شماره 162- بروزرسانی دوشنبه 1/11/1386                             بازگشت به صفحه اصلی

 

دلیل یا دلایل تعارض با یک‌دیگر؟

 

هادی پاکزاد

(1) 

 

 

شما فکر می‌کنید واقعیت کاملا روشن است اما طرف مقابل که او نیز بر صحت و واضح بودن درک و نظرش ایمان دارد به خود حق می‌دهد که فهم واقعی شما از موضوع مورد نظرتان را کاذب دانسته و با قاطعیت آن را رد و یا مردود اعلام کند!

در این حالت که هر دو بر امری پافشاری می‌کنند و هر کس آشنایی می‌شناسد که بر درستی درکِ فرد نزدیک به خود شهادت می‌دهد، تکلیف حقیقتِ آن واقعیت که دیگر نه مساله‌ی فرد، بلکه مساله‌ی جمعی می‌شود که همگی آنان درک مشابه و یکسانی از همان واقعیتی را دارند که جمعی دیگر گونه‌ای دیگر نسبت به همان واقعیت فکر می‌کنند، چه می‌شود؟

 

قبل از این که تکلیف را روشن کنیم، مناسب است این سئوال مطرح شود؛ آیا اساسا امکان دارد که حقیقتِ یک واقعیت چند گونه باشد؟ به نظر می‌رسد که یک پدیده‌ی مرکب می‌تواند دارای بی‌نهایت وجوه حقیقی باشد که درک هر چه بیش‌ترِعلمی نسبت به وجوه گوناگون آن پدیده که برای ما به مثابه‌ی یک واقعیت مطرح شده است، می‌تواند بر شناخت نسبی ما مهر تایید بگذارد که توانسته‌ایم نسبت به وجوهی از آن واقعیت به حقیقت دست یابیم. بدیهی‌ست هر چه نسبت به وجوه دیگر آن احاطه پیدا کنیم و بتوانیم به حسب ضرورت و نیازی که داریم نسبت به آن‌ها نیز شناخت پیدا کنیم، روشن است که قادر خواهیم شد تا حقیقتِ واقعیت‌ها را درک کرده و نسبت به آن، اعتقاد هم داشته باشیم. با این تعریف و توضیح، باز توجه داریم که چون هیچ واقعیتی ساکن و ابدی و بدون تغییر نیست، پس می‌توان نتیجه گرفت که فهم مطلق از واقعیت نیز به‌دور از همان منطق علمی‌ای بوده است که به مدد آن توانسته‌ایم وجوهی از حقیقتِ واقعیت را مالِ خود کنیم که توانسته‌اند شکل دهنده‌ی اعتقاد نیز باشند.

براین اساس می‌توان نتیجه گرفت که درک حقیقتِ واقعیت (پدیده) امکان‌پذیر بوده و بنابراین «اعتقاد» برآن نیز امری طبیعی‌ست، اما چون هر واقعیتی متاثر از بی‌نهایت واقعیت‌های دیگرِ درحال تغییر و تکامل است... پس اعتقاد «دگم» داشتن بر فهم خود از هر واقعیتی، ره سپردن در گم‌راهی‌ست که در نهایت «حقیقتِ» نسبی همان اعتقاد نیز رنگ خواهد باخت!

 

مقصود از این پر گویی این بود که مردود شمرده شود هر اعتقادِ «دگمی» که همیشه حاصلش تعارض‌هایی بوده است که نتیجه‌ی آن‌ها،  به‌جای حرکت سکون را به‌وجود آورده است.

مواردی نیز وجود دارد که دو طرف، حقیقتِ واقیعیت را به درستی فهمیده‌اند، اما چون متوجه‌ی شرایط مکانی و زمانی یک‌دیگر نیستند، بی‌جهت بر رد فهم دیگری از حقیقت پای می‌فشارند. برای مثال در آن‌سوی کره‌ی زمین «روز» است و در همان زمان، در طرف دیگرش «شب» است. آن‌کس که در مکان «روز» به‌سر می‌برد، حق دارد تا بر روز بودن آن‌چه حقیقت دارد پای فشارد و نیز همان کس که در مکان «شب» است، بی‌جهت بر درستی «حقیقت» اصرار نمی‌ورزد.

این امر در یک شهر مانند تهران هم مصداق پیدا می‌کند؛ شمال شهر برف می‌بارد، آن سوی دیگرش در جنوب، هوا آفتابی‌ست. چه کسی حق ندارد؟ آن کس که در شمال برف را می‌بیند و یا آن دیگری که گرمی خورشید را احساس می‌کند؟ روشن است که هر دوی آن‌ها حق دارند تا بر حقیقتِ واقعیتی که به‌طور عینی محسوس است اصرار ‌ورزند که البته تا این‌جای کار کوچک‌ترین اشکال یا مانعی پیش نمی‌آید، چرا که هر دو مجاز هستند تا بر درک شناخت خود پافشاری کنند... اما آن‌جا که تلاش می‌کنند دیگری را، ابتدا به‌ساکن، وادار به پذیرش درک و فهم خود سازند، کار گره می‌خورد و دشواری از همین جا سر برمی‌آورد. روشن است که اگر هر یک از آن دو برای درک شرایط زمانی و مکانی طرف دیگر تلاش نکند، کار هم‌چنان گره خورده باقی خواهد ماند درحالی که در اصل قضیه هیچ گره‌ای وجود ندارد!.

 

چنین می‌شود که به گونه‌ی فوق در تعارض با یک‌دیگر ماندن، از بی‌خردی‌ برمی‌آید که انسان ناگزیر می‌شود بهای آن را نیز بپردازد؛ و متاسفانه به نسبت تاثیرگذاری افعالی که به‌درستی درک و فهم نشده باشند، بهای پرداختی نیز به همان نسبت سبک یا سنگین می شود که اثرات  عینی و ذهنی منفی بر روابط به جای می‌گذارد.

این‌جاست که هوشیاری، بردباری و تعمق برای پافشاری در ـ حتا ارایه‌ی دیدگاه صحیح خودـ باید برای خود و دیگری به یک ضرورت علمی مبدل شود، که در این صورت می‌توان بیش‌تر جوانب حقیقت را از واقعیت در نگاه دو طرف مورد ملاحظه و توجه قرار داد.

 

همه‌ی آن چند سطری که در بالا آمد، کوشش دارد تا «تعارض» در بی‌خبری دو طرفی را به تصویر کشد که هر دو بخشی از حقیقت  یک پدیده را دریافته‌اند که طرف دیگر از آن بی‌خبر است و تنها مشکل در آن است که فکر می‌کند همه‌ی حقیقت را کشف کرده است و به همین دلیل هر یک خود را صاحب حق می‌شناسد.!، اما باید توجه داشت که منافع و خرد حکم می‌راند که نباید اجازه داد تا چنین «تعارض»هایی به «تضاد» بیانجامد.

«تضاد» یعنی دو سوی نفی کننده‌ یک‌دیگر در یک پدیده که برآمده‌اش هیچ یک از آن دو سوی متضاد نخواهد بود. در این حالت، و در حوزه‌ی زندگی اجتماعی انسانی،  شناخت هر طرف در تضاد، برای ایجاد تعارض با آن نیست بلکه برای تسریع در ایجاد تحول و یا دگرگونی خود و طرف است که در آن مجموعه هویت یافته‌اند.

پس، «تضاد» در مضمون و ماهیت خود با «تعارض» فرق دارد. لذا باید توجه داشت تا در قالبی که دو طرف متضاد شکل دهنده‌ی آن هستند... چه کس و یا کسانی در کدام طرف قرار گرفته‌اند و چگونه هر کس و کسانی در چنان قالبی مردد هستند و به حسب مجموعه‌ای از شرایط جای عوض می‌کنند!. ادامه دارد.

 

فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید