![]() |
|
شماره 176- بروزرسانی چهارشنبه 8/12/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
آگاهيِ دروغين، آگاهيِ راستين
خدامراد فولادی
اگر آگاهي (شعور) را فهم درست و حقيقي محيط و رويدادهاي پيرامون و تاثيرگذاري بر آنها به منظور دگرگونسازي غايت گرايانهشان بدانيم، يعني اگر شناخت و به كارگيري قانونمنديهاي حاكم بر طبيعت و جامعه را به قصد تغيير دادنشان در جهت اهداف خويش موضوع آگاهي بدانيم، در اين صورت ناچاريم پيش از هرچيز منابع و اشكال كسب آگاهي و نيز موانع بنيادي دستيابي به آن را ـ چه به لحاظ طبيعي و چه به لحاظ اجتماعي ـ مدنظر قرار دهيم. آگاهي در وهلهي نخست قابليت بازتاب واقعيت عيني است در مغز انسان ـ اگر اين بازتاب بر پراتيك علمي يعني بر درك صحيح از قانونمندي حاكم بر پديدههاي به شناخت درآمده استوار باشد آنگاه از قابليت به يقين تبديل ميگردد و آگاهي راستين است. وگرنه در همان حالت قابليت (توانش) باقي خواهد ماند و انعكاسي ساده، سطحي، غيرقابل اعتماد است كه در ارتباط با طبيعت به شكل استوره و اوهام و خرافهها، و در ارتباط با جامعه به صورت درك سطحي، اتفاقي و ناپيوسته از تاريخ و روندهاي اجتماعي، و از اينرو، آگاهي دروغين خواهد بود. پرسش اين است كه آيا در شرايط نابرابري انسانها در كسب مهارتهاي علمي، و به تبع آن مهارتهاي ذهني (تئوريك) به منظور درك قانونمنديها، همهي انسانها در هر شرايطي قادر به فراشد از ناآگاهي (آگاهي دروغين) به آگاهي (آگاهي راستين) ميباشند؟ پاسخ مثبت يا منفي به اين پرسش شناخت شناسانه ما را در زمرهي اراده گرايان ايدهآليست يا قانون گرايان ماترياليست قرار ميدهد. ارادهگرايي مكانيستي (ايدهآليستي) انسانها را در هر موقعيت و شرايطي صاحب اراده و اختيار براي كسب آگاهي راستين ميداند. زيرا از اين نظرگاه لوازم آگاهي واقعي پيشاپيش (apriori) و يكبار براي هميشه در وجود انسانها نهاده شده. ماترياليست ضرورتگرا (ديالكتيكي) اما انسانها را تابع شرايط اجتماعي ـ اقتصادي و تاريخي ميداند و آگاهي را مشروط ميسازد. زيرا كه آگاهي وابسته به شرايطي است كه انسانها را در چنبرهي كاركردشان دارند. يعني شرايطي كه مستقل از ارادهي انسانها، بيرون از قلمرو ذهني آنها، قوانين الزامآور خود را بر آنان تحميل ميکنند و ناديده گرفتنشان به طور ذهني و ارادهگرايانه بيانگر جهل نسبت به كاركرد حتميشان است. نبايد فراموش كرد كه منظور از آگاهي انديشيدن (تفكر) نيست. همهي انسانها ميانديشند. هستي اجتماعي كارورانهي انسانها يعني رابطهي سازندهي دو سويهشان با طبيعت و با نوع خويش آنها را وادار به انديشيدن ميكند (سخن گفتن و به كارگيري واژگان انديشيدن است). همه اما به چيستي جهان (طبيعت و جامعه) آگاهي ندارند. آگاهي شناخت علمي و حقيقي اثبات شده در عمل جهان است و توانايي بيان اين شناخت در قالب تئوري. مانند هر پديدهي مادي ـ تاريخي، آگاهي نيز در حركت از ساده به پيچيده و مركب و از اينرو فرارونده از كميت كمتراكم به كيفيت پرتراكم (پرمحتوا) ميباشد. در هرحال پيششرط آگاهي ـ همچون تفكر ـ زندهگي اجتماعي و رابطهي ديالكتيكي انسان با طبيعت و با نوع خويش است. از ايندو رابطه رابطهي انسان با نوع خويش است كه موجب شكلگيري درست يا نادرست آگاهي شده و فرارفت آن را از ساده به پيچيده و از كم ما به پرمايه تند يا كند ميسازد. ميدانيم انسان تنها موجودي است كه به دليل داشتن مغز انديشهروز محصول كار پرسش مطرح ميسازد و خود به دنبال يافتن پاسخ پرسشهاي خويش است. با پيدايي مالكيت خصوصی در مرحلهاي از تكامل اجتماعي و تقسيم كار ميان افراد جامعه پاسخگويي نظري به اين پرسشها ـ كه به طور عمده مسايل حياتي انسانها را مطرح ميسازند ـ بر عهدهي آن بخش از جامعه افتاد كه توانست از كار توليدي بدني كناره گيرد و به كار توليدي فكر بپردازد. همين بخش از جامعه كه امروزه با عنوان تئوريپرداز (نظريهساز) شناخته ميشود و شامل روشنفكران هم ميشود، اصليترين عامل گسترش آگاهي (خواه غير واقعي و دروغين، خواه واقعي و راستين) ميباشد. آگاهي واقعي موهبت فرو افتاده (سيب در دسترس) نيست كه به طور اتفاقي (شهودي و خود به خودي) بيارتباط با توليد اجتماعي و مناسبات توليدي به انسانها هديه شده باشد. آگاهي حقيقي محصول كار اجتماعي و دستآوردهاي علمي بشر است و متناسب با پايهي مادياش يعني پيشرفت دانش تجربي و چيرهگي انسان بر طبيعت و نيز درگيرياش در تضادها و كشمكشهاي اجتماعي موجود و چارهجويي عملي به منظور حل و غلبه بر تضادها ـ يعني مبارزهي پراتيكي با طبيعت از يكسو، و مبارزهي طبقاتي در جامعه از سوي ديگر ـ بر محتواي آگاهي اجتماعي نيز افزوده ميگردد. در جهان تقسيم شده به طبقات نابرابر، آگاهي سرشت نابرابر دارد. يعني در همهي انسانها به طور يكسان توزيع نگرديده، و نميگردد و تا زماني كه نابرابري اجتماعي ـ اقتصادي وجود دارد بيشترين انسانها از دسترسي به ابزار آگاهي راستين محروم خواهند بود. به بيان ديگر در جامعههاي طبقاتي، طبقات حاكم به اشكال و روشهاي مختلف از توزيع يكسان و عادلانهي آگاهي چونان دستآورد علمي ـ شناخت شناسانهي نوع بشر جلوگيري خواهند كرد و حتا در گسترش و ترويج آگاهي دروغين ـ يا آنچه به آن ناآگاهي گفته ميشود ـ نيز تلاش خواهند ورزيد. در واقع، آگاهي همهگير در عرصهي اجتماعي ـ سياسي در جامعههاي طبقاتي آگاهي دروغين (شعور كاذب) است.* و اين نوع آگاهي است كه امروزه به شيوهي نظاممند از سوي كارخانههاي فرهنگساز وابسته به سرمايه به طور انبوه در سطح جهاني توليد و پخش ميگردد. به طور طبيعي دم دستترين آگاهي براي انساني كه ناگزير است جهان پيرامون را براي تحقق هدفهاي خود بشناسد، آگاهيهاي رايج جامعهاي است كه در آن زاده ميشود و رشد ميكند. اما آگاهيهاي رايج و دم دست جامعه چه هستند جز آگاهيهاي شنيداري و رسانهاي. يعني پيش از هرچيز آگاهيهايي كه از مجاري رسانههاي تبليغاتي ـ ايدئولوژيك طبقهي حاكم مانند هوا فضاي جامعه را آكندهاند؟ در روزگار ما بورژوازي جاذبه و سازوكارهاي ويژهي خود را براي اغواي انديشه و انتشار آگاهي دروغين اعمال ميكند. برخي از اين سازوكارها كه در شكلبنديهاي پيش سرمايهداري پديد آمده، نهادينه شده و به صورت عادت درآمده (ژنتيك شده)اند. امروز هم به دليل گستردگي نفوذشان مورد بهرهبرداري وسيع بورژوازي قرار ميگيرند، در افتادن با اين سازوكارهاي پرجاذبهي عموميت يافتهي تاريخدار، بسيار دشوار و خطرساز است. يكي از روشهاي اشاعهي آگاهي، آگاهيدهي رسانهاي و ژورناليستي است. شيوهي متداول اطلاعرساني و آگاهيدهي رسانهاي و ژورناليستي، چه در قالب تئوريها و بحثهاي گوناگون در زمينههاي علوم انساني، و چه در شكل خبررساني، شاخهي گسترده و فراگيري از آگاهيدهي بورژوازي است. اين شيوهي آگاهيرساني، بسيار زيركانه و تردستانه آگاهي غير واقعي را به جاي آگاهي راستين به طور روزمره به حافظهي جامعه تزريق ميكند. به گونهاي كه با گذشت زمان ديگر كسي به دروغين بودن آگاهي عموميت يافتهي جا افتاده در حافظهي جامعه شك نميكند. يكي از هدفهاي توزيع آگاهي دروغين ـ يعني آگاهي انتشار يابندهي بورژوايي ـ لرزه انداختن بر اركان ايدئولوژي افراد يا جهت دادن مطلوب بورژوازي به گرايشهاي ايدئولوژيك است. تبليغات رسانهاي بورژوايي به ويژه در زمينههاي فلسفي و جامعهشناختي از همان آغاز كار در صدد خلع سلاح مخاطبان از لحاظ شناخت شناسي (دانش تئوريك) و ايجاد شك در دانستهها است تا با اين ترفند بتواند آن شناختي را كه ابزار تداوم سلطهي بورژوازي بر فرهنگ و در نهايت تضمين كنندهي سلطهگري او بر اقتصاد جامعه است به عنوان شناخت حقيقي و علمي در جامعه جاگير نمايد. بسياري از روشنفكران همسو و همسود با بورژوازي راه نمايان و ياري دهندگان اين طبقهي بهرهكش معاصراند. متن زير، برگرفته از نشريهاي به ظاهر «چپ» بر آن است تا با عبارتپردازيهاي «فراطبقاتي» پايههاي اعتماد به علم و انديشهي علمي (آگاهي راستين) را سست نموده، اعتبار از دست رفته را به استوره (شكلي از آگاهي دروغين) بازپس دهد: «خرد مدرن عوارضي دارد كه ديگر نميتوان آنها را از غير خودش دانست. اگر خرد پيشمدرن مسايل انتولوژيك ]هستي شناسانه[ همچون مرگ، تولد و هستي را توجيه و تبيين ميكند، اكنون انسان خود را در برهوتی قرار داده که نیهیلیسم حاصل آن است. این برهوت سرگشتگی و بیپناهی و تنهایی است. انسان خدایان را از زمین فراری داد و خود به جای آنها نشست. و تمامی تبیینهای استورهای را به دور ریخت. پس، مرگ، تولد و وجود بدون تبیین ماند و خود را به تشریحهای علمی سپرد. و علم از آنچنان توانایی برخوردار نبود که از توصیف و تشریح علمی به تبیین انتولوژیک برسد. پس انسان تنها و سرگشته و هیچ انگار مدرن حاصل آن شد. خردِ استورهای حداکثر فردی از افراد قبیله را مثلا در پیشگاه خدای آفتاب قربانی میکرد. ولی خرد مدرن میتواند کورهی آدمسوزی آشوتیس به وجود آورده یا کشتارهای جنگی چندین ده میلیونی مرتکب شود.» (فرهنگ توسعه* شماره 28 ص 37). پرولتاریای آگاه با این ادبیات «فرافکن» آشنایی تاریخی و تئوریک دارد. در این آموزهی رسانهای ـ همچون شکلی از آگاهیدهی دروغین، یا نمای دروغینی از آگاهی ـ اندیشهی بورژوا دو هدف عمده را دنبال میکند: یکم) فرق گذاشتن میان تبیین علمی و تبیین هستیشناس. به این مفهوم که دانش بشری توان شناخت و بیان چیستی یا چه بود هستی ـ که به گمان نویسنده وجود ذهنی خالص، بدون اعراض مادی باید باشد! ـ را حتا در حد استوره ندارد. دوم) و مهمتر اینکه نظام سرمایهداری را از جنایتهایی که تاکنون مرتکب شده ـ از جمله در آشویتس ـ تبرئه نماید، و جنایتهای سرمایهداری را به گردن دانش بشری ـ و انسان درن به طور عام ـ بیاندازد. این آگاهیرسانی دروغین پنهان کنندهی حقیقت نمیگوید که چاقو به خودی خود جنایتکار و آدمکش نیست. بلکه آن دستی که چاقو را به کار میگیرد تا انسانی را از هستی ساقط کند جنایتکار است، و این دست جنایتکار را یک ایدئولوژی توجیه کنندهی جنایت ـ و بر روی هم یک طبقهی جنایتپیشه ـ هدایت میکند. پرولتاریا و ایدئولوژی او هر روزه توسط این بیانیهها و تزهای وارونهنما در کورهی آدمسوزی بورژوازی سوازنده میشود و به اعماق ناآگاهی پرتاب میگردد. آگاهیدهی سلطهگرایانهی سرمایه که چندین دهه به دلیل ضعف کارکرد نیروهای واقعی دگرگونساز جهان چهرهی طلبکارانه و حق به جانب داشت، امروزه با وجود برابر نهاد معترض افشاگر انقلابی آگاهیرسان راستین چهرهی دفاعی به خود گرفته و در عرصهی تئوری وادار به عقبنشینی گردیده است. هرچند هنوز نقاب عوامفریبانهی دموکراسی ـ یا به واقع همان لیبرالیسم ارتجاعی بورژوایی ـ بر چهره دارد امروزه لیبرالیسم با هر زبانی که بتواند فریب دهد و جلوی رشد آگاهی راستین را بگیرد وارد عرصهی کارزار طبقاتی میشود. از زبان اسلحه گرفته تا زبان برای همهگان نامفهوم (Jargon) هنری و ادبی. نظریهپردازیهای هنری ـ ادبی که غالبا در پوشش نقد و بررسی و ارایهی روش ابراز میشوند نمونهای از ابزار تلاش برای ایجاد تزلزل در باورهای ایدئولوژیک افراد سستعنصر ـ به ویژه جوانان جویای آگاهی ـ میباشند ـ . نمونهای از این زبان لوترهای را که سعی دارد نشانی غلط (آگاهی دروغین) به خواننده بدهد در متن زیر مشاهده میکنیم: «انسان امروز، دیگر نه پستمدرنیته بل زیست جهان مابعد پستمدرنیته را تجربه میکند. پستمدرنیته یک موقعیت. موقعیتی که عدم قطعیت کلیهی باورهای مدرنیتی از پیش موجود در فرهنگ بشری را به صورت چتر فکری یا Paradigm مطرح میکند، پیشاپیش خود با تعریفی که از خویش ارایه کرده منهدم میگردد و با این انهدام راه را برای عبور از بنبستی که مدرنیسم به مثابه یک دگم ایدئولوژیک پیش روی فلسفه و هنر قرار داده هموار میسازد. از خواننده میپرسم که فلسفهی نیچه این ناقد و نافی بزرگ فرهنگ عقلانی نهفته در مدرنیسم را خوانده است و در چالش شاعرانه با او تا ماوراء مسیحیت، ماوراء خیر و شر ره سپرده ]است[؟» (از مقالهی: همچون رازی در دل مدرنیسم. نوشتهی: شاهین کوهساری گیلهوا ویژهی هنر و اندیشه تابستان 80). با به کارگیری زبان رمزگونه و ادبیات به ظاهر غیرایدئولوژیک،* ایدئولوژیست بوروژا چند هدف را نشانه میگیرد: یکم) جهانبینی طبقهی کارگر را مورد حملهی پیکان زهرآگین ادبیات سرکوبگر بورژوایی قرار میدهد. دوم) نظام سرمایهداری ر ا نظامی آرمانی و ابدی وانمود میسازد که انسانها چارهای جز تن دادن به آن و ملزومات فرهنگیاش ندارند. «دگم ایدئولوژیک مدرنیسم» از نگاه نویسندهی وابسته به کمپ بورژوازی ایدئولوژی طبقهی کارگر است. و این آن دگم گلوگیر تاریخی است که آینده را پیش چشم قلم به دست با جیره و بیجیرهی سرمایه تیره و تار نموده و او را وادار به تحریف حقیقت و نشان دادن نادرست به جای درست و راستین با زبان jargon نیچه فهم مینماید. دیالکتیک به ما میآموزد پدیدهها را در رابطهی متقابلشان بفهمیم. تا زمانی که جامعه طبقاتی است، زبان، فرهنگ و ادبیات طبقاتی است. و اینها در یک جامعهی طبقاتی مسلما ابزار سلطهگری طبقهی حاکم هم هستند. نباید سادهلوحانه تصور کرد بورژوازی خواهان دادن آگاهی راستین به کسانی است که تنها شرط رهاییشان از یوغ سرمایه و ملزومات ایدئولوژیک آن دسترسی به آگاهی واقعی یعنی نفی آن شعور کاذبی است که تولید کنندگان ثروت و شعور را از دستآوردهای تاریخی خود محروم نموده است. مشروط بودن آگاهی به رشد نیروهای تولید (تکنیک) و به ویژه در مورد طبقهی رهاییبخش کار به مناسبات تولید از یکسو و نیز وحدت دیالکتیکی کار (پراتیک) و آگاهی (تئوری) حکم میکند که به منظور جهش آگاهی از ناراستین به راستین ـ یا از سطحی به تعمیق یافته و فراگیر ـ و همهگانی شدن آن در جامعه، طبقهی دورانساز معاصر قدرت سیاسی را به دست آورده و همهی موانع کسب آگاهی راستین را از سر راه رشد و بالندگی خود و جامعه کنار بزند. و با این منظور جامعهای بدون طبقه را سامان دهد. برای رسیدن به این هدف راهبردی در شرایط کنونی که بورژوازی با ایجاد انواع موانع پرولتاریا را از دستیابی به فرآوردههای مادی و ذهنی خویش بیبهره ساخته نقش روشنفکر ماتریالیست در تدوین و تئوریزه کردن آگاهیهایی که خود طبقهی کارگر در فرایند فعالیتاش فراهم میآورد اما فرصت و امکان جمعبندی و توزیع همهگانی آنها را ندارد بسیار عمده و اساسی میشود. میتوان گفت روشنفکر ماتریالیست در این مرحله از فرایند تکامل اجتماعی کارگزار و ناشر ایدههای تولید شده توسط طبقهی کارگر به حساب میآید. وظیفهی این «پرومته»ی چپ ـ در شرایط کنونی ـ ربودن روشنایی حاصل از دستآوردهای علمی کار کارگر از بارگاه اربابان سرمایه و متمرکز کردن آن بر مناسبات اجتماعی انسانهای در تاریکی آگاهیهای دروغین نگه داشته شده است. پرومتهای که با یاری رساندن به طبقهی در زنجیر به او خواهد گفت: زنجیر از دست و پای خود و بشریت بردارد. و به او یادآور خواهد شد که: این تنها شرط محو جامعهی طبقاتی و یگانه راه همهگانی شدن آگاهی راستین و فراشد انسان ـ چونان کلیتی همگن ـ از قلمرو ضرورت (ناآگاهی) به قلمرو آزادی (آگاهی واقعی) خواهد بود. 1386
|
|
فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |