![]() |
|
شماره210- بروزرسانی پنجشنبه 23/3/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
آغازي ديگر بحران در سوسيال دموكراسي اروپا عليرضا شجاع
1 ـ كارآمدي يا ناكارآمدي سوسيالدموكراسي در اروپا بحثي ريشهدار است. در اوايل قرن بيستم و در كوران مبارزات چپها در اروپا و خصوصا در آلمان، بحثهاي زيادي در خصوص شيوهي فعاليت سياسي چپها در نظام سرمايهداري جريان داشت. با شكست رزا لوكزامبورگ و ماركسيستهاي انقلابي در آلمان و پيروزي لنينيستها در روسيه و برپايي شوروي، اختلافنظرها به جدايي انجاميد و سوسيالدموكراتها در محاق قرار گرفتند. موج افترا و لعن و توهين كه از اردوگاه شوروي نثار سوسيالدموكراتها ميشد، آنها را درون گروهها و محافل فكري كوچكتر حبس كرد. در چنين شرايطي سوسيالدموكراتها دنبال محلي براي پياده كردن تزهاي خود بودند و اسكانديناوي و كشورهايي چون سوئد پذيراي اينان شدند. دوران سياه فاشيسم در اروپا بيش از هركس چپها را تار و مار كرد و پس از پايان جنگ از قدرت و شكوه سوسياليستها در اروپا چيزي جز خاطره باقي نمانده بود. ديگر نه نشاني از بينالملل سوسياليستي بود و نه يادي از اتحاديههاي كارگري انقلابي. چپ در اروپا تا دههي هشتاد عبارت بود از احزاب كمونيست وابسته يا دنبالهروی شوروي كه در توفانها جدامانده از پايگاه اجتماعي خويش، اينسوي و آنسوي ميشدند. و نیز احزاب «خائن» و «مرتد» سوسياليست (از نظر وابستگان شوروي) كه در دولتهاي ائتلافي شركت ميجستند و مدلهايي چون دولت رفاه را پياده ميكردند، و گروههاي كوچكتر اكولوژيست، فمينيست و آنارشيست. شوك فروپاشي شوروي نيز بيش از آنكه شوكي مثبت در جهت همگرايي، بازيابي و بازسازي چپ باشد، تا به اينجا بيشتر شوكي رخوتانگيز نشان داده است. شوكي كه نتيجهاش سرخوردگي و يأس در ميان سالخوردگان چپ و سردرگمي در ميان جوانان چپ بوده است. كارآمدي يا ناكارآمدي سوسيالدموكراسي در اروپا و در طول قرن گذشته از سوي بسياري از تحليلگران و انديشمندان چپ بررسي شده است. در يك طيف اين تحليلگران، بدبيناني بودهاند كه سوسيالدموكراتها را يكسره در خدمت دنياي سرمايهداري انگاشتهاند. كساني كه سوسياليسم را به انحراف كشانده و پيروزياش را به تعويق انداختهاند. از اين منظر سياستهاي سوسيالدموكراتها در اروپا بيش از آنكه در جهت اهداف و چشماندازهاي سوسياليسم باشد، در راه اصلاح و ترميم سرمايهداري عمل كرده است. از نظر ايشان دولتهاي ائتلافي و سياستهايي چون دولت رفاه، توانست سرمايهداريِ در آستانهي فروپاشي و بحراني اروپا را نجات دهد، اعتماد مردم و پرولتاريا به سرمايهداري را بازگرداند، اتحاديههاي كارگري را از خصلت انقلابيشان دور سازد و پايگاه اجتماعي سوسياليستها را به رقيب واگذار كند. در سوي ديگر تحليلگرانياند كه خوشبينانه به اوضاع مينگرند. از نظر اين گروه، با پيروزي لنينيستها در روسيه و در ادامه با سياستهاي انحرافي استالين و ساير سردمداران شوروي، سوسيالدموكراتها در اروپا با وضعيتي عجيب مواجه شدند كه توانستند با هوشياري آن را پشتِ سر بگذارند. در اين ديدگاه سوسيالدموكراتها هم مجبور بودهاند مخالفت اساسي خود را با دولت اقتدارگرا و انحرافي شوروي نشان دهند و اصطلاحاً بگويند كه سوسياليسم اين نيست، و هم از مواضع اساسي ماركسيسم دفاع كنند. به نظر ايشان هرشيوهي ديگري از فعاليت سوسيالدموكراتها به پايان كار آنها ميانجاميد. بنابراين اتخاذ هر راه ديگر باعث از دست رفتن پايگاه اجتماعي سوسياليستها ميشد و دست سرمايهداري را جهت اعمال سياستهاي خود باز ميگذاشت. همچنين ميگويند كه سوسيالدموكراتها بهناچار بايد در مقابل هجمهي احزاب كمونيست و دودستگيها و انحرافاتي كه در اتحاديههاي كارگري ايجاد ميكردهاند نيز مقاومت ميكردند. در اين ديدگاه سوسيالدموكراتها به خوبي توانستند برخي از ايدههاي سوسياليستي را در اروپا جا بياندازند، سياستهاي رفاه و تأمين اجتماعي را پياده و نهادينه كنند، خواستههاي كارگران و جنبشهاي اجتماعي را تأمين كنند و سرمايهداري اروپا را از رفتن به راه آمريكا باز دارند. از نظر اينان سوسيالدموكراتها اروپا را در آستانهي سوسياليسم قرار دادهاند و در اين راه تلاش ميكنند. حركت به سمت برخي اِلِمانهاي دموكراسي مشاركتي در اسكانديناوي از نظر ايشان موفقيت بزرگ سوسيالدموكراتهاست. در كنار اين دو گروه، گروه ديگري از تحليلگران با وجود تأييد برخي موفقيتهاي سوسيالدموكراتها، واقعيت بحران در سوسيالدموكراسي اروپا را نيز ميپذيرند. در اين ديدگاه پذيرفته ميشود كه سوسيال دموكراتها ميبايد در دو جبهه ميجنگيدند و سياستهاي خود را با توجه به اين دو جبهه (شوروي و سرمايهداري) ارائه ميدادند، و نيز اينكه توانستهاند از بسياري جهات اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي، اروپا را از گزند نئوليبراليسم آمريكايي و سرمايهداريِ لجامگسيخته نجات دهند، و همچنين سياستهاي ايشان در بسياري جهات موفق بوده و توانستهاند با ارائهي الگوهاي نوين، اروپا را بسيار بيش از گذشته به سوسياليسم نزديك سازند. با اين وجود ايشان بحران در سوسيالدموكراسي را نيز مطرح ميسازند. در اين ديدگاه بحران مذكور بحراني قديمي است كه از زمان مباحث جاري در ميان سوسياليستهاي آلمان در اوايل قرن بيستم هنوز پابرجاست. از جملهي اين مباحث بايد به چهار بحث زير اشاره كرد كه بيتوجهي، عدم پاسخ صحيح و اتخاذ سياست نادرست از سوي سوسيالدموكراتها در اين مباحث، به بحران كنوني انجاميده است. مباحثي مثل اصلاح و انقلاب و اصلاحات انقلابي، از دست نرفتن خصلتهاي انقلابي اتحاديههاي كارگري در عين پاسخگويي به خواستههاي ايشان، حركت به سمت سوسياليسم بهگونهاي كه به نفي غرض نيانجاميده و به ضد خود بدل نشود (مانند نمونهي شوروي)، و شركت يا عدم شركت در دولتهاي ائتلافي در موقعيتهاي مختلف. از نظر اين گروه، سوسياليسم نيازمند يك بازبيني و بازخواني اساسي است تا در پرتو آن بتواند خود را بازسازي كرده و نقش اساسي خويش را در رابطه با پرولتاريا و جنبشهاي اجتماعي اروپا ايفا كند. آنچنان كه رزا لوكزامبورگ گفت سوسياليسم راهي است پوشيده در مه كه هرروز تازه ميشود. به نظر ميرسد كه اكنون زمانهي مناسبي براي اين منظور است. بحران سوسياليستها در اروپا كه هيچكس منكر آن نيست تنها در پرتو چنين رويكردي است كه ميتواند به عنوان يك بحران مفيد باعث پیش رفتن سوسياليسم شود. 2 ـ انتخابات رياستجمهوري فرانسه که به پايان رسيد و اينبار نيكلا ساركوزي توانست بارديگر سوسياليستها را از رسيدن به كاخ اليزه باز دارد. برخلاف چند انتخابات پيشين، اينبار تا آخرين لحظات پيروزي هيچ يك از دو رقيب قطعي نمينمود و رقابت سختي ميان ساركوزي و سگولن رويال جريان داشت. ساركوزي چهرهاي بود كه برخي اقدامات و اظهارنظرهاي عجيب او، پيروزياش را بسيار دشوار مينمود. در فرانسهاي كه به حقوق بشر و حسن رفتار با مهاجرين ميبالد، ساركوزي كه اتفاقا خود نيز يك مهاجر است، از ايجاد محدوديت براي مهاجران سخن گفت. در جامعهي ضداقتدار، ضداستبداد و ضدسركوب فرانسه، شورشهاي حاشیهنشینان را بهشدت سركوب كرد و در مقام وزيركشور، شورشيان را مشتي اراذل خطاب نمود. و نيز در كشوري كه هميشه مردمانش به ميراث سياسي خويش نيز در كنار ميراث فرهنگي و اجتماعيشان قدر مينهند، پيروزياش در انتخابات را نشانهي پايان ميراث انقلاب مي 1968 قلمداد كرد. همچنين نوع صفبنديها و نيز جريانهاي دو سه سال اخير فرانسه، پيروزي او بر سوسياليستها را ناممكن نشان ميداد. از جمله شورشهاي حاشیهنشینان در فرانسه از جملهي اين اتفاقات است. همچنين اقبال عمومي جامعهي فرانسه به چپها در اين چند سال، كه جداي از پيروزي در انتخابات پارلماني، خود را در رأي منفي قاطع فرانسويان به قانون اساسي اروپا نشان داده بود. در اين بزنگاه تاريخي چپها بار ديگر قدرت خود در جامعهي فرانسه را به رخ كشيدند و با موضعگيري هماهنگ تمامي گروههاي چپ در مقابل اين قانون اساسي، با وجود تمايل و تبليغ تمام احزاب دستراستي و دولت شيراك در مورد اين قانون، مردم فرانسه به قانون اساسي اروپا رأي منفي داده بودند. همچنين اتحاديههاي قدرتمند كارگري، گروههاي دانشجويي و جنبشهاي اجتماعي فرانسه همواره در انتخابات با چپها بوده و رأي آنان در سبد احزاب چپ بوده است. به اينها اضافه كنيد گروههاي آنارشيست و شبهآنارشيست، گروههاي ضدجهانيسازي، فمينيستها، اكولوژيستها و طرفداران محيطزيست و نيز گروههاي كوچك چپ افراطي را كه اكثرا از جوانترها تشكيل يافته و بهدلايل مختلف آراي خود را در سبد گروههاي بزرگتر و عمدهتر چپ ميريزند. اينها بخشيشان همان كسانياند كه پس از پيروزي ساركوزي، به خيابانها ريخته و به آتشزدن ماشينها مشغول شدند، و يا در شورشهاي حاشیهنشینان به شورشيان پيوستند . اما نظرسنجيها نشان داد كه بخش قابل ملاحظهاي از اين جوانان در انتخابات به كسي رأي ندادهاند. يعني با وجود مخالفت آشكار با ساركوزي، حاضر نشدهاند به رويال رأي دهند. بدينترتيب پس از شكست چپها در آلمان و نيز پس از شكست سوسيالدموكراتها در خانهي سنتيشان سوئد پس از هفتاد سال، فرانسه نيز چشمانداز ديگري از بحران سوسياليستها در اروپا بود. در واقع در تمامي اين موقعيتها مردم اروپا نشان دادند كه ترجيح ميدهند به كسي اعتماد كنند كه خود به حرفهاي خود اعتماد دارد و در آنها بدون ملاحظه و راسخ است، ترديد و دودلي ندارد و بدون رودربايستي در جهت آنها تا انتها حركت ميكند. اقبال مردم آمريكاي لاتين به چپها تا حدود زيادي از اين ويژگي در چپهاي آنجا نيز نشأت ميگيرد. در مقابل موضع خانم رويال، كه هيچگاه كاملاً و بهوضوح روشن نشد، ساركوزي با برنامهاي عملگرايانه و با قاطعيت حركت كرد و هيچگاه چون رويال براي رأي دست ائتلاف به سوي بايرو (كه نظراتش به ساركوزي نزديكتر بود تا رويال) دراز نكرد. 3 ـ حدوداً از دههي سي ميلادي به اينسوي، بخش قابل ملاحظهاي از مباحث ماركسيستي، اختصاص به مسايل فرهنگي داشته است. از لوكاچ گرفته تا مكتب فرانكفورت، يكي از دغدغههاي مهم انديشمندان چپ مسألهي رسانههاي جمعي، صنعت فرهنگ و فرهنگ سرمايهداري بودهاست. در كنار اينان، پستمدرنهاي بيرونآمده از دل ماركسيسم نيز از نظرگاههاي ديگري با ديدي انتقادي به فرهنگ سرمايهداري و نظام فرهنگي دوران جديد پرداختهاند. امروز در آغاز هزارهي سوم بسيار بهتر ميتوان در مورد مباحث و چشماندازهايي كه از سوي اين انديشمندان مختلف ارائه شده است انديشيد. گسترش و رواج رسانههاي جمعي و اضافه شدن روز به روز و پيشرفت تكنولوژيك لحظه به لحظهي اين رسانهها، قدرت تلويزيون در تودهاي كردن جوامع و شكلدهي به افكار عمومي، گسترش ماهوارهها، پديدههاي رايانه و اينترنت و گسترش قابل توجه آنها، تكنولوژيهاي جديد ارتباطي نظير تلفنهاي همراه، صنعت تبليغات، صنعت هنر، صنعت مُد و... المانهايياند كه بهراحتي ميتوان آنها را پا در هوا و بيتوجه به ريشهها و جدامانده از يك تحليل كلنگر مورد بررسي قرار داد و در هزارتوهاي تاريك پستمدرنها گُم شد. همچنين به راحتي ميتوان اينها را با چند جمله و آوردن چند فكت از چند كتاب كلاسيك و يا چند جزوهي حزبي، به مباحث انحرافي تعبير كرد. اما در واقع نميتوان اينها را ناديده گرفت. براي تحليل دنياي امروز و براي تعيين چشماندازهاي حركت، ناگزير بايد به اينها توجه كرد و در تحليل آنها را مدنظر داشت. چهكسي ميتواند انكار كند كه دنيا دارد آمريكايي ميشود؟ چه كسي ميتواند قدرت رسانهها و تلويزيون را در جهتدهي به افكار عمومي انكار كند؟ و چه كسي است كه نداند اين رسانهها چگونه در اختيار سرمايهداري و صاحبان سرمايه قرار گرفته است؟ چهكسي ميتوانست تصور كند كه در فرانسهاي كه مردم بهطور سنتي با آمريكاييها مشكل دارند، آمريكاييترين فرد بر كرسي رياستجمهوري نشيند و بعد مثل هنرپيشههاي هاليوود در مقابل دوربين عكاسان فيگور بگيرد و بوسه بفرستد؟ پيروزي نئوليبرالها در انگلستان و آلمان در ذهن چهكسي ميگنجيد؟ نابودي فرهنگ و هنر انتقادي اروپا و آمريكايي شدن فرهنگ و هنر اروپا چگونه قابل چشمپوشي است؟ مگر نه اينكه سينماي معترض و منتقد و ضدجريان اروپا جاي خود را به هاليووديها دادهاست؟ مگر نه اينكه در دور قبلی جشنوارهي كن فيلمهاي آمريكايي غوغا كردند و نشاني از سينماي معترض اروپا نبود؟ و مگر نه اينكه همزمان با ورود ساركوزي به اليزه، پوسترهاي كلاسيك روشنفكرانهي جشنوارهي كن، تبديل به يك پوستر پاپآرت آمريكايي شد؟ كجاست آن ادبيات معترض، آن سينماي منتقد و آن موسيقي انقلابي؟ اضافه كنيد به اينها ناتواني احزاب كلاسيك چپ از كمونيستها تا سوسيالدموكراتها را براي كسب اعتماد عمومي در اروپا. اضافه كنيد اين را كه بخش قابل توجهي از آراي نئوليبرالها در اروپا توسط شعارهاي عوامفريبانه، تبليغات گسترده و پوپوليسم تلويزيوني از درون اتحاديههاي كارگري برداشته ميشود. اضافه كنيد به اينها ناتواني احزاب كلاسيك چپ را در برقراري ارتباط با نسلهاي جوانتر. چنين است كه اينان در گروهها و جنبشهاي ديگري جمع ميشوند، فروم اجتماعي جهاني شكل ميگيرد، جنبشهاي حمله به جهانيسازي سازمان مييابند، آنارشيستها رشد ميكنند و همگي در نبود يك سياست جامع و همبستگي پايدار بياثر ميشوند. امروز بار ديگر اين سخن فراموشناشدني رزا لوكزامبورگ طنينانداز است كه يا سوسياليسم يا بربريت. دوراههي چارهناپذير انسان، امروز بسيار ملموس است. دنيا در آستانه است. آنسو بربريت و جنگ و توحش و دروغ و كشيدن شيرهي جان انسانها، و اين سو آزادي انسان. تنها عمل ماست كه نشان ميدهد دنيا كدامين سوي خواهد رفت. 4 ـ در دنياي كولاژگون، آگاهيهاي گوناگون و اطلاعات و علايق گاه متضاد در كنار هم چيده ميشوند و در نهايت ذهنيت و ديدگاه اشخاص را شكل ميدهند. اين آگاهيها، اطلاعات و علايقِ بيارتباط، مثل يك اثر هنري كولاژ در كنار هم قرار گرفتهاند. با منطقي كه براي هر اثر هنري (هر شخص) تفاوت ميكند. همانند يك كولاژ تركيبياند از زباله، قطعات بيمصرف، وسايل مستعمل، نوشتههاي فلسفي، جملات بيارتباط، اشعار پراكنده، عكسهاي زيبا، رنگهاي گوناگون و فضاهاي تهي. در اين ميان نوع چيدمان و رابطهي اجزاي كولاژ است كه نقش اثر ـ شخص را در متن جامعه و جايگاه او را در نبرد سياسي و مبارزهي انتقادي مشخص ميسازد. يك اثر ميتواند ماهيت پاپآرت بيابد و اثر ديگري با همان اجزا ماهيت انقلابي سوررئال داشته باشد. سازندهي اين اثر، جايگاه فرد (اثر) است در روابط توليد، جايگاهش در نظام مصرف، نوع كالايي كه او مصرف ميكند (عقيدهاي كه مصرف ميكند، دانشي كه مصرف ميكند، مذهبي كه مصرف ميكند، هنري كه مصرف ميكند، عواطفي كه مصرف ميكند و...)، ميزان تأثير تلويزيونها بر او، ميزان بهرهگيري از مُد و باورهاي رايج تبليغشده، نوع و شدت باورهاي سنتي و نيز باورهاي انتقال يافته از خانواده و از جايگاه او در ميان مجموعه اثر (شخص)هاي همگن (گروه جوانان، مهاجران، دانشجويان و...) و نيز انتظاري كه مخاطب از فرد (اثر هنري) دارد. در دنياي كولاژ، هر اثري آنگاه به موفقيتِ پذيرفته ميرسد كه مخاطب (مخاطب و خريدار اثر) از او رضايت داشته باشد. دنياي كولاژ دنياي بازار مصرف است، بازار مصرف هنر. هر كولاژ (اثر هنري/شخص) بايد بتواند مخاطبان بيشتري بيابد. يا به عبارت ديگر بايد با ارائهي يك نمونه كولاژ، تأثيري ژرف در كولاژها (اثرهنري/شخص) گذارد كه منجر به همهگيري و همراهي با اين فرم از كولاژ شود و اشخاص (اثرهنري)، بيشتري با او همراه شوند. حتي اگر يك اثر با منطق ضدكولاژ تركيب يابد و مفهوم نابودي فرم كولاژ و ارائهي يك فرم (نظام) جديد را در خود داشته باشد، بايد در بازار و در ميان مخاطبان فروش رود. آنگاه است كه ميتواند آثارهنري (اشخاص) بيشتري را با فرم (نظام) جديد آشنا ساخته و دگرگوني به سوي اين فرم جديد را عملي نمايد.
|
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |