شماره 168- بروزرسانی جمعه19/11/1386                             بازگشت به صفحه اصلی

بابک، سرباز سرزمين ِ پارس!

فرهاد عرفانی - مزدک

افشين، افسار اسب را کشيد و روی بگرداند. سپس، دو سرباز عرب را فرا خواند و گفت: (( بابک را اسب دهيد، او همپای ما خواهد آمد، از ارمينه ( ارمنستان ) تا اينجا پياده آمده است! کافيست! سردار را اسب دهيد، تا ايراني، سردار خويش را خوار نبيند)).

سربازان شتافتند و تيزپائی راپيش خواندند، اما بابک به اسب ننشست. قافلهء اسرا و سربازان، از سوئی چشم به بابک داشتند، و سر باز زدن او از سوار شدن، وز سوی ديگر، چشم به افشين، تا او را چه تصميم خواهد آمد؟

نسيم صبحگاهي، خاک آذرآبادگان را می نواخت. آفتاب ملايم، چشم، به کوههای بلند سرزمين ايران، می گشود. صدای غرش شيري، ز دور دست دشت، بگوش می رسيد. افشين اسبش را به خود گذاشت، پياده شده و با لبخندی به بابک نزديک گشت. پس وی را همچون اميری بزرگ خطاب کرد: (( سردار را چه می شود؟ آيا بناست همچون بردگان، پای پياده داری ما را، در اين دراز سفر؟ )). سپس، با کنايه ای شيطنت آميز گفت: ((سفر مرگ، هر چه کوته تر، خوش تر! خليفه بيقرار است، پس بشتاب!)).

بابک، نگاهش را به صف اسرا دوخت. لختی سکوت کرد، سپس با صدائی بلند، آنچنان که همه بشنوند، گفت، ((سنت سردار ايرانی نيست، که سواره به اسارت رود، در آن حال که يارانش، پای در خار دارند و پيادهاند!)).
افشين به فکر شد! سردار ايراني؟...، پس در آنگاه که پابپای بابک، پياده راه افتاد، بابک را گفت: ((ديری ست اين سرزمين را سرداری نبوده است، البته جز تو! و بعيد دانم که کمر راست گرداند، اين شکسته سمند تند پای شرق)).

بابک لبخندی زده، پاسخ داد:

(( آري، کمر راست نگرداند، تا چون تو خائنيني، در رکاب خليفهء عرب، شمشير می زنند!)).
افشين را اين سخن، سخت آمد. پس نگاه خشمگين اش را به سيمای کشيده و پرموی بابک دوخت و گفت: ((بسيار جالب است، جالب است که پدر بزرگت، ابومسلم خراساني، به عرب خلافت می بخشد، و تو، مرا که تنها، راه پدران تو را ادامه دهم، خائن می خوانی! اين چه رسم است روزگار را، که فرزندان حافظ ميهن را، متهم به خيانت کند و خونريزان ناآرامی چون ترا، فدائی ميهن؟)).

...
روز، بلند می شد. آفتاب، مهر می پراکند. خاک به هوا خاسته، موج می داشت ز زير سم اسبان سواران خليفه و گامهای خسته اسرای پياده. راه، دراز می نمود و افق ناپيدا.

افشين، مشک آب، از زين اسب گرفته، اسير خويش را سيراب کرده، پاسخ را به انتظار نشست. پس! بابک، خيسی لبان را با آستين چرمين زدود. سپاس گفت افشين را از برای آب. آنگاه سخن سرائيد چنين که: (( آري، تو راست می گوئی. پدربزرگ من، قدرت، به عرب واگذاشت! چراکه فرزند ايمان نسنجيدهی خويش بود. او بر اين تصور بود که جانشينان از خاندان پيامبرند، پس به عدالت نشينند و ظلم را نگزينند. غافل از اين که فرزندان هاشم و عباس، فرزندان قاتلان سرداران بزرگ سرزمين اجدادی وي، ايران عزيز هستند. او ندانست که اين سلسله‌ی فاسد، پيامبر را بهانه دارند، از برای قدرت. پس هر گاه، قدرت به کف آرند، همچون بنی‌اميه‌اند و همچون تخمه ای از نژاد و تيره‌ی سعد ابن ابی وقاص، که خون زن و فرزند ايراني، جوی روان ساخت، از برای آبادی صحرای عرب!...

و اما تو ای افشين، تو راه پدران من و پدران خويش نمی روی! پدران ما، در راه عدالت و آزادی ميهن از ظلم و اسارت، شمشير زدند، اما تو در بقای اسارت ميهن خويش، تيغ از نيام کشيده اي، هيچ انديشيده اي، آيندگان چگونه يادت کنند، اينگونه که دشمن ِ دشمنان ميهن را، به اسارت گرفته، و به قتلگاه می سپاري؟)). افشين بر جای ايستاد. پس، شولای خويش، باز نموده، بردست گرفت و چنين پاسخ داد: ((بابک! تو خطا رفتی. تو، نه راه پدران رفتی و نه فکر ايشان را پاس داشتی. پدران تو اسلام آوردند، تاخلق بياسايد، و تازيان، بيش از اين، خون نريزند و ويران نسازند. تو اگر خلف بودی هم ايشان را، به دين بهی نچسبيدی و اعتقاد کهن رها بکردی و همچون من، در انديشه‌ی صلح و آرامش خلق و آبادی سرزمين نياکان بودی! اما افسوس، افسوس که توعزم کردی به جوی بازگردانی آب رفته را، و خلق را، اعتقاد منسوخ فراخواندی و بنای بر دشمنی و خشونت بگذاشتي، آن‌چنان که از خراسان تا اسپهان و از مازندران تا آذرآبادگان، بذر کين گسترده است کنون، و آبادی هاست ويران. آري، آن کس که بذر کين کارد، البته جز ويرانی ندرود! حال خود قياس کن که تو فرزند راستين اين سرزميني، يا من که به قيمت خواری خويش، سرزمينی را زنده و پايدار خواهم؟!)).

بابک را، چهره چون خورشيد درخشيد، و از چشمان، خشم شعله کشيد: ((هان! چه می پنداری ای‌ کوچک‌مرد؟! ايراني، هرگز ننگ به هر قيمتی زيستن را نخواسته است، که اگر چنين بود، از کشته اش، پشته نمی شد، تاريخ درازی را، که به پاسداشت اين سرزمين، سپری گشته است. بگذار دريای پارس را، خون به جای آب، موج به موج بکوبد، و کوه‌های سر به فلک کشيده را، استخوان فرزندان اين خاک، رفيع تر گرداند و جز درخت خشم نرويد، جنگل‌های انبوه شيرگاه مازندران را، و خورشيد بسوزاند کوير تشنه خراسان بزرگ، شعله گاه و کشتزار ِ عشق را، اما نيالايد به ننگ اسارت و باقی به بقای وطن فروشانی که، البته ميهن نيز، برای ايشان، جز تکه استخوانی از قدرت، همچون سگان نيست!

((ما را زمين سوخته، به ز آبروی رفته، بيدار شو ای به جادوی ِ افيون عرب، خفته! ترکان خونخوار، به دروازه‌ی ميهن در انتظارند، تا تکه تکه گردانند به نفرت و خشم، زادگاه ترا، وزان سوي، تازيان، به ذلت برند و کنيزي، زنان و دختران ترا، ... اينگاه، که ما راست عزم دفاع از خانه و کاشانه، ترا اين چه حقارت است، که دست بسته خواهي، دلير مردان ِ اين سرای ِ باستان را؟)).

افشين، افسار اسب را رها ساخت. دست بر کمر نهاد و چشم، در چشم بابک دوخت. کاروان از حرکت باز ايستاد. نگاه‌ها بر دو سردار جنگجو، دوخته شده بود. نفس‌ها در سينه حبس بود. کس نمی دانست، بين آندو، چه گذشته است؟ جز پيشکار افشين که شاهد و ناظر بود، ديگران را، ازين نبرد ِ کلامي، کلامی آگاه نبود...
لب‌های افشين، از خشم می لرزيد. پس عرق از پيشانی زدود و در حالي که انگشت بسوی بابک نشانه داشت، سخن بر آمد که: (( هيچ ات گناه نيست! بگوي، بگوی که خورشيدت، در غروب آشيانه دارد، و صد البته از يأس است که می غری! اما می خواهم بدانم، آنگاه که بر دار می شوی نيز، اينگونه آواز دلاوری خواهی خواند يا ... .

بابک سخن او را قطع کرد و گفت: (( يا چه؟ يا چون زنان ِ شوی ز کف داده، به شيون خواهم نشست؟ هرگز! هرگز! افشين! تو و اربابانت، هرگز زانو زدن يک سرباز سرزمين پارس را، به چشم نخواهيد ديد! ... و اما تو... و اما تو ای وطن فروش! مطمئن باش که هيچ اربابي، نوکر خائن را گرامی نخواهد داشت، دير يا زود، تو نيز چوب ساده لوحی خويش را، خواهی خورد...)). ...

به فاصله‌ی نچندان درازی پس از مرگ بابک، افشين نيز بفرمان خليفه، بر دار شد، تا عبرت آيد وطن فروشان را، شايد!!!

 گرفته از روشنگری

فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید