![]() |
|
شماره 201- بروزرسانی پنجشنبه 26/2/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
«همسايه» در شعر نيمايي بحثي در نشانهشناسي ايدئولوژي شعر امروز خدامراد فولادي
بخش يك: نيما يوشيج اشاره: شعر نو فارسي با نيما آغاز ميشود. به گمان بسياري، هر شاعر نوپردازي شاعري نيمايي است. زيرا كه نوپرداز است. در اين نوشتار قصد من تفكيك شاعران نيمايي از غيرنيمايي است. با معيارهايي كه نشان خواهم داد. غرضام نشان دادن وجهي از كاركرد شعر، به ويژه بعد از نوآوري نيمايي در شعر است. و نيز، تاثيري كه نيما و سپس نيماييان از كشور «همسايه» پذيرفتهاند و در شعرشان به خوبي نمايان است. با اين توضيح كه آنچه در سراسر اين گفتار دربارهي سوسياليسم نوع شوروي و گرايشهاي منتسب به آن گفته ميشود، صرفا از ديدگاه شاعران ـ و روشنفكراني ـ است كه چنان تصور و برداشتي از شوروي داشتهاند. البته نگاه من به شوروی متفاوت است اما در عین حال ميدانم كساني مانند نيما، تنها راه نجات از شرّ سرمايهداري وابسته به امپرياليسم دوران شاه را پيوستن به اردوگاه مخالف، يعني سيستمي كه آن را سوسياليستي تصور ميكردند، ميدانستند. همچنان كه شاعران و هنرمندان مخالف اين گرايش و طرفدار سرمايهداري و رژيم شاه نيز چنين پنداشتي از شوروي داشتند. به طور كلي در ايران، چندين دهه ـ دستكم تا ميانههاي دههي پنجاه، تفكر به شيوهي حزب توده غالب بوده است. چه در ميان موافقان و چه در بين مخالفان. از اينرو است كه شورويگرايي، و ضد شورويگرايي كه يكي از شاخصهاي اين بررسي براي تشخيص نيمايي يا غيرنيمايي بودن شاعران است، بايد از همان نظرگاه حزب توده ـ در آن زمان ـ ارزيابي و تعيين شود و من در سراسر اين بررسي چنين كاري كردهام. چراكه اعتقاد دارم خلاف اين كار نادرست و از نظر فلسفي«اينهماني» ذهنگرايانهاي بيش نيست. در هرحال، تاثير Sovietism (شورويگرايي به معناي اعم آن) و حزب وابسته به آن بر روشنفكران همان چند دهه غيرقابل انكار است، و اين اثرگذاري است كه موضوع قابل بحث شعر امروز ما و معياري براي تشخيص شعر نيمايي از غيرنيمايي است. *** در قرن بيستم، دو حادثهي مهم شعر ما را تكان داد و آن را از قرون وسطا به جهان امروز پرتاب كرد. نخستين رويداد انقلاب بلشويكي 1917 در روسيه بود كه اگرچه ارتباط مستقيم ارگانيك با شعر ما نداشت، اما، وقوع آن عامل دگرگوني در انديشهي شاعران پيشرو ما شد. دومين رويداد كه در متن شعر فارسي اتفاق افتاد، انقلابيگري نيما يوشيج در قلمرو شعر بود. اهميت رويداد دوم، به لحاظ ايجاد تغيير ساختاري در شيوهي بيان شعري در ايران، تقريبا همارز انقلاب نخست است. با اين تاكيد كه تنها در همين حوزهي انديشهگي مورد نظر ـ يعني تغيير ساختار شعري است كه به گمان من ميتوان كار نيما و نيماييان را همارز آن انقلاب قلمداد نمود. به بيان علميتر، از آنجا كه تغيير و تحول در هر پديدهاي در وهلهي نخست نتيجهي كاركردها و ديناميسم دروني خود آن پديده ميباشد، و عوامل بيروني (پيراموني) در درجهي بعدي تاثيرگذاري و تعيينكنندهگي قرار دارند، ابتدا ميبايد اتفاقي در شعر فارسي ميافتاد، يعني شعر از درون موجوديت خودش دچار تحول ميشد، تا بعد، از سوي عوامل بيروني نيز تاييد و تقويت شود. با توجه به تاريخ اين دو رويداد، كه فاصلهي چنداني با هم نداشتند، ملاحظه ميكنيم كه ابتدا، عامل دروني، يعني عامل تعيينكنندهي تغيير روي ميدهد، و سپس ـ و بلافاصله، عامل بيروني به ياري تغيير در كل پروسه ميآيد و آن پديده را به كلي «نو» و ديگرگون ميكند. پس، از اين نظر، رويداد تعيينكننده در خود شعر اتفاق افتاد. روند دگرگوني شعر فارسي و گذار آن از كهنه به نو بسيار سريع صورت گرفت. تا پيش از نيما، شاعران فارسي زبان در قالبهاي كلاسيك (سنتي) غزل، قصيده و... شعر ميسرودند. مضمون شعرها تقريبا همان مضامين هميشگي عشق و دلدادگي و يا شكايت از روزگار ـ و احيانا ـ حاكمان زورگويي بود كه قدر و منزلت شاعر را نميشناختند و شاعر از دست آنها به بزرگتر نامعلومي گله و شكايت ميكرد. شعر پيش از نيما، شعر بسته و محدود به دردهاي خود شاعر و مشكلات شخصي او بود. در شعر فارسي تا پيش از شعر نو پيدا كردن شاعري كه شعرش بازگوكنندهي دردها و مشكلات تودهي مردم باشد، و در عين حال «شعر» هم باشد، دشوار و بلكه محال است. به ويژه هيچ شاعري، مخصوصا در ميان شاعران غزل و قصيدهسراي پيشين، به دليل محدوديت انديشهگي، و مهمتر از آن، فقدان ايدئولوژي مترقي، انعكاسدهندهي خواستها و مطالبات قشرهاي زحمتكش، و طبقهي بالندهي جامعه نبوده است. من، لاهوتي و امثال او را شاعران مدرن به حساب نميآورم. لاهوتي اولا: نتوانست ضرورت تاريخ را درك كند و شعر را مدرنيزه كند، ثانيا: شعرهاي او بسيار سطحي و عامهپسند است، حتا اگر از حقانيت طبقهي پيشرو دفاع كرده باشد. ايدئولوژي مدرن، زبان مدرن ميطلبد. با زبان كهنه و از حيز انتفاع افتاده نميتوان مضامين نوين را مطرح ساخت. شعر قديم، در انسانيترين حالتاش، شعر آرزو و استغاثه بود: يارب اين نودولتان را بر خرِ خودشان نشان كاين همه ناز از غلامِ ترك و استر ميكنند حافظ شعر مدرن معاصر، شعر پرخاش و مبارزه است. شعري است براي آگاهي دادن و دگرگون كردن. شعر مدرن به معناي واقعي «شعر» است. شعر «آرزومند» اگر هم مسئول بدبختيهاي مردم را ميشناخت، آن را مورد حمله قرار نميداد. شعر مدرن معاصر، هم مسئول بدبختيها و عامل ستم را ميشناسد، و هم، آن را زير ضربهي تهاجم خود ميگيرد. موجوديت شعر امروز، عميقا با سياست عجين شده است. به آنان كه شعر را به سياسي و غيرسياسي تقسيم ميكنند بايد تذكر داد كه هيچ شعري، و اساسا هيچ پديدهي روبنايي غيرسياسي نيست. حتا شعرهاي ظاهرا غيرسياسي نيز عميقا سياسياند. به اين دليل ساده كه غيرسياسي بودن نيز خود، نوعي سياست است. امروزه طرز راه رفتن و شيوهي غذا خوردن را هم سياست تعيين ميكند. به عبارت ديگر: حتا راه رفتن و غذا خوردن افراد جامعه هم سياسي است. چه رسد به سخن گفتن و شعر سرودن. اينكه به ديگران بگوييم: شعر سياسي ننويسيد، در واقع داريم، خيلي زيركانه نوعي سياست را ـ يعني عدم مداخله در كار سياستمداران را ـ تبليغ و به آنها ديكته ميكنيم. در اين صورت، سياستمداران بخشي از كار تئوريكشان را، گفته يا ناگفته، با مزد يا بيمزد، به ما سپردهاند. در هرحال، آنچه مهم است، اين است كه: پيششرط شعر سياسي سرودن، شاعر بودن است، و در اين خصوص، نيما و شاعران نيمايي، نمونههاي تيپيك اين «ژانر» ادبياند. نيما در عين حال كه برهم زنندهي نظم كهنه بود، ايجادكنندهي نگرش نوين در شعر نيز بود. به همين اعتبار، او نه تنها قالبهاي شعري را در هم ريخت و طرحي نو در فُرم شعر پديد آورد، از لحاظ محتوايي نيز شعر را متحول و دگرگون ساخت. شعر را سياسي به معناي واقعي كرد. او، در همان حال، كه بنيانگذار شعر نو بود، بنيانگذار انديشهي نوين در شعر نيز بود. شعر فارسي تا پيش از نيما، اگر هم به سياست ميپرداخت، قصد نوسازي مناسبات را نداشت. با ظهور نيما بود كه رابطهي انسان با شعر و شعر با انسان وارد مرحلهي نويني شد. همانگونه كه رابطهي انسانها با يكديگر وارد فاز نويني گرديده بود. به طور تاريخي، اين تحول بنيادي در بخشي از روبناي جامعهاي بود كه تمام اركانش در حال پوستاندازي و دگرساني بود. پيش از آن در خود ايران، انقلاب بورژوايي مشروطيت، نظام پوسيدهي فئودالي و مناسبات مبتني بر آن را روانهي زبالهدان تاريخ نموده بود. بنيانگذار شعر نو بشارتدهندهي مناسبات نو و ايدهآلهاي تازه پديد آمدهي بشر بود. بر چنان بستر تاريخي مناسبي شعر مدرن معاصر ما تولد يافت، با انديشههاي آن سوي مرزها آشنا شد و پيوند خورد و با نفي هر آنچه كه كهنه بود به پيش رفت. به دليل ماهيت طبقاتي و فرهنگياش، شعر نيمايي اشتراكات فراواني با انترناسيوناليسمي دارد كه انقلاب روسيه مبلغ آن بود. تاثير انقلاب روسيه و جهانبيني آن بر تفكر نيما را ميتوان در شعر سمبوليك مرغ آمين كه بعد از جنگ دوم جهاني و پيروزي شوروي بر فاشيسم سروده شده به خوبي مشاهده كرد: مرغ آمين (خود شاعر)، مرغ دردآلودي است كه از شدت رنجوري رغبتي به آب و دانه ندارد، و «نوبت روز گشايش را/ در پي چاره بمانده» شرايط جهاني پس از جنگ است. ارتجاع شكست خورده و انقلاب ميداندار مبارزه است. طبقهي كارگر و روشنفكران انقلابي چه اميدها كه به آينده و پيروزي آرمانشان ندارند. سلاح روشنفكران قلم است و اكنون بهترين فرصت براي اعلام حضور قلم و قلم بهدستان در عرصهي انديشه و عمل. نيما شعر را وسيلهاي ميسازد براي بيان دردهاي مردم. دردهايي كه او با همهي وجودش آنها را لمس ميكند و با زبان شعر به زيبايي به روي كاغذ ميآورد: «ميشناسد آن نهانبين نهانان.../ جور ديده مردمان را/... مينهد نزديك با هم آرزوهاي نهان را/ بسته در راه گلويش او/ داستان مردمش را./» اميد به آينده و پيروزي روشني بر تاريكي بُنمايهي شعر. آيندهنگر نيما است. شعر نوآور نيما جهان را در پرتو جهانبيني نو، روشن و تابناك ـ يعني آنچنان كه بايد باشد، به تصوير ميكشد: «او ]مرغ آمين[ نشان از روز بيدار ظفرمندي است/ با نهان تنگناي زندگاني دست دارد/ از عروق زخمدار اين غبارآلوده ره تصوير بگرفته. / از درون استغاثههاي رنجوران/ در شبانگاهي چنين دلتنگ ميآيد نمايان./» و ببينيد چه زيبا و شاعرانه هدف خود را از سرودن و چگونه سرودن بيان ميكند: «رنگ ميبندد / شكل ميگيرد/ گرم ميخندد/ بالهاي پهن خود را بر سر ديوارشان ميگستراند/ چون نشان از آتشي در دود خاكستر/ ميدهد از روي فهم رمز درد خلق/ با زبان رمز درد خود تكان در سر/ وز پي آنكه بگيرد نالههاي نالهپردازان ره در گوش/ از كسان احوال ميجويد/ .../ داستان از درد ميرانند مردم/ در خيال استجابتهاي روزاني.» مرغ آمين پارهاي از پيكر مردم است. زبان گوياي آنهاست. انساندوستي مرغ آمين (نيما) انساندوستي رياكارانه و دروغين نيست. خيرخواهي غارتگري نيست كه با يكدست ميليونها ميچاپد و با دست ديگر اسكناس ناچيزي كف دست مستمندان ميگذارد تا بخشي از دسترنج چپاول شده را به صاحبان آن برگرداند. اين، انساندوستي تراز نوين است. «مرغ آمين را زبان با درد مردم ميگشايد/ بانگ برميدارد: ـ آمين!/ باد پايان رنجهاي خلق را با جانشان در كين/ و زِ جا بگسيخته شالودههاي خلق افساي/». مرغ آمين مژدهي تاريخي ميدهد، نه اميد واهي: «رستگاري روي خواهد كرد/ و شب تيره بدل با صبح روشن گشت خواهد.» ميتوان دهها مقاله و كتاب دربارهي ضرورتي كه در همين دو سطر شعر نهفته هست، نوشت. ضرورتي كه حركت تكاملي جامعه آن را تضمين كرده است. خلق (مردم) نگران ادامهي وضعيت موجود و حاكميت جهانخواران است: «خلق ميگويند: / اما آن جهانخواره / (آدمي را دشمن ديرين)/ جهان را خورد يكسر ]اشاره نيما به چپاول سرمايهداري امپرياليستي است. و چه قدر تحت تاثير ادبيات حزب توده است[/ مرغ ميگويد: / ـ در دل او آرزوي او محالش باد.». هم خلق و هم مرغ، در برابر دشمن مشترك (بورژوازي) موضع مشتركي دارند: هر دو ميدانند دشمنشان كيست. خلق، اما، موضع انفعالي دارد ـ به گفتهي نيما ـ و مرغ موضع تهاجمي و پرخاشگرانه: «خلق ميگويند: / ـ اما كينههاي جنگ ايشان ]جنگ امپرياليستها بر سر غارت بيشتر كشورهاي زير سلطه و عقبمانده[ در پي مقصود/ همچنان هر لحظه ميكوبد به طلبش ]طبل نظام سرمايهداري كه جنگ بنيهاش را در برابر طبقهي كارگر و زحمتكشان قويتر ميكند: جنگ براي سرمايهداري امپرياليستي سودآور است[/ مرغ ميگويد:/ ـ زوالش باد/ ]مرگ بر امپرياليسم![/ باد با مرگش پسين درمان/ ناخوشي آدميخواري/ ]تا سرمايهداري نابود نشود بيماري آدمخواري نيز وجود دارد![/ وز پس روزان عزتبارشان/ باد با ننگ همين روزان نگونساري!/» اين سخنان هم شعر است هم شعار! هم شعر است هم سياسي است. كدام منتقد ميتواند ادعا كند: مرغ آمين نيما شعر نيست چون شعار سياسي ميدهد؟ من نميدانم نيما «كمونيست» بود يا نه. اهل تفتيش عقيده هم نيستم. تنها ميدانم ـ و اين دانستن را از مضمون شعر او دريافتهام ـ كه او آزاديخواه، برابريطلب، انساندوست و دشمن دشمن مردم بود. به او هر نام و عنواني ميخواهيد بدهيد. فقط عنواني به او بدهيد كه با مرام و مسلك اعلام شدهاش ـ در شعر ـ سازگار باشد. «خلق ميگويند:/ ـ اما نادرستي گر گذارد/ ايمني گر جز خيال زندگي كردن/ موجبي از ما نخواهد و دليلي بر ندارد». خلق آرزوي نابودي دشمن را دارد. يعني نابودي نظم موجود را. كه عامل تمام بدبختيها و سيهروزيهاي اوست. اما، در عين حال از آن واهمه دارد كه نظم جايگزين نيز نتواند ـ يا نخواهد ـ انتظارها و درخواستهايش را برآورده سازد: «ور نيايد ريختههاي كج ديوارشان/ بر سر ما باز زنداني/ و اسيري را بود پايان/ و رسد مخلوق بيسامان به ساماني/». اين مناظره ميان خلق و مرغ، مناظرهي دو انديشهي متضاد نيست، گفتوگوي دو دوست است، دو دوستي كه يكي آگاه است كه در جهان چه ميگذرد، و يكي در بيخبري نگه داشته شده. عنصر آگاه جامعه (روشنفكر) به بخشي كه از دانستن محروم شده، آگاهي ميدهد. تئوري وقتي به ميان مردم برده شود، به نيروي مادي سهمگيني تبديل ميگردد. اين ديالوگ شيرين و جذاب هم خواندني است: «مرغ ميگويد:/ جدا شد نادرستي/ خلق ميگويند/ باشد تا جدا گردد/ مرغ ]لابد به سمت «همسايه» اشاره ميكند و ميگويد:[/ رها شد بندش از هر بند/ زنجيري كه برپا بود /خلق ميگويند: /باشد تا رها گردد/ مرغ ميگويد: /به سامان باز آمد خلق بيسامان /و بيابان شب هولي /كه خيال روشني ميبرد با غارت/ و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوي پايان/.../ اين زمان با چشمههاي روشنايي در گشوده است/ و گريزانند گمراهان، كجاندازان/ در رهي كامد خود آنان را كنون پيگير /.../ اين زمان مانند زندانهايشان ويران/ باغشان را در شكسته/ و چو شمعي در تك گوري/ كور موذي چشمشان در كاسهي سر از پريشاني/ هر تني زانان/ از تحير بر سكوي در نشسته/ و سرود مرگ آنان را تكاپوهايشان بيسود/ اينك ميكشد در گوش/ خلق ميگويند:/ بادا باغشان را در شكستهتر/ هر تني زانان جدا از خان و مانش بر سكوي در نشستهتر/ و سرود مرگ آنان باد/ بيشتر بر طاق ايوانهايشان قنديلها خاموش.» چه آرزوهاي انساني بزرگ و دستيافتنياي! و فراموش نكنيم؛ آرزوي مرگ و نيستي براي «افراد» و «آدمها» نيست، براي سيستم است. سيستمي كه: «خيال روشني ميبرد با غارت/ و ره مقصود در آن بود گم.» تئوري شكلي از مبارزه است. به گمان من شعر هم ميتواند چنين كاربردي داشته باشد. البته اگر نظريهپردازان بورژوازي چنين حقي براي شعر قايل باشند. وقتي نيما ميسرايد: «در بسيط خطهي آرام، ميخواند خروس از دور/ ميشكافد جرم ديوار سحرگاهان/ وز بر آن سرد دوداندود خاموش/ هرچه با رنگ تجلي رنگ در پيكر ميافزايد/ ميگريزد شب/ صبح ميآيد.» در حقيقت دارد تئوري ديالكتيك تاريخ را به زبان شعر بازگو ميكند كه به موجب آن فرماسيونهاي اقتصادي ـ اجتماعي (دورانهاي تاريخي) تاكنوني موقت و گذرا هستند و پديدههاي تاريخي همانند هر پديدهي مادي ديگري داراي عمر معيني ميباشند و به محض آنكه عمر يك فرماسيون (دوران تاريخي) به پايان برسد دوران نويني ـ ضرورتا ـ جايگزين آن ميشود. مرغ آمين مژدهبخش اين تحول و دگرگوني است. «ـ بادا!، يك صدا از دور ميگويد/ و صدايي از ره نزديك/ اندر انبوه صداهاي به سوي ده دويده/ اين سزاي سازگاراشان/ باد، در پايان دورانهاي شادي/ از پس دوران عشرتبار ايشان/ اين چنين ويرانگيشان باد همخانه/ با چنان آبادشان از روي بيدادي/» به تاكيد نيما بر صداهاي دور و نزديك، يا به اشارهي شاعر به هماهنگي و توافق صداهاي دور و نزديك بايد توجه داشت. نيما بيدليل كلمههاي دور و نزديك را با هم نياورده است. خلق و مرغ آرزوهايشان را بر زبان آوردهاند. آرزوها مشخصاند. نابودي ستمگر و ستمگري. صدايي از دور با اين آرزوها سهيم ميشود. و صداهاي معترض نزديك را تاييد ميكند. آيا اين زبان و خواست مشترك همان همبستگي جهاني استثمار شدهگان نيست؟ و چهقدر زيباست اين همسرايي بينظير انسانهاي انديشهمند مدرن. هرچه پيشتر برويم و هرچه عميقتر خود را در كلمات و ريتم زيباي شعر غرق كنيم، بيشتر به هوش سرشار مرغ و شعور و آگاهي فراواناش پي ميبريم، و آرزو ميكنيم، اي كاش همهي مرغها، مرغ آمين بودند. و آرزويي جز خوشبختي و برابري انسانها نداشتند. اي كاش همهي مرغها مرغ آمين بودند و نه مرغ خانگي، كه به راحتي بشود سرشان را ـ حتا با پنبه ـ بريد و سفره را با لاشهي كباب شدهشان رنگين ساخت. اي كاش همهي مرغها مرغ آمين بودند كه «خلق شوريده خاطر» اين چنين آوا سر دهد برايش: «زبان آنكه با درد كسان پيوند دارد باد گويا/» و به انديشهي مخالفاش چنين ناسزا گويد «و هرآن انديشه در ما مردگي آموز، ويران». و انديشهي مردهگي آموز چيست جز انديشهاي كه ستايشگر و ترويج دهندهي زندگي نيست؟ مردگي آموز، يك سازمان اجتماعي نابههنجار متعلق به دوراني است كه عمر آن به سر رسيده. آن سيستم سياسي اجتماعي است كه در آن: «به حقگويان بستهلب/ و بدان مقبول/ و نكويان در تعب/» باشند. دستاوردهاي چنين سيستمي براي بشريت چيزي جز «كجي آوردهها» و «خواب جهانگير» نيست. نظامي كه كاركردش مترادف با مرگ «انسان» و «انسانيت» است و ادامهي حياتاش به معناي خاموشي چراغ خلق: «با كجي آوردههاي آن بدانديشان/ كه نه جز خواب جهانگيري از آن ميزاد/ اين ]انقلابي كه در راه است[ به كيفر باد/ با كجي آوردههاشان شوم/ كه از آن با مرگ ماشان زندگي آغاز ميگرديد/ و از آن خاموش ميآمد چراغ خلق/ ـ با كجي آوردههاشان زشت/ كه از آن پرهيزگاري بود مرده/ و از آن رحمآوري واخورده/ با كجي آوردههاشان ننگ ]براي تاريخ بشر[ كه از آن ايمان به حق سوداگران را بود راهي نو، گشاده در پي سودا/ و از آن چون بر سرير سينهي مرداب از ما نقش برجا». هنر نيما در اين است كه ـ در اين شعر ـ شعارگونه شعر را فداي شعار ننموده بلكه شعار را شاعرانه كرده، چرا كه شعار كاركرد مقطعي دارد. كاركرد شعر اما، درازمدت است. شعر محاط و محيط بر دوران تاريخي است. از يك دوران تاريخي زاده ميشود، و ضمن تفسير همان دوران، اگر مانند شعر نيما آيندهنگر باشد، چشمانداز دورتر را هم به خواننده نشان ميدهد. خوانندهي نيما بايد تمام حواساش را معطوف به مثلثي نمايد با سه ضلع شاعر ـ شعر، دوران (زمانه). با شناخت اين سه ركن است كه ميتوان از مضمون پنهان در شعر پرده برداشت. اگر نيما را نشناسيم (زندگي و ويژگيهاي نيما را)، اگر شعر را نشناسيم (يعني برداشت كهنه و سطحي و عاميانه از شعر داشته باشيم)، اگر دوران نيما را مطالعه نكرده باشيم، هرگز پي به مفهوم «مرغ آمين» نخواهيم برد. در آن صورت اگر حتا تفسيري از مرغ آمين بكنيم، قصدمان فريب دادن ديگران است. نيما در امروز زندگي ميكند، در جهان امروز، و اميدوارانه به فردا (آيندهي جهان يا جهان آينده) مينگرد. نيما انديشهمند نوميدي نيست. حتا در بدترين شرايط اختناق ـ بعد از كودتاي 1332 ـ شعر نوميدوار و از موضع تسليم در برابر زور نسروده است. مرغ آمينگوي ما، همچنان: «نوبت روز گشايش را/ در پي چاره بمانده» كه شعرش را اينگونه رسالتمندانه به پايان برده است: «مرغ آمينگوي/ دور ميگردد/ از فراز بام/ در بسيط خطهي آرام، ميخواند خروس از دور/ ميشكافد جرم ديوار سحرگاهان/ وز بر آن سرد دوداندود خاموش/ هرچه، با رنگ تجلي رنگ در پيكر ميافزايد/ ميگريزد شب/ صبح ميآيد». شايد با اندكي مسامحه بتوان «مرغ آمين» را بيانيهي هنري ـ سياسي نيما به حساب آورد. زيرا كه شعرهاي بعدي نيما در چارچوب جهانبيني حاكم بر فضاي اين شعر سروده شدهاند. رابطهي شاعر و شعرش، رابطهي پدر و فرزند نيست، رابطهي مغز است با انديشه. ارتباط ايندو، ارتباطي ارگانيك است. با تكامل مغز، انديشه و جهاننگري هم تكامل مييابد. نه مغز و نه انديشهاش در خلاء زندگي نميكنند. با طبيعت و جامعهي پيرامون مدام در حال داد و ستدند. همواره چيزي ميگيرند و چيزي پس ميدهند. همچنان كه زندگي به پيش ميرود و جامعه نو و نوتر ميشود، تفكر هم به پيش ميرود و نو و نوتر ميشود. هنرمند بازتابدهندهي شرايط اجتماعي خويش است. شرايط اجتماعي، متضاد و پيچيده است. به اين دليل هنر و توليد هنري نيز پيچيده و متناقض است. اگر در جامعهي مدرن معاصر يك توليد هنري مدرن و معاصر نيست، علتاش را بايد در مناسباتي جست كه بر جامعه حاكم است. بايد ديد كدام شكل از مناسبات است كه خود را بر خلاقيت هنرمند تحميل كرده است. به بيان ديگر بايد ديد هنرمند، خلاقيت و هنر خود را در اختيار كدام رابطهي اجتماعي نهاده است. رابطهي غالب يا رابطهي مغلوب. هنرمند آگاه معاصر، يعني كسي كه شناخت علمي از روابط اجتماعي دارد، و قصد فروش فرآوردههاي هنرشاش را به بازار سرمايه ندارد، نه تنها تسليم شرايط ناخواسته و تحميلي نميشود، بلكه با آن شرايط به ستيز هم برميخيزد. رابطههاي غيرانساني و بازاري را در هنرش افشاء ميكند. نيما چنين كسي بود. او در شعرش با همهي گونههاي ناسازگار با جهان و انسان امروز درگير شد. معيارهاي منسوخ جهان كهنه را نپذيرفت. شعر را از قواعد دست و پاگير و مزاحم رها ساخت. نيما با زمانه به پيش رفت. حتا اگر بر شعرهاياش تاريخ نگذاشته باشد، از مضمون شعرها ميتوان ترتيب زماني شعر را بازشناخت. پس از مرغ آمين در همان جهتي كه مسير حركت جامعه و تعهد اجتماعياش براي او مشخص كرده بود، به جلو رفت. نيما هيچگاه از آرمانهاي مرغ آمين نگسست. بلكه با گذشت زمان بيش از پيش بر آنها پاي فشرد. «خروس» در شعر نيما، مژدهدهندهي صبح و روشني است. وقتي خروس ميخواند، معناياش اين است كه شب رفته و بامداد و روشني آمده است. و تقريبا آواي خروس هميشه از دور ميآيد. «دور» بايد همان اتوپيايي باشد كه نيما آوازهاش را از دور شنيده بود. جايي كه «لادبن» برادرش زندهگي ميكرد، در جمع تودهايها، و كانون گردهمايي «احزاب برادر». لادبن سالها در شوروي زيسته بود و طبيعي است اگر نيما از طريق او ـ اگر نه از مجراهاي ديگر ـ با اوضاع و احوال «همسايه» آشنايي پيدا كرده و به آن سمت و سو گرايش يافته باشد. نيما هرگز شوروي را نديد و زندگي در آنجا را تجربه نكرد. اما ميدانيم دوران خلاقيت او همزمان است با عصر اقتدار و سلطهي Sovietism (شورويگرايي) در جهان، و حزب توده در ايران. تاثيرات شورويگرايي را حتا بر روشنفكران و هنرمندان آمريكايي در چند دهه ـ از 1920 تا تقريبا 1960 ـ در آثار آنها ميتوان مشاهده نمود. «مك كارتيسم» عليه چنان گرايشي در آمريكا بود كه تقريبا همهي روشنفكران را تحت تعقيب و پيگرد پليسي قرار داد. در ايران، حزب توده Sovietism را نمايندهگي و تبليغ ميكرد. «لادبن» برادر نيما عضو اين حزب بود. پس عجيب نيست كه نيما از لحاظ ايدئولوژيك زير تاثير «برادر» و «همسايه» قرار گرفته باشد. «داروگ» پيامرسان روزان ابري (انقلابي و دگرگوني) است. و نيما كه چشم به راه باران است، از پيامرسان دگرگوني ميپرسد: باران كي به اينجا ميرسد؟ در شعر «داروگ» نيما با هوشياري كمنظيري بيآنكه اشارهي مستقيمي به شوروي، انقلاب، وضعيت بد اقتصادي و فقر همهگير جامعهي ايران بكند، Sovietism خود را با زبان شاعرانه به نمايش ميگذارد: «خشك آمد كشتگاه من/ در جوار كشت همسايه/ گرچه ميگويند: ميگريند روي ساحل نزديك/ سوگواران در ميان سوگواران ]حرفهايي كه مخالفان دربارهي شوروي ميگفتند[/ قاصد روزان ابري، داروگ!/ كي ميرسد باران؟/ ]حالا ميگويد چرا خواهان تغيير اوضاع و انقلاب است:[ در درون كومهي تاريك من كه ذرهاي با آن نشاطي نيست/ و جدار دندههاي ني به ديوار اطاقم دارد از خشكيش ميتركد/ ـ چون دل ياران كه در هجران ياران ـ/ قاصد روزان ابري داروگ! كي ميرسد باران؟/» زيبايي شعر را تصويرسازي، زبان استعارهاي و پوشش سمبوليك آن دو چندان ميسازد. نه ميشد و نه شاعرانه بود اگر نيما، يا هر شاعر ديگر ـ مضمون مورد نظر را بدون استفاده از خيالپردازي شاعرانه بيان كند. شاعر دارد از كشتگاهي سخن ميگويد كه به دليل نيامدن باران خشك شده. در حالي كه كشت همسايه وضعيت به مراتب بهتري دارد. با توجه به موقعيت و محل زندگي نيما ـ مازندران ـ كه شغل اغلب مردم كشاورزي بود، اين بهترين شيوهي بيان مشكلات و خواستههاست. با اين زبان ميتوان دهن مفتشان را بست. زبان، زبان يك كشاورز زحمتكش فقير است كه بر اثر خشكسالي و نيامدن باران چيزي در بساط ندارد. كومهاش تاريك و بينشاط است. خانهي حقيرش كه با شاخ و بال درختها ساخته شده در حال ويراني است، و چه تشبيه زيبايي ميكند آنجا كه دندههاي نيهاي ديوار اتاقش را كه دارند از خشكي (و اندوه) ميتركند، با دل ياران (رفقاي) از هم جدا افتاده مقايسه ميكند. شايد به تفسيرهاي من ايراد گرفته شود كه: چگونه با چنين قاطعيتي از مضمون نامشخص شعر سخن ميگويم. در جواب خواهم گفت: اولا: هنر تفسيرپذير است. ثانيا: من دلايل زيادي دارم كه شعر نيما را اينگونه تفسير كنم. زندگي نيما و خانوادهاش، شرايط روزگار و فرهنگ غالب بر شعرها و زمانهاش. شناخت من از محتواي شعر نيما، بر پايهي زندگي او و مردم دوران اوست. به اضافهي شرايط سياسي عصر او. نه آنچه كه احيانا براي رد گرم كردن به لولهي تفنگ كودتاگران در فلان مصاحبه يا نامه به طور دوپهلو گفته است. ضمنا من تحليل ميكنم، نه تفتيش! اين است كه براي من حقيقت، مهمترين جنبهي هنر است. من بايد حقيقت را از لابهلاي اشارههاي واژههاي تهديد شده به سكوت و خفقان بيرون بكشم و به همهگان نشان بدهم! من وظيفه دارم شعر را لبخواني كنم و پياماش را به آنان كه مخاطب آناند و لبخواني نميدانند برسانم! اين، نخستينبار است كه در شعر معاصر ايران، به همسايهي شمالي اشارهي سمبوليك ميشود. نيما در مرغ آمين به زبان رمزآميز و «پوشيده»ي خويش اشاره ميكند: «]مرغ آمين[ ميدهد پوشيده خود را بر فراز بام مردم آشنايي» و: «ميدهد از روي فهم رمز درد خلق/ با زبان رمز خود تكان در سر.» پس ما حق داريم با توجه به الفباي اين گويش زبان رمز را به زبان واقعي برگردانيم و آن را براي آنان كه با اين زبان آشنايي ندارند قابل فهم كنيم. اما، حق نداريم آن را در پشت تحريفها و تعريفهاي دلبخواهي ناخوانا و بيمعنا نماييم. انترناسيوناليسم، يا به بيان ديگر، تمايل به چپ نيما در شعر «برف» نيز خود را به ما مينماياند. شعر برف شعري است براي «زردهاي سرخ». از آنجا كه رژيم شاه حتا نسبت به واژهها هم حساسيت داشت، يعني از واژهها نيز هراس داشت، شاعران مجبور بودند واژههاي حساسيت برانگيز را يا به كار نبرند يا معادلهاي كمخطر آنها را بهكار گيرند. از جملهي اين واژههاي «ممنوع» واژهي سرخ بود كه نيما در شعر برف و فروغ در «كسي كه مثل هيچكس نيست» به جاي آن واژهي قرمز را به كار بردهاند. هرچند نميتوان به «زردهاي سرخ» همسايه گفت، اما در زمان سرودن شعر، از لحاظ جغرافياي سياسي و نيز از لحاظ ايدئولوژيك آنها «همسايه»ي «برادر» ارشد بودهاند. در هر صورت با برادر بزرگتر كه همسايه بودهاند! چنين مينمايد كه به هنگام سرودن «برف» قلم نيما آزادي عمل «مرغ آمين» را نداشته است. «مرغ آمين» در بيان ايدهها و خواستهاياش تا حدودي بيپروا است. اگرچه در پرده و رمز سخن ميگويد، اما بايد «زبان مرغان» (نشانهگان شعر نيمايي) را بداني تا سخن مرغ آمين برايات مفهوم گردد. در «برف» ولي، زبان پيچيده است. طبيعت شعر سياسي در جامعههاي «كودتاخيز» كه شعر هر روز با سرنيزهي يك «ژنرال» روبهروست متغير است. هر روز اين بُت ناسر به راه بايد به رنگي در بيايد، تا بقاياش ميسر باشد. شعر بيتفاوت، پيشاپيش بقاي خود را تضمين كرده است. در واقع او به «ژنرالها» تعهد پنهاني سپرده است كه كاري به كارشان ندارد. از اينرو با آمد و رفت قدرتهاي متكي به سرنيزه سلامت او نيز به خطر نميافتد. نيما يوشيجها هستند كه در بگير و ببندهاي مردادها بايد سين ـ جيم بشوند. و از اينرو، مدام بايد در حال اختراع «زبان رمز» باشند. دائما بايد رمزها را تغيير دهند تا دشمن نتواند به راحتي انديشهشان را بخواند و بازخواستشان كند. فهم سه سطر نخست «برف» براي كسي كه ديگر با زبان نيما آشنايي دارد، كار دشواري نيست. كافيست «زردها» و «قرمز=سرخ» و «ديوار» را كنار هم بگذاري تا «چين» برايات تداعي گردد. نيما در اين شعر ميخواهد بگويد: بيدليل نيست كه در چين انقلاب شده و جامعه رنگ عضو كرده ـ زردها سرخ شدهاند. «ديوار» سمبل تاريخي چين است. اين، تنها يك هشدار است. به اين معني كه هيچ تغييري بيدليل نيست. و باز هم اشاره به «آن سوي مرزها»: و صبحي كه از آن طرف كوه ازاكو (آزادكوه به گويش مازندراني) پيدا شده. و تاسف نيما از اين است كه اينجا در چهار ديواري اين ميهمان خانهي مهمانكش كه حتا روزش هم تاريك است، وضعيت هنوز «برفي» و بياعتبار است. و تنها گرتهاي از روشنايي از بيرون به درون خانه ميتابد ـ كه همان «گرته» هم كمي بعد محو شد!ـ تشبيه جامعهي ايران در آن شرايط تاريخي معين به ميهمانخانه بسيار جالب و قابل تعمق است. ميهمانخانه جايي است كه آدمها در آن مسافرند. هيچكدام همديگر را نميشناسند. احتمالا تنها با يك زبان سخن ميگويند. هيچ مسافري در ميهمانخانه تلاش نميكند مثلا مدير يا مديران ميهمانخانه را تغيير دهد. چون اين مسئله به او ـ كه يك عنصر موقت است ـ ربطي ندارد. او خود را در سرنوشت ميهمانخانه و ديگر مسافران شريك و موثر نميداند. پس در امور ميهمانخانه دخالت نميكند. ميآيد، مدتي ميماند و ميرود. و كاري به كار كسي ندارد. مسافران ميهمانخانه غالبا خوابآلوده، ناهموار (خشن، اخمو، درهم) و ناهشياراند. به طور كلي نيما در شعر ميخواهد بگويد: سرخ شدن زردها دستاورد تلاش خود آنهاست. شما هم اگر خواهان تغيير هستيد بايد از اين حالت بيتفاوتي و مسافر مسلكي به در آييد. از همان آغاز كار، نيما تكليف خودش را با شعر و با خوانندهي شعر روشن كرده بود: «اين زبان دلافسردگان است/ نه زبان پي نام خيزان.» و تا پايان بر سر اين تعهد ايستاد. او نهالي را در اين سرزمين نشاند، آب داد، با تمام توش و توان از آن مواظبت كرد تا به درختي گشن و پرشاخ و برگ تبديل شد. انقلابيگري و پيشاهنگي و توان مبارزاتي نيما در اين زمينه قابل ستايش است. بعدها بود ـ تقريبا در اواخر عمر نيما. كه شاعران جوان و پيشرو با او همصدا شدند و از نوآوري او در برابر دگماتيستهاي كهنهپرست دفاع كردند. پيروان واقعي نيما، به گمان من شاعراني هستند كه نه تنها در فرم، بلكه مهمتر از آن، در محتوا و انديشه پيرو نيمايند. شاعران نيمايي، شاعراني نيستند كه شعر به شيوهي نو (شعر نو) ميگويند. شعر نو (شعري كه به شيوهي قديم سروده نشده، وزن و قافيه در آن به شيوهي كهن الزامي نيست، و در آن مصراعها كوتاه و بلند هستند، وزن يا رعايت ميشود يا نميشود: اما در هرحال شعر است.) يك ضرورت تاريخي در ادبيات جامعهي متحول ما بود. و اين ضرورت نخستينبار توسط نيما درك شد. درك ضرورت كار هركسي نيست. همزمان با نيما شاعران بسياري بودند كه به شيوهي قديم شعر ميسرودند و هنگامي كه نيما شيوهي نوين را بنيانگذاري كرد، با او به مخالفت برخاستند. تنها نابغههاياند كه ضمن درك ضرورت تاريخي بر حقانيت آن نيز پاي ميفشرند و تا پاي فدا كردن خود هم پيش ميروند. در تاريخ چنين افرادي كم بودهاند. كار بزرگ نيما ارايهي شعر نو و تفكر نو (نوانديشي) به طور همزمان بود. آنچه نوآوري نيما را برجسته ميسازد، محتواي پيشرو شعر است كه با فرم نو همگوني كامل دارد. ادامه دارد |
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |