شماره210- بروزرسانی  جمعه 24/3/1387                             بازگشت به صفحه اصلی

شهري در اعماق وجود

سينا اسكندرزاده

 sina_wolf68@yahoo.com

 

نصف شب بود. در كوچه پس كوچه های خيالم قدم می زدم. به خاطرات دوران زندگی سری زدم . آن وقت ها كه كودكی بيش نبودم و در آغوش پدربزرگ بازی می كردم ، يا شيطنت های بچه گانه دوران مدرسه، خاطرات نوجوانی و اكنون كه دراوان جوانی به سرمی برم . گاها بر سر ما چه می آيد كه گذشته خود را فراموش می كنيم. نوازش مهربانانه مادردر زمان گريه ، خنده های دوست داشتنی پدر در زمان شادی ما و هزاران هزار خاطره ديگر. گاهی اوقات آنقدر دل مشغولی پيدا می كنيم حتی اصول اوليه زندگانی را به باد فنا می سپاريم ، چه بسا خاطرات شيرين دوران كودكی و نوجوانی.

آه،انسان چقدر فراموش كار و سهل انگار است گاهی كه در خلوت خويش به اين موضوعات می انديشم آرزو می كنم كاش پای به عرصه اين دنيای بيكران ننهاده بودم.                

اصلاشهرخيال می دانيد چيست؟ تا كنون در شهر خيال خود سير كرده‌ايد ؟ شهر خيال ، شهری ست در اعماق وجود آدمی كه براساس گذشته خويش سازمان يافته است. من بدانجا سفر كرده ام. به شهر كه وارد می شويد با خط زيبایی نوشته شده به گذشته تان خوش آمديد. هنگام داخل شدن می بينيد همه چيز آن شهر رنگ و بوی گذشته تان را می دهد. اندكی جلوتر روی تابلوی زيبای روياها فلش هايی از گل نيلوفر درست شده و كنار آن نام هايی با رنگ سفيد قيد شده اند. بعد از اندكي معلوم می شود اينان نام خيابان ها هستند. خيابان كودكی ، نوجوانی، جوانی و برای آنان كه پيراهن هايی بيش از من پاره كرده اند خيابان هايی با نام ميانسالی ، كهنسالی...

براي بار اول يافتن خيابان ها سخت است ولی در دفعات بعدی شهر همچو كف دست شناخته خواهد شد. برای من كه اين‌گونه بود . داخل شدم ، پسربچه ای سر كوچه كنار پدربزرگش مشغول بازی بود. با ديدن پدربزرگ حس غريبی به من دست داد . از او پرسيدم: ببخشيد پدر جان در پی كوی كودكی ام می گردم می دانيد كدامین سوی است؟

پدربزرگ نيم نگاهی به نوه اش انداخت روبه من كرد و با تبسمی معنی دار گفت: پسرم اندكي بالاتر سر بريدگي احساسات. تشكر كرده به راه خويش ادامه دادم . ميانه های راه بود . گويی تلنگري بر من زده شد. وای بر من كه آن دو را نشناختم . پسر!! آن پيرمرد پدربزرگت بود و بچه گی خودتو.

سراسيمه برگشتم، هرچه گشتم نبودند گويي همچو قطره ای در اثر گرماي محبت بخار شده اند. كاش زودتر متوجه مي شدم. می دانی چند سال است كه از داشتن پدربزرگ محروم هستم؟ دست اجل خيلی زود او را از ميان ما ربود.طوري كه جای خالی اش هنوز هم در زندگی احساس می شود ولی صد افسوس...

بگذريم، آن طرف‌تر مادری مهربان دست فرزندش را گرفته به مهد كودك می برد. كمی جلوتر پسركی سوار بر ماشين پدالی خود جلوتر از مادر كه با كودكی در كالسكه می آيد در حركت است. سرم را بر می گردانم ، باز همان مادر را می بينم پسرش را در روز اول مهر به مدرسه می برد. همان مادركه پسرش اكنون بزرگ شده با دعايی خير سوي دانشگاه بدرقه مي كند. راحت تر بگويم ، گيج شده بودم گويی  خاطراتم دور من حلقه زده و می چرخيدند . آری، اين زن مهربان مادرم است . اما آن سوی ایام عيد است . من دست پدر ومادر را گرفته و به خريد سال نو می روم، از شادی آن كه قرار است صاحب لباس وكفشی نو شوم در پوست خود نمی گنجم... آه، ای مادر چه به سرتو آمده چرا اين قدر شكسته شده‌اي ؟

بغضی همه وجودم را احاطه كرده بود. تو و پدرهمه جوانی خود را صرف ما كرده ايد. مادر چه مهربانانه نگاهم مي كني! دخترك داخل كالسكه نيز خواهرم است. خواهركم باشد كه كالسكه عمرت هرگز از حركت باز نایستد.

كی بزرگ شدی كه بزرگ شدن تو را نفهميدم ؟ بهتر بگويم من و تو نفهميديم ، ولی پدر ومادر هر ذره رشدمان را با جان و دل احساس كرده وجوانی خويش را صرف ما كرده اند . جوانی كم سرمايه ای نيست...

داخل خيابان ها كه می شوی ، كوچه ها از پس آن ها پيدايند و داخل هر كوچه خانه هايی هستند. از يكی صدای گريه نوزاد تازه متولد شده بر آسمان برخاسته است . از آن ديگری صدايی بلند كه ترانه های كودكانه زمزمه می كند در فضا پيچيده است . يا خنده پسری كه با اسباب بازي های خود بازي می كند .و هزاران هزار، خانه ديگركه همه خاطرات تلخ و شيرين ما را در خود جاي داده است . بد نيست، اگر فرصتی عايدمان شد، سری به آن ها بزنيم . همانا آدمي با ياد گذشته خود شاد شده و پند می گيرد . وقتی لحظاتی  در شهر سپري می كنی  آرزو می كنی  كاش بزرگ نشده همچنان در گذشته می ماندی . افسوس كه دست خود نيست و كاری از خویشتن بر نمی آيد فقط می توان يادش بخيری گفته از آنجا رد شد .

همين طور در شهر سير می كردم ، ناگاه متوجه دو كوی شدم كه نام آن ها در تابلو قيد نشده بود . كوی اول كوی حال (اكنون) وآن ديگری كوی آينده بود. خود از آن‌چه در كوی حال می گذشت آگاه بودم ، نيازی نديدم به آن سري بزنم . بيشتر مشتاق بودم از كوي آينده ديدن كنم . چند قدمي بيش بر نداشته بودم ، احساس غير قابل بیانی مرا از آنجا بيرون كشيد.

ترسی بر اعماق وجودم حاكم شده بود. آگاه شدن از آينده سخت است ، برای من كه اين طور بود. از آينده می ترسيدم، چه بر سر من خواهد آمد؟ عاقبتم چگونه رقم خواهد خورد؟

اگر آينده ناگواری را براي خود می ديدم از زندگی دلسرد شده تا لحظات پايانی عمر در اضطراب به سر می بردم . اگر هم آينده نيكويی را در انتظار خود می ديدم ، امكان داشت كه از تكاپوی و جنگندگی هميشه ام برای به ارمغان آوردن يك آينده زيبا کاسته شود. بدترين كار دنيا را در بيهوده نشستن و دست روی دست گذاشتن می دانم . از عمق دل به اين موضوع اعتقاد دارم كه «آينده ساختنی ست، گرفتنی نيست»

از شهر خيال بازگشتم . مادرم كتاب های درسی مرا از كلاس اول دبستان تا كنون نگاه داشته است. به انباری رفته و سری به آن ها زدم . روی آنان را گرد وغباری پوشانده از همان گرد وغباری كه روی خاطراتم نشسته بود كه با سر زدن به آنان ، زدودم . ورق به ورق آن ها را باز كردم . خاطرات دوران مدرسه در ذهنم تداعی می شد، روز اول مدرسه تا روز آخر.چه زود گذشت همچو چشم بر هم زدن .بابا آب داد ها و بابا نان دادها همچو وزش بادی آمدند ورفتند.

در اين دوران چه كردم ؟ چه می بايستی مي كردم واكنون نكردم ؟ هنوز هم دير نشده، به قول معروف ماهی را هر وقت از آب بگيري تازه است. هنوز جوانم و راه زيادی در پيش رو . اميدوارم وقتی بهار جوانی ام خزان شد و باز هم سري به شهر گذشته ها زدم، افسوس وقت های تلف شده را نخورم .

«نوشتن دفتر خاطرات هنر نيست، مهم ارزش نهفته در وجود آن است كه با مرور تجلی خواهد شد»

به اميد آينده ای نيكو با بهره گيری ازدرس های اتفاقات گذشته ...

 

 

فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید