شماره212- بروزرسانی  چهارشنبه 29/3/1387                             بازگشت به صفحه اصلی

 

صادق هدايت

 

انديشمندي نازك بين وموشكاف، در راه

دستيابي به  يك جامعه ي آرماني، يا يك

"جامعه ي انساني" !

 

مهندس سهراب مژده

sohrab.mojdeh@yahoo.it 

28خرداد ماه 1387- بخش دوم/ از سه بخش

 

 

 

سرمستي من از آنست كه در خاكي روييده ام،

كه تو در آن، چون گلي شكفته اي!

                                   (س- م)

 

تعمقي كوتاه

 

  • توده هاي زحمت ما، هر چه  عميق تر با زير و بم انديشه و عمل عاشقان و جان باختگان راه خويش آشنا شوند، بيشتر به ارزشهاي پنهان خود پي خواهند برد؛

 

  • اگر ميخواهيد، با خود بودگي يك ايراني، عشق به ميهن و مهر به توده هاي رنج  را، به معجوني اعجاز گر بدل كنيد، و از هياهو و شهرت بگريزيد، بي شك بايد در كنج دل وجان، و روح خويش، جائي براي هدايت باز كنيد؛

 

  • جهت ديگر اهميت هدايت در آنست كه  روشنفكران فضل فروش و نارسي سيست(امثال ا- م) در مقابل شفافيت شخصيت وي، خلع سلاح شده و يا به زباني لنگ مي اندازند. روشنفكران مردمي از خميره ي هدايت، به توده هاي ميهن ما صلابت و تنومندي خاصي ميدهند، زيرا جوهر قلم آنان از عصاره ي شيرين هستي توده هاي رنج تغذيه شده است؛

 

  • نويسنده ي اين سياهه، "هدايت را تختي در تشك قلم"، مي بيند. بياد  مي آوريد "تختي" را، اين فرزند غيور مردم ايران را كه با حريف مجروح خويش با يك دست كشتي گرفت. ايندو از يك گوهرند؛

 

  • هدايت بدان حد به لطافت روحي راه يافته است كه به گياهخواري مي پردازد و بدانجا ميرسد كه مي گويد اگر ما از هستي رنج مي كشيم، چرا آن را به روي ديگران خالي كنيم. اثر او داش آكل اوج اين لطافت روحي را به صحنه ي نمايش مي كشاند؛

 

  • "رژه لسكو" بعد از خواندن نوشته هاي هدايت مي گويد:" ايران تنها سرزمين نفت نيست"؛

 

  • دكتر خانلري مي گويد:"صادق هدايت آدمي بود كه نمي دانم به چه گناه از بهشت آرزو به اين خرابات فرو افتاده بود، در زندگي اجتماعي، من دوستي از او پاكدل تر و مهربان تر و صميمي تر نداشته ام"؛

 

  • به چهره ي او خيره شويد، او با بسياري از ناگفته ها از ميان ما، پاي از پاي گريخته است! وچه پر حق گريخته است!

 

 

  • در پايان اين پيش گفتار، يكي از كولاژهاي هدايت را به شما هديه مي كنم( اين اثر از سايت رسمي هدايت گرفته شده و من به سپاس گردانندگان اين سايت در مقابلشان خم مي شوم)

 

 

 

 

حال به ادامه ي  داستان "آب زندگي"، اثر هدايت، مي پردازيم .

 

 

جمله ي پاياني بخش قبل: حسني را اينجا داشته باشيم به بينيم چه بر سر برادر كچلش حسيني آمد.

 

حسيني هم افتان و خيزان از جاده مشرق راه افتاد، رفت رفت تا به يك بيشه رسيد. از زور خستگي و ماندگي پاي يك درخت دراز كشيد و خوابش برد.

 

دمدمه هاي سحر شنيد كه سه كلاغ بالاي درخت با هم گفتگو ميكردند. يكي از آنها گفت:"- خواهر خوابيدي؟"

كلاغ دومي"- نه، بيدارم."

كلاغ سومي گفت: "- خواهر چه خبر تازه داري؟"

كلاغ اولي جواب داد:"- اوه! اگه چيزايي كه ما ميدونيم آدمها ميدونسن! شاه كشور ماه تابون مرده چون جانشين نداره فردا باز هوا ميكنن. اين باز رو سر هر كي نشس اون شاه ميشه؟"

كلاغ دومي"- تو گمون مي كني كي شاه ميشه؟"

 كلاغ اولي:"- مردي كه پاي اين درخت خوابيده شاه ميشه. اما بشرط اينكه گوسپند  بسرش بكشه و وارد شهر بشه. اونوقت باز مياياد و روسرش مي شينه. اول چون مي بينن كه خارجيش قبولش ندارن و تو يه اطاق حبسش ميكنن. ميباس كه پنجره رو واز بكنه آنوقت دوباره باز از پنجره ميياد رو سرش مي شينه."

 

كلاغ سومي:"- پوه! شاه كشور كرها!"

كلاغ دومي:"- ميدوني  دواي كري اونا چيه؟؟"

كلاغ سومي:"- آب زندگيس. اما اگه آب زندگي به مردم بدن و گوششون واز بشه ديگه زير بار ارباباشون نميرن، اينايي رو كه مي بيني باين درخت دار زدن ميخواسن گوش مردمو معالجه بكنن!" بعد غار غار كردند و پريدند.

 

 حسيني كه چشمش را باز كرد ديد بدرخت دو نفر آدم دار زده اند. از ترسش پاشد بفرار. سر راه يك بزغاله گير آورد كه از گله عقب مانده بود. گرفت سرش را بريد و شكنبه اش را در آورد بسرش كشيد و راهش را گز كرد و رفت. تنگ غروب بشهر بزرگي رسيد، ديد آنجا هياهو و غوغاي غريبي است، تو دلش ذوق كرد و رفت كنار شهري توي يك خرابه ايستاد. يك مرتبه ديد يك باز شكاري كه روي آسمان اوج گرفته بود پايين آمد و روي سر او نشست و كله اش را توي چنگال گرفت.

 

مردم بطرفش هجوم آوردند و هورا كشيدند وسر دست بلندش كردند اما همينكه فهميدند خارجي است، او را بردند در اطاقي انداختند و درش را چفت كردند. حسيني رفت پنجره را وا كرد و بار ديگر هم باز اوج گرفت و از  پنحره آمد روي سر او نشست. مردم هم اين سفر ريختند و او را بردند توي يك كالسكه طلاي چهار اسبه نشاندند و با دم و دستگاه او را بقصر با شكوهي بردند و در حمام بسيار عالي سر و تنش را شستند، لباسهاي فاخر و جبه هاي سنگين قيمت باو پوشاندند، بعد بردنش روي تخت جواهر نگاري نشاندند، و يك تاج هم بسرش گذاشتند.

 

حسيني از ذوق توي پوست خودش نمي گنجيد و هاج و واج دور خودش را نگاه ميكرد، تا يك نفر كور با لباس محلي آمد و روي زمين را بوسيد و گفت:

 

"- خداوندگارا قبله عالم سلامت باشد! بنده از طرف همه حضار تبريك عرض مي كنم!"

حسيني سينه اش را صاف كرد و باد توي آستينش انداخت و با صداي آمرانه گفت:"- تو كي هستي؟"

 

"- قبله عالم سلامت باشد! مردمان اين كشور همه كرو لال هستند و من يكنفر خارجي از تجار كشور زر افشانم و مامورم تا مراسم شادباش را بحضورتان ابلاغ بكنم."

"- اينجا كجاس؟"

ديلماج:"- اينجا را كشور ماه تابان  مينامند."

حسيني گفت:"- برو از قول من بمردم بفهمون و بهشون اطمينون بده كه  ما هميشه بفكر اونا بوديم و اميدواريم كه زير سايه ما وسايل اسايششون فراهم بشه."

 

ديلماج گفت:" قربان از حسن نيات..."

 

حسيني حرفش را بريد:"- بگو برن پي كارشون، پر چونگي موقوف. شنيدي؟ شوم ما رو حاضر بكنن!"

 

تاجر كور اشاره بطرف خوانسالار كرد و همه كرنش كردند و از در بيرون رفتند. خوانسالار باشي هم آمد جلو تعظيم كرد و اشاره باطاق ديگري كرد. بعد پس پسكي بيرون رفت. حسيني پا شد خميازه كشيد و لبخندي زد و با خودش گفت:" عجب كچلك بازيي اين احمقها در آوردن! گمون مي كنن كه من عروسكشونم! پدري ازشون در بيارم كه حظ بكنن!.." بعد در اطاق دنگالي وارد شد كه يك سفره  بلند بدرازاي اطاق انداخته بودند و خوراكهاي رنگارنگ در آن چيده بودند. حسيني از ذوقش دور سفره رقصيد و هولكي چند جور خوراك روي هم خورد و يك بوقلمون را بر داشت به نيش كشيد و چند تا قدح دوغ و افشرده را بالايش سر كشيد و بخوابگاهش رفت.

 

فردا صبح حسيني نزديك ظهر بيدار شد و بار داد. همه وزراء و دلقكهاي در باري و اعيان و اشراف و ايلچي ها و تجار دنبال هم ريسه شدند، دسته دسته مي آمدند و كرنش ميكردند و كنار ديوار رديف خط مي كشيدند و با حركات دست و چشم و دهن اظهار فروتني و بندگي ميكردند. اگر مطلب مهم  يا فرمان فوري بود كه ميخواستند بصحه همايوني برسد، روي دفتر چه ياد داشت كه با خودشان داشتند مي نوشتند و از لحاظ حسيني ميگذرانيدند، اما از آنجائيكه حسيني بي سواد بود، وزير دست راست و وزير دست چپش را از تجار كور  زر افشان انتخاب كرد تا جواب را زباني  باو بفهمانند و بعد موضوع را با خودشان كنار بيايند.

 

چه درد سرتان بدهم، آنقدر پيزر لاي پالان حسيني گذاشتند و در چاپلوسي و خاكساري نسبت باو زياده روي كردند و متملق ها و شعرا و فضلا و دلقكها و حاشيه نشينها دمش را توي بشقاب گذاشتند و او را سايه خدا و خداي روي زمين وانمود كردند كه كم كم از روي حسيني بالا رفت. شكمش گوشت نو بالا آورد و خودش را باخت و گمان كرد علي آباد هم شهريست، بطوري كه كسي جرئت نمي كرد باو بگويد كه: بالاي چشمت ابروست. بعد هم بگير و ببند راه انداخت و بزور دوستاق و گزمه و قراول چنان چشم زهر ه اي از مردم گرفت كه همه آنها بستوه آمدند. تمام اهالي كشور ماه تابان بكشت و زرع ترياك و كشيدن عرق دو آتشه وادار شدند تا باين وسيله از كشور زر افشان طلا وارد كنند و بجايش عرق و تر ياك بفروشند و پولش را حسيني و اطرافيانش بالا بكشند.

 

مخلص كلوم، مردم با فقر و تنگدستي زندگي ميكردند و كم كم مرض كوري از زر افشان بماه تابان سرايت كرد و كري هم از ماه تابان به كشور زر افشان سوغات رفت. حسيني هم گوشش سنگين و بعد كر شد. اما با چند نفر دلقك در باري و متملق و تجار كور كه همدستش بودند به لفت و ليس و عيش و نوش مشغول شدند. پدر و برادر ها بكلي از يادش رفتند و خواهش پدر را هم فراموش كرد.

 

***

 

حسيني را اينجا داشته باشيم ببينيم چه به سر احمدك آمد. جونم برايتان بگويد: احمدك با كت هاي بسته بي هوش و بي گوش توي غار افتاده بود. طرف صبح كه نور ضعيفي از لاي تخته سنگ توي غار افتاد يكمرتبه ملتفت شد كه كسي بازويش را كرفته تكان ميدهد. چشمهايش را كه باز كرد ديد كه يك درويش لندهور سبيل از بناگوش در رفته بالاي سرش است. درويش گفت:"- تو كجا اينجا كجا؟"  احمدك سرگذشت خودش را برايش نقل كرد كه چطور پدرش آنها را پي روزي فرستاد و برادرهايش اين بلا را بسر او در آوردند. درويش بازوهايش را باز كرد و برايش غذا آورد. احمدك خورد و به درويش گفت:"- خوب حالا ميخواهم برم پيش يرادرام كمكشون بكنم!"

درويش جواب داد:"- هنوز موقعش نرسيده چون بيخود خودت رولو ميدي و گير مياندازي، اگه راس ميگي برو به كشور هميشه باهار، آب زندگي  را پيدا كن تا همه بدبختها رو نجات بدي."

"- راهش كجاس؟"

"- نشونت ميدم. آب زندگي پشت كوه قافه."

 

از گوشه ي غار يك ني لبك بر داشت باو داد و گفت:

 

"- اينو از من يادگار داشته باش!" احمدك ني لبك را گرفت، در بغلش گذاشت و با هم از غار بيرون آمدند.

 

درويش او را برد سر سه راهه و راه سومي را كه خيلي سنگلاخ و پست و بلند بود بهش نشان داد. احمدك خدا حافظي كرد و راه افتاد. رفت ورفت، در راه ني لبك ميزد، پرنده ها و جانوران دورش جمع ميشدند، تا نزديك ظهر رسيد پاي يك درخت چنار كهن و با خودش گفت:"- اينجا يه چرت ميزنم و بعد راه ميافتم!" فورا بخواب رفت. مدتي كه گذشت از صداي خش و فشي بيدار شد. نگاه كرد بالاي سرش ديد يك اژدها به چه گندگي از درخت بالا ميرفت و لانه مرغي هم بدرخت بود.

 

اژدها كه نزديك ميشد بچه مرغها بناي داد و بيداد را گذاشتند و ديد كه اژدها ميخواست آنها را بخورد. بلند شد يك تخته سنگ برداشت و بطرف اژدها پرتاب كرد. سنگ گرفت بسر اژدها زمين خورد و جا بجا مرد.

هر سال كار اژدها اين بود كه وقتي سيمرغ بچه ميگذاشت و مواقع پرواز بچه هايش ميرسيد ميآمد و همه آنها را ميخورد. امسال هم سر موقع آمده بود، اما احمدك نگذاشت كه كار خودش را بكند.

 

همينكه اژدها را كشت رفت دو  باره دراز كشيد و خوابش برد. بعد سيمرغ از بالاي كوه بلند شد و چيزي براي بچه هايش آورد كه بخورند، ديد يكنفر پائين درخت گرفته و خوابيده، دوباره بطرف كوه پرواز كرد و يك تخته سنگ بزرگ روي بالش گذاشت و آورد كه توي سر آن مرد بزند. با خودش خيال كرد:"- اين همون كسييه كه هر سال ميياد و بچه هاي منو ميبره، بي شك امسال واسيه همينكار اومده. من الان پدرش رو در ميياورم!"

 

سيمرغ كه نزديك خانه رسيد درست ميزان گرفت تا سنگ را روي سر احمدك بزند، فورا بچه ها فهميدند كه مادرشان چه خيالي دارد. داد و بيداد راه انداختند و بال زدند و فرياد كشيدند:"- ننه جون! دس نگهدار، اگه  اين مردك نبود اژدها مارو خورده بود! سيمرغ هم رفت و سنك را دورتر انداخت.

 

وقتيكه بر گشت اول به بچه هايش خوراك داد، بعد بالش را مثل چتر باز كرد و روي سر احمدك سايه انداخت تا به آسودگي بخوابد. خيلي از از ظهر گذشته بود كه احمدك از خواب بيدار شد و سيمرغ بهش گفت:

"- اي جوون، هر چي از من بخواهي بهت ميدم. حالا بگو ببينم قصد كجا رو داري؟

"- ميخوام به كشور هميشه باهار بروم."

"- خيلي دوره، چرا اونجا ميروي؟"

 

"- آب زندگي را پيدا كنم تا بتونم برادرامو نجات بدم."

 

"- ها، اينكار خيلي سخته، اول يه پر از من بكن و هميشه با خودت داشته باش، اگه روزي روزگاري بكمك من محتاج شدي به يك بهونه اي چيزي ميري روي پشت بام و پر منو آتيش ميزني، من فورا حاضر ميشم و تو رو نجات ميدم. حالا بيا رو بالم بشين."

سيمرغ روي زمين نشست، احمدك يك پر از بالش كند و قايم كرد. بعد رفت روي بالهاي سيمرغ گرفت نشست و او هم در هوا بلند شد.

وقتيكه سيمرغ احمدك را روي زمين گذاشت، آفتاب پشت قله كوه قاف ميرفت. در جلكه جلو او شهر بزرگي با دروازه هاي با شكوه نمايان بود. سيمرغ با او خدا نگهداري كرد و رفت.

 

تا چشم كار ميكرد باغ و بوستان و سبزه و آبادي بود و مردمان سرزنده اي مشغول كشت و درو بودند ديده  ميشدند. يا ساز ميزدند و تفريح ميكردند. جانوران آنجا از آدمها نمي ترسيدند. آهو بآرامي چرا ميكرد و خرگوش در دست آدمها علف ميخورد، پرنده ها روي شاخه در ختها آواز ميخواندند. در ختهاي ميوه از هر شو سر درهم كشيده بودند.

 

احمدك چند تا از ميوه هاي آبدار كند و خورد. بعد رفت سر چشمه اي كه زمين ميجوشيد. يك مشت آب به صورتش زد. چشمش  طوري روشن شد كه باد را از يكفرسخي ميديد. يكمشت آب هم خورد گوشش چنان شنوا شد كه صداي عطسه پشه ها را ميشنيد. بطوري كه از زندگي مست و سرشار شد كه ني لبكش را در آورد و شروع به زدن كرد. ديد يك گله  گوسپند كه در دامنه كوه پخش و پلا بودند دورش جمع شد و دختر چوپاني مثل پنجه آفتاب كه به ماه ميگفت تودر نيا كه من در آمدم، با گيس گلابتوني و دندان مرواريدي دنبال گوسپند ها آمد.

 

احمدك به يك نگاه يكدل نه، صد دل عاشق دختر چوپان شد و از او پرسيد:

"- اينجا كجاس؟"

 

دختر جواب داد:" اينجا كشور هميشه باهاره."

"- من به سراغ آب زندگي  آمده ام، چشمه اش كجاس؟"

 

دختر خنديد و جواب داد:"- هميه آبها آب زندگيس، اين آب چشمه مخصوص نداره."

احمدك به فكر فرو رفت و گفت:" حس ميكنم... مثه چيزي كه عوض شدم. همه چيز اينجا مثل اينكه در عالم خوابه... چيزاييكه بچشم مي بينم هيشوقت نميتونستم باور  بكنم."

 

دختر پرسيد:"- مگه از كجا آمدي؟"

 

 

 

احمدك سرگذشت خودش را از سير تا پياز نقل كرد و گفت كه آمده تا آب زندگي واسه پدر و برادرهايش ببرد.

 

دختر دلش به حال او سوخت و گفت:

 

"- اينجا آب زندگي چشميه مخصوصي نداره. فقط در كشور كرها و كورها اين لقبو با آب اينجا دادن، اما اگه برادرات حس آزادي ندارن بيخود وخت خودتو تلف نكن، چون آب زندگي  بدردشون نميخوره."

 

احمدك جواب داد:"- شايد هم كه اشتباه كرده باشم. از حرفهاي شما چيز زيادي سرم نميشه. همه چيز اينجا مثه عالم خواب ميمونه... وانگهي خسته و مونده هسم بايد برم شهر."

 

دختر گفت:"- تو جوون خوش قلبي هسي. اگه مايل باشي منزل ما مثه منزل خودته."

 

احمدك را با خودش بمنزل برد و بمادرش سفارش او را كرد. مادر دختر گفت:"- قدم شما روي چشم! بفرمايين مهمون ما باشين و خستگي در بكنين."

 

روز بروز عشق احمدك براي دختر چوپان زيادتر ميشد و چند روز را به گشت و گذار در شهر ورگذار كرد بعد بيكاري دلش را زد، بالاخره آمد بمادر دختر گفت:

 

"- من خيال دارم يه كاري پيدا بكنم."

 

"- چه كاره هسي؟"

 

"- هيچي! دوتا بازو دارم، هر كاري كه شما بگين."

"- نه هر كاريكه خودت دلت بخواد و بتوني از عهده اش بر بيايي."

 

احمدك فكري كرد و گفت:"- تو شهر پدرم شاگرد عطار بودم و دواها رو ميشناسم."

مادر دختر جواب داد:"- پس دوا فروش سر گذرمون دنبال يه شاگرد ميگشت، اگه ميخوايي برو پيشش كار كن."

احمدك گفت:"- البته چه از اين بهتر؟"

مادر دختر گفت:"- حالا تو كه جوون تنبلي نيسي و تن بكار ميدي ازين ببعد اگه ميخوايي بيا همينجا با ما زندگي بكن."

 

پايان بخش دوم

 

در اينجا منتظر شنيدن بقيه ي سرنوشت احمدك بمانيد، تا بخش سوم فرا رسد.

 صادق هدايت(1)

فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید