکراسی و حقوق انسانی را به ارمغان می آورد و از سوی دیگر مچاله شدن فرهنگی ملل دیگر و پناه آوردن به انعکاسهای دست چندم فرهنگ  پیشینیان .در هر دو سو خودِ فردی و خود اجتماعی به شکل پیچده ای متأثر از این تحول کیفی به صفات گوناگونی آلوده می شوند.طلبه مدرسه مذهبی پاکستان و جنگجوی جهادگر بر علیه کفر جهانی ، یا تفنگدار مجهز مسلحی که برای ایجاد دموکراسی به بنیاد گرائی می تازد اشکال نوین همان نبردهای شفاف استعماریست که پرسوناژهای آن نقش ِدیگری می آفرینند.می توان حتی قرنها به عقب سفر کرد؛ پای گفتگوی تمدنها را پیش کشید، و به دام نوستالژی جدائی مستقلانهای افتاد که نسبت به همین سیستم پر از تضاد فراگیر فعلی گام بزرگی به عقب و البته ناممکن است.و در عین حال فراموش کرد که ماده ی اصلی تاریخ گذشته صرف ساختن حال شده و بخش فرعی آن نیز به دنیای افسانه ها پیوسته است. تمدنها راهی به پس ندارند، و آنچه هست همین امتزاج تشدید شوندهایست که پیش می رود تا بتواند تضاد های ماهوی خود را به نفع تبدیل این دهکدهی جهانی سرمایهداری به دهکدهی انسانی حل کند.

فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید