شماره 183- بروزرسانی جمعه 2/1/1387                             بازگشت به صفحه اصلی

نقش روسيه و آمريكا در چينش جهان معاصر

 

اردشير زارعي قنواتي

 

 

 

 

تصوير واقعي جهان، فارغ از تصاوير مجازي و يا ايده آليسم نحله هاي فكري معمولا ذهن گرايانه، بيشتر به يك ديگ جوشان يا ستيز پايان ناپذير توسط عوامل دروني و بيروني آن در  شرايط محيطي و زماني گوناگون شبيه خواهد بود. اين واقعيت وقتي در حيطه ديپلماسي و نقش بازيگران ملي، منطقه اي و بين المللي در بازي هاي ژئوپلتيكي نگاه شود در شباهت به يك ژلاتين هميشه در حال ارتعاش مي ماند كه همگان در تلاش براي كسب منافع ملي و حتي گروهي و شخصي، نظم يا به تعبيري متفاوت بي نظمي، آن را لرزان مي كنند. در چارچوب بررسي معادلات قدرت در عرصه بين المللي هميشه كشورها، دولت ها، ملت ها، گروه هاي سياسي و شخصيت هائي وجود دارند كه تاثير بيشتر و بعضا تعيين كننده تري بر اين بافت و ساختار ديالكتيكي خواهند گذاشت. 

 هم اكنون در هرم قدرت جهاني كشورهاي قدرتمندي وجود دارند كه هر يك به فراخور توانائي خود جايگاه و موقعيت ذاتي در درون و پيرامون خويش براي خود مهيا كرده اند. مفاهيمي چون منافع ملي، هژموني، حوزه نفوذ و موازنه جوئي در محيط ژئوپلتيك معاصر هر چند كه براي همه كشورهاي اين مجموعه مفهوم و الزام خود را دارد ولي براي تعداد محدودي از قدرت هاي برتر جهاني مفهومي فراملي و حتي فرامنطقه اي نيز خواهد داشت. اين قبيل كشورها جدا از تاثير معمول خود بر مناسبات بين المللي قادر به آفرينش جايگاه رهبري كننده قطب بندي ها و يا ابر قدرتي در سيستم بلوك بندي هاي منطقه اي و جهاني همچون دوران جنگ سرد نيز مي باشند. اتحاد جماهير شوروي و ايالات متحده آمريكا در قرن بيستم و تا آستانه دهه نود ميلادي همين قرن كمابيش چنين نقش منحصر به فردي را در مناسبات بين المللي ايفاء نموده و حوزه نفوذ خويش را در چارچوب دو اردوگاه رقيب رهبري مي كردند. چنين نقشي براي اين دو كشور موجب گرديد تا آنان نسبت به بقيه قدرت هاي بين المللي ابعاد متنوع تري از عناصر تشكيل دهنده هژموني برتر و قدرت فائقه را به گرد خويش فراهم كنند. با توجه به تنش هاي دوران جنگ سرد و مسابقه تسليحاتي حول آن هر كدام از آنان زرادخانه اي از پيشرفته ترين تسليحات متعارف و غيرمتعارف را فراهم نموده و تغذيه محيط پيراموني براي موازنه طلبي و رقابت با ديگري را دنبال مي نمودند. از طرف ديگر اين بازي مي بايست در عرصه ديگري از جمله سياسي، اقتصادي و فرهنگي نيز انجام شود كه نمود واقعي آن را در دوران جنگ سرد مي توان در نظام هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي ليبراليسم و سوسياليسم مشاهده كرد. اما داستان اين دو بلوك بندي در ابتداي دهه نود با فروپاشي شوروي در موقعيت جديد به نوعي مختومه گرديد و در چنين شرايطي شوروي متلاشي شده به كار جمع و جور كردن بقاياي ميراث خود در قالب فدراسيون روسيه مشغول شد و آمريكا نيز در جهان بي رقيب، سرمست از پيروزي، هژموني يكجانبه خود را بدون درس گيري از تجارب عيني تاريخ همچون پتكي بر سر جهانيان و حتي متحدين ديروزي خود مي كوبيد. اما زياد طول نكشيد تا نظريه و ديدگاه هاي وهم آلود از نشئگي " پايان تاريخ " فرانسيس فوكوياما به خماري " جنگ تمدن ها " ي ساموئل هانتينگتون سوق يابد و هم اكنون نيز نوليبراليسم آمريكائي در برزخ نبود " تئوري نجات بخش " در تورم قدرت و بن بست هاي ايجاد شده متعاقب چنين توهمي دست و پا بزند. در چنين وضعيتي جهان شاهد ظهور دوباره قدرت روسيه و همچنين تولد يك قدرت سوم همچون چين در كنار نشانه هاي گريز از مركز اتحاديه اروپائي، آسياي جنوب شرق به رهبري هند، شرق آسيا، گسست هژموني قاره اي در آمريكا به جهت چپ گرائي راديكال آمريكاي لاتين تا چپ ميانه در برزيل و آرژانين بوده است. در اين ميان با توجه به تنوع چند بعدي عناصر رقابت و ميراث داري زرادخانه تسليحاتي،  موقعيت ممتاز تامين انرژي اروپا، ساختار دگرگونه سياسي و فرهنگي روسيه به عنوان گذرگاه شرق و غرب مي توان مسكو را بسيار متفاوت تر از ديگر اضلاع قدرت براي موازنه سازي و رقابت با واشينگتن در نظر گرفت. پس از دوران فروپاشي و رهبري تاسفبار " بوريس يلتسين " در دهه نود ميلادي و آسيب هاي غير قابل جبراني كه از اين ناحيه متوجه روسيه گرديد بار ديگر خرس قطبي در قالب يك ملي گرائي و بازيابي جايگاه معتبر گذشته تحت رهبري " ولاديمير پوتين " از خواب زمستاني خود بيدار شده است. تحولات انتخابات رياست جمهوري در روسيه و آمريكا كه در اولي با اشاره پوتين شاگرد گوش به فرمان وي " ديميتري مدويديف " با 70 درصد آراء انتخاب گرديد و اينكه در ايالات متحده بالاخره هماي بخت بر شانه هاي " باراك اوباما " جوان منتقد جنگ يا " هيلاري كلينتون " ميراث دار خانواده كلينتون ها در اردوي دمكرات ها و يا " مك كين " پيرمرد جنگ طلب در اردوي جمهوريخواهان بنشيند، يك چيز مسلم است و آن اينكه اين دو كشور بيشترين پتانسيل عيني را براي رقابت در ژئوپلتيك كنوني جهان معاصر دارند.                                                 

هم اكنون روسيه و آمريكا با اقدامات خويش در روابط دوجانبه و همچنين ورود به دسته بندي هاي منطقه اي و بين المللي در تقابل مدرن كه در چارچوب رقابت – همكاري انجام مي گيرد نشانه هاي يك نبرد سرد و غير ايدئولوژيك را به نمايش مي گذارند. پيمان مهم شانگهاي و اتحاد استراتژيك روسيه و چين در مقابل پيشروي پيمان آتلانتيك شمالي ( ناتو ) به طرف شرق، بحث استقرار سپر دفاع موشكي آمريكا در اروپا و استقلال يكجانبه و خارج از موازين و مقررات بين المللي كوزوو هر كدام از اين دو كشور را به درون سياهچاله اي از تضاد و تنش سوق داده است كه خروج يكجانبه از آن تا حدودي موجب باخت در چارچوب معادله " حاصل جمع صفر " خواهد بود. براي هيچكدام از آنان عقب نشيني در چارچوب استراتژي در اين مقطع زماني كه مي توان به عنوان دوران گذار از آن ياد كرد خوشايند نبوده و حتي امتيازدهي هاي تاكتيكي نيز با خساست تمام انجام خواهد گرفت. در پشت روابط دوجانبه مبتني بر رقابت – همكاري اين دو كشور يك جنگ سرد واقعي وجود دارد كه معمولا سعي مي شود در پشت الفاظ ديپلماتيك پنهان نگاهداشته شود. اين موضوع بسيار فراتر از حضور شخصيت ها در راس قدرت در مسكو يا واشينگتن است و به اصل هويت، موجوديت، جايگاه و به طور كلي كسب منافع ملي در عرصه ژئوپلتيك و ژئواستراتژيك بين المللي ارتباط پيدا مي كند. ساده انگاري در تعيين هويت و ذات قدرت سياسي در اين دو كشور كه بعضا توسط تحليلگران و كارشناسان بيان مي شود مي تواند يكجانبه و تك بعدي باشد كه به همين دليل ره به سوي گمراهي مي پيمايد. به طور مثال اينكه ايالات متحده كه به عنوان يك جامعه دمكراتيك در عرصه بين المللي معرفي مي شود در برخورد با جهان در حال توسعه و حتي قوانين و منشورهاي بين المللي كه نمونه بارز آن را مي توان در براه انداختن جنگ عراق و به رسميت شناختن استقلال يكجانبه و غيرقانوني كوزوو مشاهده كرد در جايگاه يك كشور مستبد و توتاليتر قابل شناخت است. از آن طرف روسيه كه در بافت و ساختار داخلي خود از معيارهاي دمكراتيك فاصله بسياري دارد و هرم قدرت با رانت كرملين تغذيه مي شود در مواجهه با مسائل بين المللي و معظلات جهان معاصر اگر نتوان گفت مثبت حداقل منفي عمل نكرده است. اين پارادوكس ذاتي در موقعيت دروني و بيروني آمريكا و روسيه هرگونه تحليل يكجانبه و از پيش ساخته در جهت تعيين جايگاه مطلق گرا در خصوص نقش اين دو كشور در عرصه ملي و بين المللي با معيارهاي ليبرال را با تناقض روبرو مي كند. به همين دليل روسيه و آمريكا را بايد به طور همه جانبه مورد تحليل قرار داد و با شناخت ابعاد بعضا متناقض و متفاوت در ساختار ذاتي آنان در عرصه جهاني، درك عيني و پراگماتيستي را جايگزين پيش داوري هاي ذهن گرايانه نمود.                                                           

در طي سال هاي اخير سردمداران كرملين با توجه به فضاي تنفسي در عرصه بين المللي بواسطه گرفتاري هاي ساختار يكجانبه نگر و مقاومت طبيعي مناطق ژئوپلتيكي در مقابل هژموني ايالات متحده و همچنين بازآفريني قدرت نسبي گذشته خود به خصوص در زمينه تامين انرژي جهان، توانسته اند تاثير بيشتري بر تحولات بين المللي داشته باشند. هم زماني جهش قدرت در چين و لزوم ايجاد يك اتحاد بازدارنده براي تثبيت موقعيت نوين اين كشور، رهبران پكن را به نزديكي هر چه بيشتر به مسكو متقاعد كرده است تا آنجا كه بسياري در شرايط كنوني از اتحاد اوراسيائي به عنوان يك قطب بندي در آينده مناسبات جهاني ياد مي كنند. وجود اتحاديه هاي منطقه اي همچون آسه آن در شرق آسيا، اپك در حوزه اقيانوس آرام، اتحاديه اروپائي، اتحاديه آفريقا، تولد چپگرايان در آمريكاي لاتين و بعضي ديگر از خرده گروهبندي هاي منطقه اي كه همگي به نوعي به جهت تفاوت منافع در رقابت با هژموني يكجانبه واشينگتن قرار مي گيرند به ناچار عرصه را براي بازي و رقابت با آمريكا گشوده است. در چنين شرايطي روسيه كه در سال هاي اخير به لحاظ اقتصادي، سياسي، نظامي، امنيتي و فرهنگي تا حدود زيادي به نقطه تثبيت و گذر از شرايط گيچ واره بعد از فروپاشي شوروي رسيده است، فضا را براي نقش آفريني در بالاترين سطوح عمود قدرت بين المللي مساعد مي بيند. جالب اينجاست كه تمامي جناح هاي فعال و رقيب در روسيه كه نمونه آن را در طي انتخابات رياست جمهوري اخير به روشني ديده ايم در يك مورد همگي متفق القولند و آن اينك در مقابل هژموني آمريكا، زياده خواهي غرب، گسترش ناتو به حوزه پيراموني و دفاع از متحديني چون صربستان مي بايست به شدت مقاومت كرد. چنين وضعيتي در درون بافت و ساختار سياسي – اجتماعي روسيه زماني كه با الزامات خروج جهان كنوني از سلطه طلبي يكجانبه آمريكا همراه مي شود خود به خود مسكو را در موقعيت بازيگر متفاوت و چينش گر بزرگ در عرصه بين المللي قرار مي دهد. وجود اين شرايط ناشي از ذات متفاوت دو حوزه تمدني و سياسي است كه ظهور و تثبيت قدرت آنان حداقل در دهه هاي آتي بر اساس رقابت شكل گرفته است و منافع متقابل هر كدام از آنان بيش از آنچه همگرا باشد نفي كننده خواهد بود. به همين دليل با وجود هرگونه همكاري بين مسكو – واشينگتن در مسائل بين المللي همچون بحران هسته اي ايران، مبارزه با تروريسم و بحران دارفور، آنان در كلان موضوع در انطباق با هم حركت نمي كنند. حتي در هم تنيدگي هرچه بيشتر اقتصاد اين دو كشور در شرايط كنوني كه هيچكدام قادر به ناديده گرفتن منافع ديگري نيست نيز نمي تواند نفي كننده اين واقعيت و ضرورت تفاوت ساختاري منافع آنان تلقي شود. دقيقا يكي از دلايلي كه اين دو كشور در خصوص اختلافات خود در مورد استقرار سپر دفاع موشكي آمريكا در جمهوري چك و لهستان، گسترش ناتو به سمت شرق، استقلال كوزوو، كاهش تسليحات متعارف و غير متعارف و روابط با جهان پيراموني تا كنون نتوانسته اند به درك متقابل و همسوئي عيني برسند در همين واقعيت نهفته است. به همين دليل جهان در طي دهه هاي آينده مي تواند شاهد رقابت نفس گير بين مسكو – واشينگتن بر مبناي ضروريات عيني تاريخي و همچنين منافع ناهمگون اين دو ساختار شرقي – غربي باشد.

 

  15/12/86

 

 

فرهنگ توسعه - 1386 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید