![]() |
|
شماره215- بروزرسانی شنبه 8/4/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
مقاومت، تسليم است
اسلاوی ژیژک برگردان: پرويز صداقت
اشاره: مقالهی حاضر را اسلاوی ژیژک در نقد کتاب سیمون کریچلی با عنوان «درخواست نامتناهی» نوشته است. (1) کریچلی، در این کتاب به اخلاق پدیدارشناختی، نظریهی سیاسی و تحلیل سیاسی میپردازد. وی از آنارشیسم متعهد سیاسی دفاع میکند و تنها راه مبارزه را سیاست «مقاومت» در برابر نظم جهانی میداند.(2) در مقابل، اسلاوی ژیژک، یکی از برجستهترین فیلسوفان جهان امروز که تری ایگلتون وی را درخشانترین نظریهپرداز اخیر میداند، به طور مشخص نظرگاه کریچلی در مورد راههای مبارزه با نظم موجود را مورد انتقاد قرار میدهد. گفتنی است سیمون کریچلی (متولد 1960) فیلسوف انگلیسی است که اکنون در امریکا به تدریس فلسفه مشغول است.
يكي از روشنترين درسهاي چند دههي اخير آن است كه سرمايهداري نابودناشدني است. ماركس آن را با انگل مقايسه كرده بود، و اكنون به نظر ميرسد كه يكي از مهمترين نكتههاي اين قياس آن است كه انگلها همواره بعد از آن كه در آستانهي مرگ قرار گرفتند بارديگر رشد ميكنند. حتي كوشش مائو در انقلاب فرهنگي براي از ميان برداشتن راههاي سرمايهداري به بازگشت پيروزمندانهي آن منتهي شد.
چپِ امروز به شيوههاي بسيار متنوعي در برابر هژموني سرمايهداري جهاني و مكمل سياسياش، يعني ليبرال دمكراسي، واکنش نشان میدهد. براي مثال شايد اين هژموني را بپذيرد ولي همچنان براي اصلاح قوانين آن مبارزه كند (اين سوسيالدمكراسي راه سوم است.)
يا اين كه ميپذيرد اين هژموني دایمی است، اما به رغم اینها از «رخنهها»ي موجود در آن دست به مقاومت ميزند.
يا آن كه بيثمربودن تمامي مبارزات را ميپذيرد، زيرا اين هژموني چنان فراگير است كه واقعاً هيچ كاري نميتوان انجام داد جز آن که در انتظار طغيان «خشم الهي» بود - روايتي انقلايي از گفتهي هايدگر كه «تنها خدا ميتواند ما را نجات دهد».
يا آن كه بيثمربودن موقتي مبارزه را ميپذيرد. اين استدلال ادامه ميدهد كه با پيروزي امروز سرمايهداري جهاني مقاومت حقيقي امكانپذير نيست، از اين رو ما همگی تنها ميتوانيم تا هنگامي كه روح انقلابي طبقهي كارگر جهاني تجديد حيات يافت، از آنچه از دولت رفاه باقي مانده دفاع كنيم و با خواستههايي كه ميدانيم نميتوانند برآورده سازند رویاروی آنانی بایستیم كه در قدرتاند، و در غير اين صورت به مطالعات فرهنگي روي آوريم و از آنجا ميتوانيم بهآرامی كار نقد را ادامه دهيد.
يا بر اين واقعيت تاكيد ميشود كه مسئله بنياديتر از اینها است و سرمايهداري جهاني در نهايت حاصل اصول پايهاي فنآوري يا «خرد ابزاري» است.
يا میگوید كه نه با حملهي مستقيم به سرمایهداری جهانی و قدرت دولتی، كه با تمركز دیگربارهي ميدان مبارزه در روشهاي روزانه است كه ميتوان « دنيایي نو ساخت»؛ در اين روش بنيادهاي قدرت سرمايه و دولت بهتدريج تحليل ميرود و در نقطهای دولت مضمحل خواهد شد (نمونهاش رويكرد جنبش زاپاتيستا است).
يا آن كه راه «پسامدرن» را در پيش ميگيرد و به جاي تاکید بر مبارزهي ضدسرمايهداري، با تاكيد بر اهميت بازسازي گفتماني، بر اشكال چندگانهي مبارزات سياسي – ايدئولوژيك بر سر هژموني، پای میفشارد.
يا بر این گمان است كه ميتوان در سطح پسامدرن اين ژست كلاسيك ماركسيستي را در مورد فعلیت یافتن «نفي قطعي» سرمايهداري تكرار كرد: با اعتلای كنوني «كار شناختي»(3) تناقض بين توليد اجتماعي و مناسبات سرمايهداري قطعيتي بيش از هر زمان ديگر يافته است و براي نخستين بار «دمكراسي مطلق» را امكانپذير ساخته است (اين موضع هارت و نگري است.)
ارائهی اين موضعگیریها در اين جا به نحوي نبوده كه از سياست چپ راديكال «حقيقي» اجتناب شود – آنچه آنها ميكوشند بر آن فائق شوند در واقع نبود چنين موضعي است. با اين حال، شکست چپ همهی داستان اين 30 سال اخير نيست. از راهبری كمونيستها بر احتمالاً مهمترين توسعهی سرمايهداري در طول تاريخ و از رشد سوسيالدمكراسي راه سوم در اروپاي غربي، درسي ديگر و به همان اندازه شگفتانگيز را ميتوان آموخت. اين درس بهکوتاهی اين است: ما بهتر ميتوانيم اين كار را انجام دهيم. در انگلستان، انقلاب تاچر در زمان خود بينظم و خودبهخودي بود كه ویژگیاش احتمالات پيشبيني ناشده بود. اين توني بلر بود كه توانست آن را نهادين سازد، يا به زبان هگلي (آنچه را كه نخست به عنوان) يك احتمال، يك تصادف تاريخي، ظاهر شده بود به يك ضرورت بدل سازد. تاچر يك تاچري نبود، او صرفاً خودش بود؛ اين بلر بود (كه بيش از ميجر) واقعاً به تاچريسم فرم بخشيد.
واكنش برخي منتقدان در چپ پسامدرن در برابر اين وضعيت دشوار، درخواست يك سياست جديد مقاومت است. آنان كه همچنان بر مقابله با قدرت دولتي، بگذريم از تصرف آن، پاميفشارند مسئول گيركردن در «پارادايمی کهنه» هستند: منتقدان آنها ميگويند كه وظيفهي امروز مقاومت در برابر قدرت دولتي با خروج از قلمرو آن و خلق فضاهاي جديد خارج از كنترل دولت است. اين البته آن سوي سكهي پذيرش پيروزي سرمايهداري است. سياست مقاومت چيزي نيست مگر تكملهي اخلاقگرا براي يك چپ راه سومي.
كتاب اخير سيمون كريچلي يا عنوان درخواست نامتناهي تجسم كموبيش تمامعيار اين موضع است. در نزد كريچلي دولت ليبرالدمكراتيك ماندگار است. كوشش براي حذف دولت متاسفانه شكست خورده است؛ در نتيجه سياست جديد باید در فاصلهگرفتن از آن جاي بگیرد: جنبشهاي ضد جنگ، سازمانهاي محيطزيست، گروههاي معترض به سركوبهاي نژادي و جنسيتی و ديگر اشكال خودسازماندهي محلي.
اين بايد سياست مقاومت در برابر دولت، سیاست بمباران دولت با درخواستهايي ناممكن، و محکومکردن تنگناهای سازوكارهاي دولتي باشد. محور اصلی استدلال طرفداران سیاست مقاومت با فاصلهگرفتن از دولت، ساحت اخلاقی «درخواست نامتناهی» برای عدالت است: هيچ دولتي نميتواند اين درخواست را برآورد سازد زيرا هدف غايي آن «سياستي واقعگرا» براي تضمين بازتوليد خودش (رشد اقتصادياش، اعتماد عمومي و جز آن) است. البته كريچلي مينويسد،
تاريخ را طبق معمول مردم مسلح رقم میزنند و نميتوان انتظار داشت كه با تمسخر و ابزار گردگيري آنها را شكست داد. با اين حال، چنان كه تاريخ نيهيليسم فعال فراچپ بهروشني نشان ميدهد، لحظهی مسلحشدن لحظهی شکست است. مقاومت سياسي آنارشيستي نبايد در پي شبیهسازی و بازسازي حاكميت کهنهی قهرآميزی باشد كه در تقابل با آن است. پس مثلاً دمكراتهاي امريكايي چه كار ميتوانند بكنند؟ رقابت بر سر قدرت دولتي را متوقف كنيد و به شکافهای دولت پناه برید. قدرت دولتي را به جمهوريخواهان واگذاريد و كارزار مقاومت آنارشيستي در برابر آن را آغاز كنيد.
و اگر کریچلی با حریفی همچون هیتلر مواجه شود چه کار میکند؟ آیا قطعاً باید در چنین حالتی «به شبیهسازی و بازسازی حاکمیت کهنهی قهرآمیز» که با آن مخالف است روی آورد؟ آیا چپ نباید بین شرایطی که در آن در مواجهه با دولت به قهر متوسل میشود و شرایطی که همهی آنچه میتواند و باید انجام دهد «تمسخر و ابزار گردگيري» است تمایزی قائل شود؟ موضع مبهم کریچلی از نتیجهای غریب حکایت دارد: اگر دولت ماندگار است، اگر از میان برداشتن این دولت (یا سرمایهداری) محال است، چرا از آن دوری کنیم؟ چرا نباید با دولت و درون دولت عمل کنیم؟ چرا نباید این پیشفرض بنیادی راه سوم را بپذیریم؟ چرا خود را به سیاستی محدود سازیم که کریچلی بر آن تاکید میکند: «به زیر سوال کشیدن دولت و پاسخ خواستن از نظم مستقر نه برای آن که دولت را از میان برداریم یا آن که در مفهوم اتوپیایی آن را مطلوب سازیم، بلکه برای آن که آن را بهترسازیم یا آن که پیامدهای شرورانهاش را تخفیف دهیم»؟
این کلمات صرفاً نشان میدهد که دولت لیبرالدمکراتیک امروز و رؤیای سیاست آنارشیستی «درخواستهای نامتناهی» در رابطهی زندگی انگلی متقابل با یکدیگر وجود دارند: کارگزاران آنارشیست عهدهدار تفکر اخلاقیاند، و دولت اداره و تنظیم جامعه را برعهده دارد. کارگزار اخلاقی – سیاسی آنارشیست کریچلی همچون یک اَبَرمن عمل میکند، راحت دولت را با درخواستهایی بمباران میکند؛ و هر چه بیشتر دولت تلاش کند این درخواستها را تامین کند، احساس گناه آن بیشتر به چشم میآید. کارگزاران آنارشیست در انطباق با این منطق اعتراضاتشان را معطوف به دیکتاتوریهای آشکار نمیسازند بلکه دورویی دمکراسیهای لیبرال را مورد تعرض قرار میدهند که متهم به خیانت به اصول ادعاییشان هستند.
تظاهرات بزرگ چند سال قبل در لندن و واشنگتن علیه حملهی امریکا به عراق نمونهای گویا از این رابطهی همزیستی غریب قدرت و مقاومت است. پیامد تناقضآمیزشان هر دو طرف را ارضا میکند. معترضان روح زیبایشان را حفظ میکنند: آنان تصریح میکنند که با سیاست دولت در مورد عراق موافق نیستنتد. آنان که در قدرتند بی هیچ اضطرابی آن را میپذیرند، حتی از آن سود میبرند: اعتراضات تحت هیچ عنوان مانع از تصمیم از قبل گرفته شده برای حمله به عراق نمیشود، علاوه بر این در خدمت توجیه آن است. بنابراین واکنش عملی جرج بوش به تظاهرات تودههای معترض به دیدارش از لندن این است که: «میبینید این چیزی است که ما برای آن میجنگیم کاری که مردم در اینجا انجام میدهند – اعتراض به سیاست دولتشان – در عراق هم امکانپذیر است»
جالب است گفتمانی که هوگو چاوز از 2006 به بعد بدان متوسل شده در تقابل کامل با گفتمانی است که چپ پسامدرن برگزیده است: وی در برابر دولت مقاومت نکرده، آن را تسخیر کرده است (نخست با کودتایی که بدان دست زد و سپس به طور دمکراتیک) وی با استفاده از دستگاه دولتی ونزوئلا بیرحمانه اهدافش را پیش میبرد. علاوه بر این، وی محلههای شهری را مسلح کرده و آموزش واحدهای نظامی را در آنجا سازماندهی میکند. و شوک آخر: اکنون که وی تاثیرات اقتصادی «مقاومت» سرمایه (کمبودهای موقتی برخی کالاها در فروشگاههای یارانهای دولتی) را در برابر حاکمیتش احساس میکند برنامههایی برای ادغام 24 حزب مدافع خود در یک حزب واحد را دنبال میکند. حتی برخی متحدان وی در مورد این حرکت تردید دارند: آیا این به زیان جنبشهای مردمی است که به انقلاب ونزوئلا شور و شوق دادهاند؟ این گزینه هرچند مخاطرهآمیز است اما باید به طور کامل از آن حمایت کرد: این کار ساختن کارکرد حزب جدید نه به عنوان یک حزب متعارف سوسیالیست دولتی (یا پرونیست)، که نیروی محرکی است برای به حرکت درآوردن اشکال جدید سیاست (مانند کمیتههای زاغههای محلات فقیرنشین). به کسی مانند چاوز چه باید گفت؟ «نه قدرت دولتی را تسخیر نکن، از آن خارج شو، به دولت و وضع جاری دست نزن»؟ چاوز را اغلب به عنوان یک آدم عامی رد میکنند – اما خروج از دولت صرفاً او را به نسخهای از فرمانده مارکوس تقلیل میدهد که اکنون بسیاری از چپگرایان مکزیکی از او با عنوان «دلقک مارکوس» یاد میکنند؟(4) امروز این سرمایهداران بزرگ – بیل گیتس، شرکتهای آلایندهی محیط زیست، شکارچیان روباهاند – که در برابر دولت «مقاومت» میکنند.
درسي كه در اينجا ميآموزيم اين است كه اقدام حقيقتاً براندازانه پافشاري بر درخواستهایي «نامتناهي» نيست كه ميدانيم آنان كه در قدرتند نميتوانند برآورد سازند. زيرا آنان ميدانند كه ما از اين امر مطلعيم، اینگونه «درخواستهاي نامتناهي» هيچ مسئلهاي براي آنان كه در قدرتاند پديد نميآورد: «شگفتانگيز است كه با درخواستهاي انتقاديتان، به ما يادآوري ميكنند که همه مايليم در در چه گونه جهاني زندگي كنيم.» متاسفانه ما در جهاني واقعي زندگي ميكنيم كه در آنجا بايد آنچه را امكانپذير است انجام دهيد. كاري كه بايد انجام داد برعكس آن است كه آنان را كه در قدرت هستند با روشهايي كه به لحاظ راهبردی بهدقت انتخاب شدهاند، با تقاضاهايي متناهي مواجه سازيم كه آنها نتوانند با همان عذروبهانههاي هميشگي از زیر انجام آن شانه خالی کنند.
پینویسها
1. مقالهی بالا ترجمهای است از:
Slavoj Žižek, Resistance Is Surrender, London Review of books, 15 November 2007. 2. Infinitely Demanding. Ethics of Commitment, Politics of Resistance, Verso 2007.
3. Cognitive work
4. در این جا در این جا ژیژک ترکیب Subcomediante Marcos را در برابر Subcomandante Marcos قرار میدهد.
گرفته از وبلاگ روزگار ما: http://rouzegarema.blogfa.com/post-46.aspx
|
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |