شماره  216 - بروزرسانی دوشنبه 10/4/1387                           بازگشت به صفحه اصلی

((عشق ماه و سنجاقک))

سينا اسكندرزاده

sina_wolf68@yahoo.com

نيمههاي شب بود. درون چوبي كه براي خود از چوب درخت جنگلي ساخته بودم، دراز كشيده بودم. ناگهان صدايي آمد. صداي تق تق در بود. صداي خستهی پدر كه ميگفت: شب به نيمه رسيده، قصد خواب نداری؟ بی شك صداي ورجه ورجهی مرا قبل از دراز كشيدن شنيده بود. نمی‌توانستم دليل بيدار ماندنم را تا پاسی از شب بدو بگويم. اطمينان داشتم بعد از شنيدن سخنانم ديگر اجازه نمی دهد تا از خانه خارج شوم. آخر می دانيد موضوع از چه قرار است؟

چند شب پيش حين خواب صدايی توجه مرا نسبت به خود جلب كرد. اين صدا قطع نمی‌شد، مستمر و ادامه دار بود. آخرالامر كنجكاوی بر خستگی ناشی از فعاليت روزانه غلبه كرده مرا نصف شب به بيرون از اطاق كشيد. متوجه صدای گوش نواز دل انگیزی که از باغ پشت خانه می‌آمد شدم. پیرمرد صاحب باغ  كسی را جز درختانش ندارد. بعضا در اوقات بيكاری نزد او می‌رفتم. پيرمردی خوش برخورد در عين حال خوش ذوق بود. از بالای ديوار نيم نگاهی به داخل باغ انداختم، با این امید که او بيدار باشد تا داخل باغ رفته ضمن دردودل با پير مرد به دنبال صاحب اين صدا بگردم. ولی افسوس، آرزويم به واقعيت تبديل نشد. پيرمرد درخواب بود. نخواستم او را از خواب ناز بيدار كنم. برگشتم . نيمه راه بودم ، باز كنجكاوی دوباره بر من چيره شد. تا پاي ديوار باغ آمدم دو دل بودم داخل باغ بروم يا نه؟ احساسی عجيب سراسر وجودم را فراگرفته بود. بالاخره بعد از كشمكشی با خویش تصميم گرفتم به باغ روم . از بالای ديوار به داخل باغ پريدم. صاحب اين صدای غريب سنجاقكی بود كه روی پرچين كلبه‌ی پيرمرد قرار گرفته بود. بعد از اندكی تامل متوجه شدم با مهتاب درد و دل می كند. با اندكی سكوت می‌شد حرف‌هايشان را شنيد . هوا بسی خنك بود ولی با اين همه شنيدن سخنانی كه بين اين دو ردوبدل می شد لطف و صفایی ديگر داشت و بسيار شيرين‌تر از خواب بعد از يك روز پركاربود. سنجاقک با حالتی افسرده گفت:

كاش می شد ما به هم می رسيديم، تاكی بايد همچنان نظاره گر يكديگر از دور باشيم.

ماه در جواب گفت:

رسيدن به همديگر آرزوی ديرينه من است. كاش دست من بود، افسوس كه نيست!

:همه روز را به عشق ملاقات تو سر می كنم،جز رخ سفيد تو كس ديگری يار من نيست.

مراقب بودم صدايی ايجاد نكنم ،حتی به آرامی نفس می كشيدم تا مبادا آرامش و خلوت عاشقانه آن دو را به هم زنم. :كدامين عشق برترين است ؟

:عشقی كه با چشم دل باشد نه با دیده ظاهری تن.

:اينك بگو بهترين عاشق نزد تو كیست؟

:كسی كه تنها دارايی‌اش احساسات پاك و زيبايی باشد،  همچوسنجاقك.

:چرا مرا امين دانستی؟

:فردی كه سخنانش از پس احساسات عميق و زيبايش بجوشد،نمی تواند فردی غير قابل اعتماد و خائن باشد.

:در تنگنای وجودم احساس غريبی نسبت به تو وجودم را احاطه كرده است.

:اين همين احساس من نسبت به تو ست، ولي از بيانش عاجزم.

سنجاقك خطاب به ماه گفت:

يك رنگی و صفای تو بود كه مرا مجذوب ساخت.

ماه در جواب گفت:

من نيز بدين دليل علاقه‌مند تو گشتم كه با جسم كوچكت بزرگترين روح و زيباترين و پاک‌ترین احساسات دنيايی را داری، تا كنون در كس ديگری سراغش را نیافتم.

واگویی عاشقانه‌ی زيبايی بين اين دو ردوبدل می شد. گويی خورشيد عشق آنان طلوع كرده گرمای دل نوازی بر اطراف  می‌پاشید. طوری كه هيچ سرمايی احساس نمی شد. هرشب اوضاع بدين منوال سپری مي‌شد تا بالاخره ديشب سنجاقك روی به ماه برگردانده گفت:

ای زيباترين معشوق دنيا مرا پذيرا باش تا فردا شب با همه توان جسم كوچك خويش به سوی تو پرواز خواهم نمود. منتظر باش. ماه ازشدت خوشحالی به عاشق ديرينه خود سنجاقك گفت: هم اكنون زيباترين خبر دنيا را از بهترين محبوب عالم شنيدم. ماه پرسيد شنيده‌ام می‌گويند: عشق، عاشق و معشوق را كور می‌كند چرا ما...؟

سنجاقك با تبسمی پاسخ او را اين گونه داد: آری كور می‌كند كسانی را كه با چشم تن عاشق شده‌اند ولی ما با ديده دل  به يك ديگر دلباختيم.

:دل تو چقدر است؟

:همان اندازه وسیع كه محبوبی به عظمتی چون تو را در خود جای داده است.

سنجاقك نيز از علاقه ماه نسبت به خود سوال كرد، ماه جواب داد: محبت تو در قلب من به مقیاس فاصله،بين دو عاشقی است همچو تو و من. آنان به سخنانشان پايان داده تا فردا با يكديگر وداع كردند.

امشب هنگامه‌ی موعود است . سنجاقك با بال‌های ظريف خود به سوی معشوقه خود ماه، پرخواهد كشيد.خواهد رسيد؟ نمی‌دانستم ،اندرون ذهنم را علامت سوالی بزرگ اشغال كرده بود، دست و دلم به انجام كاری نمی رفت. برای آن لحظه‌ی زيبا ثانيه شماری مي‌كردم، ولی نمی‌دانم چرا لحظات سپری نمی‌شدند. اين حالی‌ست كه سراسر وجودم را احاطه كرده است.

ساعت‌ها قبل از غروب خورشيد و طلوع مهتاب در باغ كنار پير مرد نشسته و گرم صحبت با او بودم ، اندكی هم در كارها بدو ياری رساندم تا شايد لحظات سريع چو جويی روان جاری شود تا باز آن دو سر گشته را ملاقات كنم. بی‌فايده بود، ثانيه‌ها كندتر از پيش حركت مي‌كرد گويي گذر هر ثانيه به اندازه يك ساعت سپری مي شد. از پيرمرد خداحافظی كرده به سوی خانه روانه شده به اتاقك چوبي زير شيرواني برگشتم . نقاشي‌هايي كه از سنجاقك و ماه كشيده بودم صفای توصيف ناپذيری بر ديوارهای اتاق داده بودند. بعد از ساعاتی دلتنگی و انتظار، شب فرا رسيد. من كه نظاره‌گری بين اين دو بودم انتظار برايم طاقت فرسا شده بود، اينان خود چه می‌كشند؟

 بعد از رفتن پدر به سوی باغ روانه شدم . آنان آن‌جا حاضر بودند. سنجاقك گفت: ای ماه تو با این همه بزرگی و عظمتي كه داری در قلب كوچكم جاي گرفتی، همانا عشق من و تو از بهترين عشق هاست، زيرا هيچ بده بستانی ميان ما جز احساسات پاكمان صورت نگرفته ((عشق ما معامله نبود)) همين را گفت و به طرف ماه پركشيد و هر لحظه دورتر و دورتر می‌شد. ناگهان از ديده محو شد، چهره ماه دگرگون گشت. از حال و روزش پيدا‌ست او نيز سنجاقك را نمی‌بيند. همه باغ را در پي او زير و رو كردم ولی اثری از او نبود. آه ، او ديشب گفته بود با همه وجود به پرواز در خواهد آمد همين طور نيز كرده به اين دليل جسم او به تحليل رفته در فضا فنا گشته است. ماه ديگر سنجاقك را نخواهد ديد. گويی آن خداحافظی آخرين وداع اين دو بود. بی‌ترديد ياد و خاطره سنجاقك از ياد معشوقه‌اش ، نخواهد رفت. اندوهی سرد وجودم را فراگرفته بغضی بر فراز ذهن و روحم سايه افكنده بود. شب بعد ماه در سوگ سنجاقك نشست و طلوع نكرد. هميشه آخرين خداحافظی سنجاقك در ذهنم حک است كه گفت: پاك‌ترين عشق، عشق سودایی ماست، چون در آن كسی در پی سود و نفع شخصی نيست و هيچ بده بستانی ميان ما جز احساسات پاكمان صورت نگرفته ((عشق ما معامله نبود.))

 

هدفمند بود و راز ماندگاری‌اش همانا صداقت و فداکاری می‌باشد. آری عشق شیدایی، شوریده‌وار از جان گذشتگی می‌طلبد...

 

 

فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید