![]() |
|
شماره 186- بروزرسانی دوشنبه 12/1/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
فهرست قسمت سوم (قسمت پایانی) : نقد اقتصاد سياسی نقدهای اقتصاد سياسی شناخت و تأمل علم و نقد بعنوان نتيجهگيرِی پینوشتها
نقد اقتصاد سياسی
نقدگرايي 1843 به طرح دوگانه نقد سياست و فلسفه مربوط است. نقد اقتصاد سياسي نتيجه و اصلاح آن است. اين نقد برنامهاي را نشان ميدهد که مارکس از 1844 تا پايان زندگياش به آن اشتغال داشت. کاپيتال نهاييترين نتيجه را به ما ارائه ميکند. نقد اقتصاد سياسي بايد در مفهوم دوگانه عيني و ذهني درک گردد – اين نقد بوسيله و با تکيه بر اقتصاد سياسي و بنابر دو مفهوم اقتصاد سياسي – واقعيت اقتصادي و بررسي اين واقعيت با بلندپروازيهاي علمي انجام گرفته است. اين نقد نخست نقدي است که بر واقعيت اقتصادي تکيه ميکند. در اين مفهوم، اين نقد نتيجه نقد سياست است. وقتي ظاهر سياسي بياثر ميشود، نقد روي امکان واقعي تاريخ و سياست: اقتصاد تکيه ميکند؛ بعد اين نقد نقدي است که ديدگاه رشته اقتصاد سياسي را ميپذيرد، و ديدگاه فلسفه را رها ميکند. مارکس همواره اين را رد کرده است که کاپيتال را به نقد فلسفي اين رشته تقليل دهند. او آشکارا پيوستگي طرحاش را با آنچه اقتصاد سياسي ميتواند از علم داشته باشد، نشان داده است. نقد اقتصاد سياسي که گذار از فلسفه به علم است، نتيجه نقد فلسفه است. سرانجام اينکه آن نقدي است که متکي بر گفتمان اقتصاد سياسي است. پس موضوع نقد هم واقعيت و هم گفتمان اقتصادي است. اين دوگانگي در خود برنامه کاپيتال ثبت شده است. اين اثر چهار کتاب را دربر ميگيرد. سه کتاب نخست قانونهاي اقتصاد سياسي را شرح ميدهند (اين کتابها را امروز کاپيتال مينامند)؛ واپسين کتاب تاريخ انديشه اقتصادي را مطرح ميکند (از اين پس اين تاريخ را زير عنوان تئوريها درباره اضافه ارزش با حرف T و در پي آن شماره جلد و شماره صفحه را نشان ميدهيم). اگر ميتوان در نقد اقتصاد سياسي نقدگرايي را تشخيص داد، بنابر معني سوم است. در واقع، آشکار ميشود که در کتاب چهارم، اقتصاد سياسي فقط نتيجههايش را نقد نکرده است، بلکه همچنين ديدگاهي را نقد ميکند که به مشخص کردن رويکردش به امر واقعي ميپردازد. بنابراين، ديدگاه اقتصاد سياسي همزمان بنابر نقد مارکس از اقتصاد سياسي پذيرفته و نقد شده است. اصطلاح نقد، بيش از نشان دادن فقط هدفهاي نقدي تئوري – نقد واقعيت و نقد گفتمان- شکل خود گفتمان را نيز نشان ميدهد. بنابراين، مسئله نقدگرايي مسئله نوع رابطهاي است که بخش اختصاص داده شده به شناخت واقعيت اقتصادي و بخش اختصاص داده شده به نقد گفتمان اقتصادي را حفظ ميکند. آيا نقد انديشه اقتصادي تنها پيوستار کاپيتال و فقط مبتني بر کاربرد حقيقت قبلا بدست آمده در گفتمانهاي گذشته بمنظور مشخص کردن صحت آن است؟ آيا اين تنها مربوط به تئوريهاي اقتصادي گذشته است؟ يا اينکه بخش اساسي طرح را نشان ميدهد که روي سه کتاب نخست هم تکيه دارد و به آن مجال بازگشت بخويش را ميدهد. اين پرسشها به معني عمومي طرح نقد مارکس از اقتصاد سياسي مربوطاند. ما اين نقد را تنها بر اساس نتيجهاي که از خواندن کاپيتال بدست ميآيد، درمييابيم و ازينرو، جنبههاي مختلف پيدايش آن را از قلم مياندازيم. با اينهمه، بمنظور دقيق کردن معني اين سؤالها شايسته است کوتاه به مرحلههايي پرداخت که مارکس را به پروبلماتيک قطعي نقد اقتصاد سياسي رهنمون شد.
نقدهای اقتصاد سياسی نخستين مرحله با دستنوشتههای 1844 شکل گرفته است.(2) نقد اقتصاد سياسي آنجا در درون نقد واقعيت اجتماعي درک شده است. اين نقد قرينه نقد سياست است و مارکس از ديدگاه نقدگرايي 1843 به اين کار ميپردازد.(3) آنجا او را درگير پژوهش شکلهاي اقتصادي ازخودبيگانگي: پول و مالکيت ميبينيم. احتمال دارد که مارکس بسرعت خصلت نارساي اين اقدام را که از پرداختن به آن دست ميکشد، احساس کرده است. زيرا در واقع اين کار بيش از منتهي شدن به شناخت مشخص واقعيت اجتماعي به تفسير بيروني که آن را به اصطلاحهاي فلسفه فويرباخ تقليل ميدهد، بسنده ميکند. در حقيقت هر چند فلسفه فويرباخ در متن نقد فلسفه مناسب بنظر ميرسد، اما در انجام اصلاح مورد نظر ناتوانياش را آشکار ميسازد. بيش از نفي فلسفه ما اينک در برابر کاهش خودکامانه امر واقعي در مقولههاي فلسفي قرار داريم. بدون شک اين مسئلههاست که مارکس را به ترک نقد اقتصاد سياسي بخاطر پرداختن به جلوه تازه مسئله نقد فلسفه سوق ميدهد. در واقع، در «خانواده مقدس» و سپس در «ايدئولوژي آلماني» ژرفش و راديکال شدن آن را ملاحظه ميکنيم. با اينکه تا آن وقت مسئله فقط عبارت از نفي هستيپذير کردن بود، از اين پس، داو مسئله سامان بخشي خروج از فلسفه است.(4) راه حل ترک فلسفه بخاطر علم بود. دومين مرحله ايدئولوژي آلماني است. در آنجا مارکس را به طرحريزي علم تاريخ علاقمند ميبينيم که در حقيقت علم مشروط اقتصادي تاريخ است. مسئله عبارت از نقد اقتصاد به مفهوم ذهني است: اين از ديدگاه اقتصاد سياسي است که نقد انجام يافته است. اين نقد همواره هدف گفتمان را بنابر نقد جامعه و نقد خودآگاه تشکيل ميدهد. نقد نخست شکل تئوري تاريخ را پيدا ميکند که شدن (صيرورت) آن از طريق ديالکتيک شکلهاي مالکيت و نيروهاي مولد در بيان ميآيد. و بخصوص نشان ميدهد که رشد نيروهاي مولد در نظام جامعه بورژوايي منجر به زير سؤال بردن مالکيت خصوصي و برآمدن جامعه جديد به تعبير مارکس جامعه کمونيستي ميگردد. ازينرو، علم تاريخ، شناخت امر واقعي را که د ر1843 تا آن اندازه ناپديد بود، فراهم ميآورد. نقد خودآگاه در چارچوب طرحريزي مفهوم ايدئولوژي انجام ميگيرد. چون مفهوم ماترياليستي تاريخ بدقت از طريق تز تعين سازمان اجتماعي بنابر پايه اقتصادي نمودار ميگردد، مارکس خود را وقف اثبات اين مسئله ميکند که چگونه ايدهها و خودآگاه از ماديت اقتصادي سرچشمه ميگيرند. رابطههاي مالکيت اينجا نقشي تعيين کننده بازي ميکنند. آنها در هر سازمان اجتماعي طبقههاي اجتماعي را که منافع آنها ناسازگارند، مشخص ميکنند و شکلهاي مختلف خودآگاه تاريخي را مشروط ميسازند. زيرا هر دوره به توجيه شکلهاي مسلط که آن را تشکيل ميدهند و ميکوشند آن را حقيقي و عادلانه نشان دهند، گرايش دارد. ازينرو، ايدئولوژي نمايشگر ساختاري است که خودآگاه تاريخي را از باور به ضرورت و عدالت نوع سازمان اجتماعياش اشباع ميکند. در اين صورت، مفهوم ايدئولوژي: مفهوم تقليل خودآگاه تاريخي به منافع مادي (I.A, 168, 172)، مفهوم بعد سياسي خودآگاه و تئوري (آنها بعنوان وسيله تأمين سلطه نمودار ميشوند) (I. A, 44-45)، مفهوم انکار سياست (مسئله عبارت از پنهان کردن سلطه با دادن شکل عمومي به منافع ويژه يک طبقه است) (I. A, 46) و مفهوم ابداع ايدهآليستي و غير تاريخي است که نابترين نمودش را در فلسفه مييابد (ايدهآليستي: بدين معنا که واقعيت تاريخي چونان نمود ايدههاي عدالت و حقيقت نگريسته شده، در صورتي که آنها نمود آن هستند. غير تاريخي: بدين ترتيب که تاريخ از راه هنجارهاي غيرتاريخي توجيه شده است، در صورتي که برعکس اين باورهاي هنجاري بوسيله آن در بيان آمده است (I. A, 10, 14, 45, note 83). بنابراين، ايدئولوژي آلماني از نقدگرايي پيشين هدفهايش را حفظ ميکند. وانگهي، درباره اين هدفها در «مانيفست حزب کمونيست» (بخش نخست) که مختص نشان دادن نزديکي انقلاب اجتماعي بر اساس شرح مفهوم جديد ماترياليستي تاريخ است و روند شکلهاي ناخالص سوسياليسم از مفهوم ايدئولوژي را هدايت ميکند (بخش سوم) توضيح داده شده است. با اينهمه، به سخن خاص مسئله در 1845 ديگر نقدگري نيست. در واقع، شکل گفتمان به هيچوجه در اين کوشش نيست که خود را با الزامهاي نقدي، اعم از ديالکتيکي يا نقدگرايانه منطبق سازد. «ايدئولوژي آلماني» بنابر آنتيتز پندار ايدئولوژيک و حقيقت علمي ساختاري شده است. هر چند فلسفه کنار ايدئولوژي سامان داده شده، گفتمان مارکس در سايه علم پا گرفته است. پس بنظر، مارکس چنين ميانديشد که رعايت اسلوبشناسي علمي که طبق مدل تجربهگرايانه به تفسير درآمده (I. A. 21) دسترسي به حقيقت را در اثرش تضمين ميکند. با اينهمه، در مقياسي که آن، تئوري پندار خودآگاه تاريخي را ميسازد، تئوري ايدئولوژي ميبايست اين ادعا را مسئله آفرين (پروبلماتيک) کند. مارکس از اين دشواري آگاه است که بپذيرد آن را بر اساس تزي حل کند که برحسب آن پرولتارياي فاقد مالکيت ناگزير فاقد ايدئولوژي است.(5) بنابراين، گفتماني چون گفتمان او که قاطعانه خود را در موضع ديدگاه پرولتاريا قرار ميدهد، ميتواند بطور توجيهي مدعي حقيقت باشد. با اينهمه، اين راه حل با يکي از منبعهاي مفهوم ايدئولوژي وارد تضاد ميشود؛ تضادي که بنابر آن او يکي از شکلهاي سلطه سياسي را نشان ميدهد. اگر پرولتاريا بوسيله ايدئولوژي زير سلطه قرار دارد، براي اين است که خودآگاهاش دستخوش تأثيرهاي درکي از جهان است که درک فرمانروايانش است. پس به هيچوجه نميتوان ناب بودن خودآگاهاش را از او انتظار داشت. دشواري ديگر در ارتباط با تضاد علم و ايدئولوژي مربوط به شيوه مورد استفاده مارکس براي بنا نهادن پايههاي علم تاريخ اوست. در واقع، او روي نتيجههاي اقتصاد سياسي و بويژه اسميت است که بدون نقد پذيرفته شده، تکيه ميکند؛ در صورتي که موضع طبقاتيشان ميبايست آنها را مسئلهآفرين (پروبلماتيک) کند. هر چند مارکس از چنان روشي برخوردار بود، با اينهمه، موفق به رهانيدن خود از تضاد علم و ايدئولوژي که گرفتار گفتماناش باقي ماند، نگرديد. «فقر فلسفه» که در 1847 نوشته شد آگاهي يافتن از اين تضاد را نشان ميدهد. در آنجا ميبينيم که مارکس از پرودون که پيش از آن بعنوان نماينده برجسته پرولتاريا تصور ميشد، انتقاد ميکند. و نيز ميبينيم که او به اقتصاد سياسي مراجعه ميکند که پيشتر چونان ضمانت علمي بودن و نقدهاي مربوط به وارونگي ايدهآليستي و غير تاريخي(6) که پيشتر عليه فلسفه هدايت ميشد، نگريسته شده است. راه حل اين دشواريها از آن هنگام داو برنامه اقتصاد سياسي است. در اينجا مسئله عبارت از کسب شناخت مثبت علمي از واقعيت اقتصاد سرمايهداري است. به همين خاطر، مارکس به بررسي دقيق انديشه اقتصادي (7) ميپردازد و در ايدئولوژي آلماني هنوز بيپرده از آن الهام ميگيرد. البته، اين دغدغه شناخت که موجب ترک فلسفه بخاطر علم است از ضرورت تأمل درباره صحت گفتمان اقتصاد سياسي و معني ايدئولوژيک آن جداييناپذير است. ازينرو، پرسشانگيزيهاي ايدئولوژي آلماني با دادن مفهوم قطعي به نقد اقتصاد سياسي موجب جان بخشي نقدگرايي ميگردد. نقد اقتصاد سياسي از اين پس زير تأثير دو الزام اسلوبشناسي قرار ميگيرد. يکي الزام ضرورت گذار از فلسفه به علم و ديگري الزام تأمل نقدگرايانه درباره شرايط صحت گفتماناش. در صورتي که آگاهي يافتن از تاريخمندي گفتمان 1845 به نفي بلندپروازيهاي هنجارياش ميانجامد. برعکس، مسئله عبارت از نشان دادن سازگاري ادعا درباره حقيقت و تاريخمندي است. اين تأمل، که از نقدگرايي و دقيقتر از جنبه صوري اسلوبشناسي نقدي ناشي ميشود، بوسيله نقد انديشه اقتصادي گسترش مييابد. بنابراين، براي مشخص کردن اين قضيه که چگونه به اين انديشه مبادرت شده است، اکنون تحليل کردن رابطهاي اهميت دارد که دو بخش کاپيتال، بخش اختصاص يافته به شناخت علمي امر واقعي و بخش مختص تاريخ انديشه اقتصادي حفظ ميکنند.
شناخت و تأمل نوع رابطهاي که بين اين دو بخش ايجاد ميشود، نقدگري نوآورانه و تقليلناپذير به نقدگري 1841 و 1843 را مشخص ميکند. پيش از بيان تحليل آن بجاست که برخي تفسيرهاي سنتي که نقد اقتصاد سياسي را بعنوان کاربرد نقدگريهاي پيشين در نظر ميگيرد، بررسي گردد. مارکس در کوشش خود مفهومها و درونمايههاي طرحريزي شده در هنگام مرحلههاي مختلف تحول آن را تکرار ميکند. بدين ترتيب او شرايط تفسير اين اثر نوآورانه يعني کاپيتال را برحسب مسئله آفرينيهاي پيشين فراهم ميآورد. در واقع، اثر بنابر ترک نقدگري 1845 و نيز بر اساس نقدگري 1841 و 1843 تفسير شده است. ما جلوتر به مورد نخست اين تفسيرها بازخواهيم گشت. ولي اکنون علاقمنديم به دو مورد پسين بپردازيم. هدفهاي نقدي کاپيتال انکار ناپذير است. مسئله از يکسو، عبارت از افشاي گفتمانهايي است که جامعه کنوني را توجيه ميکنند و از سوي ديگر، قضيه عبارت از تدارک علم براي خدمت به پراتيک انقلابي است. نخستين هدف به نقد اقتصاد سياسي در مقياسي بازميگردد که گفتمان اقتصاددانان گرايش به توجيه جامعه را دربرميگيرد. کاپيتال بنابر الزام شکباوري اخلاقي به افشاي اخلاقي سرمايهداري مبادرت نميکند، بلکه به نقد ادعاهاي بياساس براي توجيه آن بسنده ميکند که کم يا بيش آگاهانه به دکترينهاي اقتصادي آلوده است. هدف دوم طرحريزي تئوري امکان واقعي مبارزه عليه سرمايهداري را دنبال ميکند. کاپيتال قانونهاي گرايشي مثل قانون پايين آمدن نرخ سود را بيان ميکند (8) که وجود گرايش ويرانگر درون اين شيوه توليد را کشف کرده و از اين راه امکان مبارزه عليه سرمايهداري و راههاي مبادرت به آن را نشان ميدهند. ازينرو، نقد اقتصاد سياسي تئوري امکان اخلاقي پراتيک انقلابي را بنابر پراتيک امکان واقعي آن کامل ميکند.(9) اگر بحث وجود دارد، اين بخصوص درباره شکلي است که اين نقدها پيدا ميکنند. طبق تفسير جاري نوآوري گفتمان مارکس مربوط به شکل ديالکتيکي آن است.(10) اين شکل ديالکتيکي هم نقد امر واقعي و هم نقد گفتمان اقتصاددانان را تنظيم ميکند. شناخت امر واقعي شناخت تضادهاي امر واقعي و خصلت آشتيناپذير آنهاست. ازينرو، پيگفتار کاپيتال (که از اين پس با دو حرف P.F. با شماره صفحه مربوط نشان داده ميشود)(11) اثر را با کاربرد ديالکتيک نقدي و انقلابي بفرجام ميرساند.(12) و آن نيز با ذکر امر واقعي (Le réel) تخريب ضرور آن را بر پايه مدل ديالکتيک سلبي طرحريزي شده در 1841 شرح ميدهد. در واقع، نارسايي ديدگاه اقتصاددانان از ناتواني آنها در دادن وضعيت عقلاني به تضادهايي که موضوعشان را ساختاري ميکنند، ناشي ميشود.(13) پس اين ديالکتيک مربوط به يگانگي طرح مارکس است، زيرا همزمان يگانه ديدگاه ممکن درباره واقعيت است؛ ديدگاهي که نقد انقلابي آن را ممکن ميگرداند. با اينهمه، ميتوان از اهميتي که اينجا به شکل ديالکتيک داده شد و در وضعيت صرفا برنامهاي باقي ميماند و طرحي را بياد ميآورد که مارکس گاه آن را اعلام کرده، اما هرگز عملي نکرده است(14)، در شگفت بود. در واقع، بررسي دقيق مرحلههاي مختلف بلوغ نقد اقتصاد سياسي نشان ميدهد که مراجعهها به ديالکتيک رفته رفته رنگ ميبازد و کم کم گفتمان شکل ميگيرد.(15) در صورتي که عنصرهاي متعدد انديشه و روش که توسط مارکي بکار رفتهاند مديون هگل(16) باقي ميمانند. مراجعه به فلسفه او ديگر براي تعريف شکلي که نقد را پيشه ميکند، کافي نيست. از سوي ديگر، اگر مارکس به تنزل نرخ سود نمود ديالکتيکي ميدهد(17)، اين نمود تضاد سازش ناپذير و گرايش به نابودي شيوه توليد را بيان نميکند. در انديشه، گرايش انديشه ديناميکي وجود دارد که ميتواند بنابر عاملهاي خارجي براي آنها که قانون را پيوستگي(18) تلقي ميکنند، مهار يا بکار انداخته شود. ازينروست که قانون ما امکان واقعي معين از ديدگاه بدقت اقتصادي را نشان ميدهد، که کارآيي آن تا اندازهاي به عامل سياسي مبارزه طبقهها بستگي دارد. پس ميبينيم که اگر اين قانون تقريبا تضادي را بيان ميکند که گرايش به ويراني را نمايش ميدهد، اين از طبيعت سازش ناپذير اين تضاد نيست که تخريب شيوه توليد سرمايهداري نتيجه ميشود. مارکس به بيان تضادهاي(19) پايه اقتصادي جامعه موجود بسنده ميکند، بيآنکه درباره آينده آنها داوري کند و آنها را به شکلواره مشترک توسعه تاريخي ديالکتيکي تقليل دهد. بنابر تفسير ديگر، طرح مارکس از مدل نقد ايدئولوژي که در 1843 تنظيم گرديد، بيرون آمده است. نقد اقتصاد سياسي مبتني بر از آن خود کردن نقد ايدئولوژي اقتصادي است.(20) مارکس در جاهاي مختلف تصديق ميکند که اقتصاد سياسي در آنچه ابديت شيوه توليد سرمايهداري را فرض ميکند، ايدئولوژيک است و بدين ترتيب با رد کردن مفهوم ويژهاي که تاريخمندي موضوع شان به آنها ميدهد، درباره مقولههاي اساسي بررسي شيوه توليد، گرفتار تفسير نادرست ميشود. کاپيتال مبتني بر اراده تصحيح کننده مفهوم تاريخي اين مقولهها چه با روش ژنتيک، چه با روش ساختاري يعني مشخص کردن مفهومشان در شدن (صيرورت) تاريخي (21) يا در يگانگي سيستم اقتصاد سرمايهداري است.(22) شايستگي تفسير دوم دوگانه است. اين تفسير با مراجعه به اقدام در نقد ايدئولوژي از يکسو، نشان ميدهد که منظور از نقد تأمل روي شرايط تاريخي صحت گفتمانها برميخيزد و از سوي ديگر، خصلت جداييناپذير جنبه شناخت و جنبه تأمل نقد را نشان ميدهد. در واقع، اگر هدف صريح کاپيتال عبارت از معقول کردن جامعه بورژوايي در پايههاي اقتصادي آن است، نوآوري گفتمان نتيجه اين واقعيت است که شکل نقد انديشه اقتصادي پيشين را پيدا ميکند و فقط تئوري مثبت موضوع آن نيست. در حقيقت، اثر پيوسته و ناگزير جنبه شناخت و جنبه نقد گفتمان را ميآميزد. مسئله آنجا عبارت از نيرنگ توضيح نيست، بلکه ويژگي اساسي کوشش مارکس است که شناخت بايد آن را در نظر گيرد. با اينهمه، اين تفسير نارساست و از نوآوري اسلوبشناسي نقدگرايانه که ديگر نه از مدل نقد ايدئولوژي، بلکه از مدل تئوري ايدئولوژي(23) مايه ميگيرد، بيخبر است. هدف هميشه توضيح پندارهايي است که از مشروط کردن انديشه بوسيله ماديت اقتصادي نتيجه ميشود. البته اين هدف ديگر از اين پس مبتني بر تنها اين تصديق نيست که تاريخمندي انديشه مولد پندارها است. مارکس اکنون در پژوهش روندهاي مختلف مادي مولد پندارها گام مينهد؛ او همچنين به بررسي نوعهاي مختلف پندارهايي مبادرت ميکند که از آن مشتق ميشوند. بر اساس اين تفاوت نقد و تئوري ايدئولوژي است که بايد مسئله رابطههاي دو بخش کاپيتال طرح شود: چون شناخت (کتاب III-I) و نقد (کتاب IV) آشکارا در آنجا در يگانگي يک کوشش تئوريک گرد آمدهاند، طرح ميتواند به اين انديشيدن واگذاشته شود که مسئله تنها عبارت از يگانگي يک همکناري نيست. اين درست نيست. کتاب چهارم هدف بيفايده بررسي اختلاف ميان نتيجههاي کتابهاي نخست و کتابهاي ديگر انديشمندان اقتصادي را دنبال نميکند و فقط براي نشان دادن اشتباه نميکوشد، بلکه همچنين در جهت توضيح دادن آن بر اساس تئوري ايدئولوژي طرحريزي شده در سه کتاب نخست تلاش ميورزد. اين تئوري مبتني بر دو اصل بياني فتيشيسم و وارونگي واقعي شکلهاي پديداري است. روش مارکس در سه کتاب نخست کاپيتال ژنتيک است و خود را بعنوان خط سيري از داخل بسوي خارج (24) نمايش ميدهد. نقطه حرکت شرح از بررسي دلالتهاي اساسي سرمايهداري که (مانند کالا و ارزش) بسيار ساده و بسيار انتزاعياند، تشکيل شده است. برپايه آنها است که شرح بتدريج به بازسازي شکلهاي بيش از پيش بغرنج براي رسيدن به شکلهاي پديداري شيوه توليد سرمايهداري (رقابت، درآمدها) مبادرت ميکند. بنابراين، کتاب سوم شکلهايي را موضوع بندي ميکند که در آنها هر کس اقتصاد بورژوايي را درک ميکند. و با اين شيوه، مجموع روش ژنتيک بايد چونان تئوري خودآگاه عادي واقعيت اقتصادي نگريسته شود. بنابراين، بازسازي اين شکلهاي پديداري آشکار ميکند که آنها شکلهاي اساسي را صرفنظر از بر ملا نکردنشان پنهان ميکنند. اين شکلهاي پديداري در مفهومي به نمودها مربوطاند که مسئله عبارت از نمودهاي واقعي واقعيت اساسي است که ما را در هنگامي که آنها را با واقعيت اساسي درميآميزيم به اشتباه مياندازد. يک نمونه را بررسي کنيم. فرمول کاپيتال A-M-A' (پول- کالا- پول) است. در سرمايهداري هدف مبادلهها ديگر بهره مندي، مصرف کالا، تبديل پول به کالا نيست، بلکه برعکس فروش، تبديل کالا به پول (M-A) است. کالاها ديگر براي خريد فروخته نميشود (M-A-M)، بلکه براي فروش خريده ميشود (A-M-A). پول بعنوان سرمايه هنگامي وجود دارد که به کالا براي افزايش آتي تبديل شود (A-M-A')، در اين معادله A' گزافتر از A است). (26) با اينهمه، يک چنين چرخه در مقياسي که کالاها همواره با ارزششان مبادله ميشوند(27)، ناممکن بنظر ميرسد. راه حل اين مشکل عبارت از وجود کالايي است که ارزش آن پايينتر از ارزشي است که مصرف آن توليد ميکند. (28) با اينهمه، چنين کالايي وجود دارد و آن نيروي کار است. اين مقوله نيروي کار ابداع مارکس است که هدف آن خاطر نشان کردن همه آن تفاوتي است که بين (نيروي کار) يعني ارزش کالاي پرداخت شده بوسيله سرمايهدار و کار در نفس خود بمثابه آفريدگار ارزش در هنگامي که توسط سرمايهدار در روند توليد رهبري مي شود، وجود دارد. کلاسيکهايي که کار را همچون کالا تلقي ميکردند فرمول سرمايه را فهم ناپذير ميکردند. اما اکنون درک ميکنيم که اين فرمول از اين واقعيت نتيجه ميشود که کار ارزشي زيادتر از ارزش نيروي کار توليد ميکند. درست اين تفاوت است که مارکس آن را اضافه ارزش مينامد. پس گوهر حرکت سرمايه پژوهش و جستجوي اضافه ارزشي است که به مفهوم رابطه دروني متحد کننده کار و سرمايه مربوط ميگردد. البته شکلهاي بسيار پيشرفته حرکت سرمايه اين رابطه اساسي را پنهان نگاهميدارد. در واقع، اضافه ارزش در خودآگاه در اين شکل اساسي نمودار نميگردد، بلکه در شکل پديداري سود، رخ مينمايد. البته در آن شکلي از وجود اضافه ارزش داريم. در اين صورت، اين اضافه ارزش ديگر به کار ربط داده نميشود، بلکه به مجموع قيمتهاي توليد که خاستگاهاش را پنهان ميکند، مربوط ميگردد. از سوي ديگر، سود به اين عنوان نمودار نميگردد، بلکه در شکلهاي پديداري متفاوت نفع، رانت و سود مؤسسه که خاستگاهاش را هنوز پندارآميزتر ميکنند، جلوهگر ميشود. ازينرو، يک شکل پديداري مانند نفع به توليد پنداري گرايش دارد که سرمايه (کميت پول آغازي) در نفس خود، بيواسطه، بدون ميانجي روند توليد سود ميآفريند و آن را بمثابه مزد سرمايه جلوهگر ميسازد. مارکس اين تفکيک شکلهاي پديداري و اساسي توسط مفهومهاي وارونگي و ازخودبيگانگي را شرح ميدهد. پديدار با گوهر بيگانه است و بيشتر وابستگي آن را تشکيل ميدهد. با آنکه کار علت و انگيزه اضافه ارزشي است که توضيح فرمول سرمايه را فراهم ميآورد، سرمايه اينجا بعنوان خاستگاه اضافه ارزش جلوه ميکند. بنابراين، درک ميکنيم که چگونه کتاب سوم کاپيتال ضمن توضيح شکلهاي وارونگي واقعي که به بينش هر کس تحميل ميشود، همزمان تئوري ايدئولوژي را گسترش ميدهد. در واقع، وارونگي واقعي، به پندار ميانجامد و اين پندار نتيجههاي توجيه سازمان اجتماعي سرمايهداري را ميآفريند. در حقيقت، درک سود بعنوان مزد سرمايه شکل توليد سرمايهداري را توجيه ميکند و در ضمن رابطه سود و کار کارگر را پنهان ميدارد و مغاير با اين تصديق سوسياليستي است که بر حسب آن سود مبتني بر کار پرداخت نشده است. نتيجه ايدئولوژيک در مفهومي وجود دارد که روندهاي اقتصادي پنداري توجيه کننده توليد ميکنند. اين تئوري وارونگي واقعي که در کتاب سوم شرح داده شده، تئوري عامتر را که از نخستين فصل کتاب يکم: در تئوري فتيشيسم کالا (29) توضيح داده شده، کامل ميکند. مارکس آنجا تيرگي شيوه توليد سرمايهداري را توضيح داده و نشان ميدهد، اين واقعيت که عاملها آنجا اقتصاد را تنها در خلال پديدارهاي مبادله درک ميکنند، پنداري عام در زمينه طبيعت ارزش و همه شکلهاي مشتق آن ميآفريند. در واقع، در رابطه مبادله کالايي، ارزش يک شيء همچون کيفيت طبيعي اين شيء يا همچون رابطه ميان دو شيء رخ مينمايد. ازينرو، اين واقعيت براي خودآگاه پوشيده است که اين رابطه اجتماعي تشکيلدهنده ارزش است. برعکس، تمام تحليل مارکس معطوف به اثبات اين است که ارزش عبارت از صرف نيروي کار است که بطور اجتماعي بنابر رابطههاي مسلط بين طبقهها و در بين طبقهها تنظيم شده. صرف نيروي کار به اين شکل به مديريت و اجباري که سرمايهدار هنگام روند توليد اعمال ميکند، بستگي دارد. بدين ترتيب ميتوان فهميد که تأثيرهاي ايدئولوژيک فتيشيسم کداماند. اين پندار دو نتيجه دارد: يکي اينکه واقعيت اقتصادي را با پنهان کردن آنچه که در آن به رابطههاي طبقههاي ناسازگار باز ميگردد، غير سياسي ميکند که با اينهمه به روشني سياسي است (30) و ديگر اينکه آن را ضمن ناخوانا کردن هر آنچه که در آن از راه رابطههاي اجتماعي به تاريخ باز ميگردد، امری طبيعی جلوه ميدهد. پندار غيرتاريخي و غير سياسي از آنجاست. اين تئوري ايدئولوژي که بر پايه اين دو اصل گسترش يافته، يک تئوري تيرگي عينيت اقتصادي است. ازينرو، اين تئوري مانعهاي شناخت واقعيت اقتصادي را مشخص کرده و از اين طريق به يکي دانستن پندارهاي ويژه اقتصاد سياسي مجال ميدهد. تئوري وارونگي واقعي نشان ميدهد که پديدارندگي از نمود ناشي ميشود و به نقد جريان غيرعلمي اقتصاد سياسي، «اقتصاد عاميانه» ميانجامد. بدين ترتيب مارکس گفتماني را نشان ميدهد که با باقي ماندن در شکلهاي کمک بيواسطه عينيت اقتصادي موفق به رهايي از پندارهايي پديداري نگرديد و مانعي براي هر شناخت واقعي بود.(31) پندارهاي ويژه فتيشيسم از درجه ديگرند. آنها به نقد جريان علمي اقتصاد سياسي، «اقتصاد کلاسيک» (32) ميانجامند. اقتصاد کلاسيک کوشش خود را روي زوال نمودها که از اقتصاد عاميانه تغذيه ميشود، استوار ميسازد و ازينرو، شکلهاي مختلف ارزش را به کار ربط ميدهد. اما قرباني همگونسازي فتيشگراي شکلهاي متفاوت ارزش در شيءها يا در رابطههاي بين شيء باقي ميماند، که بخصوص به توليد پندار عينيت اقتصادي همگون گرايش دارد. هر چند اقتصاد کلاسيک بجاي پيمودن تدريجي عينيت اقتصادي از داخل به خارج به همانند کردن شکلهاي اساسي و شکلهاي پديداري و ربط دادن آنها بطور بيواسطه به يکديگر متمايل است.(33) چنين است پندار ويژه اقتصاد کلاسيک. بر اساس اين دو نقد اقتصاد سياسي طرح ريزي شده در نخستين فصل و در کتاب سوم است که در کتاب چهارم به بررسي انديشه اقتصادي مبادرت ميشود. پس کاپيتال بنابر سير توضيح حقيقت شيء و تئوري پردازي ايدئولوژي که بيدرنگ به نقد اقتصاد سياسي ميانجامد، شکل گرفته است. البته، جنبههاي شناخت و نقد نبايد تنها بر پايه رابطه علت با نتيجه به يکديگر ربط داده شود؛ زيرا تئوري ايدئولوژي فقط به تأثيرها در خودآگاه عينيت اقتصادي که شناخت مستقل از آن توسعه يافته مربوط نيست. در واقع، خودآگاه تاريخي به واقعيت اقتصادي در نفس خود تعلق دارد. قلمرو اقتصادي تنها قلمرو ساختار عيني نيست، بلکه وظيفه ذهني، وظيفه فعاليت بشري را که توسط نمايندگان آگاه رهبري ميشود، دربر ميگيرد. (34) به اين عنوان است که امر ايدئولوژيک در گفتمان بياري فراخوانده شده است. تئوري ايدئولوژي تئوري ذهنيت اقتصادي، فرانمودها و مقولههاي عاملهاي اقتصادي، تئوري خودآگاه «کسي است که در روند توليد بورژوايي در پراتيک وارد و جذب شده است» (T.2, 184). نمونه فتيشيسم کالا را در نظر ميگيريم. تحليل آن در ارتباط با بررسي رابطههاي عيني بين پول و کالا تحقق مييابد و بطور بيواسطه مقدم بر توضيح رابطه مبادله است. چنين است که براي توضيح دادن پراتيک مبادله، توضيح فرانمود ارزش در خودآگاه تاريخي مکمل ضرور پايههاي عيني مبادله است. همچنين، توضيح پيشرفتهترين شکلهاي گردش سرمايه در کتاب سوم مستلزم تئوري پردازي استراتژيهاي آگاهانه سرمايهداران است که جنبه ذهني آن را تشکيل ميدهد. از اين ديدگاه، گذار از نقد ايدئولوژي به تئوريپردازان آن يک تصحيح بشمار ميرود. در صورتي که ايدئولوژي عليرغم تأثيرهاي سياسي واقعي آن، همانطور که ديدهايم، تا اندازهاي واپس رانده، همچون رهايي پنداري انگارهاي پايه ماديشان بصورت انديشه باقي ميماند. مارکس اکنون در واقعيت آن و جنبه تشکيل دهنده امر واقعي آن مکث ميکند. پس جنبه شناخت شيء و جنبه نقد خودآگاه جدايي ناپذيرند؛ از يکسو در مقياسي که تئوري خودآگاه از شناخت تعينهاي اقتصادي عيني ناشي ميشود و شناخت واقعيت اقتصادي مستلزم شناخت قطب ذهني آن است و از سوي ديگر، در مقياسي که تئوري خودآگاه تئوري ايدئولوژي و بنابراين، بطور بيواسطه نقد خودآگاه است. البته، نقد خودآگاه فقط نتيجه و مکمل شناخت قطب عيني امر واقعي اقتصادي نيست؛ علاوه بر اين، اين نقد جنبه خودتأملي اسلوبشناسانه گفتمان را نشان ميدهد. در واقع، اين نقد است که توجيه روش نقد اقتصاد سياسي را فراهم ميآورد. ديدهايم که طرح نقد اقتصاد سياسي يکي از انگيزههايش را در نقد ايدئولوژي يافته است. ازينرو، مارکس در جريان پژوهشهايش چنان مرتبهاي به دلمشغوليهاي اسلوبشناسانه ميدهد. بررسی اقتصاددانان او را نسبت به تيرگي امر واقعي اقتصادي متقاعد کرد و مسئله اسلوبشناسي مناسب براي غلبه بر اين مانع (36) را پديدار ساخت. با وجود اين، کاپيتال بنابر تئوري ايدئولوژي که دربر دارد، در نفس خود تئوري تيرگي امر واقعي است که به آن امکان ميدهد صحت و شرايط گسستاش را با پندارهاي خودآگاه تاريخي را بازتاب دهد. از اين ديدگاه است که روش ژنتيک کاپيتال يکي از توجيههاياش را بدست ميآورد. اگر اين روش ميکوشد شکلهاي پديداري را بر اساس اصلهاي انتزاعي که در حالت پديداري ارائه نشدهاند، بازسازي کند، براي اين است که مسئله آنجا عبارت از راه خنثي کردن دامهاي وارونگي واقعي و فتيشيسم است. ميدانيم که مارکس روش خاص ترکيبياش را در برابر روش تحليلي کلاسيک قرار ميدهد.(37) و قابل توجه اين است که مارکس اين اختلاف را به مسئله فتيشيسم و وارونگي واقعي پيوند ميدهد (T. 2, 183 Sq;T. 3, 587 Sq). شايستگي کلاسيکها کوشش در خنثي کردن وارونگي واقعي شکلهاي پديداري است. آنها در اين امر توفيق يافتند از راه تجزيه بطور تحليلي شکلهاي پديداري بغرنج را به شکلهاي ساده تقليل دهند. ازينروست که اسميت و ريکاردو سرمايه و زمين را منبعهاي ارزش نميدانند، بلکه اصل واحدي را براي همه شکلهاي ارزش نشان ميدهند (که عبارت از کار است). البته، اسلوب تحليل آنها ناتوانياش را در خنثي کردن پندارهاي فتيشگرايانه آشکار میکند. زيرا با دست يازيدن به روش تحليلی فقط ميتوان به اصلهايي دست يافت که مفهوم آن بنابر مقدمههاي پديداري مشخص ميماند. بعلت عدم بازسازي پديدار بر پايه عنصر ذاتی، نميتوان از تضاد بين جنبههاي «باطني» و «ظاهري» واقعيت اقتصادي بيرون آمد (T. 2, 184). ازينروست که ريکاردو مفهوم ارزش مربوط به مبادله را حفظ ميکند و در پرسش «کميت ارزش» (T. 2, 183)، پرسش سنجه ارزش که بر مبادله فرمانرواست، متوقف ميماند. مارکس از اين واقعيت نتيجه ميگيرد که يک سنجه مستلزم يک گوهر براي سنجش است و نياز به دادن تحليل از گوهر ارزش دارد. اين تحليل بايد در مفهومي که شکل پديداري رابطههاي کالاها بين آنها مبادله است، انتزاع شود و مبادله موجود سنجه و نه گوهر را بنماياند. پس اين در اين سوي امر پديدار است که بايد در پي آگاهي از ارزش بود: اين آگاهي از راه تحليل خود کالا بدست ميآيد.(38) چنين است نقطه حرکت کاپيتال که پس از شناسايي گوهر ارزش، شکلهاي ارزش مبادله را بطور ژنتيک بازسازي ميکند، چيزي که ريکاردو براي دست يافتن به شکلهاي وارونگي واقعي که عامه مردم موفق نميشوند، از آن بدر آيند، در برابر آنها متوقف مانده بود. ازينرو، پديدارندگي بطور عقلاني بترتيبي بازسازي ميشود که پندارهايي را که ميآفريند، خنثي شوند. پس صحت روش خاص او توسط مارکس در اصطلاحهاي تئوري ايدئولوژياش بازتاب يافته است. در مورد مفهومهايي که مارکس بر اساس آنها امر واقعي اقتصادي را بازسازي ميکند، بهمين ترتيب عمل شده است. دستگاه مفهومي مورد استفاده مارکس در کاپيتال از ابهامي رنج ميبرد که از سرگردان کردن خوانندگان بيبهره نيست. مارکس از اين امر آگاه بود.(39) در واقع، بنظر ميرسد که مفهومهاي مورد استفاده مفهومهاي کلاسيک هستند و به پنهان کردن ويژگي انديشه مارکس گرايش دارند. بدون شک براي از بين بردن اين ابهام است که مارکس به گفتمان خود شکلي داده که در آن پيوسته توضيح و نقد مفهومها را درميآميزند. شرح معني مفهومهاي تئوري بيشتر وقتها توأم با مراجعهها به معني است که در تاريخ انديشه اقتصادي به آنها (در يادداشتها و يا در ساخت متن) داده شده. بدين ترتيب، مفهومهاي کاپيتال روشني نامستقيمي از معنيشان بدست ميدهند. در حقيقت، بديهي است که آنها همواره رابطه نقد را با مفهومهاي کلاسيک حفظ ميکنند؛ در واقع، هيچ مفهومي در کاپيتال وجود ندارد که رابطه با مفهومهاي کلاسيکها(40) را حفظ نکند. البته، اين رابطه همواره از طرحريزي دوباره تصحيح کننده ناشي ميشود. از يکسو، هيچيک از مفهومهايی که از کلاسيکها گرفته شده به اين عنوان و حتي در قالب مفهومهاي ارزش استعمال و ارزش مبادله تکرار نشده است. معني اين مفهومها بنابر سنتي تعيين شده که بنظر بايد مارکس بنابر تکرار آنها در آن سنت گنجانده شود. در حقيقت، آنها بنابر تمايز ارزش و ارزش مبادله(41) و نيز بنابر تمايز سودمندي و ماديت تابع طرحريزي قطعي دوباره شدهاند. از سوي ديگر، نوسازيهاي مفهومي مارکس در نفس خود تصحيحهاي مقولههاي مورد عمل هستند: مانند ارزش نيروي کار در برابر ارزش کار، اضافه ارزش در برابر سود، سرمايه استوار/ متغير در برابر سرمايه ثابت/ گردان. تئوري ايدئولوژي به انديشيدن و توجيه کردن مقولههاي مارکس امکان ميدهد و تئوري رابطههايشان را با مقولههاي اقتصاد کلاسيک فراهم ميآورد. در واقع، تکرار اين مقولهها در مقياسي توجيهپذير است که آنها نتيجه روش تحليلياي باشند که هدف آن زايل کردن نمودها است. پس بنابر اسلوب تحليلي است که «ضرورتا بايد به مفهومسازي و نقد مبادرت کرد»(T. 3, 589). بدين ترتيب درک خواهيم کرد که روش ژنتيک، طرح ريزي دوباره نتيجههايي است که بوسيله روش تحليلي فراهم شده و ازينرو، «تحليل، پيش فرض ضرور توضيح ژنتيک است» (id). در مورد طرح ريزي دوباره که اين مقولهها را شامل ميشود، فصل فتيشيسم، تئوري آن را فراهم ميکند. در واقع ديدهايم که مقولههاي کلاسيکها زير فشار فتيشيسم قرار دارند و ميتوان نشان داد که طرح ريزي دوباره که اين مقولهها را شامل ميشود، از حذف فتيشيسم مايه ميگيرد. (يک نمونه آن را در گفتمان تمايز ارزش و ارزش مبادله ملاحظه کردهايم). پس تمام اهميت تئوري فتيشيسم قابل درک است. در حقيقت، اين تئوري خردپذيري گفتمان مارکس را نشان ميدهد و مفهوم رابطهاش را با کلاسيکها معين ميکند و از اين راه دستگاه مقولهاي کاپيتال را توجيه ميکند. بنابراين، تئوري ايدئولوژي تنها از عمل کردن به تئوريپردازي قطب ذهني اقتصاد ناشي نميشود. بلکه از خودتوجيهي اسلوب ژنتيک و مفهومهاي تئورياي ناشي ميشود که به آن امکان ميدهد به خود بعنوان روش کامل در حذف مانعهايي که معين ميکند، بينديشد. اين تئوري جنبهاي را نشان ميدهد که بنابر آن نقدگري تشکيل دهنده گفتمان کاپيتال، گفتماني است که بنابر آن سير شناخت بررسي صحت خاص آن را دو برابر ميکند. پس ميبينيم که نقدگري کاپيتال بطور چشمگير با نقدگري 1843 تفاوت دارد. جنبه صوري اسلوبشناسي نقد مبتني بر آگاهي يافتن و مبارزه با تاريخمندي خودآگاه است. دستکم اين يکي از دو گرايش بود. مسئله از اين پس ديگر مسئله مبارزه تأمل با خودآگاه تاريخي نيست، بلکه مسئله مبارزه با مانعهاي ويژهاي است که يک تئوري معين ميکند. اين اختلاف مربوط به رابطه جديد شناخت و تأمل است. برعکس در برنامه «ايدئولوژي آلماني» جنبه تأملي تئوري که جنبه فلسفي آن نيز هست، وارد در طرح تئوريک شده است.(43) با اينهمه، چون فلسفه مانند 1843، در نفياش نگاه داشته شده، به اين دليل هستی پذير نشده است.(44) بنابر طرح خروج از فلسفه، عنصر تأملي گفتمان ديگر گفتماني نيست که بر پايه آن دانش توسعه مييابد. در 1843، تأمل درباره صحت آن، در شکل خودنقدي است که توليد محتوي گفتمان را عهدهدار ميشود. مدلي که براي انديشيدن درباره تأمل بکار ميرود، فلسفي بود. اين مدل بر استقلال انديشه، توانايي داوري در خويشتن و کشف حقيقت و خطا دلالت دارد. اکنون اين ديگر تأمل نيست که محرک توسعه تئوريک است. ديگر نقد به توسعه مستقل فکر بازنميگردد، بلکه به امکاني بازميگردد که بر پايه شناخت شيء آشکار شده است. در حقيقت، اين واقعيت شناخت است که به تئوري ايدئولوژي وابسته است. شناخت امر واقعي به عنوان تئوري خودآگاه بازگشت تأملي به گفتمان به خويش را ممکن ميسازد و بعنوان تئوري خطا، شناخت به اين تأمل شکل نقد ميدهد. پس اينجا شناخت و تأمل بطور متقابل مستلزم يکديگرند. شناخت مستلزم تأمل در مقياسي است که مضمون تئوري ايدئولوژي را توليد ميکند و تأمل مستلزم شناخت در مقياسي است که به توجيه اسلوبشناسانه اين شناخت ميپردازد. اين دَوَران پايه ايرادي است که بنظر قطعي ميآيد. تئوري به گفتمان امکان ميدهد که از لحاظ گسستاش با مانعهاي خودآگاه تاريخي به توجيه خود بپردازد. البته، اين توجيه متضمن کسب شناخت از واقعيت اقتصادي و بنابراين گسست مقدم با مانعهاي خودآگاه تاريخي است. مسئله آنجا عبارت از يک چرخه است و هر اشکال به ورود در چرخه مربوط است. مارکس نشان داده است که چگونه تئوري او ميتواند مدعي رهايي از پندارهاي خودآگاه تاريخي باشد. اما چرا نه؟ بنابر کدام محرک تئوري او توانست از پندارهاي خودآگاه تاريخي که نتيجههاي آن نزد ديگران شرح داده شده، رهايي يابد؟ انتظار اين بود که او آن را بر اساس تئوري خاص ايدئولوژياش توضيح دهد. در کاپيتال راه حل اين اشکال را مييابيم. اين راه حل به ما امکان ميدهد که درک کنيم چرا تأملهاي گفتمان درباره صحت خاصاش، بيش از آنکه شکل تأمل درباره خود پيدا کند، شکل نقد اقتصاد سياسي، يعنی شکل تأمل در گفتمان ديگر و نقد گفتمان ديگر پيدا میکند.
علم و نقد به گفته هابرماس، کاپيتال مشخصه «بدفهمي نقد در نفس خود در هنگامي است که خود را بعنوان علم احساس ميکند».(45) با آنکه مارکس اصل نقد شناخت را که از خودآگاه بر پايه نفعهاي مادي سرچشمه ميگيرد، اعلام داشت، « ضروري ندانسته است تئوري جامعه را از ديد نقد شناخت توجيه کند».(46) تئوري ايدئولوژي مارکس که کاپيتال آن را توسعه ميدهد، براي ساختن نقد انديشمندان ديگر اقتصاد سياسي مورد استفاده قرار گرفته است، اما بيش از آنکه آن را با گفتمان خاص خود منطبق سازد در ادعاي بسادگي دگماتيک حقيقت مطلق فرو ميافتد. ازينرو، هابرماس از عدول مارکس از اصل نقدگرياش تأسف ميخورد و بدين ترتيب به ديدگاه کساني ميپيوندد که گذار از نقد به علم را ميستايند و عظمت کاپيتال را مبتني بر پيريزي يک علم ميدانند. بنابر تفسير اخير، جنبه نقد، غير اساسي و خارج از گفتمان تئوريک است و بنابراين ديگر تنها مبتني بر نقد انديشمندان اقتصادي پيشين که به توضيح نوآوري پروبلماتيک مستقل علم جديد(47) اختصاص داده شده نيست. پس اعم از اينکه آن را بستايند و در جايي تأسف بخورند، «ايدئولوژي آلماني» کليد کاپيتال است. بنظر ميآيد که اين دو تفسير در قدرناشناسي از نوآوري مفهوم علم در کاپيتال سهيماند. نميتوان انکار کرد که مارکس مدعي علمي بودن کاپيتال بود و گفتماناش را با نيازهاي ناگزير و سيستمبندي که خاص هر توضيح علمي است، تطبيق ميداد. اما اين واقعيت که توضيح علمي مايه نقد را ميپذيرد به اين معنا است که علم ديگر مدعي خروج از ايدئولوژي نيست. مارکس در کاپيتال انديشمند بحران تئوري باقي ميماند. از اين پس، مفهوم ايدئولوژي است که آن را مشخص ميکند. ستيز طبقاتي امر سياست و پندار در تئوري و از اين طريق ظاهر تضادها را نمايش ميدهد.(48) تمام داو کاپيتال فراهم آوردن زمينه دگرگوني عقلانيتي است که موفق به حفظ آن درون بحراني گردد که آن را رد ميکند. در صورتي که علم در کاپيتال بعنوان مخالف ايدئولوژي انديشيده نشده باشد، بوسيله پيگفتار اثر نشان داده شده است که در آن علميت گفتمان به هنجار عقلانيت مراجعه نشده، بلکه به تاريخ مبارزه طبقهها رجوع شده است. تاريخ علم آنجا بمثابه تاريخ غيرعلمي جلوه ميکند که اصل خود را در غير عقلانيت مبارزههاي اجتماعي مييابد. بديهي است که نزد مارکس فرانمود کاملا ديگري از تاريخ علم وجود دارد که بنابر آن صيرورتي مستقل به علم نسبت داده شده است. (همانطور که در متن پيشگفته به مقايسه اسلوبهاي اسميت و ريکاردو نسبت داده شده است. (T. 2, 161 sp) ازينرو، اغلب ملاحظه ميکنيم که مارکس، در مقياسي که خلاف گفتههاي خود عمل ميکند، بين دو مفهوم درون بودانه و برونبودانه متقابلا جمع ناپذير دچار ترديد ميشود.(49) آيا آنها واقعا براي او چنيناند؟ بنظر کوشش مارکس بيشتر مفصلبندي بهم پيوسته اين دو مفهوم است. اگر علم ناگزير است به تاريخ اجتماعي رجوع کند، براي اين است که بايد رابطهاش را با ايدئولوژي در نظر گيرد. همچنين بايد ويژگياي را در نظر گيرد که گفتمان علمي را از ديگر گفتمانها متمايز ميکند. به اين منظور معين کردن مشخصههايي که بين صيرورت علم و صيرورت گفتمانهاي ديگر ايدئولوژيک فرق ميگذارد، ضروري است. الزام در قبول همزمان ديد درونبودانه در تاريخ علمها از آنجا است. نخست اين مفهوم درونبودانه را بررسي ميکنيم: براي اين کار بايد به کتاب چهارم کاپيتال رجوع کرد که موضوع آن تاريخ انديشه اقتصادي است. در آن ملاحظه ميکنيم که مارکس علم را در خارج صيرورت آن درک نميکند. در واقع: «تئوريها درباره اضافه ارزش» به بررسي سيستمبندي و ناکافي بودن دروني تئوريهاي مختلف اقتصادي بسنده نميکنند. بعلاوه، آنها به داوهايی در چشمانداز تاريخي دست میيازند که سيستمهاي مختلف را در ديناميک توسعه علمي وارد ميکند. ميتوان آن را بنابر دو مشخصه تعريف کرد. نخست، صيرورت علم بمثابه صيرورت رفع پندارها نمودار ميگردد. انديشه کلاسيکها در مفهومي علمي است که به زايل کردن نمودها ميپردازد. از اين ديدگاه است که کلاسيکها اقتصاددانان نقدي ناميده شدهاند.(50) البته، اين نخستين مشخصه، گرايش تاريخي را نشان ميدهد. علم که نميتواند از ايدئولوژي آزاد شود، مورد کشمکش در پندارها باقي ميماند. به اين دليل پندارها يکباره توسط علم زايل نميشوند، بلکه همانطور که برتري ريکاردو بر اسميت نشان ميدهد، بتدريج زدوده ميشوند. همانطور که فتيشيسم بازمانده از ريکاردو آن را تأييد ميکند، آنها نه بکلي بلکه تا اندازهاي با آن خواهند بود. دومين مشخصه ديناميک علمي مربوط به حل مسئلهها است. پيشرفت يک تئوري نسبت به تئوري مقدم بر آن تنها مبتني بر توسعه شناخت نيست، بلکه حل دشواريهاي آن است. تئوريها ضمن انتقاد از مسئلههايي که ديگر تئوريها پديدار ميسازند، به يکديگر متکياند. در چارچوب اين پروبلماتيک است که مارکس اسلوب ريکاردو را که به تأييد «ضرورت علمي در تاريخ اقتصاد» ميپردازد، بعنوان راه حل دشواريهای راه حل اسميت نشان ميدهد که با اينهمه در نفس خود بنابر واقعيتي توجيه ميشود که با حالت قبلي توسعه تاريخي علم ارتباط دارد.(51) اين دو مشخصه سنجههايي فراهم ميآورند که متمايز کردن گفتمان علمي از گفتمان غيرعلمي را ممکن ميسازد. ازينرو، مارکس توانست علمي بودن کاپيتال را با رجوع دادن آن به تاريخ انديشه اقتصادي توجيه کند؛ همانطور که او اين کار را در «پيگفتار» انجام داد. کاپيتال از آن جهت علمي است که در سير تاريخي علم اقتصاد جا دارد – چه از حيث از بين رفتن پندارها- آنگونه که از بين رفتن فتيشيسم باقي مانده از کلاسيکها آن را نشان ميدهد و از جانب تئوري فتيشيسم تاييد شده است و چه از حيث راه حل مسئلهها – آنگونه که کتاب چهارم آن را ثابت ميکند که اضافه ارزش نمودار مسئله حل نشده نزد کلاسيکها است. پس اگر مارکس در اثرش به اثر کلاسيکها مراجعه ميکند، اين در چارچوب استراتژي است که هدف آن از آن خود کردن حقيقت بمثابه ميراثي است که سنت شناخته است. همچنين ميبينيم که او در هيچ چيز به پيشداوري علمگرايانه که بنابر آن رعايت اسلوبشناسي علمي براي حقيقت کافي است، تن نميدهد. اگر مفهوم علم با مفهوم تاريخ سازگار است، براي اين است که با مفهوم پندار متضاد است. بنابراين، ادعاي علمي کاپيتال به اين معني نيست که بطور قطع رها از پندار باشد. البته مارکس حقيقت اقتصاد سياسي کلاسيک را بديهي فرض ميکند، همانگونه که او در 1843 به پيش فرض قرار دادن وجود حقيقت در ايدئولوژي گرايش دارد. حقيقت، که از اين پس تاريخمندي شده اکنون به گفتماني بازگشت داده شده که در آن پندار و حقيقت همزيستي دارند. از اين پس، محتوي مفهوم علم از اين قرار است. با معناست که مارکس براي مشخص کردن علمي بودن گفتماناش از راه مراجعه به تاريخمندي ويژه علم، بيش از تکيه بر سنجههاي سنتي حقيقت و يقين (دليل، قياس و استقراء) تلاش کرده بود؛ در صورتي که در 1843، تاريخمند کردن نقدگري همزمان حقيقت را ايجاب و رد ميکند. نقدگري از اين پس براي فرمولبندي مفهوم حقيقت در رابطههاي تاريخي بکار ميرود. بنابراين، مارکس به رابطهاش با کلاسيکها بنابر تاريخ علمها ميانديشد. بنظر ميرسد که او با پذيرش مدل درونبود بر تز استقلال علم صحه ميگذارد. اين درست نيست. راه حل مسئلهها سنجه توسعه علمي و نه پايه آن است. اگر مارکس گاهي کشفهاي خاصاش را چونان راه حل تضادهاي انديشه اقتصادي نمايش ميدهد، اين بخاطر توجيه و نه توضيح آنها است. در واقع، مارکس ميکوشد اين مفهوم درونبودانه و مفهوم برونبودانه را که صيرورت علمها را به سير تاريخ واقعي ربط ميدهد، سازش دهد. مفهوم ايدئولوژي مشروط بودن انديشه بنابر سير تاريخ واقعي را نشان ميدهد. پس اين اوست که ناگزير بود صيرورت علم و صيرورت تاريخي را مفصلبندي کند.(52) «پيگفتار» اين مفصلبندي را به ما مينماياند. اما مفهوم ايدئولوژي آنجا آشکارا در دو مفهوم متمايز مورد استفاده قرار گرفته است. هر چند مسئله در هر دو مورد عبارت از نشان دادن مشروط بودن توان انديشيدن بنابر ماديت اقتصادي است، اما اين مشروط بودن چه بمثابه مشروط بودن مکانيسمهاي اقتصادي بنابر تئوري ايدئولوژي کاپيتال و چه بمثابه مشروط بودن نفعهاي طبقاتي به سبک ايدئولوژي آلماني درک شده است. مفهوم ايدئولوژي که در اين دو مفهوم مورد استفاده قرار گرفته، امکان به شکل گرفتن سنخشناسياي را ميدهد که مربوط به پايه تحليل برونبودانه تاريخ فکر اقتصادي است. اقتصاددانان در مقولههاي اقتصاد کلاسيک، اقتصاد عاميانه و اقتصاد توجيهي رده بندي شدهاند. مقولههاي اقتصاد کلاسيک و عاميانه تأثيرهاي وارونگي واقعي و فتيشيسم را در گفتمان اقتصادي نشان ميدهند. آنها از اين راه مرزبندي عرصه علم را معين ميکنند. اقتصاد سياسي علمي اقتصاد کلاسيک است. در واقع ديدهايم که علم بمثابه ديناميک زوال پندارهاي تعريف شده است. با اينهمه، گفتمان کلاسيکها بنابر گسستاش با پنداري که وارونگي واقعي شکلهاي پديداري را توليد ميکند، مشخص ميشود. ازينرو، کلاسيکها از عاميانهانديشها متمايزند. با وجود اين، کلاسيکها گرفتار پندارهاي فتيشيسم باقي ميمانند. البته، آنها عليه اين پندارها به مبارزه پرداختند. ازينرو، آنها در کار و بنابراين در قلمروي توليد بيش از عرصه مبادله در جستجوي قانون ارزش بودند. با اينهمه، آنها همانطور که خلط ريکاردويي ارزش و ارزش مبادله نشان ميدهد، تا اندازهاي در آن موفق بودند. مقوله اقتصاد توجيهي در مفهوم مشروط بودن توان انديشيدن بر پايه نفعهاي مادي به ايدئولوژي باز ميگردد. مبارزه طبقهها با مقيد کردن امر انديشيدن بنابر الزام موجه نفع مادي که آن را بيان ميدارد، در خودآگاه طرحريزي ميشود و بدين ترتيب آن را تابع محدوديتي ميسازد(53)، که سرآغاز گرايش غير علمي اقتصاد سياسي است. ايدئولوژي با علم تنها در حد توافق آن با نفعهاي مادي سازگار است. در معني دقيق اصطلاح، مفهوم اقتصاد توجيهي يک جريان از اقتصاد سياسي را که جانشين اقتصاد کلاسيک ميگردد، نشان ميدهد و بمثابه واکنش در برابر اقتصاد کلاسيک تعريف ميشود. اقتصاد کلاسيک، بنابر زوال پندارهاي مربوط به فتيشيسم و وارونگي واقعي مستلزم نقد نتيجههاي ايدئولوژيک اين پندارها است. اين نقد، نامستقيم، نقد توجيههاي شيوه توليد سرمايهداري را ايجاب ميکند. در اين مفهوم است که مارکس اقتصاد علمي و نقد را همانند ميداند. به اين دليل، اقتصاد توجيهي روياروي اقتصاد کلاسيک قرار ميگيرد تا اين نتيجه نقد را لغو کند. پس، مقوله اقتصاد توجيهي نمايشگر جنبهاي است که در آن نفع مادي کوشش تئوريک را تابع توجيه خاص خود ميسازد و بدين سان نافي علم ميشود. اين مقوله از اين را ه توضيح اقتصاد عاميانه، معاصر اقتصاد کلاسيک، را تدارک ميکند و در حقيقت دليلي را شناسايي ميکند که برخي اقتصاددانان به تبع آن به لايه قشري وارونگي واقعي: اقناع ايدئولوژيک محصول آن، بسنده ميکنند. ازينرو بنظر ميرسد که مارکس (P.F. 12) اقتصاد عاميانه و اقتصاد توجيهي را يکسان ميداند. البته، گرايش توجيهي تنها در اقتصاد غير علمي وجود دارد. در واقع، اين گرايش نمايشگر اجباري است که بطور کلي ديد طبقه بورژوا را به اقتصاد سياسي تحميل ميکند. ازينرو مارکس در کتاب چهارم (T. 2, 587 sp) گرايشهاي توجيهي در انکار ريکاردويي بحرانها را برملا ميکند. وانگهي، او نشان ميدهد که اين گرايشها با تئوري ريکاردويي ارزش (T. 2, 6. 1 Note ) که با وجود اين تجربه اساسي اقتصاد سياسي کلاسيک را تشکيل ميدهد، پيوند يافته است. بدين ترتيب بايد درک کرد که مقوله توجيهي همچنين نمايشگر نفع مادي از اين حيث است که روياروي زوال کلي فتيشيسم قرار دارد. اقتصاد کلاسيک که در ديناميک علمي و نقدياش بنابر ديد طبقاتي خود محدود شده ناگزير است نتيجههاي فتيشيسم را تحمل کند. ازينرو است که مارکس ميتواند اقتصاد عاميانه را بمثابه مستقلسازي گرايش قبلا موجود در اقتصاد کلاسيک بنماياند(54) و ناممکن بودن هر پيشرفت اقتصاد سياسي فراسوي ريکاردو را که در نفس خود ناتواني حداکثر فتيشيسم را فراهم ميآورد، تأييد کند:« علم اقتصاد بورژوايي آنجا با محدوديت عبور ناپذير خود روبرو شده بود». (P.F. 11) بر پايه اين سنخ شناسي، هر دو مفهوم ايدئولوژي يکديگر را براي تشکيل تئوري کامل تاريخ علم اقتصادي تکميل ميکنند. تئوري ايدئولوژي کاپيتال مانعهايي را مشخص ميسازد که گفتمان اقتصادي بايد بر آن غلبه کند: در صورتي که ايدئولوژي در مفهوم ثانياش نفع طبقاتي را بعنوان مانع برای برداشتن مانعهاي نخستين شناسايی میکند. بنابراين، ايدئولوژي موجود بعنوان مانع و خاستگاه پندار در علم که بنابر زوال پندار تعريف ميشود، آنجا فقط بطور سلبي موجود خواهد بود. با اينهمه، بايد يادآوري کرد که اين موضوع به متنهايي تعلق دارد که در آن حرکتي که بنابر آن علم از پندار رها ميشود، در نفس خود به مشروط بودن ايدئولوژيک مراجعه شده است. ديدهايم که تئوري ارزش کار ريکاردو حداکثر رهايي اقتصاد کلاسيک از فتيشيسم را در نظر داشت. ازينرو، مارکس گاه به اين پيشرفت علت ايدئولوژيک ميدهد که گذار از اسمیت به ريکاردو را فراهم آورده است. اين پيشرفت در مبارزه ايدئولوژيک مالکان زمين که اسمیت آن را در بيان ميآورد و مبارزه ايدئولوژيک بورژوازي صنعتي که ريکاردو بيانگر آن بود(55)، به ثبت رسيده است. داو تئوري ارزش کار ناظر بر اثبات اين موضوع است که زمين به هيچوجه به تشکيل ارزش، براي مبارزه با مديريتي که مالکان زمين از سياست اقتصادي انگلستان درخواست ميکردند، کمک نکرد.(56) تز چنين عليت ايدئولوژي درباره پيشرفت علمي با نقدگري مارکس مطابقت دارد. در واقع، منطق بنيادي کردن اصل تاريخمندي بايد به دادن حداکثر توسعه در مفهوم ايدئولوژي سوق داده شود. بنابراين، علم بايد نه بعنوان حرکت رهايي از ايدئولوژي، بلکه بعنوان حرکت در ايدئولوژي انديشيده شود. پس بايد نشان داد که چگونه ايدئولوژي زوال پندارهاي معين را ممکن ميسازد.(57) در واقع، هيچ چيز مانع از اين نيست که پذيرش مفهوم جهان – «افق- ديد» يا «ديدگاه درباره جهان (بنگريد به يادداشت ص 114)- با توجيه نفعهاي معين مادي محصول نتيجههاي حقيقت وفق داده شود. با وجود اين، انديشه گزيده شده در مبارزه طبقهها به ترک هر اميدي از حقيقت منتهي نشده است. ازينرو، توجيه علميت کاپيتال ميتواند بر پايه اين سنخ شناسي و رابطههاي علم و ايدئولوژي نمايشگر آن صورت پذيرد. ايدئولوژي مانع پيشرفت علم نيست، بلکه لازمه آن است. در پيگفتار، مارکس اقتصاد سياسي و نقد اقتصاد سياسي را متمايز ميکند و آنها را بترتيب به ديدگاههاي طبقاتي بورژوازي و پرولتاريا نسبت ميدهد. بعقيده او، تشديد مبارزه طبقهها طي دورهاي که نتيجه انقلابهاي 1830 است، چنان است که فقط گرايش توجيهگرانه ميتواند در اقتصاد سياسي مسلط شود. به اين دليل، پيشرفت علم فقط ميتواند اين نتيجه را بدست دهد که نقد اقتصاد سياسي از ديدگاه پرولتاريا انجام گيرد. اين تعريف نقد اقتصاد سياسي بنابر مضمون ايدئولوژيکاش، ضمانت علميت آن را در نظر دارد. البته، نه اينکه ايدئولوژي پرولتاريا در نفس خود دليل حقيقت باشد. در متن ديگر، مارکس برعکس علاقمند است نشان دهد که ديدگاه طبقاتي پرولتاري با فتيشيسم و پندارهاي وارونگي واقعي سازگار است. يک سوسياليسم عاميانه وجود دارد، همانطور که اقتصاد عاميانه وجود دارد. از سوي ديگر، ديدگاه پرولتاريا در نفس خود مولد نوع جديد پندارها است که به توجيه موقعيت اجتماعياش مربوط ميشود. ازينرو، باوري که بر حسب آن «کار منبع هر ثروت و فرهنک است»، توسط مارکس در «نقد برنامه گوتا»ي او بيان شده است. ديدگاه پرولتاريا نه بيواسطه، بلکه فقط با واسطه ميتواند به پيشرفت علم کمک کند. ديدگاه ايدئولوژيک پرولتاريا مانند ديدگاه بورژوازي ديدگاهي محدود است. البته، اين ديدگاهي تعارض آميز است و بدين ترتيب امکان ميدهد که با محدوديت ناشي از ديدگاه طبقاتي اقتصاد سياسي مبارزه بعمل آيد. هر چند اين ديدگاه نميتواند در نفس خود علميت را تأمين کند، اما برداشتن مانع فتيشيسم را ممکن ميسازد و در برابر ديدگاهي قرار ميگيرد که براي برداشتن اين مانع، مانع ميتراشد. از اين طريق است که مسئلههاي تئوري ريکاردو را در عصر جديد بنحوي که حل آنها ممکن شده باشد، مينماياند. در اين مفهوم پيشرفت از ريکاردو تا مارکس ميتواند کاملا بنابر مدل درونبودانه تصوير شود. در مقياس معيني، مارکس به حل مسئلههاي کلاسيک بسنده ميکند. اما اين حرکت ظاهري پايهاش را در بيرون از علم، در حرکت واقعي تاريخ و مبارزه طبقهها مييابد. اين تحليلها اين واقعيت را با روشني جديدي توضيح ميدهد که کاپيتال شکل نقد اقتصاد سياسي را پيدا ميکند. ما بدون توضيح دادن آن نزديکي به سيستم مقولهاي مارکس و سيستم مقولهاي اقتصاد سياسي را ملاحظه کردهايم. حال ميبينيم که عليت کاپيتال تنها در مقياسي توجيه ميشود که مضمون حقيقت اقتصاد کلاسيک را با آزاد کردن آن از پندارهاي فتيشگرايانه تکرار ميکند: فرانمود اسلوب خاص و مفهومهاي خاص مارکس بعنوان نتيجه نقد ساده فتيشيسم متبلور در مفهومها و اسلوب اقتصاد سياسي کلاسيک از آنجا است. تنها در قالب نقد اقتصاد سياسي است که تئوري کاپيتال مبتني بر علميت است. پس کارکرد پيگفتار شامل ساخت کاپيتال ميگردد و بخشي از بررسي ثانوي جنبه صوري اسلوبشناسي نقدي را تشکيل ميدهد. در واقع جنبهاي را تشکيل ميدهد که تئوری در چارچوب تأمل درباره معني تاريخياش به توجيه خاص آن ميپردازد و نشان ميدهد که تاريخمندياش بيش از نفي مبتني بر علميت آن است. در مقياسي که اين توجيه به تئوري کاپيتال تعلق دارد، خود تأملي آن را تشکيل ميدهد. در حقيقت، از يکسو، تاريخ مبارزه طبقهها که به مرحلههاي مختلف توسعه سرمايهداري وابسته است، در نفس خود در کاپيتال تئوريزه شده است. از سوي ديگر، تاريخ انديشه اقتصادي که در کتاب چهارم سرمايه توضيح داده شده، به موضوع اثر تعلق دارد. اينها نتيجههاي نقدي هستند که در آنجا شرح داده شده و بنابر پيشبيني در پيگفتار براي توجيه علميت گفتمان مورد استفاده قرار گرفتهاند.
بعنوان نتيجهگيرِی نقد اقتصاد سياسي کمال تاريخمند شدن نقد مارکس است. اين نقد تاريخمند شدن درونمايه نقد (که نقد بيرون نيست، بلکه نقد درون است و ازينرو، تضادهاي سرمايهداري را نمايش ميدهد)، تاريخمند شدن شکل نقد (که کاپيتال حقيقت موضوعاش را ضمن پرداختن به بررسي شرايط تاريخي درستي اين توضيح شرح ميدهد) و نيز تاريخمند شدن موضوعاش را (که اين موضوع ديگر مذهب يا سياست نيست، بلکه سطح تاريخ واقعي: اقتصاد است) فرض قرار ميدهد. اين تاريخمند شدنها که از 1843 بدست آمده، اکنون بنابر تاريخمند شدنهاي ماده و سوژه نقد تکميل شدهاند. در 1843 نقد به خودنقدي ميپردازد. آنگاه مارکس، انگار هگلي نقد دروني بنابر فرض مسلم ايدهآليستي را که بنابر آن حرکت نقد فکر نقد امر واقعي نيز هست، افشاء ميکند. او با اين هدف نقد دروني و خودنقدي را متمايز ميکند. البته، انگار خودنقدي نيز پيشداوريهاي ايدهآليستي درونبودي انديشه در نفس خود و تسلط انديشه در نفس خود را حفظ ميکند. در اين صورت، نقد سوژه و ماده خاص آن است. بر پايه بيانهاي خاص آن است که اين نقد گفتمان نقدي را توسعه ميدهد. برعکس حال آشکار ميشود که نقد نميتواند مدعي توليد حقيقت در نفس خود باشد. نقد ديگر فلسفه نيست. بلکه برعکس بايد حقيقت را در گفتمانهايي بعنوان گفتمانهاي علم جستجو کرد که ادعاهايشان را مبتني بر تماس با تجربه و ثبتشان در سنت ميسازند. ماده نقد که اين سان تاريخمند شده اکنون، بوسيله اقتصاد سياسي کلاسيک گرد آمده است. نقد بنابر سوژهاش، پرولتاريا، تاريخمند شده است. پرولتاريا پيش از اين در 1843 سوژه نقد پراتيک بود. البته، فلسفه نيز سوژه نقد تئوريک بود. اينجا نقد تئوريک سوژه تاريخي بود. مسئله ديگر عبارت از پرولتاريا بعنوان طبقه جهانشمولي که حقيقت را تضمين ميکند، نيست؛ بلکه مسئله عبارت از پرولتاريا بعنوان سوژه مکمل تاريخي است که بنابر مبارزه طبقاتي که او را در برابر بورژوازي قرار ميدهد و حامل بحران دوره است، تعريف شده است. بدين ترتيب نقد بيش از هميشه درگير بحران گرديده است. به اين دليل، عملکرد تأملي نقد اقتصاد سياسي ديگر به توانايي فلسفي بازگشت انديشه به خودش احاله نميشود، بلکه به اين سوژه مکمل و فرافکني اين بحران در تئوري احاله ميگردد. در واقع، مبارزه طبقهها در تئوري طرحريزه شده و شکل ستيزهگري ايدئولوژيک پيدا ميکند. اين برونبودي کشمکش آميز ايدئولوژي بورژوايي و ايدئولوژي پرولتري تأمل درباره اقتصاد سياسي را ممکن ميسازد: تأمل ديگر مبتني بر بازگشت انديشنده به انديشيده در سايه هنجارهاي از پيش فرض شده يا نمودار شده در همان انديشيده نيست. تأمل با وفق دادن خود با بحران تئوريک به هنجاري بودن براي قناعت کردن به دلبستگي به تضاد ايدئولوژيک پايان ميدهد. تأمل چيزي جز تأمل نقدي نيست. اگر اين تأمل به توليد نتيجههاي حقيقت در درون ايدئولوژي ميپردازد، اين ضمن عمل کردن تضاد بحران و زايل کردن محدوديتهاي افق فکري (افق- ديد) بظاهر متضاد است. مارکس در نقد خود از اقتصاد سياسي کوشيد حقيقت اقتصاد کلاسيک را بيان کند و از ديدگاه پرولتريا به آن بينديشد، همچنين او کوشيد حقيقت شکلهاي سوسياليسم را بيان کند و در نقدهاي متفاوت برنامههاي ايدئولوگهاي جنبش کارگري به آنها از ديد اقتصاد کلاسيک بورژوايي بينديشد. وقتي توان انديشيدن اين چنين تاريخمند شده و دچار بحران تئوريک ميگردد، تأمل نقدي فقط ميتواند بعنوان يگانه نمونه عقلانيت ممکن نمودار گردد. ممکن است چنين بنظر آيد که مارکس بدين ترتيب هنوز مدل نقد هگل را ميپذيرد. آيا مسئله عبارت از توليد حقيقت بر اساس آگاهي از تضادها نيست؟ آيا مسئله بدين ترتيب عبارت از دست زدن به خودنقدي ايدئولوژي نيست؟ با اينهمه، فاصله گرفتن از هگل مسلم و قطعي است. اين فاصلهگيري در آنچه که مفهوم تضاد دستکم در مفهومي که هگل به آن داد، نمودار ميگردد، بطور کلي اينجا ديگر مناسب نيست. بعقيده او اين يک شکل از ستيزهگري داخلي را نشان ميدهد که خلاف خود را رد ميکند، واقعيتي که در نفس خود يک چيز يا يک مفهوم نامناسب است. خودنقدي و نقد دروني ايدئولوژي 1843 از اين مدل تضاد ناشي ميشود. در واقع، شکلهاي متفاوت خودآگاه از تضاد دروني توجيه و اعتراض پيروي ميکنند. از اين پس، ستيزهگري که شامل ايدئولوژي است به هيچوجه به درونبودش باز نميگردد. بلکه برعکس در نفس خود از برونبودش مشتق ميگردد، يا بنابراين واقعيت تنها عرصه رويارويي دو ايدئولوژي است. اين ايدئولوژيها ديگر شامل تضاد دروني نيستند. آنها تنها در مفهوم ناسازگاري متقابلشان متضاد هستند. براي نشان دادن اين ستيزهگري در رابطه برونبودي شايسته است بيش از تضاد از تقابل حرف زد (البته نقد اقتصاد سياسي تئوري تضادهاي سرمايهداري باقي ميماند). همچنين درک ميکنيم که چرا مفهوم خودنقدي بطور کلي مناسب نيست. تأمل بازگشت به خويش درک نميگردد. نه اينکه مبتني بر هويتي نيست. مسئله عبارت از درونبود فينفسه فکر يا ايدئولوژي است. تأمل بطور بنيادي بيروني و يکي از امکانهايي است که بوسيله ساختار ايدئولوژيک: برونبودی بودن تقابل، ايجاد شده است. تکميل مفهوم نقد مارکسي از اين قرار است. در کاپيتال گفتمان از نقدگري ناشي ميشود؛ البته در ارتباط با آنچه که فقط به تضمين علم اعتماد نميکند و جنبه تأملي به ارث رسيده از فلسفه را به آن ميافزايد. به اين دليل، رابطه تأمل و بحران امکان ميدهد، آنچه را که از پيوند فلسفه و نقد – آغاز نقدگری مارکس- حفظ شده، رها سازد. نقد سياست جابجايي و تقليل را دربر ميگيرد. سياست از اين پس به عرصه مبارزه واقعي تغيير مکان يافته است، مبارزه طبقهها مفهوم خود را به آن ميدهد. سياست چيزي است که از ستيزهگري اجتماعي سرچشمه ميگيرد. درباره تقليل خودآگاه و توان انديشيدن در سياست، از اين پس، مفهوم ايدئولوژي است که رابطههاي آن را تعيين ميکند. بطوري که تأمل از اين سو به آن سوي سياست است. نخست اينکه، آن را سياست ايجاب کرده است. در واقع، اين بعد ايدئولوژيک آن و پندارهاي مربوط به آن است که به گفتمان براي تأملي شدن چه در زمينه شناخت علمي واقعيت و چه در زمينه نقد انقلابي واقعيت تحميل شوند. سپس اينکه، تأمل بوسيله سياست ممکن گرديده است. ممکن است خارج شدن از ايدئولوژي براي توان انديشيدن درباره آن و نه فقط تکرار آن ضروري بنظر رسد. برعکس، اگر انديشيدن درباره آن بدون خارج شدن از آن ممکن است، براي اين است که در نفس خود از مبارزه سياسي عبور ميکند؛ و نيز براي اين است که روياروي خويش قرار ميگيرد و تقريبا ميتوان گفت که اکنون به خويشتن ميانديشد. به همين دليل خود شکل تأمل اکنون سياسي است. سياست که بنابر مبارزه طبقهها درک شده، ديگر طبق مدلهاي هنجارين سنتي انديشيده نميشود، بلکه طبق مدل ستيزهگري انديشيده ميشود. گوهر سياست ديگر در هنجارهايي نيست که گروهها در برابر امر واقعي قرار ميدهند، بلکه در کشمکشي است که آنها بين خود آن را هدايت ميکنند. ازينرو، تقليل سياست به ستيزهگري تنها رابطه تقابل را نشان ميدهد. همين رابطه است که دربرگيرنده تأمل شايسته بعنوان تأمل نقدي و نه بعنوان تأمل هنجاري است. سرانجام اينکه، سياست موضوع تأمل است. اگر امر سياسي در بطن گفتمانها موجود است، تأمل نقدي بنابر آنچه که اين حضور است در گفتمان جا گرفته است. مفهوم ايدئولوژي که بر پايه توان انديشيدن اصطلاح نفعهاي طبقاتي را ميسازد، در واقع نمايشگر حضور سياست در گفتمانها است؛ اما همزمان نشان ميدهد که حالتمندي اين حضور انکار سياست است (يکي دانستن نفعهاي طبقهها با نفع همه يا با يک ضرورت هميشگي). ازينرو، تأمل نقدي و گفتار مبتني بر چشمانداز ديگر ايدئولوژيک براي آشکار کردن بعد سياسي ضرورت دارد. در ارتباط با اين کشف امر سياسي در انکارش است که کاپيتال خود را وقف آن کرده است؛ زيرا بعد سياسي اقتصاد کلاسيک از انکار بعد سياسي موضوعاش ناشي ميشود. در واقع، تئوري فتيشگرايي ثابت ميکند که بعد سياسي اقتصاد کلاسيک از اين قرار گرايشاش به توجيه کردن و موجه دانستن شيوه توليد سرمايهداري بر پايه گرايشاش به تقليل اقتصاد به داده غير سياسي بوجود آمده است و آن را بعنوان رابطههاي بين شيءها در قالب رابطههاي مسلط اجتماعي نمودار ميسازد که به منبع ارزش و بنابراين به پايه عرصه اقتصادي مربوطاند. در حقيقت مضمون سياسي اقتصاد کلاسيک نقد اقتصاد سياسي را افشاء و اصلاح ميکند و به نقد آنچه که فتيشگرايي از آن برميخيزد ميپردازد و بعد سياسي را بنابر تئوري مناسب از موضوع بيرون ميکشد. نقدگري 1841 ناشي از دادن شکل مناسب به گوهر سياسياش در فلسفه بوده است. اين همانندي سياست و فلسفه امکان ميدهد که پندارهاي يکي را در پندار ديگري تميز دهيم. در 1843، نقد سياست و نقد فلسفه توأم بود. البته، بطور قطع چيزي از فلسفه در بطن نقد نهايي حفظ شده است. اين تأملي بودن در نفس خود به شکل سياسي تأمل نقدي تقليل مييابد. شايد گوهر سياسي فلسفه از اين طريق حفظ و مجزا و هستی پذير شده است. پینوشتها 1- تئوريها درباره اضافه ارزش، انتشار سوسيال، 1974، 1975، 1978، ج 1،2، 3. 2- ما اينجا به پيآيندي ميپيونديم که از «مقدمه» 1843 به «فقر فلسفه» منتهي ميشود و از منظر مسئله خروج از فلسفه بوسيله ژ.لابيکا در اثرش «وضعيت مارکسيستي فلسفه» بررسي شده است. براي مسئله رابطه ميان نقد سياست و نقد اقتصاد سياسي و بازنمود مرحلههاي مختلف نقد اقتصاد سياسي بنگريد به مقاله «اقتصاد سياسي» اتين باليبار، در ژ. بن سومان، ژ. لابيکا، فرهنگ نقد مارکسيسم، PUF، 1982 3- در پي انگلس است که سالنامه فرانسه- آلماني طرح نقد اقتصاد سياسياش را منتشر ميکند. براي تحليل نوع نقد اقتصاد سياسي بکار رفته بنگريد به ژي. راسير، مفهوم نقد و نقد اقتصاد سياسي از دست نوشتههاي 1844 تا کاپيتال. In Althusser et al., lire le Capital, vol. 3, Maspero, 1968 4- «اين جايي است که نگرورزي را قطع ميکند، پس اين در زندگي واقعي است که علم واقعي، مثبت آغاز ميشود...». ايدئولوژي آلماني (نقل از i. A.)، انتشارات اجتماعي، 1976، ص 21 5- ايدئولوژي آلماني، ص 37:« طبقهاي بوجود ميآيد... که خارج از جامعه رانده شده و خود را ناگزير در تقابل بسيار آشکار با همه طبقههاي ديگر مييابد... از آنجاست که خودآگاه ضرورت انقلاب بنيادي پديدار ميگردد؛ خودآگاهي که خودآگاه کمونيستي است و البته ميتواند در ديگر طبقهها نيز هنگامي که وضعيت اين طبقه را در آنها ميبينيم، بوجود آيد». 6- بنگريد به فصل II: «متافيزيک اقتصاد سياسي» 7- نقد سياست، سرانجام به يک جابجايي در زمينه اقتصاد به مفهوم دقيق ميانجامد، در صورتي که مارکس کوشيد آن را در ايدئولوژي آلماني، در عرصه عامتر علم تاريخ خيلي نزديک به فلسفه تاريخ، در آنچه که اين علم شدن آن را به قانون توسعه يگانه تقليل ميدهد، يکپارچه کند (در اين مفهوم نقد اقتصاد سياسي نقد فلسفه را بهتر از ايدئولوژي آلماني به انجام ميرساند. با اينهمه، همانطور که خواهيم ديد، ب |