![]() |
|
شماره 161- بروزرسانی شنبه 29/10/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
برنارد لوئیس و ایجاد برخورد بین تمدنها (جدی*)
هزینه نظامی آمریکا ٢۵ درصد بیش از مجموع هزینه نظامی همه کشورهای دیگر جهان است. طبق ارقام ارائه شده توسط GlobalSecurity.org درحالیکه هزینه نظامی آمریکا طبق بودجه مصوبه ٢٠٠٨ بالغ بر ۶٢٣ میلیارد دلار پیش بینی شده است مخارج نظامی کل کشورهای جهان از رقم ۵٠٠ میلیارد دلار تجاوز نمی کند*. آیا مفهوم این ارقام اینست که آمریکا در صدد است یک تنه نسبت به مجموع کشورهای دنیا از نظرنظامی برتری داشته باشد؟ آیا قصد آمریکا اینست که با همه کشورهای جهان بطور همزمان وارد جنگ شود؟ این هزینه سرسام آور ١٠ برابر بیش از نزدیکترین کشور بعد از آن یعنی چین است و تازه باید توجه داشت که این مبلغ تنها بودجه ایست که توسط پنتاگون مصرف می شود و شامل برنامه سلاحهای هسته ای که توسط "وزارت انرژی" هدایت و اداره می شود، نمی گردد. این رقم گویای واقعیت تلخی است که آمریکا به بزرگترین حکومت میلیتاریستی تاریخ و آن هم با فاصله ای بسیار با کشورهای دیگر بدل شده است. این حجم عظیم پول که تنها در یکسال صرف مقاصد نظامی آمریکا می شود در حدود دهسال درآمد نفت ایران را تشکیل می دهد. چه خطری، چه نیروئی آمریکا را تا این حد تهدید می کند که به بزرگترین ماشین جنگی تاریخ بشر تبدیل شده است؟ گروه طرفدار صلح "کمیته دوستان قانونگذاری ملی" (Friend Committee on National Legislation) در گزارشی تکان دهنده نشان می دهد که میزان واقعی مخارج نظامی دولت آمریکا ۴١ درصد بودجه را تشکیل می دهد در حالی که برنامه های توسعه اقتصادی ۵ درصد، علم، انرژی و محیط زیست ٢ درصد از بودجه را بخود اختصاص می دهند. فرهنگ جنگ که در تاروپود حکومت آمریکا نفوذ کرده تنها به صرف هزینه های سرسام آور توسط خود دولت آمریکا منحصر نمی شود بلکه میلیاردها دلار کمک نظامی به اسرائیل، مصر و پاکستان نیز در چارچوب همین تفکر میلیتاریستی بسوی این کشورها در جریان است. گزارش انستیتوی کیتو(۱۹۹۸)(Cato Institute) حاکی از آنست که نیروهای نظامی آمریکا در ١۴۴ کشور دنیا گسترده شده اند و این گستردگی غیرقابل تصور آمریکا را بکلی از نقش سازنده ای که یک قدرت بزرگ اقتصادی و صنعتی در برقراری صلح در جهان می تواند بازی کند دور کرده است. در کنار این ماشین عظیم جنگی پدیده شوم و زشت دیگری که به یک تجارت چند میلیارد دلاری تبدیل شده است در حال تثبیت خود به عنوان یکی از پر سودترین فعالیت های اقتصادی در آمریکاست. ارتشهای سازمان یافته مزدور و خصوصی که کار خود را در عراق آغاز کردند به نظر برخی از کارشناسان آینده اداره جنگهای آمریکا را در اختیار خواهند گرفت. با واگذاری جنگ به بخش خصوصی (War Outsourcing) کورپوریشن های چند میلیاردی عظیم دست به استخدام و اعزام مزدوران به نقاط جنگی مختلف دنیا خواهند زد. این مزدوران بدلیل خارج بودن از قواعد و مقررات نحوه رفتار پرسنل نظامی فجایعی را ببار می آورند که سازمان عفو بین الملل با انعکاس آن فجایع در یک گزارش تاسف بار خبر از تجاوز به عنف، شکنجه و قتل مردم عراق بدست این مزدوران می دهد. طبیعی است که در بحبوحه جنگ و اغتشاش و ناآرامی هیچ مرجعی نیز به این جنایات رسیدگی نخواهد کرد. بوستون گلوب در تحلیلی پیرامون انتخابات اخیر ریاست جمهوری در آمریکا نوشت؛ "نخستین رئیس جمهور قرن بیست و یکم آمریکا نتوانست واقعیت های پیچیده این عصر را دریابد. رئیس جمهور بعدی می بایست که یک چنین درکی داشته باشد." آرزوئی که تحقق آن تقریبا موکول به محال است. آمریکا در دهه ۶٠ مکانی بود که آئینه تلاشهای هزاران ساله بشر برای تحقق مدنیت بشمار می رفت. نهضت های عدالت طلبانه در این دهه در کنار پیشرفت های شگرف علمی و اقتصادی آمریکا را محبوب مردم جهان کرده بود. افسوس که این وضعیت با حاکمیت نگرش های جاه طلبانه و امپریال با بر روی کار آمدن نیکسون تحت نفوذ افکار ضد انسانی و "اقتصاد محور" مکتب شیکاگو به رهبری میلتون فریدمن و هنری کیسینجر و براه انداختن حمام خون در آمریکای لاتین دستخوش تغییر شد. از آن تاریخ با کاهش حیرت انگیز نقش مردم در اداره نهادهای حکومتی تحت تاثیر پروژه های راهبردی که هانتینگتون و همفکران او تحت عنوان "بحران دموکراسی" (The Crisis of Democracy) پایه ریزی کردند کنترل حکومت رفته رفته به سمت کورپوریشن ها سوق داده شد. با فرو ریختن دیوار برلین و متعاقب آن دولت های کمونیست در اروپای شرقی فصلی نوین در تاریخ جهان گشوده شد. اتحاد جماهیر شوروی در آخرین روز سال ١٩٩١ رسما ملغی شد و فرانسیس فوکویاما با کتاب "پایان تاریخ"(The End of History and the Last Man)شادی بزرگی را به اردوگاه آمریکا به ارمغان آورد. "پایان تاریخ" که مکمل مقاله ای بود که او در سال ١٩٨٩ نوشته بود حکایت از آن می کرد که با پیدایش دموکراسی روز به روز کشورهای بیشتری به این نوع نظام روی آورده اند و بالاخره با فروریختن بلوک شرق و همه جاگیر شدن "دموکراسی لیبرال" نزاع دیالکتیک (به مفهوم هگلی و نه مارکسی آن) بین ارباب و برده پایان می یابد! دقیق تر اگر بخواهیم سخن بگوئیم با فروریختن دیوار برلین در سال ١٩٨٩ نیست که تاریخ پایان می گیرد بلکه فوکویاما همچون هگل پایان تاریخ را سال ١٨٠۶ و وقوع جنگ "جنا" (Battle of Jena) می داند جنگی که طی آن ناپلئون بناپارت در محلی به همین نام در آلمان امروز ارتش پروس را شکست داد. هگل در آن زمان در دانشگاه جنا مشغول تدریس بود و به تازگی کتاب پیچیده خود بنام "پدیده شناسی روح" (Phenomenology of Mind) را به پایان رسانده بود. هگل در باب جنگ جنا معتقد بود که سیر تکامل تدریجی جوامع بشری راه خود را به آنچه که ما امروز آنرا دموکراسی لیبرال می خوانیم باز کرده است. فوکویاما با استفاده از همین تعبیر با به میان کشیدن مفهوم "پایان تاریخ" در واقع پاسخی داد به مارکس که معتقد بود سیر تکامل جامعه بشری از درون مکانیزم ماتریالیسم دیالکتیک به یک سنتر نهائی که همانا جامعه بدون طبقه کمونیستی است منتهی خواهد شد. تز فوکویاما در مراکز دانشگاهی و سیاسی آمریکا با استقبال وسیعی روبرو شد چرا که طرح آن با فروریختن ایدئولوژی که بزرگترین دشمن دموکراسی لیبرال و به عبارت بهتر سرمایه داری بشمار می رفت یعنی مارکسیسم - لنینیسم همزمان شده بود. در میان همهمه این جشن و پایکوبی ناگهان مقاله ای خنده ها را بر روی لبان منجمد کرد. مقاله مذکور توسط "برنارد لوئیس" (Bernard Lewis) در سپتامبر ١٩٩٠ نوشته شد و در ماهنامه آتلانتیک منتشر گردید. عنوان مقاله "ریشه خشم مسلمانان" (The Roots of Muslim Rage) بود. لوئیس در این مقاله نوشت: "اینک باید مشخص شده باشد که ما با وضعیت و جنبشی روبرو هستیم که به مراتب فراتر از مسائلی است که دولتها را به خود مشغول کرده است. این چیزی کمتر از ’برخورد تمدن ها‘ نیست اگر چه ممکن است بر پایه منطق استوار نباشد ولی عکس العملی است تاریخی به میراث یهودی – مسیحی ما، وضعیت حال حاضر سکولار ما و گسترش جهانی هر دو اینها (یعنی میراث یهودی – مسیحی و سکولاریسم)." برنارد لوئیس ٩٢ ساله متفکر انگلیسی و استاد دانشگاه پرینستون آمریکاست. تخصص او شرق شناسی و بخصوص اسلام شناسی و تقابل آن با غرب است. ادوارد سعید متفکر فقید فلسطینی و استاد دانشگاه کلمبیا از مخالفان سرسخت لوئیس، در کتاب معروف خود به نام "اورینتالیسم" از وی بعنوان متفکری یاد می کند که علیرغم آنکه خود را یک متفکر و محقق لیبرال و بیطرف می داند کارش شدیدا ایدئولوژیک است. لوئیس در برنامه (C-Span) پس از حملات ١١ سپتامبر در توضیح علل وقوع حادثه تروریستی مزبور می گوید: "آنها (مسلمانان) قرنهاست که از ما تنفر دارند و این نیز بسیار طبیعی است. شما رقابت بین المللی دو دین بزرگ را برای هزار سال شاهد بوده اید و حالا از دید آنها آنکه حقش نبوده پیروز شده است." او در جای دیگر اظهار می کند: "شما نمی توانید ثروتمند باشید، قوی باشید، موفق باشید و هنوز مورد علاقه و عشق باشید بخصوص توسط آنانکه ثروتمند نیستند، قوی نیستند و موفق هم نیستند. بنابراین نفرت امری بدیهی است." در اینجا ما به مشکلی برمی خوریم. اگر روح اسلام با مظاهر غرب در تضاد است و اگر مسلمانان از این فرهنگ متنفرند دیگر چرا باید حسادت کنند؟ چگونه می شود از یکسو به آن نفرت بورزند و از سوی دیگر در حسرت نداشتن آن زانوی غم بغل گیرند؟ و اگر هم چنین نیست و در اعماق وجودشان همین مظاهر تمدن غرب را دوست دارند پس دیگر تضاد آنها با غرب و مدرنیته معنی پیدا نمی کند. از سوی دیگر نه طرفداران دکترین "برخورد تمدن ها" و نه رسانه های آمریکائی برای مردم روشن نمی کنند که چگونه ممکن است صرف حسادت شما را به عملی بکشاند که هم مردم بیگناه دیگر را قتل عام کنید و از آن مهمتر به زندگی خود آنهم در عنفوان جوانی پایان دهید؟ انگیزه چنین عملی به مراتب باید قویتر از این بحث های خام مانند تکیه بر حسادت باشد. اگر چنین باشد، باید در بورلی هیلز لوس آنجلس و خیابان پنجم نیویورک شاهد این باشیم که آنها که به ثروتمندان حسادت می کنند جوی خون براه اندازند و بعد هم خود را منفجر کنند. می شود به سختی پذیرفت که یک یا چند تن از این حسودان مسلمان که چشم دیدن قدرت و موفقیت و ثروت غرب را ندارند بمبی در اینجا و آنجا منفجر کنند ولی خود را معدوم کردن نیازمند انگیزه ای فوق العاده قوی است. آیا اگر حکومت عربستان مورد حمایت و پشتبانی آمریکا نبود، اگر نیروهای نظامی آمریکا سرزمین مسلمانان عربستان را به پایگاه نظامی خود تبدیل نکرده بودند و اگر مناسبات اقتصادی در آن کشور بنحوی بود که مردم عربستان هم از درآمد نفت بنحوی منتفع می شدند آیا قابل تصور بود که باز هم جوانان این مرز و بوم فاجعه ١١ سپتامبر را بیافرینند؟ خود را به کشتن دهند تنها به این دلیل که آمریکا ثروتمند و قوی است؟ حمایت بدون قید و شرط آمریکا از سیاست های افراطی اسرائیل در سرزمینهای فلسطینی بدون کلامی از انتقاد، چه رسد به محکومیت، سکوت آمریکا در برابر ویران کردن خانه های مردم مظلوم توسط ارتش اسرائیل و کشتن مردم از زن و مرد و کودک به زخم کهنه ای مبدل شده که سر باز کرده و التیام نمی پذیرد. پشتیبانی مهد دموکراسی جهان از سیاهترین دیکتاتوریها چون عربستان و مصر و پاکستان چه مفری برای مردم به جان آمده این کشورها جز پناه بردن به دین افراطی باقی می گذارد؟ در سایه خطاهای آمریکاست که تفکرات رادیکال اسلامی که خطر بزرگی برای همه جهان حتی برای خود کشورهای مسلمان هستند خود را توجیه و تئوریزه می کنند. گزارش هیئت علمی دفاع آمریکا مرکب از ٣٢ تن از زبده ترین متخصصین مسائل دفاع که در بالاترین سطوح دولت آمریکا مشغول انجام وظیفه اند، پس از وقایع ١١ سپتامبر ماموریت یافتند دست به تهیه گزارشی در مورد ریشه و علل وقوع فاجعه مزبور بزنند. گزارش مزبور که نکات خواندنی در آن فراوان دارد به صراحت دولت آمریکا را متهم به ریاکاری در خصوص نحوه برخورد با کشورهای اسلامی کرده و می نویسد: "مسلمانان از آزادی هائی که مد نظر ماست متنفر نیستند بلکه نفرت آنان از سیاست های ماست. اکثریت خرد کننده ای از آنان (مسلمانان) با صدائی رسا مخالفت خود را از حمایت یک جانبه آمریکا از اسرائیل علیه منافع فلسطینی ها و حمایت دراز مدت و رو به رشد آمریکا از دیکتاتوری های موجود در جهان اسلام از جمله مصر، عربستان سعودی، اردن، پاکستان و کشورهای خلیج به گوش می رسانند. بدین ترتیب زمانی که سیاست علنی آمریکا صحبت از آوردن دموکراسی می کند تنها به رفتار ریاکارانه خود قوت می بخشد.” "آنالیست "سی آی ا" و نویسنده "آینده اسلام سیاسی"(The Future of Political Islam) گراهام فولر به سران دولت خود اعلام خطر می کند: "نادیده گرفتن اکثریت عظیم مسلمانان که هیچ ارتباطی با تروریسم ندارند و آنان را از خود راندن و بر آنان برچسب زدن... نادیده گرفتن پیچیدگی های اسلام سیاسی و همه آنان را به چوب تروریسم راندن تضمین موفقیت بن لادن است." وی در جائی دیگر در همان کتاب می نویسد: "همه مسلمانان را دارای تمایلات ایدئولوژیک خطرناک دانستن چیزی جز دعوت به درگیری و بی ثباتی تلقی نمی شود." تلاش فناتیسم مذهبی اینست که از میان تمام جلوه های هویت یک انسان از قبیل مذهب، فلسفه، سیاست، زبان فرهنگ، نژاد، جنسیت و غیره تنها یک جنبه را حاکم کند. از دید فناتیسم مذهبی تنها معرف شخصیت انسان جنبه مذهبی اوست و حتی جامعه نیز به همین گونه شناخته می شود. اما این نوع نگرش به انسان تنها از سوی فناتیک ها نیست که مطرح می شود از قضا لوئیس، هانتینگتون و بقیه پیروان نظریه "برخورد" نیز همین برداشت یک بعدی را در مورد یک مسلمان دارند. از دید آنها یک ایرانی با یک پاکستانی و یا یک مصری تفاوتی ندارد، چرا که نهایتا همه مسلمانند. هیچ جنبه ای از هویت او را غیر از مذهبش عنوان نمی کنند از نظر آنان مسلمان، مسلمان است. زمانی که سخن از برخورد تمدن ها می شود همواره اسلام در برابر غرب قرار می گیرد بدون اینکه روشن شود اسلام را در این روزگار چه کسی و یا چه جریانی نمایندگی می کند. اسلام اندونزی و مالزی با طالبان و القاعده، اصلاح طلبان در ایران و یا حتی اصولگرایان ایرانی با سلفی های عربستان تفاوت های فاحشی داشته و برخی از آنان حتی اختلافات ریشه ای عمیقی با یکدیگر دارند. پس از وقوع فاجعه ١١ سپتامبر برنارد لوئیس نقش مربی و معلم را درکاخ سفید بر عهده گرفت. همه بزرگان کاخ سفید از جمله شخص جورج بوش به درسهای او و نظریه او در باب چگونگی برخورد با جهان اسلام گوش فرا می دادند و بالاخره هم با رهبری فکری برنارد لوئیس بود که فاجعه انسانی حمله به عراق شکل گرفت. او در ارتباط با خاورمیانه دو گزینه در پیش پای حکومت آمریکا گذارد. "یا سخت بگیر یا برو کنار" (Get tough or Get out) . برنارد لوئیس برای نخستین بار با ضرب سکه "برخورد تمدن ها" تاریخ را به مسیر جدیدی سوق داد. تز "برخورد تمدن ها" چرخشی عظیم و تحولی بی سابقه را در سیاست خارجی آمریکا شکل داد و معماری حوادثی را بر عهده گرفت که ما را به جهان ناآرام، بی ثبات پر از خشونت و بدور از هر گونه عشق و محبت ٢٠٠٨ رهنمون شده است. * هزینه نظامی دیگر کشور ها به مبنای سال ۲۰۰۴ تاريخ خبر: پنجشنبه، 27 دی 1386 گرفته از: شهير بلاگ WWW.SHAHIRBLOG.COM
|
|
فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |