![]() |
|
شماره 188- بروزرسانی پنجشنبه 22/1/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
بازنگري يك واقعيت تاريخي ناصر آقاجری شكست سوسياليسم علمي در شوروي و كشورهاي اروپاي شرقي تحت تأثير عوامل متعدد داخلي، خارجي، اقتصادي ـ سياسي و بهویژه برخي انحرافات ناشي از كژفهميهاي ايدئولوژيك به وقوع پيوست. يكي از اين عوامل عمده و اساسي را ميتوان در رشد و گسترش تضادي ديد كه در درون اين فرماسيون اجتماعي امكان بروز و تداوم يافت؛ تضادی که در سير تحولات از فرازها و نشيبها بهره گرفت و در روند شكلگيرياش از تناقض به تضاد و از تضاد به تضادی ستيزنده تبديل شد. روندی كه بهمرور و در خفا اقتصاد انگلي را در جامعهي سوسياليستي تثبيت کرد. بههنگام بروز بحرانهاي اجتماعي و در آن مقطع تاريخي كه جامعهي سوسياليستي ميبايد گامي بلند به جلو بردارد، شكل كهنهشده را بر جاي نهد و رويكردي كارگري ـ مردمي بيابد تا به كمك اصلاحات بنيادي اشتباهات را جبران كند، ركود اقتصادي ـ فرهنگي و بيتفاوتيِ عمومي ايجادشده را در هم بشكند و با عوارض اين تضاد و اقتصاد پنهاناش مبارزه کند، با خيانت انگلهاي سرمايهداري مواجه ميشود؛ عوامل سرمايهداري جهانيای كه خود را در پشت ماسك اصلاحات سوسياليستي پنهان كرده بودند و اهرمهاي قدرت را نيز در اختيار داشتند. سؤالي كه در هر ذهني مطرح ميشود، اين است كه كدامين لغزش يا ناتواني در حزب كمونيست شوروي باعث شد تا دشمنان سوسياليسم علمي در قلب كميتهی مركزي حزب امكان رشد يابند و از اين جايگاهِ مهمِ حزب و با كمك بيتفاوتي تودهي مردم دستاوردهاي طبقهی كارگر را منهدم كنند؟ اين مولود ناهنجار از رشد نامتعادل در ساختار مناسبات اجتماعي و نيروهاي مولدِ جامعهی سوسياليستي امكان حيات يافت (نیروهاي بالنده كه از حركت به جلو باز میمانند، انگلها امكان رشد مييابند). ركود اجتماعي كه با طرد عملي شوراهاي كارگري و فرمايشيکردن آنها آغاز شده بود، اين امكان را فراهم کرد تا فرصتطلبها از روزمرگيای كه دامن كمونيستهاي راستين را گرفته بود، سوءاستفاده کنند و آرام و خزنده در همهي ارگانهاي مهم حزبي جا خوش کنند و در انتظار فرصت مناسب بنشینند. در لحظات حساس چرخشي تاريخي بود که از پيلهي ريا خارج شدند و ديكتاتوري دولتي ـ حزبيِ راهِ رشدِ غيرسرمايهداري را درهم كوبيدند. در مناسبات اجتماعي شوروي، ديكتاتوري پرولتاريا تنها نامي بیمحتوا بود؛ نامی که وجودِ خارجی نداشت؛ ازاينرو پرولتارياي حذفشده از معادلات حزبي ـ دولتي ناظري بيطرف بر فجايع شد. تاريخ جنبش كارگري شاهد پديدهاي استثنايي شد. پرولتاريا در ساختاري كه مدعي ديكتاتوري پرولتاريا بود، بيتفاوت و بدونِ تحرك نظارهگرِ سقوط شد. آن كارگرانِ صنعتیاي كه تهاجم سرمايهداري جهاني را كه در مشت پولادين نازيسم و فاشيسم تبلور يافته بود و در خود همهي قدرت اقتصادي ـ نظامي اروپا را براي نابودي تنها حكومت كارگري جهان ـ اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي ـ متمركز كرده بود، بر پوزهي كفتارهاي نازيسم (سرمايهداريِ بدون ماسك) كوبيدند و كشور توسعهنيافتهي شوروي را تنها با اتكا به نيروهاي دروني جامعه و سازماندهي ماركسيستي از نظر علمي، صنعتي و خدمات اجتماعي به پاي قويترين قدرتهای امپرياليستي رساندند، در نسل بعد دچار آنچنان انحطاطي شدند كه كودتاي مزدوران سرمایهداریِ امپریالیستی (یلتسین) به فروپاشیِ جبههی کار میانجامد؛ جبههای که در واقع نیرویِ اصلیاش یعنی طبقهی کارگر و اهرمِ قدرتاش یعنی دیکتاتوریِ پرولتاریا را در اختيار نداشت. آري مؤثرترین و کارامدترین ابزار در دستِ نيروهاي ميرنده و ارتجاعي تاريخ، بيتفاوتي اكثريت خاموش بود؛ اكثريتي كه مناسبات اجتماعي واپسمانده و غيرسوسياليستي آنها را از معادلات سياسي ـ اقتصادي جامعه حذف كرده بود. كمونيستها مدعي كشف قوانين علميِ سير تحولات اجتماعي هستند، ازاينرو ميبايد قوانين و مقولات اين دانش را بر شرايط اجتماعي انطباق دهند و همگام با تكامل و پيشرفت علوم و تكنولوژي، امكان رشد و تكامل مناسبات اجتماعي را نيز فراهم كنند. در ساختار سوسياليستی نه با ديكتاتوري فردي يا حزبي میتوان جامعه را متحول کرد، نه با قدرت اراده. بايد طبقهي پويا و مولد را نيروي كار (ذهني و يدي) را مردم را وارد صحنهی مبارزات سياسي ـ اقتصادي کرد. صرفِ دراختيارداشتنِ اهرمهاي قدرت نميتواند راهِ رشدِ غيرسرمايهداري را به جامعهای سوسياليستي برساند. درسهاي تاريخ نشان ميدهند چنين ساختاري ماندگار نخواهد بود. علت عمدهي فروپاشي نه در اقتصاد سايه، نه در نفوذ انگلهاي سرمايهداري در حزب كمونيست و نه در دخالتهاي امپرياليستي است. علت را بايد در وجود تضادي پي گرفت كه رشد و تكامل مناسبات توليدي را به بنبست کشانده بود. شكل يا مناسبات توليدي از محتوا يا نيروها مولد عقب ماندند و نتوانستند خود را با واقعيتهاي جديد انطباق دهند و از اشكال ماقبل سوسياليسم فراتر نرفتند؛ تضادی ويرانگر كه ديده نشد. «در جامعهی سوسياليستي نيز كه مبتني بر طبقات متخاصم نيست، تضاد وجود دارد. اين تضادي است که به طور عمده بين رشد سريع نيروهاي مولد از سويي و موازين و سازمانهاي موجود كه كهنه ميشوند، نقش محرك و مترقي خود را از دست میدهند و به رادع و ترمز بدل میشوند، به وجود میآیند. از سويي ديگر، تضاد بين «افق رهبري» كه مسائل عمومي كشور را در نظر ميگيرد و «افق تودهها» كه مسائل شخصي ـ معيشتي مورد توجه آنهاست، پديد ميشود» . «رابطه ديالكتيكي مابين نيروهاي مولد و مناسبات توليد همانا در اين نكتهي مهم اخير است. مناسبات توليد و نيروهاي مولد بايد با هم هماهنگ باشند. هرگاه اين مناسبات سدِ راهِ تكامل نيروهاي مولد شوند، جامعه وارد دوران طولاني بحران ميشود تا زماني كه هماهنگي برقرار شود» . طرح چنين فاكتهايي از قوانين و مقولات علمي، سؤالات زيادي را در ذهن انسان زنده ميكند. آيا در جامعهي آن روز بلوك شرق (پيمان ورشو) همهي قوانين علمي از جمله اين قانون را توانستند كاربردي كنند؟ آیا حزب، دولت و نهادهاي اجرايي كه مناسبات توليدي يا زيربناي اجتماعي را در اختيار داشتند، توانستند همگام با رشد و تكامل سريع نيروهاي مولد و دانش در جامعه متحول شوند و از فرمهاي كهنهشده رهايي يابند؟ آيا فرم و شكلِ ارتجاعي، عامل فروپاشي بود؟ آيا مناسبات توليدي با نيروهاي مولد در يك هماهنگي علمي ـ منطقي قرار داشتند؟ ازخودبيگانگي تدريجي و مسخ تودهها را كه باعث شد كارگران (مردم) نسبت به سرنوشت خود بيتفاوت شوند، در كدام روند اجتماعي بايد جستوجو كرد؟ براي يافتن پاسخ ميبايد سير مناسبات اجتماعي را بعد از انقلاب اكتبر مختصراً باز نگريست. دستاورد سالها مبارزهي جنبش كارگري در جهان و روسيه تزاري در شرايطي كه سرمايهداري امپرياليستي ـ استعماري همهي جهان را زير سلطهي خود داشت، به صورت تشكيلات يك حزب قدرتمند كارگري (ماركسيستي ـ لنينيستي) جامعهي جهاني را عمیقاً تحت تأثير عميق خود قرار داد، فرماسيونهاي ددمنشانهی سرمايهداري استعماري را به چالش گرفت و از ميان برد، آن هم با اعتقاد به ديكتاتوري پرولتاريا، نه ديكتاتوري فردي يا حزبي و با هدف بلندمدتِ نفي ساختار مناسباتي كه براساس بهرهكشي انسان از انسان بنا شده باشد. در ابتداي پيروزي انقلاب كارگري اكتبر، كارگران به رهبري حزب كمونيست مناسباتي را با محتواي شوراهاي كارگري ـ دهقاني براي جامعه درنظر گرفته بودند كه ميبايست ديكتاتوري پرولتاريا را عليه اقليت استثمارگر تا زماني كه ضرورت يك قدرت نظامي براي حفظ ساختار عدالت اجتماعي و دموكراسي مردمي منتفي شود، ادامه دهند. اگر بخواهيم معناي ساده و شفافي از ديكتاتوري پرولتاريا بيان كنيم، باید آن را با جامعهی مدني و ضرورت وجود پليس در چنان ساختاری قياس كنيم. در جامعهی مدني، ضرورت وجودي پليس و دادگستري و نهادهاي وابسته بدان، به اين دليل است كه اقليتي از مردم بدون توجه به حقوق انسانهاي ديگر به تاراج ثروتهايي اقدام ميكنند كه به آنها تعلق ندارد، در ايجاد آن هيچ سهمي ندارند و تنها با جنايت است که براي حفظ منافع فرديشان، هستي جامعه را به چالش ميگيرند. همين ضرورت را ميتوان به كل جامعه، به اقليت استثمارگر و اكثريت رنجبران تعميم داد. منابع ثروتهاي جهان به همهي مردم بهویژه به مولدان آن تعلق دارد، نه به اقليتي سرمايهدار. از اينرو تا زماني كه استثمار و طبقات متجاوز وجود دارند، ديكتاتوري پرولتاريا ضرورتی گزیرناپذیر است. مسلماً افراد ناآگاه، روشنفكران غيرِجانبدار و ليبرالها با پوزخند خواهند گفت اصطلاح ديكتاتوري بهتنهايي نفي آن ساختاري است كه با هر نيت ميخواهد در خدمت جامعه باشد. ولي اگر حافظهی تاريخي را كه در همهي نظامهاي ليبرالي، ديكتاتوري و خرافي از میان رفته است، به كار بگيريم، ميبينيم كه آزاديخواهي ليبرالي است که چنين معنا ميشود. چندین قرن استعمار كشورهاي توسعهنيافته، غارت ثروتهايشان و قتل ميليونهاميليون انساني كه گناهشان دفاع از سرزمينشان بوده است؛ این است آزادي و دمكراسي ليبرالي: دو جنگ اول و دوم جهاني كه ميليونها انسان قرباني برنامههاي ليبرالها براي تقسيم جهان بين خود شدند و پيشرفت و توسعهی جهان سرمايهداري به قيمت غارت و ويراني جهان توسعهنيافته. و امروزه ميبينيم که با فروپاشي جبههی كارِ جهاني، امپرياليسم، ديوانهوار همهي دنیا را به چالشِ مرگبارِ جنگ گرفته تا انرژي ـ نفت ـ را صاحب شود. ديكتاتوري پرولتري به معناي خفهكردن آزادي انديشه نيست. ديكتاتوري پرولتري تنها آن نگرش و جهانبيني را ممنوع ميداند كه با ترفندهاي اقتصادي ـ سياسي و قدرت دولتي، انسانهاي ديگر را استثمار و مسخ ميكند تا هستي عمومي را به تاراج ببرد. ضرورت ديكتاتوري پرولتاريا ناشي از دستور كار نيروهاي دروني اين مناسبات نو و انساني يا خواست پرولتاريا يا ويژگي جهانبيني علمي نيست. اين ضرورت را بايد در ماهيت نظام سرمايهداري جستوجو كرد كه در تاريخ چندصدسالهاش به نام آزادي چیزی جز تجاوز به حقوق ملتها، استثمار فرد، دزدي قارهاي، راهزني دريايي و تصرف كشورها براي انباشت «سرمايه»ی اوليه برای جهش اقتصادي ـ علمي نداشته است. باید بدانیم که هر راه رشد ديگري با ماهيتاش در تضاد است. ماسك حقوق بشر را بر چهره مينهد و در تئاتر دهكدهی جهاني فرياد آزادي سر ميدهد ولي در عمل آزادي را تنها در آزادي تجارت جهاني فارغ از هر كنترلي ميبيند. بدينجهت هيچ ملتي حق ندارد جز راه رشد اقتصادي سرمايهداري، شيوهي توليدي ديگري را انتخاب كند وگرنه به جایِ آزادیِ لیبرالیِ وعدهدادهشده، كشتيهاي جنگي، هواپيماهاي آواكس و بمبهاي شيميايي و گلولههاي غنيشده از اورانيم را به جاي آزادي ليبرالي دريافت خواهد کرد. خارج از دنياي نوشتههاي بدون ضمانت اجرايي، آزادي و دموكراسي ليبرالي و نوليبرالي يعني پذيرش اجباري راه رشد انگلي سرمايهداري. اين واقعيتهاي تاريخي ـ عيني، ديكتاتوري پرولتاريا را به يك ضرورت تبديل ميكند؛ ضرورتي كه به جامعهی بشري تحميل شده است. به زبان سادهي كارگري، ديكتاتوري پرولتاريا آنتيبيوتيكي است عليه باكتري بدترازويروسايدزِ «ليبراليسم» و «نوليبراليسم» و ماهيتِ استثمارگرانهشان. ديكتاتوري پرولتاريا به دليل تناسب، هماهنگي و تعاملي كه با رشد و تكامل نيروهاي مولد داشت، باعث انقلاب علمي تكنولوژيك در كشور شوروي شد. اين رشد فوقالعاده در اين مدتزمانی كوتاه (نسبت به تاريخِ رشد سرمايهداري) به دست آمد، آن هم بر بنياد امكانات و تواناييهاي داخلي (نه استعمار و استثمار) و با توجه به رعايت حقوق كارگران و دهقانان و فراهمکردن فرصتهاي برابر براي همه، همراه با حمايت اقتصادي ـ سياسي از جنبشهاي ضد استعماري. این در حالي بود كه تحريمهاي اقتصادي ـ علمي و محاصرهی نظامي سرمايهداري امپرياليستي اين ساختار انساني را درهم میفشرد. اين بخش كوتاه از تاريخ جنبش كارگري جهان بيانگر اين واقعيت علمي است كه تنها مناسبات اجتماعي سوسياليستی ميتواند بهترين شكل براي تكامل جامعهی بشري باشد. مناسبات توليدي سوسياليستي باعث شد نيروهاي مولد با همهی توان پيش بروند و متحول شوند ولي مناسبات توليدي، در چارچوب اشكال قبلي خود از حرکت باز ماندند. قوانين ديالكتيكي به ما هشدار ميدهند كه مناسبات توليدي نيز ميبايد با روند تكامل نيروهاي مولد اجتماعي متحول شوند. در غير اين صورت، ركود اجتماعي به وجود ميآيد و اين مناسبات نميتوانند عامل فعالكنندهي نيروهاي دروني جامعه باشند، رشد و تكامل نيز به صورت ناهماهنگ و بيمارگونه پيش خواهد رفت و بروز تضاد ستيزنده و نبرد طبقاتی اجتنابناپذیر خواهد شد، بهویژه طبقهاي که نيمهپنهان در حال گسترش است. تاريخ جنبش كارگري اتحاد شوروي، نشان ميدهد كه سير تحولات مناسبات توليدي روند ديگري را پيمود. ديكتاتوري پرولتاريا به ديكتاتوري فردي استالين و سپس به ديكتاتوري حزبي با اختيارات فوقالعادهي دبير اول تغيير ماهيت داد. اختيارات فوقالعادهی دبير اول بيشتر به رهبري مطلقه در جامعهای عقبمانده ميمانست. اين شرايط ناهنجار نميتوانست به ضرورتهاي اجتماعي پاسخی درست بدهد. روند مقولات و قوانين علمي نديده گرفته شد. اين مناسبات به جاي آنکه گامي به جلو باشند، به وا پس گرایيدند و اين ويرانگر بود. با توجه به اين واقعيت تاريخي كه اين لغزشها در مناسبات انساني سوسياليستي، تحت تأثير فشار امپرياليستها ـ بهویژه چهرهي دريدهي آن نازيسم و فاشيسم ـ شكل گرفت، بخش بزرگي از طبقهاي كه ميبايست با تشكيلاتاش اهرمهاي قدرت را در دست بگیرد، به انزوا كشيده شد و ازخودبيگانگي آرامآرام در فرمي جديد شکلی تودهاي پیدا کرد. مسخ و ازخودبيگانگي طبقه كارگر پیامدِ مناسبات توليديای بود كه بهمرور با محتواي ديكتاتوري پرولتاريا فاصله گرفته بود. به اين جهت در سرزمين شوراها با خيانت بخشي از كميتهی مركزي حزب كمونيست (فرصتطلباني كه طي سالها با اطاعت كوركورانه بيماريهاي تشكيلاتي درونحزبي را پنهان كرده بودند) ساختار سرمايهدارانه با محتوایی مافيايي احيا شد. در اين ميان مردمِ بيتفاوت شاهد فروپاشي شدند. مردمي كه با سختترين رياضتهاي اقتصادي و با تلفات ميليوني سوسياليسم را پاس داشته بودند، بیهيچواكنشي تسليم بردگي مدرن شدند. اکثریتِ مردم اکثریتِ خاموششده اکثریتِ حذفشده از معادلاتِ سیاسی، با سکوتِ خود به سوسیالیسمِ بدون طبقهی كارگر پشت كردند، حتا به قيمت سنگين بهزيرفقركشيدهشدنشان. درسهاي شكست بسيار تلخ اند، همانگونه كه براي بازماندگان كمون پاريس تلخ بود. ولي بازماندگان كمون برخلاف مبارزان امروزين، مأيوس و نااميد نشدند بلكه قدرت بيشتري كسب كردند و رزميدند تا عاقبت اكتبر كبير را خلق كردند. فراموش نكنيم كه ماهيت طبقهی كارگر سازندگي و توليد است. دستاني كه هستي را تغيير داد و بر آن مسلط شد، باز هم خواهد ساخت، باز هم بدون وقفه تغيير خواهد داد و اينبار كفتارهاي پير سرمايهداري را در هم خواهد كوبيد. با توجه به اين واقعيت كه در اين مطلب قصد نديدهگرفتن دستاوردهاي جهاني انقلاب اكتبر و حزب كمونيست اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي در فروپاشي سرمايهداري استعماري و وادارکردن امپرياليسم به تعديل روندها و استثمار و پذيرفتن تأمين و رفاه اجتماعي براي طبقهی كارگرش (استتار رياكارانه در پشت صورتك دولت رفاه كه پس از فروپاشي كمرنگ شد) را نداريم، صرفاً به بررسي برخي علل شكست پرداخته میشود. روند تاريخي جنبش كارگري در اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي نشان ميدهد كه در مناسبات توليدي آن تحول مورد نياز سير تكاملي جنبش رخ نداد، به گونهاي كه حتا در مقطعي به ديكتاتوري فردي تنزل کرد. ديكتاتور كه خود از مبارزان اصلي حزب بلشويك بود و خدمات بزرگي به جنبش كارگري و برپایی سوسياليسم در شوروي کرده بود، با حذف دمكراتيسم از سانتراليسم دمكراتيك همهي اهرمهاي قدرت را در دست گرفت، در حالي كه در ديكتاتوري پرولتري جايي براي فردگرايي وجود ندارد. حتا با توجه به آن شرايط جهاني كه همهي توان سرمايهداري امپرياليستي براي انهدام سوسياليسم بسيج شده بود و با خيانت گروهي از نظاميان در ارتش سرخ، نازيها توانسته بودند تا پشت دروازههاي مسكو برسند و همهي بخشهاي اروپايي شوروي را به سرزميني سوخته تبديل كنند، ايجاد مركزيتی انعطافناپذیر، بيشتر به ضرورتی موقت ميمانست، تا كيش شخصيت يا ديكتاتوري فردي. پس از پيروزي قطعي سوسياليسم بر لاشخورهاي نازي، آن ضرورت موقت از ميان رفت ولي متأسفانه استالين توانايي تندادن به دمكراتيسم تودهاي را نداشت، پس به راه فردي خود كه برخلاف اصول علمي بود، ادامه داد. پيروزي در جنگ كه مديريت نظامي استالين در آن نقش برجستهاي داشت و جنگ سردي كه امپرياليسم امريكا بلافاصله به سوسياليسم تحميل كرد، شرايط ديكتاتوري را فراهم کرد. از اين مقطع تاريخي، انحراف از اصول ديكتاتوري پرولتاريا، سرآغاز فروپاشي شد. ديكتاتوري فردي با قتل نيروهاي مخالف خود، عملاً به روشهاي ضد انساني سرمايهداري جهاني دست یازید و جامعهي ازجنگبرآمدهي سوسياليستي را كه بيشترين صدمات انساني ـ اقتصادي را تحمل كرده بود، از صادقترين نيروهاياش محروم كرد. واقعيتها پيچيدهتر شدند. فرم، بيشازحدتصور از نيروهاي مولد عقب ماند، با محتوای خود در تعامل نبود و در جهت مخالف آن حركتي به وا پس داشت. چالش نيروهاي مولد و مناسبات توليدي، پنهان از ديد مبارزان كه گرفتار روزمرگي انقلاب و مبارزهی جهاني با امپرياليسم و استعمار شده بودند، عميقتر شد. اين تضاد، طي زمان، كميتها را آنقدر افزايش داد تا نسبتها از خط قرمز بگذرند و كيفيت نو با عدم پشتيباني تودهها متلاشي شود. با مرگ استالين ديكتاتوري فردي نفي شد، ولي فرم فراتر از ديكتاتوري حزبي پيش نرفت. بهویژه قدرت فوقالعادهی دبيراول حزب و مادامالعمرشدن دورهی رياست بعضي از آنها نميتوانست آن مناسبات توليدي ضروري را ايجاد کند؛ مناسباتي كه اصول ديالكتيكي در دستور كار داشتند. همزمان در خدمات و توزيع لغزشهايي به وجود آمد مانند يكسانسازي حقوق كه ريشه در تفكرات سوسياليسمِ تخيلي ـ روستاييِ برخي رهبران حزبي داشت و باعث شد انگيزهی كار در ميان نيروي كارِ ناآگاه از منافع طبقاتيشان از ميان برود و به اقتصاد سايه گرايش پيدا كنند. روند نيمهپنهان ولي فعال اقتصاد سايه (بازار سياه) كه عامل رشد و گسترش رياكارانهترين نوع خردهبورژوازي دلالمنش بود، نديده گرفته شد. ديكتاتوري حزبي نتوانست براي مردم نقشي درخور قائل شود. حزب پروسهی ازدستدادنِ پشتیبانی تودهي مردم را درك نكرد. كمونيستها از یکسو با غوطهخوردن در روزمرگيِ جنگ سرد ـ هر چند با رشد و تكامل نيروهاي مولد (يك وجه تضاد) توانسته بودند، به چنان قدرت اقتصادي ـ نظامي برسند كه امپرياليست را مهار و زمينگير كنند ـ و از سوی دیگر با درگیرشدن در كمك به جنبشهاي مردمي ـ ضد استعماري فرصت پرداختن و حلکردنِ تضادهاي داخلي خود را از دست دادند. جامعهي سوسياليستي به دو بخش عمده تقسيم شد. دولت و حزب در مقابل كارگران غيرحزبي، دهقانان و كارمندان دونپايهي سامان عظيم بوروکراسی قرار گرفته بودند. توزيع عادلانهي خدمات اجتماعي هم نميتوانست تأثير زيادي بر روند دگرگونيها داشته باشد، بهویژه براي نسل جوان كه در جامعهي سوسياليستي بزرگ شده بودند و توزيع عادلانهی اين مناسبات را حق طبيعي خود ميدانستند. این نسل چون آن را در مبارزهاي توانفرسا به دست نياورده بود، ارزش واقعي آن را درك نميكرد. جوانان (كميت بزرگي از كارگران) در پشت ديوار بياعتمادي حزب ـ حزبي بسته، حزبي كه موريانهی فرصتطلبي دروناش را تهي ميكرد ـ به اكثريتي خاموش و بيانگيزه تبديل ميشدند. ازاينرو وقتي بحران اجتماعي شدت گرفت و صورتكها كنار رفتند، تلاش كمونيستهاي واقعي نتوانست نتيجهاي در بر داشته باشد زيرا آن پشتوانهي تودهاي را از دست داده بودند. مردم (كارگران) در قبال درهمشكستهشدن مناسبات سوسياليستي سكوت كردند. پرولتاريا نظارهگر خاموشِ شكست ساختاري بود كه ميبايست او را متحول ميكرد. تولد سرمايهداري مافيايي روسيه از درون كميتهی مركزي حزب كمونيست و سربرآوردن رياستجمهوريهاي ضد كمونيست با حكومتهاي مطلقهي مادامالعمر آنهم در قلب تشكيلات كارگري، جامعه را دچار شوك و فلج کرد. كمونيستهاي صادق، حيرتزده از ظهور اين همه انگل نفوذي، بدون پشتوانهی مردمي، عقب نشستند. دبيراولهاي قدرتطلبي كه ميخواستند مادامالعمر دبير اول باشند، به رأي مشتي بلهقربانگوي فرصتطلب نياز داشتند، نه انسانهاي خلاقي كه همهي مسائل را با ديدي نقادانه مينگرند. از اينرو كميتهی مركزي به سرعت آلوده شد. اين ضعف تشكيلاتي كه ميتوانست به راحتي حل شود، فرصتهاي بزرگي را براي انگلهاي سرمايهداري فراهم کرد. تضادي كه آشناییزدايي نشده بود، از نظر كمّي آنقدر وسعت يافت كه توانست ساختار پديدههاي اجتماعي ـ انساني را درهم بشكند و آنها را به ضد خود تبديل کند. عوارض شكست در سطح جهاني باعث شد، اكثر كشورهاي سوسياليستي نتوانند در مقابل تهاجم پنهان اقتصادي ـ سياسي امپرياليسم مقاومت كنند و تن به شكست دادند. در ميان اعضاي احزاب كمونيست نيز عدهی زيادي از درون در هم ريختند و ارزشهاي انساني خود را بهارزاني به سرمايهداران و دلالها فروختند و جانيتر از سرمايهداران كلاسيك شدند. درهمشكستهشدن يا ضعيفشدن افراد در احزاب بيانگر اين واقعيت است كه ما سوسياليسم را در حد مسائل صنعتي ـ اجتماعيِ خود درك ميكنيم و بههمینعلت آن را نميفهميم. ماترياليسم ديالكتيك را نگرش علمي به پديدههاي اجتماعي را در مرتبهی درك حسي متوقف كردهايم. افرادي هستيم كه به دليل درك ضرورت عدالت اجتماعي، با شور و احساساتي داغ و با جوشوخروشي فرماليسي منطق علمي را خفه كردهايم. چرا به دليل شكست در يك جبهه اكثر جبههها فرو بپاشند؟ اين دليلي بر عدم درك عميق ماركسيسملنينيسم است؛ تنها باور و جهانبيني علميای كه لاتغيرها را نفي ميكند و با پيشرفتهاي علمي خود را باز میآفریند. لنينيسم چون جهانبيني ماركسيستي را در زمينهی روند سرمايهداري كاملتر و ماهيت امپرياليستي سرمايهداري زمانه را افشا کرد، در عمل توانست طیِ دورانِ کوتاهِ زندگیاش از سرمایهداری د زمینههای علمی و مناسبات انسانی پیشی بگیرد. او ديكتاتوري پرولتاريا و ضرورت آن را فهمید ـ اگرچه از آن منحرف شد ـ و راه رشد غیرِسرمایهداری را عرضه کرد. احزاب و افراد درهمشكسته از خود نميپرسند، آیا وقتي كمونيستها از امريكا تا اروپا و سوسيالدمكراتها در ايران در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم با سرمايهداري استعماري ـ امپرياليستي ميجنگيدند، پشتوانهاي چون اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي داشتند؟ نوليبرالها با سوءاستفادهی نظری از شرايط موجود جهاني، به جنگ رواني عليه جبههی كار (كه شكست خورده اما در حال برخاستن است) دست یازیدهاند و مدعي ابديت ساختار سرمايهداري و انكار استثمار و امپرياليسم شدهاند. آنها فرياد پايان تاريخ را با كمك حواريونشان (روشنفكران خردهبورژوا)، بنيادهاي غيرجانبدار هنري ـ فرهنگي، روشنفكران پستمدرن يا همان فرماليستهاي مردهي ديروزي و «مستقلها» در كرناي رسانهها ميدمند. اگر بهرهكشي انسان از انسان، بيعدالتي، جنگ و كشتار، دمكراسي اقليت ثروتمند، با خيل عظيم بيكاران و گرسنگان و ميليونها خانوادهي زير خط فقر پايان تاريخ است، تاريخ ميبايد در دوران بردهداري به پايان ميرسيد. در اين صورت دمكراسي اشراف يونان باستان با زيرساخت بردهداري آن هم با وجود دانشمنداني چون ارسطو كه برده را در حد يك انسان نميدانست، پايان تاريخ بود ولي سير تحولات اجتماعي پس از شكست سوسياليسم نوع اروپاي شرقي و یکهتازشدنِ قدرت مطلقهی اقتصادي ـ نظامي سرمايهداري جهاني واقعيتهاي جديدي را عرضه ميكند. مشت زحمتكشان، باقدرت در مقابل دنياي يكقطبي امپرياليسم قد علم ميكند و قاطعانه سياستهاي جهانيسازي را به چالش ميگيرد. به رغم سكوت رسانههاي امپرياليستي و جهان عقبمانده، اكثر مردم جهان خبردار شدهاند كه در صنعتيترين و بزرگترين كشور امريكاي لاتين (تيول قبلي عمو سام) یعنی برزيل، هماكنون جبههي متحد كمونيستها و كاتوليكهاي راديكال يعني اكثريت مذهبيون و طيف نيروهاي چپ هوادار سوسياليسم علمي، حاكميت را در روندی انتخاباتی در دست دارند. روندي پويا و ضد سرمايهداري جهاني كه در حال گستراندنِ خود به ونزوئلا، بوليوي، پرو و نيكاراگوئه است؛ پيروزي رئيسجمهوري هوادار سوسياليسم در شيلي و بهدستآوردن 50 درصد آراي رياستجمهوري در مكزيك توسط طيف نيروهاي چپ ضدجهانيسازي، آنهم به رغم هزينهكردن دلارهاي بيدريغ یانكيها و تقلبها گستردهی سرمايهداران وابستهي داخلي. آري مبارزهی طبقاتی در اَشكال جديد همچنان تداوم دارد و چپ، با اتكا به نيروهاي خلاق و دروني خود، با تجربيات غني فروپاشي و بدون نياز به يك حامي جهاني در حال برخاستن است. خلقهاي امريكاي لاتين ـ مذهبي و چپ ـ توانستهاند بر كارزار تبليغاتي و ترفندهاي پيچيدهي نوليبراليسم براي درهمشكستن جبههی واحد ضدِ سرمايهداري با اهدافی آزاديخواهانه و با گرايشی سكولار فائق آيند. ضرورتي كه در آسياي وابسته و عقبمانده (كشورهاي اسلامي) به رغم ثروتهاي بيپاياناش (ولي درمانده و نيازمند صنايع غرب) بهشدت احساس ميشود. آزادي و استقلال اين كشورها در گرویِ ايجاد چنين جبههي مردمي براي درهمشكستن استبدادهاي فردي و توسعهی صنعتي ـ علمي است. بدونِ اتحاد نه مسلمان مبارز، صادق و عدالتخواه ميتواند آزادي و سربلندي ملت خود را شاهد باشد، نه طیفِ نيروهاي چپ. درسهاي تجربي امريكاي لاتين، برای انسانهاي نااميد و شريفي كه از روي ناآگاهي، راه مبارزه را در ترورهاي انتحاري ميبينند و خود را در اختيار سازمانها و افرادي قرار ميدهند كه ساختهشدهي سازمانهاي جاسوسي امپرياليستي هستند، بسيار آموزنده است.
|
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |