![]() |
|
شماره 186- بروزرسانی دوشنبه 12/1/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
برگی از دفتر خلوت خود!
هادی پاکزاد
امروز دوشنبه 25 اسفند 82 است، پنج روز دیگر اول فروردین و آغاز سال نو فرا خواهد رسید. قرار است که زمستان بگذرد و بهار جایگزین شود. اما گویا امسال زمستان جا خوش کرده و همچنان حضورش را غیرقابل جایگزین به نمایش درآورد است!. از پنجره که به بیرون نگاه میکنم، برف بهبارش خود ادامه میدهد و گلها و شکوفهها را گیج و مبهوت کرده است. مثل این که برخلاف معمول، اینبار طبیعت هم شبیه آدمها شده است: ارابهی طبیعی و جبری حرکت تاریخ در دستاندازهای هولناکی افتاده است، دارد همهی امور را بههم میریزد و بشریت را که قرار بود رفته رفته بیآموزد که یکدیگر را چپاول نکنند، برتری طلبی را کنار بگذارند، بابت رنگ و نژاد و دین و اینجور چیزها یکدیگر را قتلعام نکنند و تلاش کنند تا بر سر سفرهی کار جمعی و تولید داوطبانهی ناشی از شعور جمعی بنشینند و کیفیت عمرشان را آنچنان پربار گردانند که از کمیت عمر دهها هزار سالهی تاریخ بشر هم بیشتر برخوردار شوند و زندگی را معنایی برازندهی نامش دهند، به سکون و توقفی کاذب وادار کرده است. گویا نابغهی عصر سرمایهداری که همان «سرمایه» نام دارد باور کرده که در اواخر عمرش که همان پایان زمستان باشد، بهار را توانسته است سرد و خاموش گرداند. مهم نیست، بگذار گلها و شکوفهها مزه و طعم سخت و دشوار برف نابهنگام امروز را بچشند و تحمل کنند... شاید برای آنها این نیز تجربه باشد، شاید برای آنها تمامی شکستها در طول تاریخ بشر جهشهایی باشند که او را بهسوی بهاری واقعی و حقیقی رهنمون خواهند ساخت. اما باور دارم که این «واژهی شاید»، زمانی به یقین میانجامد که ارادهی شعورمند انسانی را به خدمت بطلبد تا مسیر حرکت از بربریت موجود را به سوی سوسیالیسم منزه و پاک شده در مسیر تاریخیاش رهنمون کند. در این صورت اضطرابها، حسادتها، عقدهها، کمبودها، قدرتطلبیها، مقامها، ثروتها و ارزشهای الکی و مسخره رنگ خواهند باخت و بهجای تمامی این مزخرفات، عشق و زندگی، جاری...و معنای آن ممکن خواهد شد.
روزی دیگر آمده است. برف همچنان میبارد و همه چیز حکایت از آن دارد که زمستان پایانناپذیر به نظر میرسد. به هر جا چشم میاندازی بیش از ده سانتیمتر برف نشسته است. گلها و شکوفههای بهاری عاجزانه در زیر برف و سرما زجرکشان محو شدهاند. درختهای نهال مانند، تحمل وزن سنگین این برف بیحیا وبیپروا را ندارند. آنها بهناچار در برابر آن سر فرود آوردهاند و در انتظار طلوع خورشید لحظهشماری میکنند. همه جا خاموش و ساکت شده است، از جنب و جوش شب عید آن چنان که باید باشد خبری نیست... برف فریادها را فرو خورده کرده و نالهها را طنینانداز نموده است... هرکس را که میبینی ناله میکند و نالههایی که بیشتر شبیه غر زدن است، نه اصلاً همه و همه عادت کردهاند که غر بزنند... میگویند معلمها اعتصاب کردهاند، در صف گرفتن حقوق کارمندها و معلمها میایستم و آنها را نظاره میکنم. برای هریک، یکصد هزار تومان عیدی تعیین کردهاند، حقوقهایشان را به حساب ریخته بودند. اما از عیدی خبری نبود. صف برای گرفتن همین حقوقهای ناچیز طولانی و حرفهای همگی که بیشتر به ناله میمانست گوشها را کنجکاو میکرد... این کنجکاوی از آن جا ناشی میشد که گویا همگی در انتظار معجزهای هستند تا این برف نابهنگام متوقف شود و خورشید بتابد و آب و هوا و فضا را طراوت و گرمایی مطلوب ببخشد. شک نیست که میل به یک زندگی سالم و پاک وجه مسلط نیاز و گرایش آدمی بوده و هست، اما متاسفانه روابط حاکم بر همهی ما آدمهای عصر حاضر که چهار اسبه به سوی پدیدهای نامیمون به نام بربریت در حال حرکت هستیم، همه چیز را وارونه کرده است. این آدمها به راحتی حاضرند بابت کار نکرده دریافت داشته باشند. آنها برای اسم نویسی موبایل سرودست میشکنند و هر آنچه در توشه دارند پرداخت میکنند تا پس از دریافت موبایلهایشان دو یا سهبرابر اصل پولهایشان سود ببرند. حکایت عجیبی است؛ مردم ما باور دارند که همگی دارند کلاه یکدیگر را برمیدارند!
دیشب بهخاطر پاهای همسرم که مشکل پیدا کرده، نزد دکتر ارتوپد رفتم. همه میگویند؛ این دکتر خیلی دکتر است. استاد استادهای دانشگاه و واقعاً هم در کارش موفق است. همین آقای دکتر که خیلی موفق است، واقعاً اعتقاد دارد که خرید و فروش زمین و مسکن و آپارتمان و سود بردن و اینجور چیزها هیچ اشکالی ندارد. چقدر با او در این باره بحث کردم که ای آقا اسم این کارها خرید و فروش نیست، اسم این کارها، کار نکرده است، درآمد از این راهها باعث تورم میشود و تورم باعث پایین آمدن سطح زندگی هر چه بیشتر تودههای مردم، این کارها فقر عمومی را درپی دارد، این کارها ثروتهای باد آورده میآورد و آورده و هرکه از این راهها نان بخورد حرام است!. اما این حرفها به گوش این دکتر فوق تحصیل کردهی به ظاهر مسلمان نرفت. آخر سر در یک کلام گفت که اینها حرفهای کمونیستهاست. در طول زندگی که همیشه دوستش داشتم، یا بهتر بگویم از آن زمان که با اندیشه و نگرش کمونیستها آشنا شدم فهمیدم که میشود زندگی کرد و آن را دوست داشت. هرگز مثل دیشب که با این دکتر بحث کردم از مفهوم کمونیست لذت نبردم. واقعاً کمونیستها از سرشت ویژهای هستند. کمونیستها از استثمار انسان از انسان متنفرند، کمونیستها نزولخواری را یکی از کثیفترین کارکردهای سرمایهی خصوصی میدانند، کمونیستها از تکبر و حسادت و عقده و حقارت و بندگی... گریزان هستند. کمونیستها از چیزی به نام دنیایی دیگر که چماق در دست دارد و مواظب رفتار ترسآمیز انسانست... هراس ندارند و آنها میتوانند در نهایت آرامش و آسودگی بمیرند و از مرگشان نیز راضی و خشنود باشند. تردید نباید داشت که مبارزه بسیار لذتبخشتر از مردن است، اما آنان پذیرفتهاند که تحمل مرگ نیز اگر برای مبارزه باشد، خود عین زندگی است.
دیشب سهشنبهی آخر سال بود. طرفهای غروب برای ساعتی خورشید خانم فرصت کرد تا از میان ابرهای بههم پیوستهی برفزا خودنمایی کند. حضورش نیمی از برفها را بهیکباره ذوب کرد و کوچه و خیابان را پر از آب جاری نمود. طرفهای ساعت هفت غروب دیگر بربخش گستردهای از جاهای عبور و مرور پیادهروها نیز برفی وجود نداشت. همهی چیزها آمادهی برگزاری مراسم خودجوش چهارشنبه سوری بود، تنها نقطه ضعف آن خیس بودن زمینها و عدم امکان روشن کردن بوته و یا هر چیزی که با آن بتوان آتش افروخت. اما در این سالها مراسم شب چهاشنبهسوری مثل بسیار چیزهای دیگر تغییر شکل عمده پیدا کرده است. این تغییر آنچنان عجیب و غریب شده که دیگر کسی در فکر روشن کردن آتش و پریدن از روی آن و گفتن «زردی من از تو، سرخی تو از من نیست». شبهای چهارشنبهی آخر سال میدان واقعی جنگ را آنهم در خط مقدم جبهه تداعی میکند. فقط صدای مهیب بمبهای صداساز شنیده میشود و فشفشههای گوناگون که مرتباً فضا را روشن و رنگین میکنند. جوانها دسته دسته و گروه گروه از این طرف به آن طرف میدوند و دور از چشم پلیس فقط میخواهند خودشان را بیرون بریزند. دیشب هم مثل سالهای گذشته همهمهای برپا بود. تا پاسی گذشته از شب هنوز صدای انفجارها که شیشههای پنجرهها را بهلرزه درمیآورد شنیده میشد... من دیگر خوابم برد و بعد از آن را متوجه نشدم. سالهاست که جوانها و مردم بهطور خودجوش مراسمی را برگزار میکنند که حاکمیت با آن شدیداً مخالفت ورزیده است. هر سال واریتهی خطرات جانی و بهخصوص برای جوانها از رسانههای رسمی پخش و انتشار مییابد. اما کسی گوشش بدهکار نیست گویا عمدی وجوددارد. گویا بخش گستردهای از مردم مراسم را بهانه میکنند تا صدای اعتراض و فریادشان را به گوشهایی برسانند که هرگز تمایل به شنیدن ندارند. تردید دارم که خواستهها مشخص و سازمانیافته باشد. اساساً تردید دارم که عمدهی خواستهها منطقی و برحق بوده باشد!! ولی چیزی که در همهی آنها مشترک است نیاز به شنیدن دارند، آنها میخواهند کسانی باشند که حرفهایشان را بشنوند. به آنها پاسخ دهند که چرا میتوان پولهای بادآورده بهدست آورد، اما نمیتوان برای چند میلیون بیکار تحصیل کرده شغل ایجاد نمود. چرا اقلیتهایی هستند که از قبل از تولدشان میلیونها ثروت دارند، اکثریت هنوز متولد نشده باید بهوجود آید تا پاسخگوی بدهی پدرانشان باشند. آنها از خطوط بیشمار قرمز که مرتباً فضای حیات را در جامعه مسدود کرده و آدمها را وادار به مخفیکاری و زندگی در خفا نموده است بیزارند و میخواهند نفرتها و خستگیهای خود را از چنین اوضاعی فریاد برآورند. آنها شاهد وجود اشیایی هستند که بهخودیخود ارزش میآفرینند و میبینند که نیروهای کار، تخصصها و مهارتها در حاشیه قرار دارند و کسی برایشان تره خورد نمیکند. عدهای فریاد دارند که سرمایه خصوصی را تقویت کنید و اجازه دهید تا کارها به دست تودههای مردم بیافتد و دولت را ناظر گردانید و حرفهایی در این ردیف... عدهای اساساً سرمایه دولتی را هم خصوصی میدانند و آن را تخریبکنندهتر از برقراری سرمایه خصوصی. چرا که ظاهر سرمایهی خصوصی یک دموکراسی آبکی را با خود یدک میکشد. اما سرمایه دولتی در اعمال حاکمیت خود حیا را کنار میگذارد و آشکارا آن هم تحت عنوان منافع مردم دیکتاتوری را اعمال میگرداند. عدهای هم میگویند هم سرمایهداری دولتی و هم سرمایهداری خصوصی عقب ماندگی و حقارت بشری را در حوزهی مناسبات سالم زندگی بین انسانها بهوجود آوردهاست. هر دوی آنها تجربهی درستی از شکل روابط عادلانه بین انسانها بهدست ندادهاند... باید شیوهای، راهی، کاری و حرکتی بهوجود آورد تا جهت حرکت بربریت جامعهی بشری را بهسوی انسان شدن، یعنی سوسیالیسم سوق داد. به هرحال معلوم نیست که آیا این شکل از اعتراضات چیزی را حل میکند یا خیر. من که فکر میکنم نمود چنین اعتراضاتی حکایت از بیهویتی حاکم بر آدمها دارد! آنها چیزی سازمان یافته و منسجم ندارند که با آن بتوانند حرفهایشان را بزنند. آنها با همین کارها خود را آلت دست صاحبان سرمایه میکنند و با ایجاد چنین شادیهای سرسام آوری، گوشهای زیادی را لطمه میزنند گوشهایی که میتوانند قابلیت بیشتری داشته باشند. صدای معلمها را که برای حداقل خواستههایشان اعتصاب کردهاند بشنوند، صدای فریاد شهرهایی را که در انتخابات حقهبازی شده است بشنوند و صدای مردمی را که انتخابات را دستوری و فرمایشی میدانند بشنوند و بسیار موارد دیگر که شنیدن آن صداها، میتواند جهت حرکت اجتماعی مردم را روشنتر کند. صدای انفجارهای شب چهارشنبه سوری گوشها را کر میکند و جیب صاحبان بمبها را پرتر میگرداند. بگذار سنت شب چهارشنبه سوری را آنگونه برگذار کنیم که ارزش را تداعی کند و نشاط و شادی را به ارمغان آورد. همهی این حرفها را که همیشه به آن فکر میکنم و میکردم، دیشب دوستی از راه رسید و برای ساعتی آن را برایم گفت. من هم از فرصت استفاده کردم و آن چه بهنظرم میرسد از آن حرفها که او زده بود، در اینجا آوردم. البته از این حرفها دوستان بسیاری در سراسر دنیا میزنند... اما فقط در حد حرف است و واقعاً جای حرف دارد که چرا فقط در حد حرف است!!.
تردید نباید کرد که امپریالیسم چه فتنهگر ماهری است، امپریالیسم همه چیز را آلوده و کثیف کرده است، امپریالیسم انفجار وحشت برای بشریت را بهوجود آورده است. امپریالیسم یا گریزی از مرگ ندارد و یا انسان را بهطور کامل تهی از خود خواهد کرد.
|
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |