شماره214- بروزرسانی  سه شنبه 4/4/1387                           بازگشت به صفحه اصلی

 خسرو

 

مهندس سهراب مژده

sohrab.mojdeh@yahoo.it

29 نوامبر2005

 

انديشه اي  در باره ي "خسرو- ش"، يكي

از پاك ترين و بي صدا ترين طنز نويسان

عصر نا بسامان كنوني ميهن مان.

 

سخني در باره ي دوستي كهنه وبي مثال

و ديدار او بعد از سه دهه ي رنج.

 

 

خسرو،

زديدنت مستم!

 

مستم ز ديدنت، هستم!

هستم زديدنت، مستم!

 

من هستم و من مستم،

وز پليده ها رستم!

من عاشق سر مستم!

 

من شمس درون هشتم،

 

من، آتش و من آتش،

من، آتش و من زايش!

زايش منم، آتش!

 

من شمس درون هشتم!

 

او گه، به برون خيزد،

وز فقر و فساد خلق!

نا گه، به  درون ريزد!

 

من شمس درون هشتم،

 

وز شمس درون خويش،

وز ديدن تو، خسرو،

من رقصم و سر مستم!

 

اين دفتر و اين دستك

آتش بكشم خسرو!

من گرم و تو پوشيده،

من سير و تو نوشيده،

صد ها شكم خالي،

عصيان كنم، خسرو!

 

در مسجد و در ميدان،

آتش بكشم بر جان،

شايسته شوم، شايد،

شايسته ي هر انسان!

 

تا فقر گريزد پاي،

تا جهل خجول گردد،

در مسجد و در ميدان.

 

از ديدن تو خسرو،

اميد فزونم شد!

 

بوييدن تو، خسرو،

من رقصم و سر مستم!

 

پايان

 

فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید