![]() |
|
شماره 203- بروزرسانی شنبه 4/3/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
«همسايه» در شعر نيمايي بحثي در نشانهشناسي ايدئولوژي شعر امروز خدامراد فولادي (2) بخش دوم: اخوان ثالث پيروانِِ واقعي نيما (شاعران نيمايي) آنهايند كه انديشهگي نيما را به ارث بردهاند، و اينها اندكاند. بسياري از شعر نوسرايان از لحاظ فكري در اردوي مخالفان نيمايند. شاعري كه در تاييد نظام و رژيمي شعر سروده كه نيما با آن مبارزه ميكرد، شاعري نوپرداز است نه نيمايي. شاعري كه در مدح فاشيسم و عليه Soviet ism نيمايي شعر نو گفته، شاعري نيمايي نيست، نوپرداز است. تنها فرم شعرش شباهت به شعر نيمايي دارد. نه محتواي اثرش. ذهن تاريخي ـ ادبي ما بنا بر عادت به دنبال نام نيما شاعراني با گرايشهاي مختلف فكري ـ عقيدتي را رديف ميكند كه برخي نيمايي و برخي غيرنيمايياند. برخي نوسرايان به اشتباه در اردوي شاعران نيمايي جا گرفتهاند. زيرا كه ملاك نيمايي بودن بنا بر تداول شعر نو سرودن است. بايد اين طيف ناهمگون را به دقت مطالعه و مدرن و غيرمدرن را نه فقط با معيار فرم، كه با معيار محتوا و فرم از هم سوا نمود. مشخصهاي كه خود نيما به دست ما داده است. آنچه شعر نيمايي را از غيرنيمايي مشخص ميسازد، اگر نخواهيم خود و ديگران را فريب دهيم، و اگر شعر نيما را مبناي داوري قرار دهيم ـ كه چنين بايد باشد ـ ايدئولوژي است. اكنون ما به آن درجه از شناخت دست يافتهايم كه بتوانيم تفاوتها و همسانيها را تشخيص دهيم. فريب عادت را نخوريم و حقيقت را فداي تعصب نكنيم. ايدئولوژي نيما آن معيار در دسترسي است كه ما بايد در بررسيهايمان دخالت دهيم. در غير اين صورت راه به جايي نخواهيم برد و جز كليگوييهاي بيربط و گمراه كننده سخني نگفتهايم. نوآوري نيما شعر را از انحصار و زندان «سبك»هاي كهنه رهانيد و به سمت ظرفيتهاي در حال انكشاف انسان مدرن رهنمون ساخت. شعر نيما چشماندازهاي تازهاي پيشاروي شاعران گشود، و نشان داد چه گسترههاي بيكراني در انتظار جولان استعدادها و قابليتهاي جوان است. شاعران جوان احساس كردند در اين فضاي تازه راحتتر نفس ميكشند و قادرند آزادانه استعداد و توان انديشهگي خود را بروز دهند. نو شدن شيوهي سرايش، به نو شدن سريعتر انديشهي شاعرانه ياري رساند. معناي ديگر شعر مدرن، انديشيدن به شيوهي مدرن بود. اخوان ثالث از معدود شاعراني بود كه حال و هواي شعر نيما را درك كرد و در مقطع زماني هرچند كوتاهي، توانست خود را به عنوان شاعري نيمايي بشناساند. اخوان به هردو شيوهي «پيشانيمايي» و نو شعرسرايي كرده است. اما آوازهي او در شعر نوپردازانه است. در جواني، پيش از آنكه به مدرنيسم در شعر روي آورد، به نوگرايي در انديشه گرايش يافت. در واقع نوانديشي سياسي، او را به نوگرايي در شعر سوق داد. شعر «تودهاي»وار «انقلاب» بيانگر گرايش او به ايدههاي نوين است: «بيانقلاب مشكل ما حل نميشود وين وحي، بيمجاهده منزل نميشود از دزدي است و راه حرام آنچه هست و نيست پول حلال، كاخ مجلل نميشود خود تن مده به ظلم كه بيانقياد و ميل زالو به خون هيچكس انگل نميشود هشدار، مشكلات تو در مجمع ملل اي دوست، طرح اگر بشود حل نميشود. ـ از مجموعهي ارغنون ـ1330ـ اخوان، تولد يافته به سال 1307 در بيست يا حداكثر بيست و سه سالهگي اين شعر را سروده است. ميتوان تا حدودي فضاي حاكم بر جامعه را در آن سالها در اين شعر باز شناخت. اما اين هنوز براي شناخت اخوان كافي نيست. او در ابتداي تاثيرپذيري از فضاي سياسي و جريانهاي فكري غالب بر محافل روشنفكري است، و هنوز از خود تشخص ايدئولوژيك ندارد. مانند هركس ديگري، اخوان در اين سن و سال تاثيرپذير است تا تاثيرگذار. همچنانكه در روش شعر سرودن نيز چنين بود. ميدانيم پديدهها از ساده به پيچيده تكامل مييابند، و نيز، دگرگونيهاي كمّي سرانجام در مرحلهي معيني به دگرگونيهاي كيفي ميانجامند. انديشه هم تابع همين قانون كلي است. انديشه محصول پراتيك اجتماعي است. هرچه پراتيك گستردهتر باشد، انديشه غنيتر و ابعادش فراگيرتر خواهد بود. تئوري (كشف و بيان قانونمنديها) همان شناخت علمي است. لازمهي درك تئوري داشتن سواد كافي خواندن و نوشتن است. غيرممكن است بدون داشتن سواد خواندن و نوشتن، شناخت علمي از جهان پيدا كرد ـ علم لدني و شهود يا الهام و وحي موضوع اين بحث نميباشد ـ اگر پراتيك (عمل اجتماعي آگاهانهي انسان) منشاء تئوري است، تئوري نيز هنگامي كه وارد روابط انسانها شد، به نوبهي خود راهنماي عمل آنها ميشود. غيرممكن است بدون تئوري پيشرفته جنبش پيشرفته داشت. پيشرفتهگي يا ارتجاعيت يك عمل اجتماعي را تئوري راهنماي آن تعيين ميكند. با تئوريهاي كهنهي متعلق به دوران پيشاسرمايهداري نميتوان شاعر (انديشهورز) معاصر شد. شاعر همروزگار ما اگر ميخواهد شعرش اهميت و بُرد جهاني داشته باشد، ناگزير است شناختاش را از مسائل جهاني توسعه دهد و با تئوريهاي علمي و هنري معاصر آشناييهاي لازم را پيدا كند. شاعري كه به تئوريهاي پيشرفتهي امروزي مجهز است آنها را در شعرش بازتاب ميدهد. انسانها معمولا در سي سالهگي به بلوغ فكري ميرسند و از اين سن و سال به بعد است كه ميتوان ديدگاههايشان را ارزيابي كرد. شعري كه اخوان در بيست و يك سالهگي ميسرايد، هنوز پختهگي و قابليت فكري سي سالهگي به بعد او را ندارد، و هنوز ملاكي براي ارزيابي «چه بود» او نيست. وقتي شعر «انقلاب» را بررسي كنيم، ملاحظه ميكنيم كه اين محتوا با آن فرم تناسب زماني ندارد. محتواي نو (انقلاب) فرم تازه (انقلابي) ميطلبد. شعر، مانند هر ساختهي هنري ديگر، شامل محتوا و فرم است. اگر اثر هنري را به دوچرخه تشبيه كنيم، محتوا و فرم، دو چرخ آن را تشكيل ميدهند كه محتوا چرخ جلو ـ و تعيين كنندهي مسير حركت ـ و فرم، چرخ عقب و تابع محتوا است. در اين حالت هنرمند (شاعر) نيز مغز متفكر دوچرخه است. دوچرخه بدون دوچرخهسوار، و همچنين بدون يكي از دو چرخ (محتوا و فرم) فاقد كاركرد مفيد، و بيمعنا است. دوچرخه (اثر هنري) يك واحد ارگانيك (همبسته و متشكل) است كه حيثيت وجودي آن (خاصيت دوچرخه بودناش) وابسته به دوچرخهسوار (هنرمند) است. پس، در يك اثر هنري ـ در اينجا شعر ـ محتواي آن تعيين كنندهي جهت و كليت اثر است. تا زماني كه محتوا تغيير مسير ندهد، فرم نيز در همان مسير پيشين باقي ميماند. اين همسويي را در شعر كهن به خوبي مشاهده ميكنيم. آنگاه كه محتوا دچار تغيير و دگرگوني شد، فرم نيز ناگزير پيروي كرده و دگرگون خواهد شد. مثال روشن آن هم شعر نيما است. كه محتواي نو، فرم مطلوب و متناسب خود را به دنبال خود آورد. در شعر اخوان نيز چنين اتفاقي افتاد. در سالهاي 32ـ1320 فضاي فكري جامعه به شدت سياسي و تحولطلب بود. و شاعران بيش از ساير اقشار جامعه در معرض درك تحول و جوّ حاكم بر زمانه بودند. به همين دليل هم بود كه شعر سريعتر از ديگر «ژانر»هاي ادبي خود را با شرايط نوين جامعه همسو نمود. و به تعميق هرچه بيشتر شرايط پديد آمده ياري رساند. شعر همچنين، در نقش آموزگار تودهها و روشنفكران عمل مينمود. از نيما به بعد، شعر، سياست و مهمتر از آن ايدئولوژي را به درون خانههاي مردم برد. يا به بيان ديگر روشنفكري را عموميت بخشيد. در ايران شعر، به دلايل زيادي آگاهيدهنده است. همان شعر «انقلاب» را اخوان در برههي 32ـ20 سروده است، و در آن نخست: لزوم انقلاب و سپس هدف آن را با زبان شعر بيان ميكند، و جالب است كه در آن زمان يك جوان بيست و چند ساله كه خيلي هم اهل سياست نبود ـ احتمالا بر اساس آموزههاي حزبي ـ ميدانست «مجمع ملل» يك نهاد تشريفاتي بيخاصيت است و نه حلال مشكلات جوامع بشري. شايد براي نخستينبار است كه در شعر فارسي، سرمايه دزدي قلمداد ميشود. و اين را نه يك تئوريسين جامعهشناس كه شاعري جوان اعلام ميدارد. قانون دگرگوني شكل در پي تغيير محتوا در مورد شعر اخوان كاملا اتفاق افتاده است. او در 1328 ـ يعني در بيست و يك سالگي ـ شعري ميسرايد با عنوان درس تاريخ، با مضمون نو و شكل كهنه: عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شد زبر و زير يقين زير و زبر خواهد شد درس تاريخ به من مژدهي جانبخشي داد زور از بازوي سرمايه به در خواهد شد نان درويش اگر از خون دل و اشك تر است دشمناش غرقه به خوناب جگر خواهد شد. اخوان در اينجا ديالكتيك تاريخ را ـ كه درك نويني از تاريخ است ـ به زبان ساده بيان ميكند. به زودي او در مييابد كه مضامين نو با شكل كهنه همسويي و همخواني ندارند. ضمنا با شعر نيما هم يقينا آشنايي پيدا كرده است. پس، شكل شعر را با محتواي نو متناسب ميسازد. در واقع، اين محتواي مدرن است كه شكل مناسب خود را مييابد و به شعر و شاعر تحميل ميكند. در چند مجموعهي نوسرايانهي اخوان، رگههاي شعر نيمايي پيدا است. يعني ميتوان در چندين شعر از چندين مجموعهي اخوان، كه روي هم رفته شعرهاي قابل توجهي از لحاظ كميت و درخشاني از حيث كيفيت هم هستند، او را شاعري نيمايي ـ با تعريفي كه از آن داريم ـ به حساب آورد. اخوان در جهاننگري «سانتريست» است، و در سياست جانبدار. سانتريست به اين معني كه بيشتر عمرش را بين دو صندلي (دو گرايش) فلسفي راست و چپ نشست و تنها در اواخر عمر بود كه يكسره با گرايش چپ قطع رابطه كرد و به اردوگاه راست پيوست. در شعر اما جانبدار «ستمديدهگان» است، و اين جانبداري معلول ايدههاي چپگرايانهي او بوده است. اخوان شاعري پوپوليست (تودهگرا) است. هرچند پوپوليسم شكننده و متزلزل او با مردمگرايي راديكال نيما تفاوتهاي ريشهاي دارد. حتا اگر گاهي و جايي مردم را سايه و اشباح هم مينامد، از سرِ كينه و نفرت نيست. از شدت خيرخواهي و دلسوزي است. در بهترين شعرهاياش، اخوان شاعري نيمايي است: هم «تودهاي» به معناي نيمايي آن، و هم «خلقگرا» (پوپوليست). Sovietism (شورويگرايي) نيمايي، در شعر زيباي «پيوندها و باغ» كاملا هويدا است: «لحظهاي خاموش ماند، آنگاه/ بار ديگر سيب سرخي را كه در كف داشت/ به هوا انداخت/ سيب چندي گشت و باز آمد/ سيب را بوييد» سپس به توصيف شنيدهها و خواندههاياش از جامعهاي ميپردازد كه نردهي آهني، او را و باغاش (جامعهاش) را از آن جدا ميكند: «]همسايه[ سبز و رنگين جامهاي گلبفت بر تن داشت/ دامن سيرابش از موج طراوت مثل دريا بود/ از شكوفههاي گيلاس و هلو طوق خوش آهنگي به گردن داشت/ پردهاي طناز بود از مخملي ـ گه خواب گه بيدار/ با حريري كه به آرامي وزيدن داشت/ روح باغ شاد همسايه/ مست و شيرين ميخراميد و سخن ميگفت/ و حديث مهرباناش روي با من داشت/ من نهادم سر به نردهي آهن باغاش/ كه مرا از او جدا ميكرد/ و نگاهم مثل پروانه/ در فضاي باغ او ميگشت/ گشتن غمگين پري در باغ افسانه.» نيما گفته است: «خشك آمد كشتگاه من/ در جوار كشت همسايه.» اخوان، وقتي در «پيوندها و باغ»، ابتدا توصيف باغ شاد همسايه را ميكند، سپس با حسرت و افسوس ميگويد: «من نگاهم را چو مرغي مُرده سوي باغ خود بردم.» دارد همان مفهوم را به طرز ديگري بيان ميكند، وصفي كه اخوان از باغ همسايه ميكند ـ در پوشش تمثيلي زني با جامهي زيبا و پرطراوت ـ و نگاه حسرتبارش به آن زن و آن باغ و سپس مقايسهي خودش (جامعهاش) با همسايه، به زيبايي بيان شده است. همين وضعيت را نيما بسيار مختصر و «تلگرافي» بيان كرده: «خشك آمد كشتگاه من/ درجوار كشت همسايه». بدون هيچ توضيح اضافي. در توصيف جامعهي «خودي»، اما نيما توضيح ميدهد: «در درون كومهي تاريك من كه ذرهي با آن نشاطي نيست/ و جدار دندههاي ني به ديوار اطاقم دارد از خشكيش ميتركد». در حالي كه اخوان تنها به اين بسنده ميكند كه: «من نگاهم را چو مرغي مرده سوي باغ خود بردم» اين ديگر با خوانندهي آگاه است كه وضعيت باغ خودي را با توجه به نگاهي كه مانند مرغ مردهاي در آن ميگردد، تشخيص دهد. در هر دو صورت، چه به زبان نيما و چه به زبان اخوان، شرايط دلخواه و نادلخواه دو شاعري كه ديدگاهي مشترك ـ دستكم در اين زمينه ـ دارند، به طرز زيبايي به زبان نيمايي سروده شده است. پيشتر گفتم كه پوپوليسم اخوان و نيما با هم تفاوتهاي بنيادي دارند. تفاوتهاي آن دو، خصلتي طبقاتي دارد نه خصوصي. نيما شاعري است عميقا پرولتري و اين ويژگي را تا پايان زندگي حفظ ميكند. اخوان، اما يك روشنفكر خردهبورژوا است كه ميان بورژوازي و پرولتاريا در نوسان است. در مقطعي از زندگي، سوگيري سياسياش به سمت منافع پرولتاريا (و زحمتكشان) است، و در همين سمتگيري هم ثابتقدم و پايدار نيست. روشنفكري عجول، ناشكيبا و متزلزل است. خصلت پرولتري نيما است كه به او حكم ميكند نسبت به آينده اميدوار باشد و تحول و دگرگوني را انتظار بكشد. نيما اميدوارانه چشم به راه آيندهاي است كه باران (انقلاب) بيايد و كشتگاه خشكاش را آباد نمايد. اخوان اما، برخلاف خوشبيني (واقعبيني) تاريخي بيست و يك سالهگياش، نوميد از آمدن باران است. خصلت غيرپرولترياش او را تسليم شرايط موجود ميكند، تا آنجا كه هيچ تحول اميدبخشي در چشمانداز نميبيند، و نوميدوار همه چيز را سياه و بدون آيندهي روشن توصيف ميكند: «جوي خشكيدهست و از بس تشنگي، ديگر/ بر لب جو بوتههاي بارهنگ و پونه و خطمي/ خوابشان بردهست.» و از شدت نااميدي، به زمين و زمان و باغ (جامعهي) به خواب رفتهي بيخويشتن نفرين ميكند: «به عزاي عاجلت اي بينجابت باغ/ بعد از آنكه رفته باشي جاودان بر باد/ هرچه هرجا ابر خشم از اشك نفرت باد آبستن/ همچو ابر حسرت خاموشبار من». اخوان، انسان دلسوختهاي است كه آرزو دارد فرزندش خوشبخت بشود ـ مانند آن همسايهي شاد ـ اما وقتي هيچ حركت و جنبشي از فرزندش نميبيند، او را تنبل و از كار افتاده ميانگارد و از سر درد و بدبختي و ناگزيري او را نفرين ميكند. كاري كه نيما هرگز نكرد.اين شعر در هر شرايطي سروده شده باشد و شرايط هرچه قدر نوميدكننده هم باشد، اخوان نميبايست قربانيان آن شرايط را اينگونه به باد طعن و لعن بگيرد: «اي درختان عقيم ريشهتان در خاكهاي هرزگي مستور/ يك جوانهي ارجمند از هيچجاتان رُست نتواند/ اي گروهي برگ چركين تار چركين بود/ يادگار خشكساليهاي گردآلود/ هيچ باراني شما را شست نتواند». هرچند براي توجيه بيحرمتيهاياش نسبت به «خلق» چند سطر پيشتر گفته باشد: «ديد اشكم را/ گفت:/ ها، چه خوب آمد به يادم گريه هم كاريست/ گاه اين پيوند با اشك است يا نفرين/ گاه با شوق است يا لبخند/ يا اسف يا كين/». در هرحال، اين نفرينها و اسف و كينهاي دلسوزانه و «خيرخواهانه»، لطمهاي به «پوپوليسم» غيرقابل انكار اخوان وارد نميسازد. گيرم «پوپوليسمي» «نقنقو و دلخور» ـ به گفتهي خودش در مقدمهي «آخر شاهنامه». پوپوليسمي از جنس آنچه در «ناگاه غروب كدامين ستاره» مشاهده ميكنيم: «در چار چار زمستان/ من ديدم، او نيز ميديد/ آن ژندهپوش جوان را كه ناگاه/ صرع دروغيناش از پا در انداخت/ يك چند نقش زمين بود/ آنگاه/ غلت دروغيناش افكند در جوي/ جويي كه لاي و لجنهاي آن راستين بود/ و آنگاه ديدم ـ با شرم و وحشت/ خون، راستي خون گلگون/ خوني كه از گوشهي ابروي مرد/ لاي و لجن را به جاي خدا و خداوند/ آلودهي وحشت و شرم ميكرد/ در جوي چون كفچهمار مهيبي/ نفت غليظ و سياهي روان بود/.../ و نيز ديديم با هم چگونه/ جن از تن مرد آهسته بيرون ميآمد/.../ ديديم و با هم شنيديم/ آن مردكي را كه ميگفت و ميرفت: اين بازي اوست/ و آن ديگري را كه ميرفت و ميگفت: اين كار هر روزي اوست.»ـ ناگاه غروب كدامين ستاره.ـ مردمدوستي راستيني كه عصبي و روشنفكرمآب است. اما طلبكارانه و منتگذار نيست. در واقع، مشكل اخوان در برخوردش به جامعه در بدخواهي او نيست، بلكه ريشه در ضعف شناخت و درك نازل تئوريك او از روابط اجتماعي دارد. درك ارادهگرايانهاش از كنشهاي اجتماعي اين تصور نادرست را به او القاء كرده بود كه مردم اگر اراده كنند ميتوانند انقلاب كنند، و چون چنين اتفاقي نميافتد، پس خود مردم مقصرند و سزاوار نفرين و سرزنش. غافل از آنكه انقلاب مانند هر پديدهي ديگر داراي قانونمندي است، و هيچ نيرويي قادر نيست امري را به جامعه تحميل كند كه نفيكنندهي آن قانونمندي باشد. درست است كه انقلاب امر مردم است. اما چنين نيست كه آنها هر لحظه كه اراده كردند ميتوانند انقلاب راه بياندازند. اگر چنين باشد، و ارادهي افراد و سازمانها بر قانونمندي مقدم و مسلط باشد بايد هر روز در جهان شاهد انقلابها و دگرگونيهاي بيحساب و كتاب باشيم. انقلاب زماني ميشود كه شرايط عيني و ذهني آن مهيا باشد. بهطور خلاصه بايد گفت: مانند هر وحدت ارگانيكي، جامعه در برگيرندهي دو نيروي متضاد است. انقلاب، مرحلهاي آنتاگونيستيك (غيرقابل كنترل و مهارناشدني) در حركت تدريجي و ديناميك اين تضاد است. به اين معني كه در يك وضعيت خاص ـ كه شرح آن از اين بحث خارج است ـ رابطهي دو سر تضاد به مرحلهاي ميرسد كه از سويي قطب غالب ديگر توان سركوب قطب مخالف را ندارد، و از ديگر سو، قطب مغلوب نيز به اندازهي كافي نيرو گردآوري كرده و قدرت يافته است كه بتواند قطب متضاد را از سر راه خود بردارد و معادلهي قدرت را وارونه نمايد. مادام كه قطب غالب توان حفظ وضعيت موجود را دارد، و مادام كه بحران در روابط موجود به طور جدي ايجاد نشود، هرچند كه قطب مغلوب هم نخواهد، رابطه دگرگون نخواهد شد. اين است آنچه كه اخوان نميدانست و موجب ميشد چيزي را از مردم انتظار داشته باشد (بخواهد) كه در آن شرايط معين از توان آنها خارج بود. اخوان از اين حقيقت غافل بود كه از روي قانونمندي نميتوان پريد. در شعر «آنگاه پس از تندر» كابوس ـ خوابي را كه از سر گذرانده تعريف ميكند، و ضمن آن اشارهاي به «همسايه» دارد: «از بارها يكبار/ شب بود و تاريكيش/ يا روشناي روز، يا كي، خوب يادم نيست/ اما گمانم روشنيهاي فراواني/ در خانهي همسايه ميديدم/ شايد چراغان بود شايد روز/ شايد.../» و مقايسهي دوران پيش و پس از كودتا. اخوان، كمكم نسبت به بهبود اوضاع ـ و حتا روشناييهاي «خانهي همسايه» دچار ترديد ميشود، و آرام آرام به سمت پاسيفيسم سياسي كشيده ميشود. هنر شكلي از مبارزهي طبقاتي است و شعر سهم عمدهاي در اين كاركرد دارد. حتا شعرهاي «غير سياسي» هم به شدت طبقاتي و از اينرو سياسياند. در عصر حاكميت سرمايه هر حرفي و هر عملي يا به سود سرمايه است يا به نفع نيروي كار. يعني يا عليه اين اردوگاه است يا عليه آن ديگري. جز اين هم نيست. در جامعهي ما موضعگيريها تقريبا هميشه علني و بدون پردهپوشي بوده است. موضعگيري اخوان به زيان اردوگاه كار نبوده است. پس ميتوان او را «همدست توده» به شمار آورد. شعر اخوان تاريخ يك دوران سياه است. حتا اگر زير شعرهاياش تاريخ نگذاشته بود، با خواندن شعر ميشد فهميد در چه شرايطي سروده شده. شعر اخوان توصيف اختناق است، خود اختناق است: «سلامات را نميخواهند پاسخ گفت/ سرها در گريبان است/ كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را/ نگه جز پيش پا را ديد نتواند». اختناق آلوده به مرگ را در اين شعر به خوبي ميتوان با تمام وجود لمس كرد: «و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده/ به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگاندود، پنهان است/.../ سلامات را نميخواهند پاسخ گفت:/ هوا دلگير، درها بسته سرها در گريبان دستها پنهان/ نفسها ابر، دلها خسته و غمگين، درختان اسكلتهاي بلورآجين/ زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه غبارآلوده مهر و ماه/ زمستان است.» كدام شاعر، فضاي جامعهي كودتازدهي ميليتاريزهاي را كه در آن به سختي ميتوان نفس كشيد، به سختي ميتوان با كسي رابطه برقرار كرد، به سختي ميتوان گفت: من زندهام و نيازمند حداقلهاي زندگي انساني، و از همهجا بوي مرگ و نيستي ميآيد، چنين شاعرانه و قابل لمس توصيف كرده است؟ اخوان شاعر شكستخورده نبود ـ دستكم تا اوايل دههي چهل ـ، شاعر توصيف كنندهي وضعيت موجود بود. در شرايطي كه: «تركيد تندر، ترق/ بين جنوب و شرق/ زد آذرخشي برق/ اكنون دگر باران جرجر بود/ هرچيز و هرجا خيس/ هركس گريزان سوي سقفي، گيرم از ناكس/ يا سوي چتري، گيرم از ابليس/.../ آنجا اجاقي بود روشن، مُرد/ اينجا چراغ افسرد/ ديگر كدام از جان گذشته زير اين خونبار/ اين هردم افزونبار/ شطرنج خواهد باخت/ بر بام خانه بر گليم تار/... باران جرجر بود و ضجهي ناودانها بود/ و سقفهايي كه فرو ميريخت»ـ آنگاه پس از تندرـ و در اوضاع و احوالي كه تنها سازمان سياسي فراگير اپوزيسيون قلع و قمع شده و اعضا و هواداراناش زير شديدترين پيگردها و سركوبهاي پليسي قرار داشتند، اخوان چه ميتوانست بكند جز آنكه آن شرايط و ان سركوبها و پيگردهاي فاشيستي را با زبان شعر به آيندگان گزارش دهد، و در حسرت از دست رفتن آزاديهاي پيش از كودتا تاسف بخورد: «افسوس آن سقف بلند آرزوهاي نجيب ما/ وان باغ بيدار و برومندي كه اشجارش/ در هر كناري ناگهان ميشد صليب ما/ افسوس.» نيما و اخوان، در يك زمان، دو شعر سرودهاند كه وحشت و هراسي را كه رژيم در جامعه پراكنده بود به راحتي به خواننده القاء ميكنند. نيما آن وضعيت را به شب و اخوان به زمستان تشبيه كردهاند و چهقدر ايندو شعر به لحاظ تماتيك (مضموني) به هم شبيهاند. هر دو شعر در 1334 سروده شدهاند: «هست شب، يك شب دم كرده و خاك/ رنگ رخباخته است/ باد، نوباوهي ابر، از برِ كوه/ سوي من تاخته است/ هست شب همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا/ هم از اين روست نميبيند اگر گمشدهاي راهش را/ با تنش گرم بيابان دراز/ مرده را مانَد در گورش تنگ/ به دل سوختهي من ماند/ به تنم خسته كه ميسوزد از هيبت تب/ هست شب، آري شب». اين شعر را بگذاريد كنار زمستان اخوان و تصوير و همناك ترور و سركوب را در هر دو آينه به طور شفاف مشاهده كنيد. در غزل عاشقانهاش هم اخوان شاعر «لحظههاي تهي مانده از نور» است: «اي تكيهگاه و پناه/ غمگينترين لحظههاي كنون بينگاهت، تهي مانده از نور/ در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه/ در كوچههاي چه شبها كه اكنون همه كور» ـ غزل 3ـ واقعگرايي اخوان، يعني واقعيگرايي توصيفي، در جامعهي گرفتار ديكتاتوري و خفقان، زندگي را همانگونه كه هست به تصوير ميكشد: «از تهي سرشار/ جويبار لحظهها جاريست». در اين جامعه، پس از يك دوران كوتاه زمان آزادي، اينك هنرمندان و روشنفكران در اغماي شوك وارد شده از كودتا و نظاميگري فرو رفتهاند. همه چيز اكنون وارونه شده. باغ ديگر به معناي و مترادف با سبزينهگي و شادابي نيست. اكنون پاييز است كه در باغ جولان ميدهد، و آن را از برگ و بر و چهچه پرنده تهي كرده است. «باغ بيبرگي/ جامهاش شولاي عرياني است»، و در چنين حال و روزي، كه نااميدي به مثابه محصول سركوب و اختناق از در و ديوار باغ ميرويد و فضا را آكنده ميسازد، شاعر واقعگرا، كه دستاش از هر وسيلهي ارتباطي كوتاه شده، تمام درها و دريچهها را به روياش بستهاند، و راه پيش پاياش را هم به زحمت ميبيند چه بگويد جز آنكه نوميدي و پاسيفيسم انتشار يافته را ـ هرچند به غلط، اما نه با سوءنيت ـ به ديگران گزارش كند؟: «گو برويد، يا نرويد، هرچه در هرجا كه خواهد، يا نميخواهد/ باغبان و رهگذاري نيست/ باغ نوميدي/ چشم در راه بهاري نيست». به هر روي، اينگونه گفتن، بهتر از هرگز نگفتن، يا بيخيال بودن است، تا امروز ما بدانيم در آن روزگار رنج و ادبار، حال و روز در بندان چگونه بوده است. وقتي جهانبيني علمي راهنماي ما است، و ما را از در غلتيدن به هر نوع انحراف و آلودگي ايدئولوژيك باز ميدارد، دليلي ندارد فريب كليگوييهاي سفسطهآميزي را بخوريم كه هدفشان كور كردن چشم طبقاتي ماست. آنگاه كه با اين چشم و از اين زاويه به هنر نگاه كنيم، تعهد در قبال طبقهاي كه حامل نفي نابرابري و ايجاد جامعهاي برابر و آزاد است، يگانه معيار ما براي سنجش دستاوردهاي هنري و از جمله شعر است. شعرهاي اخوان تا نخستين سالهاي دههي چهل ـ كه به گمان من بعد از آن خلاقيت و نوآوري اخوان پايان مييابد و او به گذشتهگرايي مضحكي روي ميآورد ـ منطبق با حركت رو به جلوي جامعه است. اخوان در اين سالها، كه بهترين شعرهاياش را هم سروده، دشمن دشمن مردم است. يعني در كنار توليدكنندگان نيازهاي جامعه است. نااميدي او جنبهي شخصي دارد، و در سرودههاي آن سالهاياش ميتوان اين خصوصيت را مشاهده كرد. آنچه اهميت دارد، جنبهي افشاگرانه و رسواكنندهي شعر اوست. شعرش ادعانامهاي است عليه نظام سركوبگري كه براي چپاول دسترنج توليدكنندگان، از كودتا و نظاميگري و ايجاد رعب و وحشت در جامعه ابا ندارد. «خوابگرد قصههاي بيسرانجامام/ قصههايي با فضاي تيره و غمگين/ و هواي گند و گردآلود/ كوچهها بنبست/ راهها مسدود/ در شب قطبي/ در شب شوم سحر گم كردهي قطبي/ در شب جاويد/ زي شبستان غريب من/ ـ نقبي از زندان به كشتنگاه ـ/ برگ زردي هم نيارد باد ولگردي/ از خزان جاودان بيشهي خورشيد.» در شب شوم سحر گم كردهي قطبي، اخوان، نه خودش را فريب داد نه خاك به چشم كسي پاشيد. با شعر قصه گفت. واقعيت را گفت. دستكم تماشاگر بيتفاوت نبود. ميتوانيم امروز با شعرهاي او تا حدودي فضاي دههي سي و اوايل دههي چهل را درك كنيم. راه چاره را نشان نداد، اما آنقدر حسننيت داشت كه چهرهي دشمن مردم را بنماياند. گفتهاند: اگر بخشي از راهحل نيستي، بخشي از مشكل هم نباش. مهم اين است كه اخوان نه تنها بخشي از مشكل نبود (رو در روي مردم نايستاد) بلكه گرفتاريهاي اجتماعي را بازتاب هم داد، و اين يعني همسويي با مردم. نشان دادن راهحل، مستلزم شناخت علمي از پديدههاست، و اين مسئلهاي است كه موكول به دانش تئوريك و در زمينهي اجتماعي، داشتن موضع مشخص و جانبدار در قبال طبقهي بالنده است. پاشنهي آشيل اخوان در همين موضع جامعهشناختي بود، و اين ضعف تئوريك بود كه سرانجام تراژيك ـ تاسفبار اخوان را رقم زد. با اين همه، تجربه به او آموخته بود تا هنگامي كه تاريخ بر پاشنهي شرارت بگردد، «بازگشت زاغان» همواره هشدار دهندهي اين واقعيت دردناك است كه هنوز عصر ماتمسرايان شوم سياهچهره پايان نيافته است، و چهقدر استادانه تغيير وضعيت را از روشني به تيرهگي يعني از آزادي پيش از كودتا به استبداد بعد از آن و بازگشت دوبارهي لاشخوران دوران سياه بگير و ببند بيان ميكند، در اين شعر: «در آستان غروب/ بر آبگون به خاكستري گراينده/ هزار زورق شوم و سياه ميگذرد/ نه آفتاب نه ماه/ بر آبدان سفيد هزار زورق آواز خوان شوم و سياه/ يكي ببين كه چه سان رنگها بدل كردند/ سپهر تيره ضمير و ستارهي روشن/ جزيرههاي بلورين به قيرگون دريا/ به يك نظاره شدند/ چو رقعههاي سيه بر سپيد پيراهن/ هزار همره گشت و گذار يك روزه/ هزار مخلب و منقار دست شسته ز كار/ هزار همسفر قرقروي تنگ جبين/ هزار ژاغر پر گند و لاشه و مردار/ بر آبگون به خاكستري گراينده/ در آن زمان كه به روز/ گذشته نام گذاريم و بر شب آينده/ در آن زمان كه نه مهر است بر سپهر و نه ماه/ در آن زمان ديدم/ بر آسمان سپيده/ ستارهگان سياه/ ستارهگان سياه پرنده و پرگوي/ در آسمان سپيد تپنده و كوتاه.» آيا بايد زير شعر تاريخ گذاشته باشد تا معلوم شود در چه تاريخي و چه شرايطي سروده شده؟ آيا بدون تاريخ، تاريخيتر نيست؟ زندگي اخوان، دستكم تا اوايل دههي چهل «از تهي سرشار» نبود، بلكه جويباري بود سرشار از شعر و سروده و درسهاي تاريخي براي ما و آيندگان. در شعرهاي دههي چهل او زيستن در فضاي اختناق و ترور را با همهي وجود ميتوان احساس كرد، و آنگاه با بيست و يك سالهگياش همصدا شد كه: «عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شد/ زبر و زير يقين زير و زبر خواهد شد/...» آينه، زماني تصويري روشن و شفاف نشان خواهد داد كه نخست، نور به اندازهي كافي (به قدر نياز) در محيط وجود داشته باشد، و دوم، آينه كژ و كوژ نباشد، و تصوير را كج و معوج بازتاب ندهد. وقتي نور به اندازهي كافي در محيط موجود نباشد طبيعي است تصوير گنگ و ناروشن باشد و به راحتي قابل درك و فهم نباشد. در اين معادله به جاي نور، آزادي و به جاي آينه هنرمند را بگذاريد تا مفهوم عبارت روشنتر شود. در موقعيتي كه اخوان قرار داشت هيچ كورسويي از آزادي وجود نداشت. اينكه، با اين حال او توانست تصويري تا اين حد روشن و گويا از آن وضعيت به ما نشان دهد، بايد دست او را فشرد و شعرش را ارج نهاد. سرانجام اينكه زندگي و شعر اخوان تاييد كنندهي اين حقيقت است كه محتوا و فرم به طور تنگاتنگي به هم وابستهاند و هرگونه تغيير در محتوا تغيير در فرم را در پي دارد. وقتي اخوان به طور رسمي در فلسفه و ايدئولوژي به باورهاي پيشامدرن رجعت نمود، فرم شعرش نيز به پيروي از محتواي فلسفي به قالبهاي پيشانيمايي بازگشت. بازگشتي كه مُهر پايان بر نوگرايي و آفرينندگي م ـ اميد بود. ادامه دارد |
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |