شماره211- بروزرسانی  یکشنبه 26/3/1387                             بازگشت به صفحه اصلی

«همسایه» در شعرِ نیمایی

بحثی در نشانه شناسیِ ایدئولوژیِ شعرِ امروز

بخش چهارم: منوچهر آتشی

خدامراد فولادی

از حکمرانی نقل کرده اند که به شاعری گفت: آن چه را که من در نیابم چرا باید گفت؟ آیا هرچه را که آن حاکم –و هر که فهم اش در حدِ او باشد در نیابد و یا نپسندد- شعر نیست و نباید گفت؟ بسیاری، امروزه شعرِ نیما را نمی فهمند. و یا نمی پسندند. علتِ نپسندیدنِ شعرِ نیما (نیمایی) تنها نفمیدن نیست. به احتمالِ زیاد، همسو نبودنِ مضمونِ سیاسی و جهان شناختیِ این نوع شعر با علایقِ سیاسی و بینشِ فلسفیِ خواننده ی مفروض است. اینها اما، دلیل نمی شود که نیما نباید مرغِ آمین و برف را می سرود. چرا که بسیاری از فهمِ آن ها عاجزند.

آدمها معمولاً به دلیلِ تربیتِ مدرسی عادت به ساده اندیشی و ساده خواهی دارند. پدیده ها اما، به رغمِ آن چه در ظاهر به نظر می رسند، ساده نیستند. بلکه بسیار پیچیده اند. زندگیِ اجتماعی، یعنی مناسباتی که میانِ افرادِ انسانی برقرار استِ، بسیار پیچیده و در هم تنیده است. هنرمند فرارفته (بریده) از تربیتِ ساده انگارِ اسکولاستیک، مناسباتِ پیچیده ی انسانِ مدرن را در هنرش بازتاب می دهد. تنها انسان های تربیت یافته با اندیشه های مدرن و معاصر اند که تواناییِ ایجادِ رابطه با چنان هنری را دارند. گو که اینان کمیتِ بالایی نیستند، اما کیفیتِ درک شان بسیار بالاست.

شاعرِ روزگارِ ما نمی تواند شعری بگوید که برای انسانِ قرنِ پانزدهم قابلِ فهم باشد. و اگر شاعری پیدا شود که چنان شعری بسراید که با سلیقه ها و معیارهای چنان انسانی همسو باشد، آن دیگر شعرِ معاصر ما نیست. امروز همسو با تکاملِ تکنولوژیک و مناسباتِ منتج از آن جامعه ی بشری به شدت پولاریزه و طبقاتی شده است. شعر نیز به مثابه شکلی از بیانِ فرهنگیِ مناسباتِ این جامعه ، ناگزیر –چه شاعر به آن گردن نهد یا نه –خصلتی پولاریزه (جانبدار، سوگیر) و طبقاتی دارد. حاشا کردنِ خصلتِ طبقاتیِ هنر، پنهان کردن عامدانه و آگاهانه ی جهت گیریِ سیاسی-  طبقاتی است.    و این به آن معنی است که هنرمند –یا منتقد- قصد دارد عقیده و نظری را که می داند در میانِ مردم و روشنفکران مقبولیت ندارد، و ناپسند و منفور است، به هر طریقی به آن ها دیکته نماید. و این نوعِ دیکته زیرکانه ترین شکلِ تحمیلِ عقیده است.

مبارزه ی ایدئولوژیک، شکلی از مبارزه ی طبقاتی است. هر زمان که مبارزه ی طبقاتی در جامعه اوج بگیرد. مبارزه ی ایدئولوژیک در اشکالِ مختلفِ تئوریک، هنری و فرهنگی نیز شدت پیدا خواهد کرد. بعد از کودتای 32 و سرکوبِ علنیِ آزادیِ بیان در جامعه، مبارزه با رژیم، در شکل های هنری، به ویژه در قالبِ شعر و به زبانِ «ازوپ» ادامه    می یابد. اگر رژیم توانست اشکالِ علنیِ مبارزه را –در یک مقطع کوتاه- سرکوب کند، اما هرگز نه توانست و نه می توانست، اشکالِ مخفیِ مبارزه را که برای عواملِ ردیاب اش غیرِ قابلِ ردیابی و شناسایی بود سرکوب نماید. برقراریِ سانسور نیز نتوانست قلمِ شاعرانِ نیمایی را به بند کشد. زیرا زبانِ این شعر صریح و علنی گو نیست. شعرِ «کسی که مثلِ هیچکس نیست» هیچ اشاره ی سر راستی به هیچ رژیمی –چه نامطلوب، چه مطلوب- نمی کند. مانندِ مرغِ آمین «می دهد پوشیده خود را بر فرازِ بامِ مردم آشنایی».

اما، رژیم دست روی دست نمی گذارد تا شاعر و هنرمند هر چه دل شان خواست بگویند و بنویسند. او نیز «هنرمندانِ» خود را دارد. یا آن ها را می پروراند. حتا اگر خودِ رژیم این کار را نکند، وابستگی و همسوییِ طبقاتی و ایدئولوژیک این کار را خواهد کرد. این طور نیست که رژیمِ کودتا آگهیِ استخدام بدهد و شاعر و نویسنده ی مزدور استخدام کند تا به نفعِ او و علیه شاعر و نویسنده و روشنفکرِ مترقی شعر و مقاله و داستان بنویسند. اینها خود به خود پیدا می شوند. و به زودی جذبِ نهادهای فرهنگیِ رژیمِ خواهند شد. آب سرانجام گودالِ خود را خواهد یافت. همچنان که گودال سرانجام هر آبِ هرز رونده ای را به سمتِ خود خواهد کشید.

ویژگی شعرِ نیمایی گفتم، تنها در فرم و ساختار نیست، بلکه عمدتاً در طرز بینش و موضع گیریِ ایدئولوژیک –طبقاتی است. از این رو هر شعرِ نوی را نباید شعری نیمایی تلقی نمود. همچنین تاکید شد که وجه ممیزه ی شعرِ نیمایی از غیرِ آن در دو ویژگیِ اساسیِ نیمایی یعنی پوپولیسم (خلق گرایی) و انترناسیونالیسم (در آن دورانِ تاریخی، عمدتاً به صورتِ گرایش به شوروی یعنی قطب مشهور به سوسیالیسم) مشخص       می گردد. و شاعران و نویسندگانِ هوادارِ سلطنت نیز به طورِ روتین با این دو خصوصیت درگیر می شدند.

چگونه شاعری به صرفِ نوسرایی می تواند ادعای نیمایی بودن داشته باشد، در حالی که نه تنها سوسیالیست نبوده، بلکه تمامِ عمر علیه سوسیالیسم، و مشخصاً sovietism (با چهره ی «توده ای») و به هواداریِ سلطنت شعر سروده، اندیشیده و قلم زده است؟

پیش از ادامه ی این بحث در قالبِ مشخص، باید بر این نکته تاکید کنم که: در محدوده ی زمانی-تاریخی این بررسی، مخالفت با sovietsim (شوروی و شوروی گرایی) عمدتاً از چند دیدگاه صورت می گرفت: 1- از دیدگاهِ چپِ ضدِ «شوروی استالینی» که منشأ آن بلشویسمِ تروتسکی بود. چنین مخالفتی به هیچ وجه به معنای آنتی سوسیالیسم و آنتی کمونیسم نبود. 2- از دیدگاه رادیکالِ مائوی: مائوتسه تونگ رهبرِ حزبِ کمونیستِ چین، رهبریِ شوروی پس از استالین را (از 1960 به بعد) رویزیونیست (تجدید نظرگرا در اصول مارکسیسم-لنینیسم)، و شوروی را سوسیال-امپریالیسم ارزیابی می کرد. او معتقد بود که دار و دسته ی خروشچف پس از مرگ استالین قدرتِ سیاسی را با کودتا به دست گرفت و جامعه را از راهِ سوسیالیسم منحرف و سرمایه داری را در شوروی احیا کرده است. بر اساسِ این تز، همه ی احزابِ هوادارِ شوروی، احزابِ رویزیونیست (خائن به مارکسیسم-لنینیسم) قلمداد می شدند.

3- از دیدگاهِ راستِ کمپرادوری-امپریالیستیِ کمپ بورژوازی، چنین دیدگاهی، شورویِ موجود را به معنای و مترادف با سوسیالیسم و کمونیسم، و همه را با برچسبِ استالینیسم مشخص می کرد . در تحلیل های اش مواضعِ ضد کمونیستیِ هیأت حاکمه ی کشورهای سرمایه داری و رژیم های وابسته به امپرالیسم را تبلیغ می نمود. این نوعِ برخوردی شاملِ طیفِ وسیعی از متفکران و قلم به دستانِ وابسته به بورژوازیِ لیبرال و وابستگانِ رژیم های زیرِ سلطه ی امپریالیسم می شد. در ایران به دلیلِ وسعتِ نفوذِ ایده های سوسیالیستی-که ناشی از کارکردهای تبلیغی- ترویجی گسترده ی حزبِ توده بود- ،آنان که نمی خواستند یا به لحاظِ ضعفِ دانشِ تئوریک نمی توانستد به طور مستقیم ایده های سوسیالیستی را به چالش بکشند، به عملکردهای استالین و «استالینیسم» حمله می کردند. به این ترتیب بسیاری از نویسندگان و شاعران زیر لوای مبارزه با دیکتاتوریِ استالینی، و محکوم کردنِ «پرده ی آهنین» از رژیم ارتجاعیِ شاه حمایت می کردند و حتا رژیمِ شاه را مترقی تر از نظامِ شوروی قلمداد می کردند.

حال به بحثِ خودمان برگردیم: یکی از شاعرانی که در محافلِ هنری-شعری به شاعرِ نیمایی شهرت یافته منوچهر آتشی است. آتشی هم خود را شاعری نیمایی می داند (می دانست). در حالی که بجز نوپردازی هیچ یک از مشخصه های اصلیِ شعرِ نیمایی در سروده های او مشاهده نمی شود. برعکس، او شاعری عمیقاً ضد نیمایی بود. آتشی شاعری به شدت Antisovietist، مخالفِ دو آتشه –ومادام العمرِ- سوسیالیسم، سلطنت طلب و گذشته گرا بود. شعرِ او گواهِ این مدعاست. مانندِ هر شاعرِ صاحب ایده و مسلکی آتشی شعرهای مانیفست وار دارد، که ما را از مراجعه به همه ی            شعر های اش برای شناختِ او بی نیاز می کند. این شعرها که در مقاطعِ مختلفِ  زندگی اش سروده شده اند، از خصوصیاتِ مشترکی برخوردارند که همان      خصوصیت های پیش گفته است. مجموعه ی «آوازِ خاک» اعلامِ حضورِ جدیِ آتشی در عرصه ی شعرِ سیاسی و نیز ورودِ Antisovietism برای نخستین بار به قلمرو شعرِ نوگرا است. این مجموعه در واقع واکنش علیه شاعرانِ «توده ای» (نیمایی) است. شعرِ «آوازِ خاک» از همین مجموعه، برابر نهادِ ایدئولوژیکِ شعرِ نیمایی است. شاعرانِ نیمایی –نیما، اخوان، فروغ و چند شاعرِ توده ای دیگر، همسایه و باغِ همسایه را نمادِ جامعه ی آرمانیِ خویش (جامعه ی سوسیالیستی) قلمداد نموده اند. نیما، مرغِ امین گوی مردم است که دل اش سخت گرفته است از این میهمان خانه ی مهمان کشِ روزش تاریک- و نوبتِ روزِ گشایش را در پیِ چاره بمانده. او تنها آلترناتیوی که برای میهمان خانه ی مهمان کش می شناسد کشتگاهی نظیرِ کشتگاهِ آبادِ همسایه است. اخوان داستان گو و مرثیه خوانِ باغ بی برگی و میوه های سر به گردون سایِ اینک خفته در تابوتِ پستِ خاک است. و پیش از آن که به عقب گردِ فکری-فلسفی رو بیاورد، با روحِ باغِ شادِ همسایه گپ و گفتِ چاره اندیشانه داشت. فروغ که دل اش برای باغچه می سوخت و نگرانِ ستاره های کوچکِ بی تجربه ای بود که از ارتفاعِ درختان به خاک می افتاد، و از تصوّرِ بیهوده گیِ اینهمه دست و تجسّم بیگانه گیِ اینهمه صورت می ترسید، خواب یک ستاره ی سرخ را دیده بود که باید از آسمان توپخانه در شبِ آتش بازی می آمد و سفره را می انداخت و همه چیز را به عدالت میانِ همه گان قسمت می کرد.

آتشی در تقابل با چنین اندیشه و آرمان های برابری طلبانه ای است که «آوازِ خاک» را انتشار می دهد. «دشت» جامعه ی خودی (ایرانِ عصر پهلوی) است که «با حوصله ی وسعتِ خود زخمِ سُم ها را تن می دهد و می ماند». آنچه از دور «آب و آبادی و باغ» می نماید، سراب است که «تصویرِ درختانِ بلند در بلورِ خود می رویاند» و «]انقلاب[ گردبادِ ]ویرانگری[ است/که به تازنده سواری می ماند». آتشی مانند هر «وطن پرست» دیگر، از زبانِ مردم سخن نمی گوید، -او با مردم و درد و رنج شان کاری ندارد- بلکه از زبانِ خاک با همگنانِ خویش سخن می گوید. در مجموعه ی آوازِ خاک، و       مجموعه های بعدی اش، آتشی نشان داد چه پتانسیلِ عظیمی ازضد انقلابیگریِ سیاسی و گذشته گراییِ ایدئولوژیک در او نهفته است. و چه تواناییِ شاعرانه ی رشک انگیزی برای بیانِ درونیاتِ واپس گرای خویش دارد. شعرِ او به همان اندازه که ناب است –و با گذشتِ زمان ناب تر هم می شود- ضد مردمی و ضد چپ هم هست. «دشت/سایه    می رویاند/اهترازِ شنلِ پاره ی آشوب گران/بیرقِ یالِ بلندِ اسبان/هیبتِ شورش و هیهای سواران را/نیشخندی مهلک/چین می اندازد بر چهره ی خشک و پوکش/]و تمسخر و توهین به آرمان گرایانِ چپ (توده ای):[ تا کجا می سپرند؟/گونیِ خالیِ خود را به کدامین اصطبل/می برند/تا بیانبارند این گمشدگان/از پِهنِ خوشبختی؟/این ز ویرانه ی خود بیزاران ]آتشی پذیرفته است که این مملکت ویرانه ای بیش نیست[/سوی پرچینِ کدامین باغ/سوی تاراجِ کدامین ده/نعل می ریزند/راه می کوبند/خوابِ خاشاکم و خاکم را می آّشوبند؟». او نه نیمایی است نه مردم گرا. سخنگوی ارتجاعِ شاهنشاهی است. آن چه می گوید همان اتهام هایی است که شاه به مخالفان اش نسبت می داد: جاسوسِ بیگانه اند، بیگانه پرست اند، آشوب گر و خرابکارند و از این قبیل نسبت های ناروا. خاک پرستان –عنوانِ مجموعه ی آتشی هم آوازِ خاک است- با انسانِ زحمت کشی که بر روی خاک کار و تولید می کند و باید خوب و راحت زندگی کند کاری ندارند. آن چه برای شان اهمیت دارد و حاضرند به خاطرِ آن انسانِ زحمت کش –و مدافعانِ روشنفکرش را- به خاک و خون بکشند، قدرتِ فائقه ی سیاسیِ خودشان است. یعنی در واقع برتریِ طبقاتی شان در هرمِ اجتماعی. این است که هنرمندانِ وابسته به رژیم های ضد مردمی هرگز از زبانِ مردم سخن نمی گویند و به جای آن مدام از خاک و میهن و «مرزِ پرگهر» سخن می رانند.

«آه دورم باد!/رنگ و نیرنگِ بهاران و شفای باران/بانگِ گوش آزارِ سگ های آبادی شان دورم باد!/تاجِ نورانی، بی بارانی/بر سرِ تشنگیِ وحشیِ مغرورم باد/جامعه ی سبزی و شالِ سرخی/پاره بر پیکرِ رنجورم باد». اتهام زدن به مخالف کافی نیست، باید این وضعیت را توجیه هم کرد. باید به مردم راهِ غلط را نشان داد تا دنبالِ «مفسده جویان» و «بیگانه پرستان» راه نیفتند و برای حاکمان دردسر به وجود نیاورند. باید به مردم گفت: به همین زنده گیِ فقیرانه، اما «شرافتمندانه»! در همین سرزمینِ باستانی –اما ویران- بسنده کنید :«خود همین چشمه ی فیاضِ سراب/خود همین پینه ی گز بوته و خار /خود همین شولای عریانی، ما را بس! ]البته او با مردم است نه با خودش و سرمایه داران[!/خود همین معبر گرگان غریب/ روح سربازانِ گمشده جنگ کهن بودن/ خود همین خلوتِ پر بودن از خویش] دست دراز کردن پیشِ ثروتمندِ خودی و با زندگیِ مرتاضانه ی خویش ساختن بهتر است از «فریب آبادی دیگران را خوردن»! /خود همین خالی بی توفان یا توفانی مارا بس! ». و آتشی چنین جامعه ای را در برابر جامعه یِ آرمانیِ شاعران نیمایی قرار می دهد:

«ذهنِ متروکِ بیابانیِ او]چوپان و گله ی انبوهش[ / عشقِ ناممکنِ او، بی سر و سامانیِ او/ مهر و خشم او با کهره و گوساله و میش/ هی هی هی هایش/ شکوه ی روز و شبان نایش/ به پگاه و به پسینگاه غبار افشانی ما را بس!». تمامِ عمر آتشی در راه تبلیغِ حقانیت و برتریِ روستا(زندگی به شیوه ی روستایی) و زندگی به شیوه ی مدرن شهری سپری شد. بورژوازی کمپرادور و اعوان و انصارش دلال و تولید کننده ی همه گونه فرآورده ی دستی و فکری هستند. اینان همه چیز را برای خود، و هیچ چیز را برای دیگران می خواهند. به اعتقاد اینان مرگ خوب است، اما برای همسایه. زندگی به شیوه ی چوپانی و بیابانی برای مردم بهتر است. آن وقت همین ها به فعالانِ جنبشِ کارگری و رهروان بلند نظرِ راهِ سوسیالیسم طعنه می زنند که در جست جویِ «پِهنِ خوشبختی»از«کدامین اصطبل» اند.

کمپرادورهای آن زمان- و اعوان و انصارشان حتا دست و دلبازی لیبرال های امروز را هم نداشتند که اندکی از سود های باد آورده ی هنگفت شان را به چپاول شده گان به عنوانِ بذل و بخشش بازگردانند- ثروت و رفاه برای چند تن (هزار فامیل)، فقر و فلاکت برای همه!، این بود شعار آنها- : «خود همین پینه ی گز بوته و خار/ خود همین شولای عریانی/ به پگاه و پسینگاهِ غبار افشانی،ما را]مردم را[ بس!».

شاعرانِ نیمایی عمری را بر سرِ آن نهادندکه خلافِ این حرف ها را بگویند و در راه تغییر دادنِ چنین مناسباتی مو سفید کردند. و امثال آتشی که خود را نیمایی هم معرفی می کردند، در مقابلِ آن خواست ها و ایده های انسانی می ایستادند و نیماییان را آشوبگر و جست و جوگرِ پِهنِ خوشبختی قلمداد می نمودند.

در« سگِ آبادیِ دیگر» که دشنام آشکاری است به «سربازانِ منهزمِ» «اردوگاهِ اسارت»(توده ای ها و شاعران توده ای) نفرتِ خود را از انقلاب و انقلابیگری و نیز پیامدهای انقلاب اینگونه بیان می کنند:

« در شبِ ساحلی شکاک / شبِ تعقیب/ پنجره ها را باد/ برگ می زد: بوی گل می آید، هوم!/ بوی گل می آید، شاید گلدانی/ از هجومِ من- در پنجره ای ایمن مانده ست/ بانیِ این هوسِ نا میمون کیست؟/ شهر را ویران خواهم کرد/ و درختان را – چون سربازان منهزمی/ پای در ماسه، به اردوگاه اسارت می تاراند/ من می اندیشم/- در پنجره ی بی فانوس/ کز خفایای شبی اینگونه مست و عبوس/ چه هیولایی سر خواهد زد؟/ یورشِ خفاشانِ دخمه ی ظلمت را / چه پرستویی محراب به سقفی خواهد بست؟/..../ روی قایق های غافلِ صیادان/ چه فلق های کبوتر/ - کبوترهای پاک فلق ها/ نتکانده پر/ از غبار رخوتِ کاریزِ سیاهی/ که به خون خواهند آغشت در آفاقِ سحرگاهی/ شبِ شکاکِ ساحل/ گویی اشباحی موذی را با امواج به خشکی می ریخت]اشباحی که از شمال به جنوب(ایران) سرازیر می شدندو [ / بادِ مصروعِ جنوبی]توده ای های مصروع و خرابکار[ /- سگِ بی صاحبِ آبادیِ دیگر]همانها[ / به نیازی شوم/ شنِ نمناکِ کپرهای پوشالیِ بومی ها را/ بو می کرد/ دستِ خونینِ خسوفی، آرام/ ماه را/ سرخ  وکبود/ از کرنِ اسکله می آویخت».

این سروده ها مربوط به اوایلِ دهه چهل است. در آن سال ها آتشی در عینِ حال از نفوذِ ایده های سوسیالیستی در میانِ روشنفکران و نیز نفرتِ آنان از رژیم به خوبی آگاه بود. به همین دلیل عقاید ضد سوسیالیستی و سلطنت خواهانه ی خود را بسیار محتاطانه و در لفافه بیان می کرد. و به اصطلاح یکی به نعل و یکی به میخ می زد. به گونه ای که حتا بسیاری از روشنفکران و کتابخوانان آن زمان او را در زمره ی شاعران ضد رژیم تصور می کردند. حال آنکه او از وابستگان رژیم بود. به طوری که در نوشته ی افشاگرانه ای با عنوانِ «قتل عام قلم و اندیشه»از:گروهِ: آزادی کتاب و اندیشه، انتشار یافته به تاریخِ 1/11/1357 نام منوچهر آتشی جزءِ عناصر سانسورچیِ اداره ی نگارش- وابسته به وزارتِ فرهنگ و هنر- ذکر گردیده است.(وقتی که من به یکی از روشنفکران آن زمان گفتم منظور آتشی از عبدوی جط رضاشاه است و شعر را برای او تفسیر نمودم نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد!).

اگر شاعرانِ ضد رژیم، تعقید و پیچیده گویی را به قصدِ گمراه نمودنِ سانسورچیان به کار می گرفتند، پیچیده گویی آتشی، برعکس، برای گمراه کردن روشنفکران بود. من فکر می کنم هنوز هم هستند کسانی که ادعای چپ بودن دارند و بدونِ واکاویِ شعرِ آتشی، او را در زمره ی «دوستان مردم»به شمار می آورند.

«ای آفتاب! / گفتارم را بلاغتی الهام کن/ و شیوه ی فریفتنی از سراب/ تا خستگانِ نومید را/ گامی دگر به پیش برانم.» (مرا صدا کن – آوازِ خاک). آتشی خوب می دانست ذهنِ مدعیانِ روشنفکری را چگونه با سرابِ شعرهای «مخالف نما»می توان فریفت.

سال ها بعد که آب ها از آسیابِ «چپ» افتاد و نوبت به آسیابِ «راست» رسید و دیگر نیازی به پلتیکِ چپ آوازه افکندن و از راست شدن نبود، در مقدمه ی «گزینه ی اشعار»-1365- با طعنه و کنایه شاعرانِ نیمایی را اینگونه مورد تمسخر قرار می دهد:«من هیاهو بر انگیز نبوده ام. نه دوباره متولد شده ام (طعنه به فروغ) و نه به عرفانِ مطلقِ خاک روی آورده ام... نه عاشق عاشق بوده ام تا شعرهای سوزناک بسرایم و جوانها را خوش آید، نه سیاسیِ سیاسی بوده ام تا در زمره ی نجات دهندگانِ طبقه ی کارگر علمم کنند(طعنه به همه ی شاعران چپ و نیمایی)...فقط شاعر بوده ام».

«تو چرا پنجره را ...» خطابی است مشفقانه و پند آمیز به شاه که پنجره خانه را به روی همسایه(شوروی) نبندد و بگذارد روشنایی و هوای آزاد به همسایه برسد!او به شاه رهنمود می دهد به جای آنکه از موضع ضعف و انفعال با همسایه و «خیلِ اشباحِ خسته»ای که از «جوالِ رویایِ مردمِ همسایه ی ما» همه جا خزیده و برون تاخته اند(که منظورش توده ای ها و «روسوفیل»هایند) برخورد کند، با آنها از پای گاهِ قدرت مواجه شود و دستِ بالا را داشته باشد. آتشی در این شعر تا آنجا که توانسته، و با اعتماد به نفسِ عجیبی Antisovietism هیستریک و خصومت مثال زدنی خود را به حزب توده –و تفکر توده ای- به نحوِ بی سابقه ای- در شعرِ فارسی- نشان داده است. او ضمن مجیز گویی شاه، نظام شوروی را «بوته ی شوم در باغچه ی کوچک همسایه ی ما»، سوسیالیسم را «مرغ نامیمون» و فراگیریِ حزب توده- و گرایش های سوسیالیستی- را در آن سال ها، «پیچک پیر تباهی»خوانده است.

«تو چرا پنجره را بستی؟/ تو چرا آینه را/ -دام لغزنده ترین ثانیه ها/ بر رف ننهادی/ ... / تو چرا ساقه ی رازی را/ - از گلدانِ پنجره ی همسایه/ از ابدیت شاید/ که به سوی تو فرود آمد بشکستی/ تو چرا بی پروا- بی وردِ لبخندی در کوچه ی باد / زیرِ دیوارِ بلندِ باد/ از میانِ خیلِ اشباحِ خسته /- خزیده همه جا / که برون تاخته اند / از جوالِ مردمِ همسایه ی ما/ می گذری/ تو چرا پنجره را بستی/ تو چرا پنجره ی خانه ی ما را/- که درخت نور/ از بر آشفته ترین گوشه ی آن ساقه دوانیده/ بر پنجره ی تشنه ی همسایه ی ما بستی ]پنجره ی همسایه ی ما- به گمان آتشی- تشنه ی درختِ نوری است که در ایرانِ زمانِ شاه از برآشفته ترین گوشه ی این جامعه ساقه دوانیده. و شاه نمی بایست مردمِ همسایه را با بستنِ پنجره ی ارتباط از مزایای آن درخت محروم می کرد [!/ ... / آسمان بوته ی یاسی است که در پنجره ی خانه ی ما رسته ست]این شعر ها را آتشی بعد از «انقلاب سفید شاه» سروده. و لابد این ها مدایحِ باصله در وصفِ آن اقدام بزرگِ شاهانه اند[!/ روی تو ماه بلند/ چشم های تو دو سیاره یِ ژرف سبز/ نام تو خوشه ی شادابی در ظلمتِ برگ/ به شقایق ها آراسته است/ ... / بوته ی شومی در باغچه ی کوچکِ همسایه ی ما رسته است/ که شقاوت را/ دست بردیوار/ به سراپای در و دیوار و پنجره جوشانده ست/ مرغِ نا میمونی/- بی که رو بنماید با جنبش بالی/به سوی ملجاء موهومی/ در گزِ وحشیِ همسایه ی ما خوانده ست]اینها آنتی تزِ شعرِ همسایه گرای نیماو شاعرانِ نیمایی است[/ روحِ سرگردانِ عاشقِ مبروصی است/ کز زمان های گذشته/- شاید/ در خفایای این خانه مانده ست]اشاره ی آتشی به مارکسیسم و گرایش های مارکسیستی و مشخصاً فعالیت های حزب کمونیست و حزبِ توده در گذشته- پیش از 1320 و پیش از کودتا- در این خانه است.) [/پیچکِ پیرِ تباهی-هشدار! / بی خبر]با کار مخفی و غیر علنی/ [ از هر جا می خواهد/ می تواند/ سر برون آرد/ تو چرا پنجره را می بندی؟/ تو چرا شاخه ی جوشنده ی یاسِ ما را/ به عیادت سوی دیوار تمام شهر/ به عیادت سوی بیمار تمام شهر/ سوی بیماری نا میمون هر خانه/ بر نمی انگیزی/]تا اینجا به شاه نصیحت می کند و رهنمود می دهد. و حالا مجیز گویی شاه را می کند: [دست های تو کلیدِ صبح است/ که سوی مشرق می چرخد/ و سپیدی را ]انقلاب سپید را؟[از پس نرده ی سایه روشن/ به سوی پنجره ها می خواند/ چشم های تو به دیوار بلند باغ عشق/ روزن سبزی ست/ ... / چشم های تو / پنجره های بلند ابدیت هستند / تو چرا پنجره را می بندی؟/ تو چرا خوشه ی یاسِ نفس ات را در کلبه ی همسایه نمی ریزی/ پیچکِ هرزه ی نامیمونی را هشدار!/ تو چرا ساقه ی تارنده ی خورشید شفاعت را / سوی هر خانه به پوساندنِ بذرِ وحشت/ بر نمی انگیزی؟ / تو چرا پنجره را می بندی؟/».

دوستی که مبتلا به غده ی مزمن دگماتیسم توجیه گر است می گفت: حالا فکر نمی کنی که حق با آتشی بود؟ (در برخوردش با شوروی و حزبِ توده.) گفتم: پس در آن صورت آن موقع حق با شاه و ساواک هم بود! به علاوه، اینها از موضع ضد کمونیستی به شوروی و حزب توده نگاه می کردند. نه از پایگاه نقد مارکسیستی،و مثلاً مائوی و یا تروتسکیستی.

«مرغ نا میمون»ی که آتشی از آن سخن می گوید، همان مرغ آمین نیمااستکه«بی که رو بنمایدبا جنبش بالی...» از سال ها پیش در این خانه می خوانده است. «بذر وحشتی» که به توصیه آتشی توسط رژیمِ شاه باید پوسانده می شد، نفوذِ اندیشه مارکسیستی در «هرخانه»بود. «بیماری نا میمون هر خانه» بیماریِ فراگیر انقلابی گری؛ مخالفت با رژیم پهلوی و گرایش فزاینده جامعه به سمتِ کنش های رادیکالِ اجتماعی بود. «با این شکسته» حکایتِ آدم متوهمی است که به امیدی واهی روانه ی «سواحل نامکشوف با جلگه های دست نخورده و پشته های سیراب و دره های وحشیِ پر برکت» می شود. اینجا همه ی طعنه ی آتشی متوجه شاعران آرمان گرای نیمایی است که جامعه ی شوروی را جامعه ی ایده آل خود توصیف می کردند. راویِ خیال بافِ وهم زده به سوی سرزمینِ – ناموجودِ- ایده آل به پیش می راند، تا آنجا که:« بر پهنه ی کبود/ کز چارسوی/ آفاق روی آب خمیده بود/ دیگر، مرغانِ پر نشاطِ دریایی/- یادآوران خشکی نزدیک/ گردِ دکل طواف نمی کردند/ و آسمان وحشت غریب/ سنگین، سنگین، سنگین/ بر سینه ام]راوی می گوید[فرود آمد/ اما/ انگشتِ پیرِ قطب نما/ پیوسته با شمال اشارت داشت». راوی دست از گمان بر نمی داردو با سماجت پیش می رود و همچنان با خویشتن خیال می بافد و فکر می کند در سرزمینِ موعود «چه آسمانِ پاکی!/ چه آسمانِ نزدیکی با آب /در آب چه ماهیان رنگینِ چالاکی!/آنجا... / آن سوی آن سواح نا مکشوف/ چه جلگه های بکری/ در انتظار گله ی من خواهد بود/ چه مشک های غلطانی از شیر/ خواهم داشت/ چه .../». راوی متوهم(توده ای فریب خورده) باز هم به پیش می رود و با خیال و رویا سر خود را گرم می کند، با خود می گوید: «ای دل بکوب!/ ... /آن بزم عاشقانه!/زیر درخت های چراغانِ لیل/ آن شیشه های روشنِ ودکا بر میزها/! چه بستری گشوده مرا/ ای دل/!چه عطرها به خود زده این بیوه ی عقیم!». اما، افسوس! آن همه خواب و خیالی بیش نبوده است. شخص خیال باف، سرانجام چیزی جز خلافِ آنچه تصور می کرد نمی یابد: «و ناوهای بسیار/ با بیرق سیاه که هر یک را/ تصویر اژدهایی پیچیده بود / در تپش از باد / پهلو گرفته بودند/ در امتداد ساحل مکشوف/ و روی عرشه ها/ مردان خشمگینی می گشتند/ با گونه های تافته از آفتاب/ و ریش های انبوه/ در چهره های وحشی نا مالوف». این دنیایی بود- به گمان آتشی- که افراد حزبی و شاعران نیمایی در ذهن خود ساخته بودند. البته اشتباه نشود، آتشی هم چنین تصویر و تصوری از آن دنیا را جز در ذهن نساخته بود. این باور از یک شناخت علمی سرچشمه نمی گرفت. نقد آتشی بر «نظام شوروی» نقدی رئالیستی و تجربی و مبتنی بر تئوری علمی نبود. او صرفاً از پای گاهِ هواداری از رژیم شاه چنین تصویری- از سوسیالیسم به طورِ عموم- را ارائه می داد. خاستگاه مخالفت او نفرتِ طبقاتی اش از کمونیسم بود، نه به این دلیل که او دوستدارِ مردم زیرِ سلطه ی ستم شوروی بود. زیرا در این صورت، او می باید پیش از هر کجای دیگر ، با رژیم مستبد و ستمگر ایران درگیر می شد. در هر حال شوروی و سوسیالیسم منتسب به آن ، اگر حتا نه در عمل که در تئوری نمادِ یک جامعه پیش رفته – از لحاظ تاریخی- و برابر- از لحاظ حقوقی و مناسبات اجتماعی، و فاقد نابرابری های جوامع بورژوایی شناخته می شد. و اشخاص متوهم نیز از این دیدگاه به آن گرایش داشتند. نه دوستداران شوروی و نه دشمنان اش- در بیرون از شوروی- آگاهی چندانی از وضعیت درونی آنجا نداشتند. و همه بر حسبِ گمان- و غالباً بر پایه ی دانسته های تئوریک با آن موافق و مخالف بودند. از این رو افرادی نظیر آتشی- آن چنان که بسیاری به خطا تصور می کنند- آگاهانه با شوروی و گرایش های همسو با آن مخالفت نمی کردند. این، غریزه ی طبقاتی آنان بود که وادارشان می کرد با شوروی و کمونیسم مخالفت نمایند. همانگونه که هواداریِ نیماییان از شوروی- و سوسیالیسم- هم منشاء طبقاتی داشت.

«آنان که مرگ را سپری کردند» شعری است علیه و در نکوهش مخالفانِ فعالِ جان بر کفِ رژیم، در ستایش اصلاحات شاه و به ویژه اصلاحات ارضی:«آنانکه بی هراس/ بی عشوه ی تشنجی از وحشت/ به آشتی نشسته با مرگ/ آنان که مرگ را خوابی دراز و  بی رویا انگاشتند/ آنان با مرگ بر غنیمت هستی/ بیعت کردند/ ... / آنان دلاوری را ستری/ بر عورتِ سترونی از شور زندگی/ بر عورت عقیمی از عشق] آیا آتشی نمی دانست آنان عاشق ترین زندگان بودند؟[ / که بی شکوه تر آفاقِ زیستن را/ تنها رنگی/ بهانه مایه ی ماندن میدارد/ می دارند/ ... / من خارِ خشکبوته ی نامِ آنان را]اهانت به اعدامیان زمان شاه[ / آتشگرانِ همت/ هرگز نکرده ام». و سپس توضیح می دهدکه چرا او خواهان چنان مرگی – در راه مبارزه- نیست. زیرا که چشم انداز او از جامعه و از رژیم، سبز و امید بخش است: «از انحنای دور ... آنک/! بارانِ دیر آمده می بارد/ و ساقه های نازک خود را / در شیب های سوخته می کارد/ آنک زمین /- ملول و مفکر / از خواب خشکسالی بر می خیزد] با اصلاحات ارضی شاه[ نبضِ هزاردانه ی پوسیده/ از ترشک و پنیرک/ آهنگِ پر دوامِ روییدنی دوباره می انگیزد/ آنک باران/! با آن که دیر آمده     می بارد / ... / ای خاکِ خوبِ من  !/ای تپه ی شقایق/ ما نیستیم آنان/ که مرگ را رویایی/ آنان که مرگ را سپری/ آنانکه که مرگ را خوابی کردند.»

بیزاریِ آتشی از سوسیالیسم و تاریخگرایی مارکسیستی، و نیز علاقه ی بیش از اندازه اش به رژیم پادشاهی به حدی بود که هیچ دورنمای تاریخی را جز در چارچوب نظامِ شاهنشاهی قابل تصور نمی دانسته. به نظر می رسد او خود را مدافع و حایل تاج و تخت در برابر هرگونه اندیشه ضد سلطنت می پنداشته. محتوایِ غالب شعرهای مجموعه ی آوازِ خاک موید چنین برداشتی است.

فروغ با سرودنِ«کسی که مثل هیچکس نیست» برای نخستین بار در شعرِ معاصر تغییر رژیم از پادشاهی به جمهوری سوسیالیستی را آن هم به شیوه ی قهر آمیز و مسلحانه به عنوان یک خواست سیاسی – اجتماعی مطرح می سازد.

موضوعی که تا آن زمان در تاریخ ادبیات ما سابقه نداشت- دست کم در شعر اینگونه بود. من نمی دانم رژیم تا چه اندازه از ایده های مطرح شده در شعر را جدی گرفت و یا چه واکنشی- در صورت درک موضوع- در برابر آن نشان داد. اما یک مساله باید مسلم باشد. و آن اینکه مضمون شعر دست کم برای هنرمندان و اندیشمندان همسو با رژیم باید قابل فهم بوده باشد. گرچه نمی توانستند آن را به مثابه خواستی علنی و قابل پیگیری مطرح نمایند. فروغ- در چنین حالتی- میتوانست هر حساسیتی را رد کند. اما, در مقابل این تعرض روشنفکرانه به قداست سلطنت- از دیدگاه باور مندان به چنان قداستی- یقینآً آنها نمی توانستند ساکت بمانند. ساواک و پلیس سیاسی شاه, احتمالاً- چون از این موضوع مطمئن نیستم- این مساله ی مهم در تاریخ ادبیات را جدی نگرفتند.منوچهر آتشی که دهه ی چهل و اوایلِ دهه ی پنجاه – تا انقلاب 1357 ، در واقع شاعرِ درباری – اگر نه به طور رسمی و اعلام شده- که به گواهیِ سروده های اش- خود را نشان می دهد، حق پاسخگویی به فروغ ، و این نوع اندیشه گستاخ و سنت شکن را، برای خود محفوظ می دارد. شعرِ«ظهور» پاسخِ یک شاعرِ سلطنت طلب به شاعری جمهوری خواه و سوسیالیست است. «عبدوی جط» شخصیتی است که «دوباره می آید(ظهور می کند) – به کلمه ی دوباره باید توجه داشت. این به آن معناست که عبدو پیش تر بوده است و اکنون، به هر دلیلی ، نیست. این عبدوی جط که پیش از این بوده و اکنون نیست و قرار است در آینده یک بار دیگر ظهور کندکیست؟ داستانی که آتشی تعریف می کند شخصیت موردِ نظر را در طولِ شعر به ما می شناساند. او شخصیت مذهبی نیست. زیرا هیچیک از مشخصات پیشوایان مذهبی را ندارد. در پا نوشتی که آتشی برای معرفیِ عبدویِ واقعی آورده می گوید: «عبدو مردِ شجاعی بود از شتربانان دشتستان که شهرتِ زیاد در شهامت داشت و همه از او حساب می بردند. آخر خوانین محل با حیله در لباسِ دوستی او را کشتند.» چند نفر در تاریخ ما با چنین مشخصاتی وجود داشته اند؟ شجاع بود/ همه از او حساب می بردند، خوانین با حیله در لباسِ دوستی او را کشته اند. به دلیلِ این که شتربان بود- از خانواده ی اصیل و صاحب نام نبود- مردم او را تحقیر می کردند. اگر خیلی دور نرویم، و به افکار آتشی، با توجه به شناختی که از او پیدا کرده ایم، نگاهی داشته باشیم، اولین کسی که به ذهن مان متبادر می شود رضا شاه است. این فعلاً یک حدس است. برای آنکه اطمینان حاصل کنیم که این حدس درست است شعر را می خوانیم: من زیرِ کلمه هایی که ما را به سوی شناختِ آن کس هدایت می کنند.خطِ تاکید کشیده ام: «عبدوی جط دوباره   می آید / با سینه اش هنوز مدالِ عقیقِ زخمِ]زخم خیانت از سوی دوستان[ / از تپه های آن سوی گزدان خواهد آمد/ از تپه های ماسه/ که آنجا، ناگاه / «ده تیرِ » نارفیقان گل کرد ]نارفیقان=دولت های دوست(دوستانِ پیشین) که او را مجبور کردند استعفا نامه بنویسد. کلمه ی استعفا نامه ده حرف است. و شاید به همین دلیل آتشی آن را میان گیومه نوشته است[ / و ده شقایق سرخ / بر سینه ی ِ ستبرِ عبدو گل داد / ... / آیا عقابِ پیرِ خیانت] آیا منظورش از عقابِ پیرِ خیانت استعمارگر پیر انگلیس نیست؟[ / تا زنده تر از هوشِ تیزِ ابلق من بود؟/]و نکته ی مهم و کلیدی شعر: [ آیا «شبان علی» پسرم را هم ؟... ] عبدو(رضاشاه) پسری دارد به نام شبان علی. و نگرانِ عاقبت اوست که مبادا « نارفیقان» او را هم به سرنوشتِ خودش دچار کنند. تا همین جا ، قطعاتِ پازل را کنارِ هم بگذارید تا « عبدو جط» را بشناسید. اگر هنوز شک دارید که رضاشاه است، پس دنباله شعر را بخوانید: ]رضاشاه خوانین و ایل های گردن کش و یاغی را سرِ جا یشان نشاند. خان ها و یاغیان از نام و نیرویِ نظامیِ رضاشاه وحشت داشتند. پس از رفتنِ رضاشاه آنها جانِ تازه ای گرفته اند. و فراموش نکنیم که ایلات و خوانین بعد از 1320 بارها دست به تمرّد و یاغیگری زدند:[/امسال، ایل/بی وحشتِ معلقِ عبدو جط/آسوده تر زتنگه ی دیزاشکن/خواهد گذشت/دیگر پلنگِ برنوِ عبدو/در کُچه نیست منتظر قوچ های ایل ]سرکرده گان و خان ها[/امسال، آسوده تر از گردنه سرازیر خواهید شد/امسال ای قبیله ی وارث!/دوشیزه گانِ عفیفِ مراتع یتیمند!/در حجله گاهِ دامنه ی «زاگرس» ]بختیاری  ها و سایر عشایرِ دامنه ی زاگرس که رضا شاه سرکوب شان کرده بود[/دوشیزگانِ یتیمِ مراتع/به کامتان باد!/در تپه های آن سوی گزدان/در کنده ی تناورِ خرگ ی –از روزگار خون/ماری دو سر به چله لمیده ست ]مار دو سر، کنایه از دو رقیب سنتی استعمارگرِ روس و انگلیس. همین «مارِ دو سر» هم رضا شاه را وادار به استعفا نمود[/.../آیا شبان علی پسرم .../سر شاخه ی درختِ تبارم ]ولیعهد و جانشینِ کنونی[ را بر سینه ی دلاور/ده تیرِ نارفیقان/گل های سرب/نخواهد کاشت؟/]روحِ عبدو (رضا شاه) نگرانِ سرنوشت و آینده ی پسرش است[.../عبدوی جط دوباره می آید ]شاهی با اقتدارِ رضا شاه و از خانواده ی خودش. رضا شاهِ دومی که: این بار فریبِ نارفیقان را هم نخورد[/اما شبان علی/-سرشاخه ی تبارِ شتربانان را ]فراموش نکنیم که گفته اند رضا شاه از خانواده ی اصیل و سرشناسی نبود. دستِ کم در باورِ عوام اینگونه بود.[/ده تیرِ نارفیقان/بر کوهه ی فلزیِ زین خم نکرد ]محمد رضا شاه (شبان علی) یکبار ترور شد اما جان سالم به در برد.[/زخمِ دلِ شبان علی/از زخمِ خونیِ دهگانه ی پدر ]همان استعفا نامه[ کاری تر بود/کاری تر و عمیق تر/اما سیاه/]مردم خانواده ی پهلوی را به دلیل این که رضا شاه بی سواد بود و از اشراف و بزرگان نبود تحقیر می کردند. گویا این ترانه ی عامیانه را برای او ساخته اند: داشت عباسقلی خان پسری، پسرِ بی ادب و بی هنری...[/]مردم می گویند:[ جط زاده را نگاه کن!/این کُرمجی ادای جمازه در می آورد/او خواستارِ «شاتی» زیبایِ کدخداست ]ثریا دختر یکی از خان های بختیاری بود[/-کار خداست دیگر!/.../اما/در کنده ی ستبرِ خرگِ کهن هنوز/مارِ دو سر به چله لمیده ست/با او شکیبِ تشنگیِ خشکِ انتقام ]مارِ دو سرِ استعمار  هنوز در کمین شاه است[/با او سماجتِ گزِ انبوهِ شوره زار/نیشِ بلندِ کینه ی او را/شمشیرِ جان شکارِ زهری ست در نیام ]به گمانِ آتشی آن مار دو سرِ کهن بود که مدام علیهِ شاه توطئه می چید و قصد سرنگونیِ او را داشت[! ]شاه اما، نگهبانِ ایران زمین و پاسدارِ روحِ نیاکان و تخت و تاج است:[ او/ناطورِ دشتِ سرخِ شقایق/و پاسدارِ روحِ سرگردانِ عبدوست/عبدوی جط دوباره می آید/از تپه های ساکتِ گزدان ]پیش تر گفت: از      تپه های آن سویِ گزدان. اینجا می گوید: از تپه های ساکتِ گزدان: به یاد داشته باشیم که رضا شاه به آن سوی مرزها تبعید شد و همانجا مرد. اما جسدش را بعد از مرگ به ایران آوردند و در ایران خاک کردند.[ ]و حالا آتشی می خواهد پاسخِ شاعرانِ سوسیالیست-و به ویژه فروغ- را بدهد:[ در زیرِ ابرِ انبوه می آید/در سالِ آب/در بیشه ی بلند باران/تا ننگِ پرشقاوتِ جط بودن ]عقب ماندگی و توسعه نیافتگی[ را/از دامنِ عشیره بشوید/و عدل و داد را/مثلِ قنات های فراوانِ آب/از تپه های بلند گزدان/در  پهنه ی بیابان جاری کند.»

بسیار شنیده ایم که عوام خصوصاً پیرمردها و پیرزنان می گویند: یک رضا شاهی      می خواهد که چنین و چنان کند. تسمه از گرده ی یاغیان بکشد. تا مملکت را فلان کند. و از این قبیل حرف ها. این آرزویی است که منوچهر آتشی هم دارد. یک رضا شاه دیگر باید بیاید (می آید) تا ننگِ پرشقاوتِ جط بودن را از دامنِ عشیره بشوید. تا مخالفانِ پادشاهی و هواداران جمهوریِ سوسیالیستی را آن گونه که بابِ میلِ بورژوازیِ کمپرادور-و هنرمندان سینه چاک اوست، تار و مار نماید. حال مقایسه و قضاوت کنید. این «رویای پیرزنانی است که دم آخرِ عمر ما را نوید بهروزی از سرِ صدق می دهند»، یا«کسی که مثلِ هیچ کس نیستِ» فروغِ فرخ زاد؟

اما با فروپاشیِ رژیمِ پادشاهی در ایران، نظر و آرمانِ آتشی هم فرو می پاشد. در 1369 او دیگر چشم اندازِ روشنی پیشِ رویِ خود نمی بیند: «سوار بر شعاعِ نگاهِ اسب، رفتم/تا به انتهای جهان برسم/تا به ابتدایِ شیرینِ آن فراز شوم/اینک باز می گردم از انتهای تلخِ جهان/از انتهای جهان/به انتهای جهان بازگشته ام ]یعنی تمامِ این مدت به دورِ خودم چرخیده ام[!.

(چکامه ی بازگشتِ سوگمندانه-گندم و گیلاس).

و در 1372: «تمامِ این سفرِ سخت/تا این چکادِ برفین را/دنبالِ باد آمده ام/دنبالِ      آب هایی که چشمه در عطشی کور داشته اند/.../به لوح زبرجد هم/جز این کلامِ فرسوده –از آن همه نوشته ی موعود- چیزی نمانده است: /«باید دوباره برگردی». (خوابِ مجوس-حادثه در بامداد).

با این همه، او همه ی عمر از دو موضع عقب ننشست: وفاداری به سلطنت و دشمنیِ لجوجانه با انقلاب و انقلابی گری. شعرِ «حدی» سروده ای ست علیه «انقلابِ 57» (حدی=آواز خواندنِ شتربان برای راندنِ شتر): در این شعر آتشی مردم را به شتر بارکشی تشبیه کرده که برای شان فرقی نمی کند چه کسی بر گرده شان سوار باشد و ازشان سواری بگیرد: «مرا چه سود اما/که همان شتر صبور بارکشم/در وادیِ سراب ها و تشنگی و دروغ/و جز سایه ی دراز و بی قواره ی همیشه شلنگ اندازِ خود/تماشاگهی ندارم به سایه روشنِ صبح و غروب/بارم چه کوکنار چه زمرد/نه        می بینمش نه می خواهم ببینمش/و نه احساسش می کنم/و سوارم/چه امیرِ برنا و برومند/چه حرامیِ بد نهادی/می بینمش و می ستایمش/و می برمش به پشت/اگرچه نمی شناسمش/چه آموخته ام از روزگار و کار جز این؟/کینه ی پر آوازه ام؟]کینه ی شتری یا انقلابِ مردمی علیه نظام شاهنشاهی[/یک بار در من بیدار شد ]در 1357[/غریدم و کف به لب آوردم و هجوم بردم/امیر و حرامی هر دو/در معرضِ صاعقه ام بودند/و سرانجام/آن که جان به در برد/حرامیِ بد نهاد بود/که اکنون بر گرده ام نشسته و می راندم/هر سو که بخواهد/.../مرا چه سود اما/که بارِ سنگین/-چه شوکران چه زمرد/بارم/و حرامیِ نابکار سوارم است». (حدی-گندم و گیلاس).

یا در این شعر: «در این حوالی روزی/-تاریخ می نویسد-/یک گوشه شیر می غرید/. یک گوشه یوز/آسوده دل اگر نه، ایمن بودند/در این حوالی اما/گرگی مهیب مسکن دارد ]گرگِ انقلاب و مردم انقلابی[ که سیری و گرسنگی/آیینه دارِ ذاتِ تباهش هستند/و خشک و تر نمی کند/وقتی هجوم می آورد». جاده ی بازارگان –سیراف- خلیج و خزر).

در شصت-شصت و دو ساله گی (1372) هنوز شبحِ کمونیسم در ذهنِ آتشی در گشت و گذار است: «اگر چه دیر نیانجامید آن کابوس که:/اسبانی از جنسِ باد شب ها/در حواشیِ مزرعه ی متروکِ همسایه می چرند/با شیهه هایی از جنس نور/و گُرده ها و گردِ نانی از خطوط نازک نورانی، اما/پندارِ نخ نمایی از ماجرا/در ذهن خسته ی من      مانده ست/و اتفاقی که شاید می افتاد/هر شب صدایِ پچ پچ اشباحی/از سایه سارِ چپرها می آید/اشباحی/از جنسِ کاه و کلور انگار/که طرح توطئه ای گنگ را با خود واگویه  می کنند/در بامداد اما/غیر از شغالِ گری –نیم سیر سفره ی کم مایه ام/ترسانِ نیشِ نور/به دخمه های ماهور رم می کند/چیزی به چشم نمی آید/.../]به روزگاری که:[ مردانی از جنسِ دست و تیغ و خرد/در بوته های مزرعه ی معمور/و سایه سارِ خرمِ پرچین ها/می مانده اند و توطئه می کرده اند/بر طرحِ یک شبیخون/با اشتیاقِ فتحی/بر حجره های برجِ جوانی/...»

(خوابی در خواب: حادثه در بامداد)

بر افتادنِ نظامِ آرمانیِ آتشی –در ایران- حتا لیبرالیسم بورژوایی را از چشم انداز او محو کرد. چنین به نظر می رسد که آن سوی «اورستِ» نظرگاه اش، در قله ی عمر دیگر از بیشه ی بلندِ باران و عدل و دادی که قرار بود عبدوی جط مثلِ قنات های فراوانِ آب بر پهنه ی بیابان جاری کند، دورنمایی به جای نمانده است. و همین تصویرِ نومید کننده است که آخرین سروده های اش را آکنده است:

«برو یا بمیر!/هر که می خواهد از بالای چکاد/شهرِ ارغوان را تماشا کند/-چشمش کور-باید برود/در عوض/آن سوی قله سرازیری ست/و می توان سبک تر رفت/فقط بپا سقوط نکنی!/شهرِ ارغوان ها را تا اکنون/هیچ کس ندیده است/حتا فاتحانِ اورست.»

(قله نورد-ریشه های شب).

و:

«کو ساحلِ درازِ فراغت که می گفتی/که بی کلام داستانی کتیبه شده بر آن/ وحیرت همه را گیجانده ست/کو؟/]پاهای دو انسان-قرن ها پیش/بر آن گذشته و مانده/«از کجایِ هیچ؟» نمی دانم/و درونِ این بندرِ سرگشته گمشده[/.../پس کو؟/کو ساحل؟/-آن را به دریا ریختند/آن غم خورکِ تنها بر سنگ، تنها شاهد بوده/شاهدِ به دریا ریختنِ ساحلِ گمشده/تا صدفِ سربسته ای بیابند/که پدران شان گفته بوده اند، به رمز/ یا نیرنگ/...»

*  *  *

به چالش کشیدنِ اعتقادهایی که با گذشتِ زمان تبدیل به باوری همه گانی شده اند و به ویژه باورهای جا افتاده ی «روشنفکری» کاری بس دشوار و خطرناک است. «چپ» نگاه کردن به تابوهای روشنفکری عواقبی وخیم تر از شک کردن در تابوهای عامیانه دارد. ده ها سال است که روشنفکران و کتابخوانان شاعران را در کتاب خانه ها و در ذهنِ خود با معیارهایِ دست نخورده ی التقاطی طبقه بندی کرده اند. الگوگیریِ آنها به طورِ عمده بر اساسِ الگوسازی های رسانه ای بوده است. از «فردوسی» و «نگین» آن سال های دور تا «آدینه» و سایرِ مجله های روشنفکریِ بعد از انقلاب، مجله هایی نه با معیارهای ایدئولوژیکِ یکدست، که التقاطی، درهم و به اصطلاح «کثرت گرا». برای اندیشه ی التقاطی و کثرت گرا، شاعر شاعر است. و هر شعر و عقیده ای محترم. این نوع تفکر عادت کرده-یا بهتر بگویم، او را عادت داده اند چیزهایی را «خوب» و چیزهایی را «بد» بداند. چیزهای خوب برای او همیشه خوب اند. و چیزهای بد همیشه بد. در واقع، او (شخص عادت داده شده) حاضر نیست با مغزِ خودش بیاندیشد. راحت طلب بار آمده و لقمه را دیگران جویده و در دهان اش گذاشته اند. شاید بهتر باشد منظورِ کلی ام را با بیانِ خاطره ای –تقریباً تاریخی- روشن و خلاصه کنم:

یادم می آید اوایلِ دهه ی چهل (1340) موضعی خلافِ موضعِ اکثرِ «روشنفکران» درباره ی یک نویسنده ی بسیار معروف داشتم. یکبار در حضورِ چند دانشجوی آشنا عقیده ام را با دلیل برای شان بیان کردم. همه ی آن ها –که خود را «چپ» هم      می دانستند-به من اعتراض کردند. یکی از آن ها گفت: اگر راست می گویی و جرأت داری بیا و این حرف ها را در حضورِ بقیه ی دانشجویان بزن! میدانستم واقعیت را     می گوید و نه حقیقت را –و حقیقت معیارِ دمِ دستِ حاضر و آماده ای در جامعه ی خفقان زده ی تابو پرور ندارد. ناگزیر باید صبر می کردم تا گذشتِ زمان –و پراتیکِ اجتماعی- درستی، یا نادرستیِ عقیده ام را به آنها نشان می داد. سال ها بعد به هم رسیدیم. و خودمان را محک زدیم. زمانی بود که معیارها دیگر «کهنه» و یا «نو» شده بودند. یعنی پراتیکِ مشخصِ اجتماعی نو را از کهنه –و از این رو، حقیقت را از غیرِ حقیقت مجزّا کرده بود. حالا دیگر «همه» معیار نبودند. «آن ها» و «ما» تعیین    کننده ی معیارهای مان بودیم. هم  «آن ها» و هم «ما» بینِ خودمان –یعنی میان برداشت های مان از مقوله ها، مرزهای تشخیصِ هویت کشیده بودیم. این به هم رسیدنِ تاریخی در واقع از هم جدا شدنِ طبقاتی هم بود.

اکنون با این معیارها است که دیگران –و از جمله شاعران- را ارزیابی می کنیم، و اجازه نمی دهیم شاعرانِ «آن ها» واردِ قلمرو «ما» و شاعرانِ ما ابزار خودنمایی آنان شوند. با این معیارها، امروز نیما، فروغ، اخوان، متعلق به «ما»یند. و غیر از این ها –شاعرانی که انسان ها را کیسه ی سیب زمینی تصور کرده اند و می کنند- از آنِ آنان. دلیلی ندارد کسی را که مدام سیلی به «گونه ی چپ» زده و بیانیه ی موزون یا ناموزون، با قافیه یا بی قافیه علیه چپِ سیلی خورده صادر نموده از جنسِ چپ بدانیم. حتا اگر روشنفکرِ لیبرالِ التقاطی مسلک را خوش نیاید.

در عین حال، هدفِ من از این نوشتار، همچنان که گفتم، این بود که خطِ نیمایی را از خطِ غیرِ نیمایی –که با عملکردِ شاعران و تحلیل گرانِ «تمام خلقی» دیر به دوران رسیده (خرده کاسب کارانِ درهم فروشِ بی پرنسیپ) بسیار مخدوش و مغشوش شده- از هم جدا نمایم. تا از این پس خواننده بداند کدام شاعر با او هم خط و کدام در خطِ اندیشه گیِ او نیست. و نیز بداند از کدام سکوی پرش دارد خود را در رودخانه ی پُر زور –اما ظاهراً بی گدارِ- سیاست (و مهم تر از آن، برای این قلم، شعرِ سیاسی) پرتاب   می کند. و امید که در این راستا توانسته باشم کارِ به درد بخوری ارائه کرده باشم.

1387

«همسایه» در شعر نیمایی (3)

«همسايه» در شعر نيمايي (2)

«همسايه» در شعر نيمايي (1)

فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید