![]() |
|
شماره 22- بروزرسانی:4/6/1384 |
|
خاطراتي از كودكان ناصرخسرو (بخش اول) من سه سال ونیم پیش ، یك روز كه با دوستی در خانه هنرمندان قرار داشتم یكی از دوستان قدیمی ام(خانم پ.) را دیدم ، مثل همیشه با عجله تعریف كرد كه تصمیم دارد كارهایی برای بچه های ناصر خسرو انجام دهد و پرسید هستی یا نه؟ گفتم باشه و بعد آدرس ساختمان خانه نشریات در ناصر خسرو را به من داد و قرار شد همدیگر را آنجا ببینیم. روز موعود رسید، توپخونه پیاده شدم و وارد خیابان ناصر خسرو شدم وبه طرف پایین حركت كردم، در راه با تعجب آدمهای معتاد زیادی را دیدم كه در حال خماری بودند و همینطور كه روی پاهاشون نشسته بودند كم كم خم میشدند و دوباره راست می شدند ، باورم نمی شد كه در قلب تهران چنین افرادی به این راحتی ولو باشند.(البته بعد از مدت كوتاهی این قبیل آدمها از اون محل پاكسازی شدند و در حال حاضر دیگه اونجور آدمها به چشمم نمی خوره شاید هم به مسیر عادت كرده ام و دیگه نمی بینمشون) رسیدم به خیابان خدابنده لو كه خیابان باریكی به پهنای یك ماشین است و توش پر از گاری های دستی است توی خیابون عمدتا به شغلِ فروش مواد شیمیایی، رنگ، لوازم آزمایشگاهی مشغول هستند . وسطهای كوچه یه پوستر فروشی است و تقریبا در ته كوچه یه امامزاده یا مسجد خیلی كوچك است،انتهای كوچه سه راهی است ونبش چپ كوچه یه خشك شویی است كه همیشه در حال بخار كردن است و همیشه از جوی آب اونجا بوی لجن می آد، پیچیدم دست چپ ودر امتداد منحنی كوچه آنقدر رفتم تا رسیدم به خانه نشریات سابق(خانه كودك ناصر خسرو فعلی) یه حیاط بزرگ كه توش یه درخت توت داره و ته اون هم یه ساختمان دو طبقه است كه محل كلاسها و دفتر است.
یه مدت توی حیاط می ایستادم و داور بازی های گروهی بچه ها از جمله قلعه بازی میشدم،از بازی هایی كه بچه ها خیلی دوست داشتند برگزاری مسابقه دو بود ، دو تا خط می كشیدم وبچه ها را ردیف می كردم و اونها با شور و شوق شروع به دویدن میكردند، خیلی از بچه ها موقع دویدن كفشهاشون را در می آوردند و من قانونی گذاشتم كه دیگه اینكار را نكنند چون پاهاشون كثیف یا زخمی میشد ولی بعدش در عمل دیدم چون خیلی ازاونها دمپایی و كفشهای پاره پوره ای دارند همون بهتره كه پا برهنه بدوند برای همین دیگه هیچی نگفتم و كوتاه اومدم. اوائل بچه ها خیلی عصبی بودند و خیلی وقتها به هم فحش می دادند یا سر هیچ وپوچ دست به یقه می شدند و من یك بند باید سواشون میكردم، كم كم تصمیم گرفتم بچه های خاطی را تنبیه كنم برای همین هم گفتم هر كه حرفم را گوش نكند یا فحش بدهد یا دعوا كند باید به تعدادی كه من می گم كلاغ پر برود، بچه ها قبول كردند و زمان مجازات فرا رسید وقتی به یكیشون گفتم كه باید ۱۰-۲۰تا كلاغ پر بری كم كم بقیه با التماس بهم گفتند "خانوم میشه ما هم كلاغ پر بریم " و اصرار می كردند، اونا این مجازات را به عنوان یه بازی جالب قبول كرده بودند و من خلع سلاح شدم و نمی دونستم چه جوری توبیخشون كنم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم با بچه ها موسیقی كار كنم برای همین چند تا سرود بچه گانه را انتخاب كردم و توی یه كلاس بهشون یاد می دادم وقتی تا حدودی یاد گرفتند، ساز بردم(یه كمانچه لری) كه به نظر اونها خیلی جالب بود، توی كلاس ۲-۳ردیف صندلی چیدم و گفتم همه بشینند روبروی من تا همون سرودها را با هم كار كنیم ، كم كم شروع كردن به جا به جا شدن و بی توجه به حرف من هی صندلی هاشون را می آوردند جلو تا اینكه همشون چسبیدن به من تا حدی كه وقتی می خواستم آرشه كمانچه را بكشم هر بار توی شكم سمیه 8 ساله می رفت و می اومد ولی باز هم تكون نمی خورد. دیدم عملا امكان نداره ساز ببرم برای همین چند نوار بچه گانه بردم از كارهای آقای نظر واثر بسیار جالبی از خانم سودابه سالم، یكی از دوستان ضبط خانه اش را آورده بود آنجا و من توی كلاس نوار را می گذاشتم وبچه ها می خواندند البته جمع ما به خودی خود اركستری بود ، بعضی از بچه ها لاینقطع می گفتند خانوم، خانوم و یك حرف را ۵۰ بار پشت سر هم تكرار می كردند ، بچه های دیگری صندلی ها را جا بجا می كردند و با سر وصدا روی زمین می كشیدند،عده ای با هم گلاویز می شدند و سر هم داد میكشیدند، تا یك لحظه غافل می شدم حسن یكمرتبه صدای ضبط را زیاد یا قطع می كرد و در یك جمله اركستري بطور سرسام آور در حال اجرا بود با همین حال بچه ها تعدادی سرود یاد گرفتند كه در حیاط می خواندند و هر بار از من سراغ سرود جدید را می گرفتند .لازم شد كه دوباره بساط مجازات را علم كنم، قرار شد مثلا اگه موقعی كه ما داریم سرود می خوونیم یا بازی میكنیم(با نوار بازی های كودكانه خانم سالم) هر كس بی اجازه حرف بزنه و نظم را به هم بزنه ، تنبیه بشه، زمان تنبیه رسید و برای تنبیه به بچه خاطی گفتم پا شه وایسه و با صدای موسیقی بالا و پایین بپره، مثل دفعه قبل این تنبیه هم مورد استقبال عموم قرار گرفت وهمه بچه ها با كمال میل ده ها دقیقه با صدای نوار بالا و پایین می پریدند ومیخندیدند.صحنه جالبی شده بود همه از بیرون می آمدند و محو هیجان و شادی بچه ها شده بودند.روز خوب و موفقی بود. بعد از مدتی با بچه ها نقاشی شروع كردم كه تقریبا تا آخر ادامه داشت ، بچه ها دیگه شرطی شده اند و با دیدن من سراغ كاغذ و مداد رنگي را می گرفتند. در واقع كار اصلی من در كلاس این بود كه به بچه ها ورقه بدم ، راجع به یه موضوع نقاشی حرف بزنم و مداد های شكسته را بتراشم، چون معمولا مداد رنگی كم می آد مجبورم هی به یكی التماس كنم كه مدادش را یه دقیقه به من قرض بده ونذارم دعوا كنن.اتفاقی كه خیلی از اوقات می افته اینه كه چند تا بچه های نا آروم می آن شروع میكنن به كشیدن ورقه بچه ها یا خط خطی كردن كاغذ هاشون یا سر و صدا كردن و داد كشیدن و غیره كه باید با اونها متناوبا كلنجار رفت. یه روز كه در حیاط جشن بود قرار شد با بچه ها نقاشی گروهی بكشیم، روی یه میز یه پارچه بزرگ را محكم كردیم ورنگ های مختلف گوواش را در لیوانهای یك بار مصرف كه توی هر كدام یك قلم مو بود ریختیم ، برای بچه های كوچكتر من طرحی را می كشیدم و بچه ها اون را با رنگ پر میكردند،اولین بار بود كه احمد رضا(حدودا ۸ ساله) را می دیدم، گفت خانوم یه چیزی بكش، من هم یه خوشه انگور كشیدم تا رنگش كنه رفتم سراغ بقیه بعد از مدتی اومد كه خانوم رنگش كردم و من را برد تا نشونم بده، دیدم همه خوشه را یكدست با رنگ سیاه پر كرده و خیلی هم خوشحال بود ، تشویقش كردم و با رنگهای دیگه ای حپه ها را كشیدم و زوركی انگورش كردم، گفت براش یه پروانه بكشم تا رنگش كنه ، بعد از مدتی دوباره صدام كرد ودیدم كه پروانه نگون بخت را هم سر تا پا عزادار كرده و با رنگ سیاه پرش كرده كه دوباره با رنگهای دیگه اونم از رخت عزا در آوردم، هیچكدام از بچه های دیگه اینجوری رنگ نمی كردند و این موضوع برای من خیلی عجیب بود.جلسه بعد اومد كلاس نقاشی و از من كاغذ و مداد رنگی گرفت، دیدم اصلا نه بلده طرحی بكشه و نه رنگها را میشناسه براش دایره و مربع می كشیدم و بهش یاد می دادم كه داخل اونها را با رنگهایی كه یادش می دادم پر كنه، اینكار براش خیلی تازگی داشت.غیر از او به جز علی هیچكدام از بچه های دیگر با نقاشی اینقدر بیگانه نبودند. علی پسر تقریبا۷ ساله ای بود كه فقط یكی دو بار سر كلاس آمد، هوا گرم بود ولی كلاه سرش می گذاشت، بعدها شنیدم كه مادرش اونو مرتبا با شلنگ كتك می زنه ؛ مثل اینکه سعی كرده اند اونو به بهزیستی بسپرند ولی از مادرش جدا نشده.او هم رنگها را نمی شناخت. توی بچه ها زهرا ، مسعود، فرشيد، فرشاد نقاشی های خیلی خوبی می كشند. از قبل از عید كلاس نقاشی را تعطیل كردم، هفته پیش یه سررفتم خانه كودك ، زهرا بهم گفت خانوم چون شما نمی آیین من دیگه نقاشی نمی كشم، البته فكر می كنم كمی خالی می بست ولی زهرا از بچه هایی است كه به من وابسته شده بود. در خانه كودك معمولا سعی می كردم قاطی آدم بزرگها نشم ، حوصله حرف زدن وشنیدن نداشتم، این اواخر مدیریت خانه كودك عوض شد،آخرین روزی كه برای كلاس نقاشی رفتم ، مداد خواستم ، هركس گفت مدادها دست فلانیه، شده بود مثل این شعره ( عروس كوش - توی حموم- حموم كوش- خراب شد- آبش كو- شتر خورد- شتر كو پشت كوه)، دست آخر فهمیدم باید از آقای ب مدا د بگیرم كه او هم توی یه جلسه بود، رفتم بالا توی جلسه و گفتم لطفا مداد ، ایشون هم اومد پایین و مدادا رو داد و كلی هم با هم صحبت كردیم و قرار گذاشتیم برای كار های مشترك بعدی ، آدم خوبی به نظر میآد.هفته بعد یه جورایی دلم گرفته بود و پام پیش نمی رفت، تازه اونموقع بود كه یاد رفتار سرد وتا حدودی غیر دوستانه اعضاء حاضر در جلسه افتادم، اكثرا برای من جدید بودن و اونها هم من را نمی شناختند چون من مدتها بود كه قید آدم بزرگها را زده بودم. بهر حال دلم گرفت از طرفی هم خوشحال بودم كه نیروهایی هستند كه وظیفه مرا انجام می دهند و با خیال راحت خودم را بازنشسته كردم ودوباره كم كم با خودم گفتم نه بابا وضع اینقدرام كه تو میگی بد نیست، بیشترش قصه است. تازه این همه نیروی مردمی هست حالا تو یكی نباشی چی میشه؟ و خوش وخرم در زندگی شخصی ام غرق شدم. تا اینكه چند هفته پیش خانم پ. تلفن زد و گفت توی ناصر خسرو همون نزدیكیها یه اطاق ارزون در خانه كاشی شماره ۸ اجاره كردن و می خوان برای كودكان كار فعالیتهایی بكنن ازم پرسید هستی یا نه؟ گفتم باشه. اینبار می خواهم با استفاده از تجارب گذشته راه های جدید دیگری را تجربه كنم ، شاید مفید تر باشد. امیدوارم آینده سپیدی برای همه از جمله كودكان ناصر خسرو رقم بخورد.
آفتاب و مهتاب
آفتاب ۸ ساله ومهتاب یكی دو ساله و بد اخلاق است.
بعد از آن مهمانی، آفتاب جور دیگری به من نگاه می كند به چشم یك فامیل، با مادرش هم دوست شده ام دو بار دیگر هم به خانه اشان رفتم. بعد از مدتها، چند هفته پیش در خانه كودك دیدمشان،آفتاب به من چسبیده بود ، چون مجبور بودم زود برگردم با من قهر كرد و جواب خدا حافظی ام را نداد. دلم برایشان تنگ شده.
بخش هایی از شعر كاروان از هوشنگ ابتهاج شاد و شكفته ، در شب جشن تولدت تو بیست شمع خواهی افروخت تابناك امشب هزار دختر همسال تو ، ولی خوابیده اند گرسنه و لخت ، روی خاك زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو بر پرده های ساز اما ، هزار دختر بافنده این زمان با چرك و خون زخم سرانگشتهایشان جان میكنند در قفس تنگ كارگاه از بهر دستمزد حقیری كه بیش از آن پرتاب میكنی تو به دامان یك گدا وین فرش هفت رنگ كه پامال رقص تست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ در تاروپود هر خط و خالش هزار رنج در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ اینجا به خاك خفته هزار آرزوی پاك اینجا به باد رفته هزار آتش جوان دست هزار كودك شیرین بی گناه چشم هزار دختر بیمار ناتوان
|
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |