![]() |
|
شماره 182- بروزرسانی دوشنبه 27/12/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
روياي يك "جامعه ي انساني"، رويائي ازلي است، آيا اين رويا ابدي خواهد ماند؟ بخش پنجم
مهندس سهراب مژده
نطفه هاي انديشه هاي تخيلي "شبه سوسياليستي" درهزاره ي دوم قبل از ميلاد د ر مصر
خط جديد فرعون جوان
سينوهه مي گويد:
در مسافرت به طبس، من به مدارس جديد هم سر ميزدم. آموزگاران بمن ميگفتند كه ما براي رضاي فرعون و خداي او كه خط را رواج ميدهد حاضريم كه متحمل زحمت شويم، ولي خطي را كه خداي جديد آن را دوست ميدارد و مي گويد كه بايد از سنين كودكي باطفال آموخته شود خطي است عاميانه و احمقانه كه نه زيبائي دارد و نه مي تواند علومي كه ما آموخته ايم نشان دهد. مدت دو هزار سال، از زمان ساختمان اهرام تا امروز، علوم و معارف ما با خط قديم نوشته شده و امروز بايد همه آنها را رها كنيم و خط جديد را باجبار بياموزيم تا اينكه همه داراي سواد شوند. آموزگاران مدارس طبس ادامه ميدهند:
ما براي تعليم اين خط نه لوح داريم و نه ني و مجبوريم كه با يك چوب روي ماسه اشكال خطوط جديد را براي اطفال رسم كنيم. والدين اطفال، كه خط جديد را بدعت خداي نوين ميدانند، از ما ناراضي هستند، در حالي كه خداي جديد گناهكار است و نه ما؛ و چون از ما ناراضي هستند مزد مارا بقدر كافي نميدهند. هر پيمانه گندم كه بما ارزاني ميدارند سر خالي است . دقت مي نمايند كه روغن زيتون فاسد شده و آبجوي ترش بما بدهند. ديگر اينكه خداي فرعون مي گويد كه بايد به دختر ها نيز خط آموخت، در صورتي كه تعليم خط به دختران هيچ فايده ندارد، زيرا يك دختر نه مي تواند طبيب شود و نه كاتب و نه معمار و مهندس. سينوهه مي گويد:
زارعين خيلي از آموزگاران شكايت داشتند، و مي گفتند كه روز ها كه در صحرا مشغول زراعت هستيم به خانه هاي ما ميروند و اشياء ما را ميدزدند و وقتي اعتراض مي كنيم مي گويند خداي جديد گفته كه همه مساوي هستند و لذا يك مرد مساوي با مرد ديگر است، فرق نميكند كه مردي كه چيزي دارد از آن او باشد و يا نه. فرعون خداي قديم را از بين برد، و زمينهاي او را بين زارعين تقسيم كرد تا اينكه تفاوت بين غني و فقير از بين برود، ولي امروز اشراف و در باريهاي فرعون و يك مشت افراد طفيلي كه خود را هواخواه آتون نشان ميدهند جاي كاهنين سابق را گرفته اند و بدون اينكه هيچ كاري بكنند براحتي زندگي ميكنند، و من هم مثل آنها طفيلي شده ام زيرا من هم مانند آنان كاري مفيد انجام نميدهم و همه كاهنين جديد طرفدار آتون و تمام آموزگاران بي سواد و تمام اشراف كه امروز خود را معتقد به آتون جلوه ميدهند موجوداتي هستيم طفيلي شبيه به كك هائي كه در پشم سگ وجود دارند.. اين ككها دائم از خون سگ تغذيه ميكنند بدون اينكه كاري بكنند و ما هم پيوسته از خون مصر تغذيه مي نمائيم بدون اينكه كاري انجام برسانيم و فايده اي براي مصري ها داشته باشيم. باغهاي بزرگ معبد آتون بر اثر عدم مراقبت خشك شده و بعضي از درخت هاي كهن سال را انداخته بودند و وقتي من ديدم كه معبد مزبور كه روزي مركز علمي جهان بود به آن شكل در آمده بسيار متاسف شدم زيرا دوره ي جواني خود را در آن معبد يعني در دارالحيات كذرانيده بودم
سينوهه در باره ي روحانيت و يا كاهنان مي گويد:
فرعون قدعن كرده بود كه كاهنان خداي سابق لباس سفيد بپوشند و سر بتراشند و روغن بر سر مالند و به معبد آمون بروند، ولي يكي از كاهنان، با شجاعتي قابل تحسين، با لباس كاهنان خداي سابق بين مردم گردش مي نمود و مردم هنگام عبور او ازكوچه ركوع مي كردند بطوريكه من متوجه شدم كه اگر كاهن مزبور صليب مرا ببيند و اشاره كند كه مردم مرا به قتل برسانند، بي درنگ خونم را ميريزند و لو آنكه بدانند كه من پزشك مخصوص فرعون هستم. سينوهه اضافه مي كند كه در مصر فقط يكنفر مقدس و پسر خداست و او هم فرعون مي باشد، و مردم بخاطر اين اعتقادات دست به كشتن او نخواهند زد، ولي اطرافيان او را افرادي عادي ميدانند و قتل آنها را بي اهميت ميشمارند. و نقالان داستانهائي از فرعون جديد مي گفتند ، با اين مضمون كه در قديم يك زن جادو گر سياه پوست كه از ست الهام ميگرفت( ست به مفهوم شيطان است) از بطن خود يك فرعون كاذب بوجود آورد و بعد از اينكه فرعون به سلطنت رسيد به او گوش ميداد و طبق دستور ست مجسمه ي خدايان مصر را سرنگون كرد و آنوقت خدا بر ملت مصر غضب نمود و ديگر از مزارع مصر گندم نمي روئيد. و طغيان نيل بحاي تقويت زمينهاي زراعتي، خامه ها(نيزارها) و قريه ها را ويران مي نمود. فرعون جوان هنگامي كه بر تحت نشست تمامي غلاماني كه در معدن كار مي كردند آزاد كرد. اينان غالب از تبهكاران بودند و سبب فتنه ها شدند. بدانان حتي اجازه ديدار اموات خود را صادر كرد، اما اين معدنچيان پاعث چپاول خانه اموات شدند. سرداران و فرماندهان مصر كه خيلي ثروت دارند با كاهنين(آمون) همدست هستند و مي كوشند كه نفوذ خداي آمون را از بين ببرند.
سينوهه در باره ي وجود يك سيستم دو خدايي در مصر مي گويد: امروز در مصر، بين خداي فرعون جوان يعني(آتون)، و خداي قديمي مصريعني( آمون )،يك مبارزه بزرگ در گرفته و هنوز معلوم نيست كه در اين مبارزه كه فاتح شود.
سينوهه در بازگشت خود به دار الحيات در طبس حكايت مي كند: من بعد از ورود به طبس خواهان رفتن به دارالحيات بودم. زيرا در تمام مدتي كه در شهر افق بودم يك سر را نشكافتم و مي ترسيدم كه مهارت دست من از بين رفته باشد. در دوره ي ما در دارالحيات، قبول علم، تعبدي بود و به محصلين مي گفتند چون دانشمندان در گذشته اينطور عقيده داشتند شما هم بايد عقيده علمي و اسلوب تداوي آنها را بپذيريد و ما هم مي پذيرفتيم. ولي بعد از اينكه خداي سابق سر نگون شد و خداي جديد جاي او را گرفت، ديگر محصلين دار الجيات مجبور نبودند كه كاهن معبد آمون شوند و بدون طي اين مرحله شروع به تحصيل ميكردند و اختيار داشتند كه بپرسند براي چه. من فكر ميكردم كه با از بين رفتن اين موانع، علم در دارالحيات خيلي توسعه پيدا كرده است، اما چنين نبود.
كاهن جديد هري بور( T(Hery Bur در دارالحيات در بحث با سينوهه چنين مي گويد:
تو سينوهه، مردي دانشمند هستي، ولي از امور سياسي بي اطلاعي و نميداني كه اگر قوانين خداي فرعون قابل اجراء بود، دست كم تا امروز قدري از آن اجراء ميشد. و نتيجه اجراي قوانين خداي فرعون اين شد كه كاهنان و اشراف آمون فقير شدند ولي بجاي آنها كاهنان و اشراف خداي جديد ثروتمند گرديدند. و يك طبقه ي ثروتمند از بين رفت و بجاي آنها يك طبقه ي ثروتمند جديد بوجود آمد و امروز در مصر تفاوت غني و فقير بيش از دوره ي آمون است. گفتم كسي كه مي گذارد ريش او بلند شود و بزمين برسد نفعي بديگران نميرساند و خدمتي نمي كند تا مستوجب زر وسيم باشد، ولي مردي كه فارغ التحصيل دار الحيات است مي تواند بديكران خدمت نمايد و بآنها خير برساند و لذا حق دارد بگويد كه بايد بهتر از ديگران زندگي كند. هري بور كاهن ادامه ميدهد:
سينوهه، آيا تو بيشتر به مردم خير ميرساني يا زارعي كه در بابل يا مصر مشغول زراعت است و غذاي مردم را بآنها ميرساند. اگرتو امروز نباشي مردم از گرسنگي نمي ميرند، ولي اگر زارع نباشد مردم حواهند مرد. پس آنچه سبب مي شود كه در ملت غني و فقير بوجود آيد، اين نيست كه اغنياء بيش از فقرا بمردم خدمت ميكنند بلكه تفاوت بين غني و فقير بر اثر دو چيز بوجود ميايد يكي خدا، و ديگري حكومت. هر جا كه خدائي وجود دارد وحكومتي وجود دارد عده اي غني و دسته اي فقير ميشوند زيرا كاهنان خداي مصر بخود حق ميدهند كه بهتر از ديگران زندگي كنند و غني تر باشند و كاركنان حكومت هم بخود حق ميدهند كه بهتر از ديگران زندگي كنند و از تمام مزايا برخوردار باشند.. اين دو دسته براي اينكه تفاوت بين خود و ديگران را يعني فقير و غني را حفظ كنند قوانيني را بموقع اجراء مي گذاردند كه حتي القوه فقرا ثروتمند نشوند و به پاي آنان نرسند. حكومت بابل قانون ريش را براي حفظ تفاوت غني و فقير بموقع اجرا كرد، و حكومت مصر قانون تحصيل در دارالحيات را. سينوهه، تا وقتي كه يك خدا و يك حكومت هست تفاوت فقير و غني باقيست و چون مصر و ديگر كشورها بدون خدا و حكومت نمي توانند زندگي كنند، پس پيوسته اين تفاوت وجود دارد و فرعون تو كه ميخواهد اين تفاوت را از بين ببرد مبادرت به عملي ديوانه وار مي كند و چون اين عمل اخناتون سبب زوال مصر ميگردد بايد او از بين برود تا مصر نجات پيدا كند. هري بور روحاني، خطاب به سينوهه مي گويد:
سينوهه! تو نمي تواني در باره سرنوشت مصر بي تفاوت بماني. ما مقدمات مرگ فرعون را فراهم كرده ايم و او خواهد مرد ولي نه به زودي. من به تو داروئي خواهم داد كه باعث مرگ فرعون شود و اينگونه فرعون را به دنياي غرب(اشاره به دنياي بعد از مرگ است) بفرستي؛ جهاني ديگر كه در عين حال جهاني چون بهشت است، تا نام تو از طرف آمون و پيروانش جاويد بماند. داروئي كه بتو گفتم در اين شيشه است و اينك كه تو اين شيشه را از من گرفته اي آينده ي مصر در دست توست.
سوء قصد به فرعون جوان
سينوهه ادامه ميدهد
هنگامي كه من از دربار مصر دور شدم، سر درد فرعون تجديد شد و نگراني بر روح او مسلط گرديد. كاهن بزرگ معبد آتون تصميم گرفت كه بعد از بر داشت محصول، هنگاميكه نيل طغيان مي نمايد، براي فرعون يك جشن سي سالگي بگيرد، در حالي كه فرعون بيش از سيزده سال سلطنت نكرده بود. آمي، كاهن بزرگ معبد آتون، جشن سي امين سال سلطنت اخناتون را با شكوه زياد تهيه ديد، واز سكنه ي جنوب مصر دعوت كرد كه نمايندگان خود را براي شركت در جشن بفرستند و آنها هم نمايندكان خود را با الاغ ها ي مخطط(گورخر) و زرافه ها فرستادند. جشن بزرگي بود. پس از خاتمه ي تشريفات جشن، اخناتون باتفاق دختر خود عازم معبد آتون گرديد و من نيز با وي رفتم. بعد از اينكه از معبد مراجعه كرديم من فرعون را واداشتم كه در بستر استراحت كند، ولي او بقدري هيجان داشت كه نمي توانست در بستر بماند. اما او از شادي اينكه جشن نشانه اي از پيروزي آمون است بخواب نمي رفت. فرعون جوان رو به خداي آتون كرد و گفت:
كسي نيست كه تو را به حقيقت بشناسد. فقط پسر تو اخناتون ترا مي شناسد و تو پيوسته بر قلب او مي تابي و شبها هم مثل روزها داراي تابش هستي. سينوهه مي گويد:
فرعون طوري اين اشعار را با خلوص نيت و شور و شوق ميخواند كه در من تاثير ميكرد. من آنشب بر بالين فرعون مثل او بيدار بودم. فرعون در سپيده صبح از خوابگاه خارج شد و بباغ رفت و به بركه اي در باغ نزديك شد. وقتي يك چهارم از روز بالا آمد، دو نفر در كنار آن بركه بفرعون حمله ور شدند تا اينكه اورا به قتل برسانند. هيچيك از نگهبانان سلطنتي آنجا نبود و فقط يكي از شاگردان طوطمس نقاش، كنار بركه، شكل مرغابي را مي كشيد. زيرا طوطمس اصرار داشت كه شاگردانش جانوران را از روي شكل واقعي آنها بكشند، نه از روي اشكالي كه قدما باقي گذاشته اند. با مداخله نقاش، فرعون از مرگ نجات يافت و فقط شانه هايش قدري مجروح شد، ليكن نقاش به قتل رسيد و خون او لباس فرعون را رنگين كرد. وقتي من رفتم كه زخم فرعون را ببندم، ديم كه يكي از آنها سر تراشيده دارد، و من حدس زدم كه از مريدان خداي سابق آمون باشد. ديگري دوگوش نداشت و معلوم بودكه در گذشته مرتكب جرمي شده است. آنان دستگير شدند. حمله ي آن دو نفر به فرعون جوان، براي قتل وي، واقعه اي بود كه درمصر نظير نداشت. از روزي كه مصر بوجود آمده و فرعون ها در آن سلطنت كرده اند تا آنروز اتفاق نيفتاد كه يكنفر علني در صدد قتل فرعون بر آيد. سفير بابل حق داشت گه ميگفت عصر ما منقضي ميشود و عصري ديگر شروع خواهد شد و يكي از علائم غير قابل ترديد عصر جديد همين است كه علني بجان فرعون سوء قصد نمودند. فرعون جوان و بخشش ضاربان
فرعون جوان ضارباني را كه قصد قتل وي را داشتند، بخشيد. ضاربان فرعون خطاب به فرعون جوان:
فرعون كذاب و حقه باز! ما را به قتل برسان تا اينكه نائل به زندگي جاويدان شويم و پيوسته با آمون زندگي كنيم. سينوهه حكايت مي كند: ضاربان فرعون، وقتي ديدند كه نگهبانان قصد دارند كه بزور آنها را از آن جا خارج كنند، خود را رها كردند و طوري با سر به ديوار حمله ور شدند كه سرشان در هم شكست و مردند. آنروز فهميدم كه خداي سابق آمون، كه از طرف فرعون سرنگون شده، چه قدر با نفوذ خود به ارواح مردم حكومت مي كند. از اين به بعد وحشت طوري بر مردم غلبه كرد كه حتي از منازل خود خارج نميشدند. براستي شهر افق مرده بود و اگر گاهي يك ارابه ي نظامي از خيابان حركت ميكرد صداي آن طوري مي پيچيد كه در گوش من مثل رعد طنين مي انداخت؛ در صورتي كه شهر افق، در آغار پيدايش خود، يكي از زيبا ترين و دل انگيز ترين بلاد جهان بود و هركس كه وارد شهر ميشد فكر ميگرد قدم به بلده اي نهاده كه سر زمين خرمي و سعادت است. ولي همانطور كه كرم وقتي درون ميوه بوجود آمد آن را از بين ميبرد و يا فاسد ميكند، مرور زمان هم يك كرم است كه خرمي و شادي را زائل مي نمايد، و اگر ظلم و اجحاف نيز بمرور زمان ضميمه شود، شادي و سعادت زودتر از بين ميرود. با گذشت زمان، طوري محيط شهر افق غم آور شد كه من نيز آرزوي مهاجرت به طبس را داشتم و آنهائي نيز كه به هر بهانه اي از افق به طبس ميرفتند ديگر باز نمي گشتند. سينوهه ادامه ميدهد:
بعد از اينكه دو روز از سفرم گذشت و من از شهر افق دور شدم و توانستم كه در محيطي واقع در خارج از آن شهر، راجع به فرعون مطالعه كنم، دريافتم كه اخناتون مردي بزرگ است كه داراي يك خداي بزرگ مي باشد. آنچه سبب شد كه من فرعون و خداي او را بزرگ ببينم مقايسه ي بين خداي او و خداي سابق بود.خداي سابق آمون خدائي بود خرافه پرست و خونخوار و بيرحم و حامي اغنيا و زورگويان. خداي سابق به كسي اجازه نميداد كه بپرسد براي چه، و اين را كفر ميدانست، براي اينكه مطلع بود كه اگر مردم بتوانند بپرسند براي چه، ديگر زير بار استبداد و زور نميروند. ولي خداي جديد مردم را آزاد مي گذاشت كه هرچه ميخواهند بپرسند و هر چه ميخواهند بكنند بشرطي كه ديگران را نيازاراند. خداي جديد مردم را از خرافات و جهل و ترس نجات داد ولي خرافات و جهل و ترس طوري بر روح مردم مستولي گرديده كه مردم ازرها كردن آنها مي ترسند.
اگر خداي جديد داري شكل بود، مردم زودتر مي توانستند آن را بپرستند، و لي مصريها نمي توانند بپذيرند كه ممكن است خدائي بدون شكل و مجسمه وجود داشته باشد. مردم نمي توانند بفهمند كه خداي جديد مثل طبيعت است كه همه جا وجود دارد و اثر او همه جا هست بدون اينكه شكل داشته باشد. فرعون تصور ميكرد كه همه مردم بقدر او شعور دارند و مي توانند بفهمند كه او چه مي گويد. مثلا يكي از چيز هائي كه فرعون مي گويد كه هر كس يك خدا در قلب خود دارد و بشماره افراد بشر خدا هست و هر مصري كه آن را مي شنود فكر ميكند كه فرعون ديوانه شده است. در شهر افق از بيماري ناشي از گندم لكه دار، كه مخالفان فرعون جوان باني آن بودند، باعث مرگ كودكان مي شدند. جنگ بين خدايان
حمله هاي مداوم به طرفداران آتون( خداي خورشيد و صلح) و فرعون جوان و قتل آنان، از طرف هواداران آمون باعث شد كه هواداران آتون صليب صلح خود را به دشنه اي براي دفاع از خويش تبديل كنند. در ضمن پيروان آمون ( خداي جنگ) با خود علامت رسمي "شاخ" را همراه داشتند، و هر روز جنگ بين هواداران شاخ و صليب بالا مي گرفت. وقتي مزاحمت شاخداران بجاهاي باريك كشيد و كه پيروان آتون ديدند كه نميتوانند زندگي كنند، در صدد بر آمدند كه صليبهائي از فلز بسازند كه شاخه ي بلند آن كارد باشد. بنابراين صليب هائي بوجود آوردند كه شاخه ي بلند آن دشنه بود، و اين دشنه ها را زير لنگ يا لباس بر كمر مي بستند و به محض اينكه شاخداران در صدد اذيت آنها بر ميامدند، دشنه ها را بيرون مياوردند و به شاخداران حمله ميكردند. اختلاف آمون و آتون و شاخ و صليب، طوري در طبس وسعت يافت، كه پسر از پدر و زن از شوهر بمناسبت اين اختلاف جدا ميشدند. هنوز هم دسته هاي شمشير و خنجر در بعضي از ممالك اروپا بشكل صبيب است و اين رسم از مصر و كرت بجاهاي ديگر سرايت كرد و صليب مدتي قبل از مسيحت علامت رسمي مذاهب يا ملل بوده است.
سينوهه حكايت مي كند: روزي كه من وارد طبس شدم، تصور ميكردم كه طبس شهر آمون است، و طرفداران آتون در آن وجود ندارند. ولي پس از ورود به شهر و چند روز اقامت باشتباه خود پي بردم و متوجه شدم كه خداي جديد در طبس طرفداران زياد بويژه در بين جوانان و كارگران و غلامان دارد. خداي جديد از اين جهت بين جوانان و كارگران و غلامان طرفدار پيدا كرد كه چيزهائي ميگفت كه به مذاق اين طبقات خوش مي آمد. جوانان براي مخالفت با پيران عقيده جديد را مي پذيرفتند و كارگران و غلامان براي مخالفت با اغنياء بخداي جديد مي گرويدند، و خداي جديد بويژه در ميان باربران بند ر طبس و كارگران نساجي و دباغ خانه و غلامان داراي طرفداران متعصب بود، زيرا اين طبقات بيش از ساير طبقات گارگران زحمت مي كشيدند و احساس محروميت ميكردند. آنها مي شنيدند كه خداي جديد ميگويد كه تفاوت بين غني و فقير و ارباب و غلام و كارفرما و كارگر بايد از بين برود و تصور مي كردند كه پس از اين آنها ثروت اغنياء را تصاحب خواهند كرد و آنان را وادار به كارگري و غلامي خواهند كرد.
پايان بخش پنجم
روياي يك "جامعه ي انساني"، رويائي ازلي است، (4) روياي يك "جامعه ي انساني"، رويائي ازلي است، (3) روياي يك "جامعه ي انساني"، رويائي ازلي است، (2) روياي يك "جامعه ي انساني"، رويائي ازلي است، (1)
|
|
فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |