شماره213- بروزرسانی  یکشنبه 2/4/1387                           بازگشت به صفحه اصلی

 

صادق هدايت

 

انديشمندي نازك بين وموشكاف، در راه

دستيابي به  يك جامعه ي آرماني، يا يك

"جامعه ي انساني" !

 

مهندس سهراب مژده

sohrab.mojdeh@yahoo.it 

31خرداد ماه 1387- بخش سوم/ از سه بخش

 

 

 

سرمستي من از آنست كه در خاكي روييده ام،

كه تو در آن، چون گلي شكفته اي!

                                   (س- م)

"احمدك به اولين شهري كه رسيد ديد مردم همه كور، كثيف و ناخوش و فقير كنار رودخانه اي، كه از بسكه خاكش را كنده بودند گود شده بود، نشسته بودند و با زنجيرهاي طلا به خانه شان كه كلبه هائي بيشتر شبيه لانه جانوران بود بسته شده بودند وبا دستهاي پينه بسته و بازوان گل آلود از صبح تا شام زير شلاق كشيكچي هايي كه دايما پاسباني ميكردند طلا ميشستند. زمين باير افتاده بود، پرندگان گريخته بودند، درختها خشكيده بود، تنها تفريح آنها كشيدن وافور و ... بود. دلش به حال اين مردم سوخت، ني لبكش را در آورد و يك آهنگي كه در كشور هميشه باهار ياد گرفته بود زد."

 

ادامه ي داستان‌"آب زندگي"، اثر هدايت- بخش سوم، بخش پاياني

 

آخرين جمله ي بخش قبل:

 

مادر دختر گفت:"- حالا تو كه جوون تنبلي نيسي و تن به كار ميدي ازين ببعد اگه ميخوايي بيا همينجا با ما زندگي بكن."

 

احمدك روزها ميرفت پيش دوا فروش كار ميكرد و شبها بخانه دختر چوپان بر ميگشت. كم كم با سواد شد و كار مشتريهاي دوا فروش را راه انداخت و كارش هم بهتر شد و حتي چلينگري و نجاري را هم ياد گرفت، چون پدرش نصيحت كرده بود كه يك كارو كاسبس هم بلد بشود. بعد سور بزرگي داد و دختر چوپان را بزني گرفت و زندگي آزاد و خوشي با زن و رفقايي كه تازه با آنها اشنا شده بود ميكرد. اما تنها دلخوري كه داشت اين بود كه نميدانست چه بسر پدرو برادر هايش آمده و هميشه گوش بزنگ بود و از  هر مسافر خارجي كه وارد كشور هميشه باهار ميشد پرسش هايي ميكرد و ميخواست از پدر و برادرهايش با خبر بشود، اما هميشه تيرش به سنگ ميخورد. تا اينكه يك روز با يكي از مشتريهاي كور دوا فروش كه از كشور زرافشان آمده  بود گرم گرفت و زير پاكشي كرد. كوره باو گفت:

 

"- كفر نگو، زبونتو گاز بگير، اينكه تو سراغشو ميگيري حسني قوزي نيس، پيغمبر ماس. سال پيش بود به كشور زرافشان اومد و معجزه كرد، يعني همه ما كه گمراه بوديم و از درد كوري رنج ميكشيديم نجاتمون  داد و بهمون دلداري داد، وعديه بهشت داد و مارو از اين خجالت بيرون آورد و هميه مردم از  جون و دل برايش طلا شوري ميكنن. واسمون وعظ ميكنه و مارو راهنمايي ميكنه. حالا واسه اين نيومدم كه چشممو معالجه بكنم و از آب زندگي اينجا احتياط ميكنم. چون با خودم باندازه كافي آب از كشور زرافشون آوردم، فقط اومدم يه جفت چش مصنوعي بگذارم." اشاره كرد بخيكچه اي كه به كمرش آريزان بود.

 

شست احمدك خبر دار شد و فهميد كه حرف درويش راست بوده. ديگر صدايش را در نياورد و از كسان ديگر هم جويا شد و فهميد حسيني كچل هم در كشور ماه تابان مشغول چاپيدن و قتل و غارت مردمان آنجاست و حرص  طلا و مال دنيا همه اين بد بخت ها را كور و اسير كرده. بحال برادرهايش دلش سوخت و با خودش گفت:"- بايد بروم اونا رو نجاتشون  بدم!" استاد دوا فروش كه آمد بهش گفت: " رفيق بيشتر از يك ساله كه زير دس شما كار ميكنم و از وختيكه در اين كشور او مدم معني زندگي و آزادي رو فهميدم. بي سواد بودم با سواد شدم، بي هنر بودم چند جور هنر ياد گرفتم، كور و كر بودم چشم و گوشم در اينجا وازشد. لذت تنفس در هواي آزاد و كار با تفريح رو اينجا شناختم. اما قول دادم، يعني پدرم از من خواهشي كرده، ميباس بعهد خودم وفا كنم. اينه كه اجازه مرخصي ميخواهم."

 

استاد گفت: " – اينكه چيزي نيس، مگه نميدوني كه آب اينجا رو تو كشور زر افشون و ماه تابون آب زندگي ميگند و علاج كوري و كري اوناس؟ يه قمقه ازين آب با خودت ببر، همه شونو شفا ميدي. اما كاري كه ميخوايي بكني خطر ناكه، چون كورها و كرها دشمن سر زمين هميشه با هارند و بخون مردمش تشنه هسن. اونم  واسيه اينكه ما طلا و نقره رو نمي پرستيم و آزادونه زندگي ميكنيم. اما اونا بخيال خودشون اربابي و آقايي نميكنن مگه از دولت سر كوري و كري مردمونشون!"

 

احمدك جواب داد: "- من اينا سرم نميشه، ميباس برم و نجاتشون بدم."

 

استاد گفت: "- تو جوون با هوشي هسي، شايد كه بتوني.  بهر حال من سد راه تو نميشم." رويش را بوسيد و او هم از استادش خدا نگهداري كرد. بعد رفت روي زن و بجه اش را هم بوسيد و بطرف كشور زر افشون روانه شد."

 

آنقدر رفت و رفت، تا رسيد بسر حد كشور زر افشان. ديد چند نفر قراول كور با زره و كلاه خود و تير و كمان طلا آنجا دور هم نشسته بودند و بافور ميكشيدند. از دور فرياد كردند:"- اوهوي نا شناس تو كي هسي و براي چي اومدي؟"

 

احمدك جواب داد:"- من يكنفر بنده خدا  و تاجر طلا هسم و اومدم تا بمذهب جديد ايمان بياورم."

يكي از قراولان گفت: "-  آفرين بشير پاكي كه خورده اي، قدمت روچش!"

 

احمدك به اولين شهري كه رسيد ديد مردم همه كور، كثيف و ناخوش و فقير كنار رودخانه اي، كه از بسكه خاكش را كنده بودند گود شده بود، نشسته بودند و با زنجيرهاي طلا به خانه شان كه كلبه هائي بيشتر شبيه لانه جانوران بود بسته شده بودند وبا دستهاي پينه بسته و بازوان گل آلود از صبح تا شام زير شلاق كشيكچي هايي كه دايما پاسباني ميكردند طلا ميشستند. زمين باير افتاده بود، پرندگان گريخته بودند، درختها خشكيده بود، تنها تفريح آنها كشيدن وافور و خوردن عرق بود. دلش به حال اين مردم سوخت، ني لبكش را در آورد و يك آهنگي كه در كشور هميشه باهار ياد گرفته بود زد. گروه زيادي دورش جمع شدند. برايش كيسه هاي پر از خاك طلا آوردند و بخاك افتادند و سجده كردند. احمدك به انها گفت:"- من احتياجي به طلاي شما ندارم، بگذاريد شما رو از زجر كوري نجات بدم، من از گشور هميشه بهار اومدم و آب زندگي با خودم آوردم."

 

 در ميان آنها ولوله افتاد، بالاخره دسته اي از آنها حاضر شدند. احمدك هم قمقمه اش را در آورد و آب زندگي بچشمشان ماليد، همه بينا شدند. همينكه چشمشان روشن شد از وضع فلاكت بار زندگي خودشان وحشت كردند و بناي مخالفت را با پولدارها و گردن كلفت هاي خودشان كذاشتند. زنجيرها را پاره كردند، دادو قال بلند شد و نطق هاي حسني را كه با حروف بر جسته منتشر شده بود سوزاندند. خبر به پايتحت رسيد، حسني و شاه دستپاچه شدند. حسني ياد ديبك توي چاه افتاد كه باو گفته بود"- از آب زندگي پرهيز بكن." فورا فرمان داد همه كسانيكه بينا شده اند و مخصوصا آن كافر ملحدي كه ازكشور هميشه بهار آمده تا مردم را از راه دنيا و دين گمراه كند بگيرند و شمع آجين كنند و دور شهر بگردانند تا مايه عبرت ديگران بشود.

 

 در كوچه و بازار جارچي افتاد كه هر حلالزاده  شير پاك خورده اي احمدك را بگيرد و بدست گزمه بدهد پنج اشرفي گرفتني باشد!"

 

از قضا، كسي كه احمدك را گرفت يك تاجر كر برده فروش از اهل كشور ماه تابان بود. همينكه ديد احمدك جوان قلچماقي است به جواني او رحم آورد و بعد هم طمعش غالب شد، چون ديد ممكن است خيلي بيشتر از پنج اشرفي برايش مشتري پيدا بكند. اين شد كه صدايش را در نياورد و فرداي آن روز احمدك را براي فروش با غلامها و كنيزها و كاكا سياها و دده سياها به بازار برده فروشان برد. اتفاقا يك تاجر كر ديگر از اهالي ماه تابان كه تنه  توشه احمدك را پسنديد به قيمت بيست اشرفي او را خريد و فردايش با قافله روانه كشور ماه تابان شد.

 

سر راه احمدك ميديد كه بارهاي شتر مملو از بغلي عرق و لوله هاي ترياك و زنجيرهاي طلا بود كه از كشور ماه تابان ميبردند، تا اينكه بالاخره وارد كشور ماه تابان شدند. به اولين شهري كه رسيدند احمدك ديد اهالي آنجا هم بد بخت و فقير بودند و شهر سوت و كور بود و همه مردم بدرد كري و لالي گرفتار بودند زجر ميكشيدند و يك دسته كر و كور و احمق پولدار و ارباب دسترنج آنها را ميخوردند. همه جا كشتزار خشخاش بود و از تنوره كارخانه هاي عرق كشي شب و روز دود در ميامد. در آنجا نه كتاب بود، نه روزنامه و نه ساز و نه آوازي.  پرنده ها از اين سرزمين گربخته بودند و يك مشت مردم كر و لال در هم ميلوليدند و زير شلاق و چكمه جلادان خودشان جان ميكندند. احمدك دلش گرفت، ني لبكش را در آورد و يك آواز غم انگيز زد. ديد همه با تعجب باو نگاه مي كنند، فقط يك شتر لاغر و مردني آمد بسازش گوش داد.

 

احمدك واسه اين مردم دلش سوخت و آب زندگي بخورد چند نفرشان داد. گوششان شنوااشد و زبانشان باز شد و سر و گوششان جنبيد. بارهاي طلا را در رودخانه ريختند و در همانشب چندين كارخانه عرق كشي را آتش زدند و كشتزارهاي ترياك را لگد مال كردند.

 

خبر كه به پايتخت رسيد حسيني كچل غضب نشست و فرمان دستگير كردن احمدك را داد، و قراول و گزمه توي شهر ريخت و طولي نكشيد كه احمدك را گرفتند و كند و زنجير زدند و قرار شد كه او را شمع آجين كنند و در كوچه و در بازار بگردانند  تا عبرت ديگران بشود.

 

احمدك گوشه سياه چال غمناك گرفت نشست و بحال خودش حيران بود، ناگهان در باز شد و دو ساقچي با پيه سوز روشن برايش غذا آورد. احمدك يادش افتاد كه  پر سيمرغ را با خودش دارد. به  دو ساقچي كفت: "- عمو جون ميدونم كه امشب منو ميكشن پس اقلا بگذار بروم بالاي بوم نماز بگذارم و توبه كنم." زندانبان كه كر بودند ملتفت نشد. بالاخره  باو فهماند و زندانبان جلو افتاد و او را برد پشت بام. احمدك هم پر سيمرغ را در آورد و با پيه سوز آتش زد و يك مرتبه آسمان غريد و زمين لرزيد و ميان ابر و دود يك مرغ بزرگ آمد و احمدك را گذاشت روي بالش و د برو كه رفتي بطرف كوه قاف و پرواز كرد.

 

مردم كشور ماه تابان را ميگويي هاج و واج ماندند. فورا چاپار راه افتاد اين خبر را به پايتخت رسانيد. حسيني كه اين خبر را شنيد اوقاتش تلخ شد بطوري كه اگر كادرش ميزدند خونش در  نميامد و فهميد كه همه اين آل و آشوبها از كشور هميشه باهار آمده است و اين كشور علاوه بر اينكه داد و ستد طلا را منسوخ كرده بود براي همسايه هايش كار شكني ميكرد و بد تر از همه ميخواست چشم و گوش رعيتهاي او را هم باز كند! ياد حرف سه كلاغ افتاد كه گفتند اگر بخواهد حكمراني كند بايد از آب زندگي بپرهيزد و حالا از كشور هميشه باهار آب زندگي را براي رعيتهايش سوغات ميآورند، از اين جهت بر ضد  كشور هميشه باهار علم طغيان بلند كرد و زير جلي با كشور زرافشان ساخت و پاخت و بند و بست كرد و مشغول ساختن نيزه و گرز ه و حنجر و شمشير و تير و كمان طلا شدند و قشون را سان ميديدند.

 

حسني قوزي هم در كشور زرافشان نطقهاي آتشين بر ضد كشور هميشه باهار ميكرد و مردم را بجنگ با آنها دعوت ميكرد. بالاخره اعلان جهاد داد. حسيني كچل هم همان روز مثل برج زهر مار غضب نشست و لباس سرخ پوشيد و اعلان جنگي باين مضمون صادر كرد:" – ما هميشه خواهان صلح و سلامت مردم بوديم، اما مدتهاس كه كشور هميشه باهار انگش تو شير ميزنه و مردم ما رو انگلك ميكنه. مثلا پارسال بود كه يك سنگ آب زندگي از سر حد شون  تو كشور ما انداختند، پيار سال بود كه يه تيكه ابر از قله كوه قاف آمد آب زندگي باريد و يه دسته مردم چشم و گو ششون واز شد و زبون درازي كردن اما به تقاصشون رسيدن. موش بهنبونه كاري نداره هنبونه به موش كار داره! امسال احمدك را برايمون فرستادن. پس دود از كنده پا ميشه! كشور هميشه باهار هميشه دشمن پول بوده، ظاهرا با ما دوس جون جونيه، اما زيرزيركي موشك ميدوونه، ميخواد چشمو گوش رعيتو واز بكنه وصلح و صفاي دنيا را بهم بزنه. ما و كشور زر افشون كه همسايه و دوس قديمي ماس، ميباس تخم اين آل و آشوب راه بندازها رو ور بندازيم و دشمناي طلا را نيست و نابود  كنيم. زنده باد كوري و كري كه را بهشت و زندگي ابدي رو براي مردم و عيش و عشرتو براي ما واز ميكنه، و بعهده ماس كه دشمناي طلا رو از بين ببريم!"

 

حسيني با سر انگشتش پاي اين قرمان را مهر زده بود.

 

مطابق اين فرمان و اعلان جهاد حسني، كشور ماه تابان و كشور زر افشان بكشور هميشه باهار  شبيخون زدند و لشكر كور و كر از همه طرف شروع به تاخت و تاز كردند.

 

اما اين دو كشور براي اينكه قشونشان مبادا از آب زندگي بخورد و يا بصورتشان بزنند و چشم و گوششان باز بشود پيش بيني كردند و قرار گذاشتند در شهرهايي كه قشون كشي ميكردند فورا آب انبارهايي بسازند و از آب گنديده پساب طلاشويي اين انبارها را پر بكنند و بخورد قشونشان بدهند و هر سرباز يك مشت از آن آب با خودش داشته باشد و مثل شيشه عمرش آن را خفظ بكند و اگر مشك آبش را از دست ميداد بجرم اينكه از آب زندگي خورده فورا كشته شود.

 

كشور  هميشه باهار كه از همه جا بيخبر نشسته بود و ايلچي هاي همسايه هايش تا ديروز لاف دوستي و رفاقت با اينها ميزدند، يكه خورد و دستپاچه قشوني آماده كرد و جلو آنها فرستاد. قشون كور و كر مثل مور وملخ در شهرهاي هميشه باهار ريختند و كشتند و چاپيدند و تاراج كردند و خاك شهرها را توبره ميكردند و زوركي ترياك و عرق و طلا بمردم ميدادند و اسير ها را به بندگي بشهر خودشان مي بردند.

 

 احمدك هم تير و كمانش را بر داشت و بجنگ رفت و كمين نشست. سرداران كور و كر جفت جفت بغل هم مي نشستند تا كرها براي كورها ببينند و كورها براي كرها بشنوند. احمدك نشانه مي گرفت و تير بمشك آب آنها ميزد و بعد با چند نفر از رفقايش شبانه آب انبارهاي آنها را با وجودي كه پاسبانها كور و كر بالاي برج و بارو آنها را مي پاييدند درب و داغون كرد و تمام آبي كه براي قشونشان آورده بودند هرز رفت.

 

جنگ طول كشيد و چنان مغلوبه شد كه خون ميامد ولش ميبرد. اما از آنجاييكه اسلحه هاي كشور زرافشان و ماه تابان تاب اسلحه فولادين كشور هميشه باهار را نياورد، قشونشان از هم پاشيد و مخصوصا چون آب انبارها ي آنها خراب شد و آبش هرز رفت اين شد كه قشون آنها مجبور شد كه از آب زندگي هميشه باهار بخورند و چشم و گوششان باز شود و بزندگي نكبت بار خودشان  هوشيار شدند و يكمرتبه ملتفت شدند كه تا حالا دست نشانده يكمشت كور و كر و پول دوست احمق شده بودند و از زندگي و آزادي بويي نبرده بودند. زنجيرهاي خود را پاره كردند، سران سپاه خود را كشتند و با اهالي كشور هميشه باهار دست يگانگي دادند. بعد بشهرهاي خودشان بر گشتند و حسني قوزي و حسيني كچل و همه ميرغضبهاي خودشان را كه اين زندگي ننگين را براي آنها درست كرده بودند بتقاص رسانيدند و از نكبت و اسارت طلا آزاد شدند.

 

احمدك هم اين سفر، با زن و بچه اش رفت پيش پدرش، و به چشمهاي او كه در فراغش از زورگريه كور شده بود آب زندگي زد، روشن شد و بخوبي و خوشي مشغول زندگي شدند.

همانطوريكه آنها به مرادشان رسيدند، شما هم به مرادتان برسيد!

 

قصه ما بسر رسيد           كلاغه بخونه ش نرسيد!

 

صادق هدايت (2)

صادق هدايت(1)

فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید