![]() |
|
شماره 181- بروزرسانی پنجشنبه 23/12/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
روياي يك "جامعه ي انساني"، رويائي ازلي است،
آيا اين رويا ابدي خواهد ماند؟
بخش چهارم
مهندس سهراب مژده
· وليعهد مصر و انديشه هاي تساوي خواهانه ي او، در هزاره ي دوم قبل از ميلاد
سينوهه ادامه ميدهد:
اما در اين ميان راجع به در باريها ي اخناتون كه از طبس عزيمت كردند و به شهر افق آمدند، چيزي نگفته ام. آنها نتوانستند باتفاق فرعون به شهر افق بيايند، براي اينكه اخناتون طوري سريع از طبس حركت كرد كه در باريها موفق نشدند با وي حركت كنند و بعد به شهر افق آمدند. زندگي درباريها هدفي جز اين نداشت كه پيوسته نزديك اخناتون بنشينند و وقتي او تبسم مي نمايد آنها نيز تبسم كنند و زماني كه فرعون مغموم مي شود آنان نيزخود را غمگين نشان دهند. پدران آنها هم در دوره ي فرعون هاي گذشته همين كار را ميكردند و وجودشان منشاء اثر ديگري نبود و فرزندان، مشاغل و عناوين خود را، از پدران به ميراث مي بردند. با اينكه بيشتر درباريها هيچ كاري انجام نميدادند داراي مشاغل رسمي بودند و شغل هاي خود را با يكديگر مقايسه ميكردند و هر كس مي كوشيد كه نشان دهد كه شغل او بزرگتر و محترم تر از شغل ديگري است. شغلهاي درباريان فرعون عبارت بودند از كفشدار دربار و چتر دار دربار و نانواي دربار و جامه دار دربار و شراب دار دربار و غيره، و آنها در تمام عمرخود حتي يك مرتبه كفش و چتر فرعون را حمل نمي كردند و يك بار براي او نان طبخ نمي كردند و يكمرتبه شراب بدستش نميدادند، زيرا همه جزء رجال درباري بودند و همه عارشان ميامد كه اين كارها را انجام دهند. اين وظايف بعهده ديگران، كه جزء غلامان يا خدام بودند، محول ميگرديد. در دربار اختانون حتي ختنه كن سلطنتي هم وجود داشت و من هم سر شكاف سلطنتي* بودم. درباريان همينكه به شهر افق نزدبك شدند شروع بخواندن سرود آتون خداي جديد نمودند تا اينكه نشان دهند كه به خداي فرعون عقيده دارند. در باريها آنقدر خادم و غلام داشتند كه محل سكونت آنها خود يك شهر محسوب ميشد، زيرا آنها نمي توانستند كه بدون غلام و خادم زندگي كنند. بعضي از آنها حتي قادر به شستن دستهاي خود نبودند و مي بايد غلامان دستهاي آنان را بشويند، ولي يك چيز را هرگز فراموش نمي كردند و مورد اهمال قرار نميدادند و آن اينكه هر جا فرعون هست، آنجا باشند تا اينكه اخناتون آنها را ببيند و اسم وقيافه آنها را فراموش نكند. آنها وقتي ديدند كه فرعون خيلي علاقه دارد كه شهر زود باتمام برسد، بنائي هم كردند و خود ميديدند كه برخي از زن هاي زيباي در باري عريان بر زمين مي نشستند و خشت ميزدند و بعضي از مردهاي دربار در حالي كه غلامان روي سرشان چتر نگاه داشته بودند تا اينكه آفتاب بآنها صدمه نزند آجرها را در ديوارها روي هم مينهادند و بنا ها پيوسته از اين بنا هاي ناشي و چاپلوس معذب بودند، زيرا درباريها كه بنائي نميدانستند خشت ها را طوري روي هم قرار ميدادند كه بناهاي واقعي مجبور ميشدند آنچه رجال درباري ساخته بودند ويران كنند و از نو بسازند. بعد نوبت باغباني و درختكاري شد. بعضي از درباريان نيز پنهاني به طبس باز ميگشتند تا به تفريحات خود بپردازند. ساختمان شهر افق هر روز درحال پيشرفت بود. من نميانم كه هزينه ساختمان شهر افق آتون چقدر شد ولي اطلاع دارم كه تمام زر وسيمي كه فرعون از معبد خداي سابق بدست آورده بود صرف ساختن شهر افق گرديد و باز كم آمد. اين را بايد بگويم كه تمام زر و سيم آمون بدست فرعون نيفتاد، زيرا كاهنان معبد خداي سابق كه پيش بيني ميكردند ممكن است كه فرعون مصر خداي آنها را از بين ببرد مقداري از ذخيره زر را قبل از اين كه جنگ در طبس شروع شود بجاهاي ديگر منتقل كرده بودند.
دو سيستم اقتصادي- اجتماعي متفاوت و همزمان در مصر
خانواده سلطنتي مصر براثر انتقال فرعون به شهر افق، منقسم شد و ملكه سابق يعني مادر(اخناتون) موسوم به "تي ئي" رضايت نداد كه از طبس خارج شود و كاخ زيباي سلطنتي را در آن شهر رها نمايد و آمي(كاهن) بزرگ معبد آتون نيز در طبس ماند. آنان مثل گذشته بسر ميبردند و بعد از رفتن فرعون از طبس وضع زندگي سكنه آن شهر هيچ تغييري نكرد. مردم براي رفتن فرعون متاثر نبودند بلكه فرعون جوان را كذاب ميدانستند و فكر ميكردند كه از شر و زحمت او راحت شده اند. شهر افق آتون بعد از يكسال ساخته شد و هر كس كه بدون اطلاع از تاريخ ساختمان شهر، وارد آن شهر ميگرديد تصور مي نود اقلا 10 سال از ساختن شهر مي گذرد. در شهر افق درختها بسيار كاشتند، طوري كه شهر افق تبديل به باغ سايه و مبوه دار گرديد و در جدول هاي آب ماهي شنا ميكردند و مرغابيها بالاي شهر پرواز ميكردند و آهوهاي اهلي در خانه ها وسط علفها ميدويدند و از خانه ها هنگام طبخ بوي ادويه بمشام ميرسيد. مدتي قبل از پائيز معماران و كارگران چهار رشته جاده ساخته بودند كه از شهر به چهار سمت ميرفت و در انتهاي هر يك از آن جاده ها مجسمه اي از خداي آتون قرار دادند. شهر افق با اينكه مقر سكونت اخناتون فرعون مصر بود، طوري به سر مي برد كه گوئي در دنيائي غير از مصر بوجود آمده است. در عين حال شهر طبس از طرف آمي، كاهن(روحاني) بزرگ آتون اداره ميشد و فرعون هر جيز را كه در سلطنت و زمامداري زشت است مثل در يافت ماليات و اجراي عدالت و بازرگاني در طبس گذاشته بود لذا طبس مانند قبل پايتخت واقعي مصر به شمار مي آمد و شهر افق يك نوع پايتخت موقتي محسوب ميشد. آمي كه كاهن و روحاني طبس بود، پدر زن اخناتون نيز بود و فرعون نسبت بوي اعتمادي فراوان داشت و كاهن بزرگ آتون مانند پادشاه واقعي در طبس حكومت مي كرد. كاهن بزرگ براي اينكه فرعون را مسرور كند جهت تزيين شهر افق هدايائي گرانبها ميفرستاد و هر قدر فرعون زر و سيم جهت تكميل شهر جديد مي خواست از طرف كاهن بزرگ پرداخته ميشد. در اين زمان شورش سوريه آغاز ميگردد و از طرف فرمانده ارتش مصر فرستادن ارتش به سوريه و دفاع از منافع مصر مطرح مي شود.
اخناتون مي گويد:
پيشنهاد ترا در مورد فرستادن ارتش يه سوريه نمي پذيرم. خداي من خونريزي را منع كرده است، لذا من در سوريه نخواهم جنكيد و ترجيح ميدهم كه سوريه آزاد و مستقل شود ولي جنگ بوجود نيايد. سينوهه مي گويد: وقتي فرعون با من حرف ميزند با اينكه ميدانم خطا مي نمايد از حرف او خوشم ميايد زيرا مي بينم كه وي از روي صميميت حرف ميزند و در گفتار او اثر ريا و خدعه نيست. اما من بايد حقيقت را به به فرعون بگويم تا او بداند كه اشتباه ميكند. من كه به كشورهاي سوريه و هاتي سفر كرده ام و پادشاه آمورو را كه كشورش در سوريه است، ديدم و مشاهده كردم كه در هاتي چگونه براي جنگ تدارك مي كنند، مي بايد بفرعون بفهمانم كه آمورو و هاتي دشمناني مخوف هستند و اگر مقاومتي نبينند مصر را تصرف خواهند كرد. سينوهه در ادامه مي گويد: من به طبس ميروم زيرا روحم براي طبس و ميخانه دم تمساح و آشنايانم اندوهگين شده است. فرعون جوان مي گويد: من با مسافرت تو موافق هستم ولي در راه، سلام مرا به تمام زارعين كه در اراضي آتون مشغول كشاورزي هستند برسان و در مراجعت از وضع آنها خبر هاي خوب براي من بياور. سينوهه مي گويد: آن اراضي همان زمينهائي بود كه در گذشته به آمون خداي سابق تعلق داشت و فرعون اراضي مزبور را از آمون گرفت و بين تمام آنهائي كه قصد داشتند زراعت نمايند تقسيم كرد. من از فرعون خدا حافظي كردم و با كشتي عازم طبس شدم.
سينوهه ادامه مي دهد: من وقتي به گندم آنها نظر انداختم ميديدم كه لكه دارد و مثل اينكه قطراتي از خون روي گندم ها فرو ريخته است. زارعين جديد فكر ميكردند كه علت، بي تجربگي آنان در كشاورزي است، ولي هنگامي كه زارعين بصير نيز از خرابي محصول سخن مي گفتند، آنوقت بدين نتيجه رسيدند كه چون زمينهاي ما به خداي سابق تعلق داشته آمون ما را نفرين كرده است. آنان ميگفتند كه از آفت محصول گندم گذشته، آثاري بچشم مي بينيم كه نشان ميدهد ما مورد خشم خداي سابق قرار گرفته ايم و صبح كه از خواب بر ميخيزيم در مزارع خود جاي پا مي بينيم و مشاهده مي كنيم كه نهال هاي جوان، را شكسته اند و ما نمي توانيم آب چاه را بنوشيم زيرا مجاري آبياري ما بوسيله شن و خاك مسدود گشته و دام هاي ما از بيماري ميميرند. بعضي از ما در حالي كه به فرعون و خداي او نفرين مي كنند اراضي خود را ترك كرده و بشهرها ميروند تا شغل سابق خويش را پيش گيرند. ولي ما بمناسبت اين كه هنوز اميدوار بخداي فرعون و صليب او هستيم از اين جا نرفته ايم و فكر مي كنيم كه شايد خداي فرعون بتواند ما را از آسيب خداي سابق نجات دهد. ولي حس مي كنيم كه نيروي خداي سابق* بيشتراز خداي جديد است.
........................................ *خداي سابق: اشلره به آمون، خداي جنگ و قدرت و ثروت است، كه فرعون جوان در مقابله با او خداي خورشيد(آتون) را جانشين كرده و بر اساس انديشه هاي او شهر افق، يا شهر تساوي انسانها را بر پا كرده است.
پايان بخش چهارم
روياي يك "جامعه ي انساني"، رويائي ازلي است، (3) |
|
فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |