![]() |
|
شماره211- بروزرسانی یکشنبه 26/3/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
واقعا این بورژوازی ملی کجاست؟
بابک پاکزاد
آقای ع.سهند در مقالهای تحت عنوان "چریک دیروز، نئولیبرال امروز و انقلاب ونزوئلا" ضمن اشاره به ترجمه مقاله "سوسیالیسم برای ونزوئلا" اثر تئودور پتکوف، به درستی تشخیص دادهاند که این مطلب در پی دو مقاله اخیر اینجانب در فرهنگ توسعه درج گردیده است.
دقیق شدن ایشان در پیشینه پتکوف و مواضع امروز او نیز نشان از آن دارد که نوشتهها و ترجمههایم برای آقای سهند واجد ارزش و بررسی بودهاند. اقدام ایشان را نوعی احترام و توجه به آثارم تلقی میکنم.
و اما آن چه از آقای سهند انتظار میرفت آن بود که به جای معرفی نویسنده، پیشینه، مواضع امروز او و ارتباط دادن مواضع امروز او با مواضع دیروزش و در نتیجه مشروعیت زدایی از مقاله "سوسیالیسم برای ونزوئلا"، بیشتر به مفاد و مضمون تئوریک این مطلب بپردازد.
سال های 1970 تا 2008 برای یک سوسیالیست سالهای پرتلاطمی بوده است. آقای سهند! بسیاری از دوستان و رفقای سابق، از درون این دوره پرتلاطم نه تنها سربلند بیرون نیامدهاند بلکه به موجوداتی نظیر پتکوف و یا حتی بدتر تبدیل شدهاند. اگر در مقاله شما، رابطه پتکوف هزار و نهصد و هفتاد با پتکوف دو هزار و هشت روشن میشد مطلب شما حرفی برای گفتن داشت یعنی میتوانستیم نشان دهیم که چگونه انحراف نظری در1970 به فاجعه در 2008 انجامیده است، اما هیچ نکتهای دال بر این موضوع در مطلب شما به چشم نمیخورد و بررسی مقاله را به آینده سپردهاید.
آنچه مهم است این نیست که پتکوف کیست، مهم این است که نقد او چه بوده؟ چه گفته؟ همانطور که خود میگویید این نئولیبرال در آن زمان چریک بوده، آخر او چه دردی داشته که خود را به در و دیوار می کوبیده؟ ناامیدی و تغییر مسیر و اساسا بدل شدن به انسانی از بیخ و بن متفاوت امری است متداول و همهی نحلههای چپ نیز از این موجودات زیاد پروردهاند. چرا میگویم نحلههای چپ این موجودات را پروردهاند؟ همین مقالهای که مورد توجهاتان واقع شده را در نظر بگیرید، ببین در همین مطلب "سوسیالیسم برای ونزوئلا" پتکوف انقلاب کوبا را چگونه توصیف میکند و بعد به چه روزی میافتد و در کتابی که در سال 2008 نوشته درباره کاسترو و چاوز چه میگوید. واقعیت این است که ما نمیتوانیم عدم توانایی احزاب کمونیست در پاسخ دهی مناسب به چالشهای عصر خود را نادیده بگیریم و همه چیز را به گردن فشار خارجی و امپریالیسم و تبلیغات و عوامل داخلی و... بیاندازیم. به خاطر داشته باشیم که پتکوف و نظایراو انسانهایی بوده اند که حاضر بودند جان خود را فدا کنند و بعد...
در مقاله پتکوف فرازهای درخشانی وجود دارد.او میگوید:
"مهمتر آنکه تمایل رشد آگاهی بورژوازی به ظاهر ملی هر روز از ملیگرایی فاصله گرفته و به سرعت به سوی ملی زدایی میل میکند. این طبقه اجتماعی درست نظیر کل بورژوازی نسبت به وسایل ارتباط جمعی بسیار حساس است، رسانههایی که مدام از امپریالیسم و سرمایهداری تعریف و تمجید میکنند، حضور آمریکا، توان بینهایتش در تحت تاثیر قرار دادن اذهان کسانی که وضعیت اجتماعیاشان آنها را در برابر تبلیغات سرمایهداری آسیبپذیر ساخته، تهدید انقلاب جهانی برای مثال کوبا که به شکل ملموسی نشان داد که گسست با وابستگی در رابطه مستقیم با محو سرمایهداری قرار دارد و سر آخر اقدامات امپریالیسم بر خود مقوله آگاهی (عامل ذهنی چیزی فراتر از انعکاس صرف عامل عینی است و میتواند به سهولت فوق العاده دهشتناکی به یک آگاهی کاذب بدل شود) تمام این عوامل به نفع جریان (ملی زدایی) بورژوازی به ظاهر ملی در جریان است."
به عنوان یک تحلیل کجای این حرف غلط است؟ اتفاقا ماجرا در کشور ما بسیار سادهتر است. هر کس در شهر تهران تنها دو دستگاه منزل مسکونی داشته باشد صاحب دهها میلیون تومان (اغلب سر به بیش از چند صد میلیون میزند) است و بدون هیچگونه کار و تولیدی، حداقل ماهی یک و نیم میلیون تومان درآمد بادآورده دارد (البته در مقایسه با کسی که اجارهنشین است). خوب، شما فرد مورد نظر را با آن کارگر نیشکر هفت تپه مقایسه کن که چیزی جز زنجیرهای دست و پایش برای از دست دادن ندارد و در خیابان فریاد میکشد گرسنهایم، گرسنه. توجه کنید که من اصلا صاحبان بنگاههای تولیدی و تجاری کوچک را به حساب نیاوردم و تنها از کسی صحبت کردم که صاحب دو واحد مسکونی است. وقتی یک روزنامه نگار ماهی 300 الی 350 هزار تومان دریافت میکند و اجارهنشین است و باید در محلههای محقر که شایستهی زیست هیچ انسانی نیست همان 300 الی 350 هزار تومان را بابت اجاره پرداخت کند آیا میان این روزنامهنگار و آن فرد یک شکاف بزرگ وجود ندارد؟ آیا زندگی این دو به غایت متفاوت نیست؟ آیا زمینه عینی برای اتحاد میان این دو فراهم است؟ فرزندان کدام یک برای برخورداری از یک فرهنگ آمریکایی امکان مادی بیشتری دارند؟ کدام یک پتانسیل انقلابی دارند و کدام یک پتانسیل برای غرغر کردن؟
و اما بورژوازی ایران و نهادهای مربوطه به موضوع چگونه مینگرند. اتاق بازرگانی و خانه صنعت و معدن (خلاف دوستان ما) دارای شم تیز طبقاتیاند.اینان از همان سطوح خرد یعنی همان تجار و تولیدکنندگان خرد، اصلاحات دست راستی خود در اقتصاد ایران را به کرسی نشاندهاند. نمونهی آن ابتدا خارج کردن کارگاههای زیر پنج نفر و سپس خارج کردن کارگاههای زیر ده نفر از شمول قانون کار بود. بدیهی است که امروز در واحدهای تولیدی کوچک، استثمار چهرهای بس خشن تر دارد.
من بر این باورم که در هیچ نقطه دنیا امکان پول درآوردن برای پولدارها به این آسانی نیست. بسیاری از صاحبان سرمایه، زندگی و خانوادهاشان در اروپا و آمریکا و کانادا است اما در ایران بیزینس میکنند، اینان اصلا قادر نیستند در مناسبات اروپایی و مدرن کار کنند. اینان همان طبقاتی هستند که از اقتصاد غارتگری مبتنی بر نفت ایران بهرهمند میشوند. واقعا این بورژوازی ملی شما کجاست؟ کیست؟ کدام نماینده سیاسی و مطبوعاتی را در ایران دارد؟ قدرت و وزن آن چقدر است؟ این سرمایهداری ملی کجاست که اتحاد با او تناقض نمیآفریند و دردسر ساز نیست؟
اگر می بینی که چاوز تمام کسبه و تجار و تولید کنندگان خرد را به حزب سوسیالیستاش فرا میخواند اولا آنجا ونزوئلا است و ما چیزی درباره فاصله طبقاتی این اقشار با طبقه کارگر نمیدانیم، دوما آن که؛ قدرت در دستان حامیان طبقه کارگر است و به این ترتیب آنان میتوانند ضمن اعمال خواستههای خود از درغلطیدن این اقشار به سوی ضد انقلاب جلوگیری کنند، اما در زمانی که قدرت در دست حامیان طبقه کارگر نیست و اختلاف طبقاتی نیز میان این اقشار و طبقه کارگر به طرز وحشتناکی افزایش یافته تکلیف چیست؟
در عین حال اگر در ایران زندگی میکردید برایتان اظهر من الشمس بود که این طبقات هیچ تمایلی به اتحاد یا ائتلاف با یک حزب سوسیالیست یا کمونیست ندارند. آنها هر روز به آمریکا گوشه چشم نشان می دهند و آمریکا نیز آنها را هلویی که آمادهی بلعیدن است تلقی میکند، چنان که امروز دیگر برنامه های VOA کمتر بر این اقشار متمرکز است و کار روی آگاهی طبقه کارگر را در دستور قرار داده و مهندسی روی آن را آغاز کرده است.
آقای سهند! شما در حالی مساله ائتلافی فراگیر را مطرح میکنید که چپ ما حتی قادر نبوده است در اعتراضات کارگری نقش مهمی را ایفا کند و نتوانسته طبقه کارگر را متشکل کرده و یا حتی نفوذی جدی در آن داشته باشد.
حزب کمونیست ونزوئلا، حزب چاوز را به مفهوم واقعی حزبی بولیواری تشخیص داد و نه حزبی که بتواند جای حزب کمونیست را اشغال کند و به آن نپیوست. آیا نظر شما این است که به دلیل این که در فلان مرحله تاریخی قرار داریم باید حزب کمونیست در عمل به حزبی ملی دمکراتیک بدل شود یا حداقل کنش آن را به کنشی ملی دمکراتیک تقلیل دهیم؟
|
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |