![]() |
|
شماره207- بروزرسانی پنجشنبه 16/3/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
صادق هدايت
انديشمندي نازك بين وموشكاف، در راه دستيابي به يك جامعه ي آرماني، يا يك "جامعه ي انساني" !
مهندس سهراب مژده
سرمستي من از آنست كه در خاكي روييده ام، كه تو در آن، همچو گلي شكفته اي! (س- م)
بر روي يقه ي هدايت در اين تصوير، جمله ي زيرين كلك شده است: رنجت به من بگوي دردت، بدست خوره رها مكن!
هدايت، نويسنده ي ويژه ايست. ويژگي او در لطافت تنومند لابيرينت هاي روحي اوست. من هر بار كه بدرون او سفر مي كنم، به بينهايت پاكي دست مي يابم. دراين آفريده ي زيباي هستي، لمس مرزهاي بي نهايت خوبي، آسان نمي نمايد.
آنچه در هدايت همانند خورشيد ميدرخشد، عشق و احترام او نسبت به "فراموش شدگان" پهنه ي هستي است. نويسنده ي اين سياهه، در اينجا به معرفي يكي از كارهاي ادبي- اجتماعي بسيار با ارزش هدايت مي پردازد، زيرا علاقمند است كه جوانان عزيز ميهن ما بدانند كه براستي بر دوش چه غولهاي انديشه اي جاي گرفته اند، تا بدينگونه به مسئوليت تاريخي خويش براي حفظ و حراست فرهنگ ايران آگاه تر وپركوش تر باشند، و در راه انساني كردن جامعه، با تمامي قواي خويش بكوشند، و از سوختن در حريق عشق، كوچكترين هراسي به دل راه ندهند.
در ضمن قابل ياد آوري است، كه اثر زيباي مورد بحث، كه "آب زندگي" نام دارد، براي اولين بار، در اوايل سالهاي دهه ي 30 شمسي، در چندين شماره، در ارگان مركزي حزب توده ايران، روزنامه "مردم" به چاپ رسيده است.
نبشته ي هدايت، با شناخت بي پاياني كه او از زبان پارسي دارد، به حدي جذاب است كه ترجيح ميدهم شما خوانندگان عزيز را با او در يك فضاي خودي (intimo)، تنها بگذارم! دوستدار شما سهراب مژده
"آب زندگي" اثر صادق هدايت
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيشكي نبود. يك پينه دوزي بود، سه تا پسر داشت: حسني قوزي، حسيني كچل و احمدك. پسر بزرگش حسني دعا نويس و معركه گير بود، پسر دومي حسني همه كاره و هيچكاره بود، گاهي آب حوض مي كشيد، يا برف پارو ميكرد، و اغلب ول ميگشت. احمدك از همه كوچكتر، سري براه و پائي براه بود و عزيز دردانه باباش بود، توي دكان عطاري شاگردي ميكرد و سرماه مزدش را مي آورد به باباش ميداد. پسر بزرگها كه پا بجايي نداشتند و دستشان پيش پدرشان دراز بود، چشم نداشتند كه احمدك را ببينند.
دست بر قضا زد و توي شهرستان قحطي افتاد. يك روز پنبه دوز پسرهايش را صدا زد و بهشان گفت:" ميدونين چيه"، راس و پوس كندش اينه كه كار و كاسبي من نميگيره، توي شهر هم گروني افتاده، شما ها هم ديگه از آب و گل در اومدين و احمدك كه از همه تون كوچكتره ماشاالله پونزده سالشه. دس خدا بهمراتون، برين روزيتونو در بيارين و هر كدوم يه كارو كاسبي يم ياد بگيرين. من اين گوشه واسه خودم يه كروكري ميكنم. اگه روز و روزگاري كاروبارتون گرفت و دماغتون چاق شد كه چه بهتر، به منم خبر بدين وگرنه بر گردين پيش خودم، يه لقمه نون داريم با هم ميخوريم."
بچه ها گفتند:"چشم بابا جون"
پينه دوز هم، بهر نفري يك گرده نان و يك كوزه آب داد و رويشان را بوسيد و روانه شان كرد.
سه برادر راه افتادند، تا سو بچشمشان بود و قوت بزانويشان همينطور رفتند و رفتند تا اينكه خسته و مانده سر يك چهار راه رسيدند. رفتند زير يك درخت نارون نشستند كه خستگي در بكنند، احمدك از زور خستگي خوابش برد و بيهوش و بيگوش زير درخت افتاد. برادر بزرگها كه با احمدك هم چشمي داشتند و بخونش تشنه بودند، ترسيدند كه، چون از آنها با كفايت تر بود، سنگ جلو پايشان بشود و بكارشان گراته بيندازد. با خودشان گفتند: " چطوره كه شر اينو از سر خودمان واكنيم؟"
كت هاي او را از پشت بستند و كشان كشان بردند توي يك غار دراز تاريك انداختند.
احمدك هر چه عز و چز كرد بخرجشان نرفت و يك تخته سنگ بزرگ هم آوردند و در دهنه غار انداختند. بعد هم به پيرهن احمدك خون كفتر زدند، دادند بيك كاروان كه از آنجا ميگذشت و نشاني دادند كه آنرا به پينه دوز بدهد و بگويد كه احمدك را گرگ پاره كرده، و راهشان را كشيدند و رفتند سر سه راه و پشك انداختند، يكي از آنها بطرف مشرق رفت و يكي هم بطرف مغرب.
***
از آنجا بشنو كه حسني با قوز روي كولش رفت و رفت تا همه آب و نانش تمام شد، تنگ غروب از توي يك جنگل سر در آورد، از دور يك شعله آبي بنظرش آمد. رفت جلو ديد يك آلونك جادوگر است. به پيرزني كه آنجا نشسته بود سلام كرد و گفت: "ننه جون! محض رضاي خدا بمن رحم كنين. من غريب و بي كسم، امشب اينجا يه جا و منزل بمن بدين كه از گشنگي و تشنگي دارم از پا در مييام."
ننه پيروك جواب داد:" كييه كه يه نفر بيكار و بيعار مثه تو قوزي رو مهمون بكنه؟ اما دلم برايت سوخت، اگه يه كاري بهت ميگم برام بكني تو رو نگه ميدارم."
حسني هولكي گفت:" بچشم، هر كاري كه بگين حاضرم."
"- از ته چاه خشكي كه پشت خونمه، يه شمع اون تو افتاده، بيرون بيار، اين شمع شعله آبي داره و خاموش نميشه."
پيرزن باو آب و نان داد و بعد هم با هم رفتند. پشت آلونك حسني را توي يك زنبيل گذاشت و ته چاه كرد. حسني شمع را بر داشت و به پير زن اشاره كرد كه بالا بكشد. پير زن ريسمان را كشيد، همينكه دم چاه رسيد دستش را دراز كرد كه شمع را بگيرد. حسني را ميگوئي شكش ورداشت و گفت:
"- نه حالا نه. بگذار پام رو زمين برسه آنوقت شمع رو ميدهم."
پير زنيكه اوقاتش تلخ شده، سر ريسمان را ول كرد، حسني تلپي افتاد پائين. اما صدمه اي نديد و شمع ميسوخت، ولي بچه درد حسني ميخورد؟ چون ميديد كه بايد توي اين چاه بميرد. تو فكر فرورفت و بعد از جيبش يك چپق در آورد و گفت:" آخرين چيزيس كه واسم مانده!" چپقش را با شعله آبي شمع چاق كرد و چند تا پك زد. توي چاه پر دود شده، يكمرتبه ديد يك ديبك سياه و كوتوله دست بسينه جلوش حاضر شد و گفت:
"- چه فرمايشيه؟"
حسني جواب داد:" تو كي هسي؟ جني، پري هسي يا آدميزادي؟"
"- من كوچيك و غلام شما هسم."
"- اول كمك كن من برم بالا، بعد هم پول و زال و زندگي ميخوام."
ديبه حسني را كول كرد و بيرون چاه گذاشت بعد بهش گفت:
"- اگه پول و زال و زندگي ميخواهي اين راهشه، برو بشهري ميرسي و كارت بالا ميگيره، اما تا ميتوني از آب زندگي پر هيز بكن!" و با دستش بطرفي اشاره كرد. حسني دستپاچه شد، شمع از دستش ول شد و دو باره افتاد توي چاه. نگاه كرد ديد ديبكه غيبش زده، مثل اينكه آب شده و بزمين فرو رفت.
حسني توي تاريكي از همان راهي كه ديبكه بهش نشان داده بود همين طور رفت. كله سحر رسيد بيك شهري كه كنار رودخانه بود. ديد همه مردم آنجا كورند. پاي رودخانه گرفت نشست، يكمشت آب بصورتش زد و يكمشت آب هم خورد. از يكنفر كور كه نزديكش بود پرسيد:
"- عموجان! اينجا كجاس؟"
او جواب داد:" مگه نميدوني اينجا كشور زر افشونه؟"
حسني گفت:" محض رضاي خدا من غريبم از شهر دور دسي مييام، راه بجايي ندارم. يه چيز خوراكي بمن بده؟"
آنمرد جواب داد: " اينجا بكسي چيز مفت نميدن. يه مشت از ريگ اين رودخونه بده تا نونت بدم."
حسني دست كرد زير ماسه رودخانه، ديد همه خاك طلاست. ذوق كرد، يك مشت بآن مرد داد و نان گرفت و خورد و توي جيبهايش را هم پراز خاك طلا كرد و راهش را كشيد و رفت طرف شهر. همينكه رسيد، ديد شهر بزرگي است، اما همه شهر مثل آغل گوسپند گنبد گنبد رويهم ساخته شده و مردمش چون كور بودند يا در شكاف غارها و يا زير اين گنبد ها زندگي ميكردند، شب و روز برايشان يكسان بود، و حتي يك دانه چراغ در تمام شهر روشن نميشد. اعلان هاي دولتي و رساله ها با حروف برجسته روي مقوا چاپ ميشد و همه مردم با قيافه هاي اخم آلود گرفته و لباسهاي كثيف بد قواره و چشمهاي ورم كرده مثل كرم در هم ميلوليدند. از يكنفر پرسيد:
"-عموجان! چرا مردم اينجا كورن؟"
آن مرد جواب داد:"- اين سرزمين خاكش مخلوط با طلاس و خاصيتش اينه كه چشمو كور ميكنه. ما چشم براه پيغمبري هسيم كه ميباس بياد و چشمهاي ما رو شفا بده. اگر چه همه مون پرمال و مكنت هسيم. اما چون چش نداريم آرزو مي كنيم كه گدا بوديم و ميتونسيم دنيا را ببينيم. باينجهت خجالت زده گوشه شهر خودمون مونده ايم."
حسني را مي گوئي چشده خور شد. با خودش گفت: " اينارو خوب ميشه گولشون زد و دوشيد، خوب چه عيب داره كه من پيغمبرشون بشم؟" رفت بالاي منبر كه كنج ميدان بود و فرياد كشيد: "- آهاي مردمون! بدونين كه من همون پيغمبر موعودم و از طرف خدا آمدم تا بشما بشارتي بدم. چون خدا خواسه كه شما رو بمحلت امتحون در بياره، شما رو از ديدن اين دنياي دون محروم كرده تا بتونين بيشتر جستجوي حقايقو بكنين و چشم حقيقت بين شما واز بشه. چون خود شناسي خدا شناسيس. دنيا سرتا سر پر از وسوسه شيطوني و موهوماته، همونطور گه كفتن: ديدن چشم و خواستن دل. پس شما كه نمي بينين از وسوسه شيطوني فاغ هسين و خوش و راضي زندگي ميكنين و با هر بدي ميسازين. پس بردبار باشين و شكر خدارا بجا بيارين كه اين موهبت عظما رو بشما داده! چون اين دنيا موقتي و گذرندس. اما اون دنيا هميشگي و ابديس و من براي راهنمايي شما اومدم."
مردم دسته دسته باو گرويدند و سر سپردند، و حسني هم براي پيشرفت كار خودش هر روز نطقهاي مفصلي در باب جن و پري و روز پنجاه هزار سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از اينجور چيزها برايشان ميكرد و نطقهاي او را، با حروف بر جسته، روي كاغذ مقوائي ميانداختند، و بين مردم منتشر ميكردند. ديري نكشيد كه همه اهالي زرافشان باو ايمان آوردند، و چون سابقا، اهالي چندين بار شورش كرده بودند و تن به طلاشوئي نميدادند و ميخواستند كه معالجه بشوند، حسني قوزي همه آنها را بدين وسيله رام و مطيع كرد و از اين راه منافع هنگفتي عايد پولدارها و گردن كلفت هاي آنجا شد. كوس شهرت حسني در شرق و غرب پيچيد، و بزودي يكي از مقربان و حاشيه نشينهاي دربار پادشاه كوران شد.
در ضمن قرار گذاشت همه مردم مجبور بجمع كردن طلا بشوند و هر نفري از در خانه تا كنار رودخانه زنجيري بكمرش بسته بود. صبح آفتاب نزده ناقوس ميزدند و آنها گروه گروه و دسته دسته بطلا شوئي ميرفتند و غروب آفتاب كار خودشان را تحويل ميدادند و كور مال، كور مال، سر زنجير را ميگرفتند و به خانه شان بر ميگشتند. تنها تفريح آنها خوردن عرق و كشيدن بافور شده بود و چون كسي نبود كه زمين را كشت و درو بكند با طلا غله و ترياك و عرق خودشان را از كشورهاي همسايه ميخريدند. از اين جهت زمين باير و بيكار افتاده بود و كثافت و ناخوشي از سر مردم بالا ميرفت.
گرچه، در اثر خاك طلا، چشمهاي حسني اول زخم شده و بعد هم نا بيناشد، اما از حرص جمع كردن طلا خسته نمي شد. روزبروز پيازش بيشتر كونه ميكرد و مال و مكنتش در كشور كوران زياد تر ميشد، و در همه خانه ها عكس بر جسته حسني را بديوارها آويزان كرده بودند. بالاخره حسني مجبور شد كه يك جفت چشم مصنوعي بسيار قشنگ بچشمش بزند! اما در عوض روي تخت طلا ميخوابيد و روي قوزش داده بود يك ورقه طلا گرفته بودند و توي غرابه هاي طلا شراب ميخوردند و با دستگاه وافور طلا بافور ميكشيدند و با لوله هنگ طلا هم طهارت ميگرفت و شبي يك صيغه برايش ميآوردند و شكر خدا را ميكرد كه بعد از آنهمه نكبت و ذلت به آرزويش رسيده است.
پدر و برادرها و زندگي سابق خودش، وحتي خواهشي كه پدرش از او كرده بود، همه بكلي از يادش رفت و مشغول عيش و عشرت و خود نمائي شد.
حسني را اينجا داشته باشيم به بينيم چه بسر برادر كچلش حسيني آمد. خرداد ماه 1387- بخش اول/ سه بخش
پايان بخش اول – داستان "آب زندگي"، اثر صادق هدايت
|
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |