![]() |
|
شماره 217 - بروزرسانی جمعه 14/4/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
درسی از فرزند پیر روزگار سینا اسکندرزاد
لحظات و موقعیت هایی در زندگی آدمی هست که با نیک عمل کردن، برای شنونده یا بیننده می تواند درس هایی پند آموز باشد... شب عید بود. اعضای خانواده مطابق سال های گذشته در خانه مادر بزرگ گرد هم آمده ، طبق روال همیشه به گفتن تجارب وخاطرات تلخ وشیرینی که در سال گذشته از سر گذرانده بودیم مشغول شدیم. ناگهان متکای کنار شومینهی هیزمی قدیمی کنار پذیرایی به شدت توجه مرا به خود جلب کرد. بی اختیار مرا به سالیان پیش ، آن هنگامی که پدربزرگ در قید حیات بود وصفا و صمیمیتی خاص به محفل ما می بخشید، برد. همگی باعطش فراوان و با ذوق و شوق غیر قابل توصیفی گوش به سخنان شیرینتر از عسل پدربزرگ می سپردیم. پدربزرگ از خاطرات زمان جوانی و نوجوانی سخن به میان میآورد. درست از زمانی که هم سن و سال من بود. می گفت: یاد آن روزگاران بخیر، تازه ((شهرفرنگ)) آمده بود. پیر مرد شهرفرنگی، چرخ دستی خود را از کوچه و برزن ها عبور می داد و با صدایی رسا و شیوا میخواند ((شهر، شهرفرنگه ، از همه رنگه بیا و تماشا کن و...)). هرکداممان 10 شاهی در دست، دور چرخ دستی حلقه زده ،منتظر می شدیم تا نوبتمان رسیده یک نگاهی به شهر فرنگ بیاندازیم .الحق که شهر فرنگ بود... درهمین حال و اوضاع بودم که صدای خنده و قهقهه بچه ها مرا از حال خود در آورد. مادر بزرگ رو به من کرده مهربانانه گفت نوبتی هم باشد نوبت توست. قصد بیان چه خاطره ای را در سر داری؟ من از جمع خواستم اجازه دهند از خاطرات سالیان دور برایشان بگویم از خاطرات پدربزرگ و... همه ازاین پیشنهاد به گرمی استقبال کردند . من از وقت استفاده کرده ، همان خاطره زیبای شهرفرنگ را بازگو کردم . به نقل از پدربزگ گفتم: "همه جمع شده صفی تشکیل داده بودیم .هرکدام به نوبت پیش رفته نگاهی به شهر فرنگ می انداختیم . درهمسایگی ما پسربچه ای سکونت داشت که خانواده اش نسبت به سایر اهالی محل از استطاعت مناسب مالی برخوردارنبودند. ناگاه متوجه چهره معصوم پسرک شدم آن گوشه روی پلکان سنگی نشسته ما را نظاره میکرد. بی شک حسرت می خورد که نمی توانست مثل ما ((شهرفرنگ)) را تماشا کند. گویی تلنگری برمن زده شد از خواب غفلت بیدارم کرد. موضوع رابا دوستان مطرح کرده دسته جمعی تصمیم گرفتیم هرکدام مقدار پول ناچیزی جمع کرده او را میهمان کنیم تا او نیز ازتماشای شهرفرنگ بی بهره نماند. باهمکاری بی سابقهی بچه ها روبروشدیم ، با هرمشقتی که بود این پول جمع آوری شد . من به نمایندگی از بچه های محل نزد او رفته از او دعوت کردم تا به تماشای شهرفرنگ بپردازد . ولی جریان را با او درمیان نگذاشتم چون بی تردید می دانستم اگر ازموضوع مطلع شود دعوت را قبول نخواهد کرد... بالاخره او نیز به تماشای شهرفرنگ رفت." گاهی که درتنهایی خود به این خاطره وامثال این ها می اندیشم و زمان حال را با گذشته مقایسه می کنم درگستره عظیمی از مجهولات گرفتار می شوم، هرچه بیشتر تقلا می کنم فزون تر درون آن فرو می روم. پدر بزرگ دنیا را با روزنه ساده و بی غل وغش شهر فرنگ می دید. سادگی، معرفت ، عشق و ازهمه مهم تر حس هم نوع دوستی و انسان دوستی نزد آنها را دراین زمانه ی نامردمی ها به سادگی نمی توان یافت. روزنه کوچک اما با صفای شهرفرنگ جای خود رابه دنیای دیجیتالی رایانه ها و... داده اند. تک تک خاطرات پدربزرگ درسهایی آمیخته با پند ومسائل روز اجتماع بود که باعث آن شد نه تنها من بلکه سایربچه ها بسیار مطالب و نیک عملکردا را از وی بیاموزیم. مانند خاطرهی زیر که روزی برای مان نقل کرد: "تابستان بود من و بچه محل هایمان مشغول بازی بوده شادی می کردیم. چند روزی بود یکی از دوستانمان که خانه شان درکوچه بغلی بود ، به بازی نمی آمد. چندی به همین ترتیب سپری شد . کنجکاو شده به کوچه آنها رفتیم تا از احوالش جویا شویم . به کوچه که رسیدیم او را کنار در چوبی شان بیل بدست، دیدیم . یکی از دوستان رو به او کرده به مزاح گفت: بابا ای وا... ، دیگر دوستان صمیمیات را تحویل نمی گیری چه زود از یاد و خاطرت خط خوردیم . بعد از اتمام سخنان دوستان ، وی با لحنی خسته تعریف کرد که ماجرا از چه قرار است . خانه آنها کوچک بود برادر و خواهرانش بزرگتر شده برادر بزرگش ازدواج کرده می خواهد درخانه پدری زندگی کند . خانه گنجایش همه شان را نداشت. باید آن خانه را کمی بزرگتر از قبل می کردند . پدرش اندک پولی تهیه نموده زمین بایر پشت حیاط خلوتشان را خریده می خواست خانه را گسترش دهد . ولی پولی برای ساخت و ساز آن نداشتند. پدرش زمانی که جوان بود وبیست بهاری بیش از عمرش طی نگشته مدتی نزد عمویش که بنای ماهر و چیره دستی بود شاگردی کرده چیزهایی در این زمینه می دانست. پسرش هم در کارهای دیگر وی را یاری می رساند به همین دلیل بود که او دیگر وقت بازی و تفریح نداشت. همه ی روز را مشغول کار بود. وقتی بازگشتم ، دیگر شور وشوق همیشگی را برای بازی نداشتم. موضوع را با بقیه درمیان گذاردم متوجه شدم سایرین هم حال واحوال مرا دارند. همگی قرار گذاشتیم از فردا دسته جمعی برای کمک به نزد آنها برویم. روز موعود فرا رسید همگی وقت مقرر لباس کار در تن به کوچه بغلی رفتیم . در را زدیم با دوستمان مواجه شدیم. به او نگفتیم چه فکری در سر می پرورانیم . او ما را به داخل خانه هدایت کرد. ما نیز از خدا خواسته داخل خانه شدیم وقتی پدرش را دیدیم ، صف آرایی کرده به یک صدا گفتیم : حسن آقا کارگر نمی خواهی،آمدیم اگر رخصت دهی در رکابت باشیم . از انجام هرکاری که در توان داریم مضایقه نخواهیم نمود. دوستم با شنیدن این حرف گل از گلش شکفته شد. اعضای خانواده شان به قدری از این تصمیم ما خوشحال شدند گویی خانهی نوساخته خود را جلوی چشم میدیدند. بعد از مدتی کوتاه آوازه کار ما کل محله را پر کرده طوری که هرجا قدم مینهادیم حرف و حدیث ما بود. هرکسی ما را می دید مرحبایی گفته ، رد می شد. با گذر روزها می دیدیم بر تعداد یاری کننده ها اضافه می شد. هرگز فراموش نمی کنم پیرزنی بیمار را که هر روز با کمری خمیده با عصایی در دست و بقچه ای در بغل ، غذای بچه ها را می آورد. می گفتیم: مادر جان چرا با این حال و روزت هر روز برای ما غذا می آوری .هیچ یک از ما راضی نیستیم متحمل زحمت شوی. نفس زنان می گفت: مادر این چه حرفی است من هر روز صد هزار بارشکر می کنم که می توانم برای بزرگ مردانی چون شما خدمت کنم. این تنها کاری است که از عهده پیرزنی مثل من برمی آید. خلاصه سه ماه تابستان را دسته جمعی به آنها کمک کردیم . خانه اشان زودتر از زمانی که در نظر گرفته بودند تمام شد. روز بعد حسن آقا به میمنت خانهی نو سور مختصری داد. ما هم تا دیر وقت آن جا بودیم. خوشحالی خانواده آنها خستگی از تن مان زدود." پدر بزرگ دست مریزاد ارزشمند ترین درس زندگی را از تو آموختیم: حس انسان دوستی، همکاری و همیاری را بیش از پیش در خود خواهیم پروراند. هم نوع دوستی را هرگز به باد نسیان نسپرده تا وقتی که خون در رگ جاری است با همه وجود با اراده ای پولادین، چو شمشیری آخته با یاری هم نوعان بشر دوست به پیکار با سختیها و مشقتهای جامعه ناعادلانه پرداخته خواهد شد.
|
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |